ru
Feedback
Anarchomancer

Anarchomancer

Открыть в Telegram

کاوش‌هایی در فلسفه، جادو و سیاست

Больше
532
Подписчики
+524 часа
+137 дней
+2930 день
Архив постов
از دوستان نئولیبرال و چپ‌های پسااستعماری تقاضایی از روی غایت خیرخواهی و دگردوستی دارم. به سرنوشت خویش عشق بورزید و مرگ روایات خام خویش را در آغوش بکشید؛ چرا که موعد مرگشان فرارسیده است. سیلی سختی در انتظار هر آن کسی است دیرهنگام معنای این سخن را دریابد. @anarchomancer

و اما آدمیزاد موجودی است تنها و آواره، پرتاب شده در میان جریان رخدادها و شگفت‌آور نیست اگر در نهایت زندگانی ما پویشی جمعی به سوی تهی باشد؟ در رقص آشوبناک، مرگ بر همه چیز سایه می‌اندازد تهی، چیزها را می‌بلعد و هاله هستی، در میان سیاه‌چاله عدم بلعیده می‌شود و اما انسان بودن، رقصی بی‌وقفه است نفرتی دائمی از خویش است تکاپوی دائمی بر کسب تصدیقی است از خدایان، این مخلوقان جریان سیال خیال که واقعیت می‌یابند با تمام حقیقتشان و می‌میرند و زنده می‌شوند و گاه خود مختار می‌شوند این هنر جنون‌آمیز ما را بی‌نصیب نمی‌گذارد پس آیا آدمیزاد این مجال را به خویش می‌دهد که خالق خدایان خویش باشد؟ این حد اعلای خلاقیت انسان است و غایت فراموشکاری آدمی. @anarchomancer

از دوستان نئولیبرال و چپ‌های پسااستعماری تقاضایی از روی غایت خیرخواهی و دگردوستی دارم. به سرنوشت خویش عشق بورزید و مرگ روایات خام خویش را در آغوش بکشید؛ چرا که موعد مرگشان فرارسیده است. سیلی سختی در انتظار هر آن کسی است دیرهنگام معنای این سخن را دریابد. @anarchomancer

و اما آدمیزاد موجودی است تنها و آواره، پرتاب شده در میان جریان رخدادها و شگفت‌آور نیست اگر در نهایت زندگانی ما پویشی جمعی به سوی تهی باشد؟ در رقص آشوبناک، مرگ بر همه چیز سایه می‌اندازد تهی، چیزها را می‌بلعد و هاله هستی، در میان سیاه‌چاله عدم بلعیده می‌شود و اما انسان بودن، رقصی بی‌وقفه است نفرتی دائمی از خویش است تکاپوی دائمی بر کسب تصدیقی است از خدایان، این مخلوقان جریان سیال خیال که واقعیت می‌یابند با تمام حقیقتشان و می‌میرند و زنده می‌شوند و گاه خود مختار می‌شوند این هنر جنون‌آمیز ما را بی‌نصیب نمی‌گذارد پس آیا آدمیزاد این مجال را به خویش می‌دهد که خالق خدایان خویش باشد؟ این حد اعلای خلاقیت انسان است و غایت فراموشکاری آدمی. @anarchomancer

انسان محتاج مرز‌کشی است و این مرزها، حقیقت و دروغ را خلق می‌کنند؛ اما در نهایت، تمام مرزها دروغین‌اند. این آموزه جنون‌آمیز آدمی را دگرگون می‌کند. تنها در پرتو چنین فهمی است که انسان مجال آزاد شدن را می‌یابد. این بدین معنا نیست که این مرزها دلبخواهی هستند، اما در چنین موقعیتی انسان باید تصمیم بگیرد که می‌خواهد این مرزها را مجدداً وضع کند یا مرزهای جدیدی را در نظر دارد؟ یا می‌خواهد سرشت انسانی خود را از میان بردارد و در فراسوی مرزها گام بردارد و مقیم قلمرو مردگان شود؟ @anarchomancer

به مرور زمان دریافته‌ام که بسیاری از نق و نوق‌ها در مورد کارهایی جدید یا حرف‌های جدید از جانب بسیار کسان منشأ مشخصی دارد. آنها می‌خواهند بگویند که چطور جرأت کرده‌ای چیزی بگویی؟ چطور جرأت کرده‌ای چیزی بنویسی؟ و آن را از آنِ خویش بدانی؟ نکند که گمان کرده‌ای که از ما بهتر هستی؟ و این چنین انسداد خلاقیت خویش را فریاد می‌زنند. @anarchomancer

آه! زندگی آه! لحظات مرموز گرگ و میش این فراخوان را چگونه باید خواند؟ این نسیم مواج صبح را که تاریکی اعماق وجودم را بیدار می‌کند؟ این حس بینابین را که نه خواب است و نه بیداری؟ پس ای نسیم گرگ‌ومیش، می‌گویند که تو پیام شیاطین را با خود حمل می‌کنی تا نور سر نزند، تا مرزها به هم ریخته باشد، خدایان پیام خود را باد نمی‌سپارند پس با من بگو، از شیطنت شیاطین و از در هم ریختن مرزها کلام گرگ‌ومیش را می‌شناسم! چه زیبا نام بر او نهاده‌اند در گرگ و میش، چیزی به نام ذات وجود ندارد! هر چه هست یک جریان سیال است! در آن گرگ می‌تواند میش باشد و بالعکس! این نخستین پیام بادی است که به هنگام آنات گرگ‌ومیش می‌وزد و اما پیامی دیگر نیز از میان کلامش می‌لغزد خود دروغ است و این دروغ می‌شکند و دروغی دیگر جایش را می‌گیرد و چیست حقیقت مگر دروغ‌هایی که نیک و سخت در همدیگر بافته گشته‌اند؟ پس این تمنای غریب را پاس می‌دارم و این همنشینی با شیاطین را آن هنگام که این پیمانه را سر می‌کشم و از خواب بر می‌خیزم و از نو به اعماق قلمرو هیپنوس غوطه‌ور می‌شوم! @anarchomancer

الگوریتموفوبیا اختلالی شایع است، اگرچه همگانی نیست. الگوریتموفوبیک‌ها از مخاطرات احتمالی ناشی از الگوریتم و خاصه هوش مصنوعی هراسانند. نمی‌گویم که حقی ندارند اما سخن ضمنی آنها چنین است که نباید الگوریتم متعلق اعتماد باشد و باید اعتماد بیشتری به انسان داشته باشیم! اعتماد به بوزینه‌ترین گونه را هرگز چنین شایسته نیافته‌ام. انسان را باید از شرّ انسان نجات داد و نه الگوریتم. به طور کلی هر کجا که می‌توانید الگوریتم را به جای انسان بنشانید. شهوت کنترل و سرکوب در انسان بیشتر از الگوریتم است. خطر کنترل و سرکوبی برآمده از الگوریتم دانسته می‌شود نیز در واقع خطر انسان است. در نهایت نجات انسان، در پادانسان‌گرایی است. @anarchomancer

می‌گویید اعدام و خیلی‌ها نیز تکرار می‌کنند. اما احمق که نیستیم و می‌فهمیم که در حقیقت برای شما نامش مناسک قربانی انسانی است. گمان می‌‌کنید که با این جریان خون‌ قدرتتان حفظ می‌شود... @anarchomancer

بر سخن فوق نکته‌ای تکمیلی را بیفزایم. سخن پیشینم را در نظر بیاورید(اینجا) که گفته بودم که سیاست جهانی را باید در نبرد میان 6 قطب جست‌وجو کرد. وقتی آن نکته را در کنار این چهار طرح اعلامی قرار دهیم می‌بینیم که اوسیروسی‌ها عَلَم سرمایه‌داری ملی‌گرایانه را برداشته‌اند و ایکاروسی طرح سرمایه‌داری جهان‌روا را پی گرفته‌اند. در این میان، مامونی‌ها نقش واسطه و خلق تعادل را میان این دو بازی می‌کنند. این در حالی است که دایدالوسی‌ها عَلَم سوسیالیسم جهان‌وطنی را بر گرفته‌اند و دیکتاتورهای شرقی مدافع سوسیالیسم ملی‌گرایانه شده‌اند. در این میان، سثی‌ها نقش واسطه و خلق تعادل را میان این دو قطب اخیر بازی می‌کنند. راز این تعادل نابهینه‌ پایدار و همواره آشفته را دانستی؟ @anarchomancer

شگفت آنکه تمام نزاع سیاست در دورانمان بر سر آن است که راه درمان نابسامانی حیات اجتماعی انسان در کدامیک از دو جفت انتخاب سرمایه‌داری یا سوسیالیسم و همچنین ملی‌گرایی یا جهان‌وطنی باید جست‌وجو شود. بدین ترتیب، چهار طرح رسمی پیش روی افراد قرار می‌گیرد: سرمایه‌داری ملی‌گرایانه، سرمایه‌داری جهان‌روا، سوسیالیسم ملی‌گرایانه و منطقه‌ای و در نهایت هم سوسیالیسم هویت‌زدا و جهان‌وطنی. تمام این طرح‌ها ما را از تصویری می‌ترسانند که فاشیسم نام می‌گیرد. از قضا شگفت‌انگیز است که فاشیسم در همان سیاق مشخص تاریخی که در کشورهایی چون آلمانی یا ایتالیا ظاهر شد؛ مصداق رسمی یکی از طرح‌های چهارگانه فوق بود؛ یعنی سوسالیسم ملی‌گرایانه و منطقه‌ای. عجیب نیست که همین گونه، ذیل عَلَم پسااستعمارگرایی مدافعان دیکتاتورهای محلی گشته‌اند. اما از این نکته که بگذریم، هیچ نجاتی در هیچ یک نیست. آنها(کسان/ Das Man) در چهار سیما ما را به سوی خویش می‌خوانند و ما در گذار فصل‌ها، صدای هر یک را می‌شنویم که بلند می‌شود و سپس دیگری موقتاً جای آن را می‌گیرد. هر چهار طرح، علیه فردیت‌اند و هر چهار در فروبستگی به حیات اصیل انسانی مشترک‌ هستند. @anarchomancer

شهر ایرانی، شهری بدساخت است؛ چرا که شهر دیوارها است. منشأ آن ایده منحوس عفت و فهم معیوب ایرانی و اسلامی از پاکدامنی است. @anarchomancer

مهمل‌گویی به شیوه تاریخ‌گرایانه اگر وارد قلمرو فلسفه و علوم اجتماعی شوید و خود را با مسأله‌ای مواجه ببینید و بکوشید بر اساس شواهدی که مشاهده می‌کنید و فرضیاتی که در سر پروانده‌اید یا کمک اندیشه‌هایی نابهنگام که به سرتان یورش برده‌اند بکوشید به این مسأله پاسخ دهید؛ کسانی را خواهید دید که به سرعت فریاد «وا تاریخا» سر داده می‌گویند که کوششتان فاقد انضمامیت است و مشتی سخن انتزاعی گفته‌اید و مگر می‌شود غیرتاریخی به این مسائل نگریست؟ خاصه نگارنده در آن هنگام که دانشجوی خانه سالمندانی به نام گروه فلسفه دانشگاه تهران بود، به کرّات با این سخن مواجه می‌شد و هنوز نیز ماجرا تغییر نکرده است. جالب آنکه چنانچه به سخنان این افراد بنگرید چنان از میدان امر انضمامی و قلمرو تجربه زیسته انسانی دور است و چنان در تاریکخانه فکر اینان کنش ممتنع است که این سؤال به سر آدم می‌زند که مگر شما از حیث انضمامیت کاری بیشتر پیش برده‌اید؟ در اینجا می‌خواهم نشان دهم که چرا این تلقی از شروط پژوهش در باب چیزها نه تنها عقیم بلکه اساساً مهمل است. دعوی اینان این است که هر تفحصی در باب سرشت امور باید رویکردی دیاکرونیک یا در-زمانی باشد و رویکردهای سنکرونیک یا هم-زمانی معرفت‌افزا نیستند. حال من فرض خواهم گرفت که تنها رویکردهای دیاکرونیک معرفت‌افزا باشند و نشان خواهم داد که حاصل سخن آنان لازم آمدن امری مهمل است و از طریق این برهان خلف باطل بودن سخن ایشان را نمایان خواهم ساخت. اینک صورت برهان: الف) فرض کنید تنها رویکردهای دیاکرونیک معرفت‌افزا باشند و رویکردهای سینکرونیک معرفت‌افزا نباشند. ب) هر برش هم‌زمان در بازه زمانی t(n) تا t(n)+Δt را یک «صفحه تاریخی» می‌نامیم و آن را با PHn و ... نشان می‌دهیم. هر صفحه تاریخی مجموعه تمام رخدادهای محقق در آن بازه زمانی را در بر می‌گیرد. ج) فرض کنید رخدادی در یک صفحه تاریخی مشخص رخ داده باشد. آن صفحه را PH0 می‌نامیم. صفحات پیش از آن را با PH-1، PH-2 و ... و صفحات پس از آن را با PH+1، PH+2 و ... نشان می‌دهیم. د) فرض کنید رخدادهای e1، e2، ... در صفحه PH0 رخ داده باشند. ه) اگر تاریخی‌گری، یا تز انحصار معرفت‌افزایی رویکردهای دیاکرونیک، صحیح باشد، آنگاه درباره رخدادهای e1، e2، ... در PH0 چیزی نخواهیم دانست مگر آنکه به رخدادهای e(-1)-1، e(-1)-2، ... در صفحه PH-1 رجوع کنیم. همین حکم درباره PH-1 نیز برقرار است. و) اگر (ه) صحیح باشد، امور تبیین‌کننده رخدادهای e1، e2، ... در PH0 باید در میان رخدادهای e(-1)-1، e(-1)-2، ... در PH-1 باشند. ز) اگر (و) صحیح باشد، روابط میان‌صفحه‌ای؛ یعنی روابط دیاکرونیک، مانند رابطه میان e1 در PH0 و e(-1)-1 در PH-1، واقعی خواهند بود، اما روابط درون‌صفحه‌ای؛ یعنی روابط سینکرونیک، مانند رابطه میان e1 و e2 در PH0، صرفاً شبه‌پدیداری خواهند بود؛ زیرا بر اساس فرض، تمام رخدادهای این صفحه از صفحه پیشین تبیین می‌شوند و وجود یا عدم وجود روابط درون‌صفحه‌ای در تحقق آن‌ها نقشی نخواهد داشت. ح) اما روابط درون‌صفحه‌ای یا سینکرونیک شبه‌پدیداری نیستند. این ادعا به همان اندازه نامعقول است که کسی بگوید رابطه من با جناب مصدق واقعی‌تر از رابطه من با کسی است که اکنون کنار من نشسته و با او گفت‌وگو می‌کنم؛ صرفاً به این دلیل که اولی رابطه‌ای دیاکرونیک و دومی رابطه‌ای سینکرونیک است. اگر تز تاریخی‌گرایان حداکثری را بپذیریم، چنین نتیجه‌ای درباره همه روابط صادق خواهد بود. ط) بنابراین، چنین نیست که تنها رویکردهای دیاکرونیک معرفت‌افزا باشند و رویکردهای سینکرونیک معرفت‌افزا نباشند. @anarchomancer

از آموخته‌های من در سال‌های کاوش در قلمرو فلسفه: هنگامی که سخن بر سر آغاز مسیر تفکر است، کار را ساده کنید و از دشواری اجتناب کنید. در باب سرآغاز، تاس بیندازید؛ سرآغازی تصادفی را پی بگیرید. چنانچه گام‌هایتان بر شما نمایان ساخت که مسیری بارور پیش روی شماست، آن را بیشتر پی بگیرید و این تاس انداختن را بارها تکرار کنید. مسیرهای عقیم، با ابرام بر روی آن‌ها، خودشان را نمایان خواهند کرد. سپس مسیرهای عقیم را کنار گذاشته، از میان این راه‌های تصادفی، آن‌ها را که بارورتر به نظر می‌رسند برگزینید و به مرور پافشاری بیشتری بر آن‌ها داشته باشید. این مسیر، سرآغازِ تصادفی و آزمودنِ امتدادِ آن سرآغاز از حیث عقیم یا بارور بودن است که به مرور زمان، راه‌های خوش‌ساخت و موفق از حیث نظر را بر شما نمایان خواهد ساخت. آری، این آموزه یک عمل‌گراییِ تمام‌عیار است و شما را بر حذر می‌دارد که فلسفه را با نشخوارهای فکریِ بی‌سرانجام یکی بگیرید. @anarchomancer

حقیقتی ساده که عمده ما اهل فلسفه آن را ساده اقرار نمی‌کنیم و البته در این اجتناب از اقرار دلیلی نسبتاً موجه نهفته است: «متون فلسفی سرشار از نویز(noise) است. بسیاری از فلاسفه به نام در هر صد صفحه، قریب به ۹۵ صفحه نویز تولید می‌کنند. البته این فهم اثرشان را دشوار ساخته و باعث می‌شود که مقصودشان روشن نشود اما استانداردهای نهادی در کنار ضعف مهارت نویسندگی این مشکل را به فضیلت تبدیل می‌کند.» @anarchomancer

پس بگذار که نفرین‌شدگان روی زمین را به تو بشناسانم. همان‌ها که خود نفرین خویش را برگزیدند. همان‌ها که وقتی می‌توان از تلگرام استفاده کرد، به سراغ واتس‌آپ می‌روند. @anarchomancer

نخست، نوعی جنون فراگیر دامنمان را گرفت. سپس نوبت به ترسی فراگیر رسید. چشم‌ انتظار آن دَمَم که خِرَد و جسارت چون ملازمانی، دست در دست یکدیگر، فاتح جانمان باشند. @anarchomancer

به عنوان یک پراگماتیست لاجرم التزام به ماکسیم عملگرایانه را دستور کار خویش قرار می‌دهم. این دستور می‌گوید که معناداری یک حکم از تفاوتی از استلزامات عملی برآمده از آن (چه استلزامات علّی و چه تجویزی) استخراج می‌شود. چنانچه سخنی از حیث استلزاماتش تمایز عملیاتی ایجاد نکند، نه این که کاذب باشد؛ سخنی مهمل و بی‌معنا است. به همین خاطر است که هرگز در جرگه کسانی نبوده‌ام که فریاد «نه به جنگ» یا «آری به جنگ» در ماه‌های کنونی بلند کنم. اگر عِدّه و عُدّه‌ای داشتم که اصل محکوم کردن یا تأیید کردن چنین رخداد پیامدهایی در عمل ایجاد می‌کرد، وضعیت به گونه‌ای دیگر بود. اما از آنجا که چنین نیست، راه خِرَد را پاس می‌دارم و از مهمل‌گویی اجتناب می‌کنم. هر دو طوایفی که دو فریاد «نه به جنگ» یا «آری به جنگ» را بلند می‌کنند، نزد من به سان بوزینگانی هستند ناآشنا با زبان انسانی که صفحه کلیدی جلوی آنها گذاشته‌اند و به شکل تصادفی حروفی را فشار می‌دهند. سخنان ایشان نزد من چنین است. در این شرایط دستور معقول‌تری برای ما مردمان عادی وجود دارد: «زنده بمان و زندگی را پاس بدار». شاید در این فرآیند موفق شویم و شاید نشویم. اما این است همزمان دستوری معنادار است و در عمل نیز تفاوت ایجاد می‌کند. آنهم در شرایطی که مرگ در کمین است، هر آن ممکن است تسلیم آن شویم. @anarchomancer

اگر علاقه‌مند به ادبیات و موسیقی عربی هستید یا به طور عام دوست دارید فهم بهتری از فضای فرهنگی جهان عرب داشته باشید؛ این کانال را اکیداً به شما توصیه می‌کنم.

Repost from N/a
روزگار غریبی‌ست نازنین! مواخذه می‌شویم که چرا به حوثی می‌گوییم «تروریست پابرهنه» و چرا به خاندان اسد می‌گوییم «تبهکار و جنایتکار»؟! دیشب و امروز دو دوست از سوریه از من تشکر کردند که پست بالا را به یادبود تالا شوفی منتشر کردم. تشکر لازم نیست که! اگر روان جمعی ما از داستان صدها تالای دیگر زخمی و رنجور نبود، اصلا به این داستان اهمیت می‌دادم؟! قطعا خیر. مردم این منطقه اعم از ایرانی و عراقی و سوری، داستان‌ها و رنج‌نامه‌هایی دارند که گویا هر یک از روی دیگری کپی شده است. ما باید داستان‌های یکدیگر را بدانیم تا بهتر بفهمیم که سرنوشت ما بیش از چیزی که فکر میکنیم، به همدیگر گره خورده است. @arabian_nights_101