614
المشتركون
لا توجد بيانات24 ساعات
+17 أيام
+8130 أيام
أرشيف المشاركات
✍️ مهندسی مفهومی و کار روشنفکری
قسمت سوم
🔷 آیا مسائل جوامع معاصر، مسائلی برای مهندسی مفهومی هستند؟
اینک دعوی من آن است که بسیاری از مسائلی که انسان مدنی معاصر با آن مواجه است، مسائلی برای مهندسی مفهومی هستند. نمیخواهم این حکم را به نحو حداکثری بیان کنم، چرا که مسأله توافق در جامعه مدنی تنها وابسته به ایضاح مفهومی نیست اما بسیاری از مسائلی که در دوران معاصر با آنها دست به گریبانیم دعواهایی از جنس تلاش برای بازمهندسی مفهومی یا دفاع از مفاهیم سابق هستند.
برای مثال مفهوم جنسیت را در نظر بگیرید. شاید اگر در مقیاس یک قرن پیش زندگی میکردیم، مفهوم جنسیت و به تبع آن زنانگی و مردانگی معانی مشخص و روشنی برایمان داشت. در واقع ساختار اجتماع هرگز ما را درگیر این مسأله نمیکرد که اساساً مفهوم زنبودن یا مردبودن متضمن چیست و همه ما بر این باور بودیم که این مفاهیم را به خوبی میشناسیم و آنها را به آسانی به کار میبریم. اما در دوران معاصر مفاهیم جنسیت، زنانگی و مردانگی اساساً دچار ابهام هستند به نحوی مسأله آن نیست که کدامین سخن در باب زنان یا مردان درست است بلکه به نظر میرسد هنگام استعمال این مفاهیم تلقی یکسان و واضحی از آنها وجود ندارد و قسمت قابل توجهی از منازعات بر سر آن است که چه چیز را «باید» به عنوان جنسیت، زنانگی یا مردانگی تعریف کنیم. در واقع دیگر مفاهیم فوق چه از این حیث که در عمل چطور مورد استفاده هستند و چه از حیث آنکه باید چگونه مورد استفاده قرار گیرند محل اجماع نیستند. این وضعیت فراخوانی برای کار مهندسی مفهومی است.
یک مسأله دیگر را در نظر بگیرید. بسیاری از روشنفکران و دانشگاهیان در چند دهه اخیر متمایل شدهاند که بگویند که آنچه که دانشگاه ایرانی خوانده میشود، اصلاً دانشگاه نیست. مستقل از آنکه سخن این افراد یا تصدیق یا تکذیب کنیم به نظر میرسد آنها در پی آن هستند که تعریف دیگری از دانشگاه ارائه دهند که با تعریف متعارف از دانشگاه تفاوت دارد. به هر حال میان اینکه «دانشگاه ایرانی، دانشگاه خوبی نیست.» و «دانشگاه ایرانی، دانشگاه نیست و دانشگاهنما است.» تفاوت ویژهای هست و لازم است بگوییم که اولاً لفظ دانشگاه و مفهوم آن را چطور به کار میبریم و ثانیاً چطور باید به کار ببریم تا بتوانیم در باب صدق و کذب دعاوی فوق بحث کنیم.
یک نمونه دیگر این منازعه است که وقتی اعتراضاتی فراگیر شکل میگیرد دولت مدعی آن است که آن اعتراضی غیرقانونی و به تبع «اعتراض نامشروع به لحاظ حقوقی است» اما افراد حاضر در اعتراضات معتقدند که «اعتراضات مشروع و به حق است». دولت مواجه با اعتراض این عَلَم را بلند میکنند که قوانین این اعتراضات را ناحق میانگارد در حالی که معترضان بر این باورند که هدف اعتراض برداشتن عَلَمِ حقّی است فروگذاشته شده که قانون و نهاد دولت آن را نادیده انگاشته است. در اینجا روشن است که منازعه حاوی این دقیقه است که باید مفهوم حق را چطور به کار ببریم.
♦️ جمعبندی
با کمی دقت در بسیاری از مسائل جوامع معاصر، روشن میشود که بسیاری از مسائلی که روشنفکران را به کاوش وا میدارند با مسأله مهندسی مفهومی درگیر هستند. البته هیچ کدام از طرفین منازعات فوق منتظر روشنفکران نمیمانند. اعتراضات مدنی معطل آن نیست که روشنفکر بیاید و مفهوم «حق» را برای جامعه ایضاح کند و دولت هم برای سرکوب مخالفانش معطل مهندسی مفهومی واژه «حق» نمیماند. طرفداران جنبش LGBTQ یا در مقابل آنها اقشار سنتیتر ممکن است که هرگونه تلاشی برای بازصورتبندی مفاهیم جنسیت، زنانگی و مردانگی که مطابق پروژه ایشان نباشد را محکوم کنند اما کار روشنفکری با دو تعهد درگیر است. یک سوی تعهد کار روشنفکری، حیات مدنی است و سوی دیگر این تعهد حقیقت است و عقلانیت ارتباطی تنها در آن شکلی از حیات مدنی که همّ حقیقت(Concern of Truth) را داشته باشد، ممکن میشود. در غیر این صورت، ختم کننده تمام منازعات برای همیشه گلوله یا مشتان گرهکرده خواهد بود. راهحلی که باید تنها در شرایطی موقت اضطراری به عنوان راهحل در نظر گرفته شود.
@anarchomancer
✍️ مهندسی مفهومی و کار روشنفکری
قسمت دوم
🔷 مهندسی مفهومی چیست؟
مهندسی مفهومی، رویکردی نو در فلسفه معاصر است که در پی استخراج و بازسازی شبکه مفهومی مورد استفاده در فعالیتهای مفهومی و زبانی ما است. فهم این رویکرد محتاج نگاهی گذرا به آن چیزی است که در منازعات فلسفی معاصر حول رابطه زبان و نظریهپردازی ما در باب واقعیت شکل گرفت.
در آغاز فلسفه تحلیلی این انگاره به شکلی جدّی مورد توجه قرار گرفت که بسیاری از مسائل فلسفی و اگر نگوییم همه آنها ماحصل سوء استعمال یا ابهام درونی زبان هستند. باور بسیاری از فیلسوفان نسل اول تحلیلی آن بود که برای حل مسائل فلسفی و در واقع منحل کردن آنها ما به نوعی زبان دقیق و صوری(Formal) نیاز داریم که ماهیتی ایدئال(Ideal) داشته باشد و بتواند ما را از ابهام زبانی نجات دهد.
در مقابل این دستور کار، فیلسوفان زبان طبیعی(ordinary Language) قرار داشتند که در پی کشف سیاق استعمال زبان در خود فعالیت روزمره بودند. بسیاری از این فیلسوفان بر این باور بودند که عمده مشکلات فلسفی برآمده از نوعی گسست از این زبان طبیعی است و نقض قواعد استعمال زبان طبیعی است که مسائل فلسفی را پدید میآورد.
چالش اساسی پروژه زبان ایدئال آن بود که به لحاظ عملی دور از ذهن به نظر میرسید و چندین دهه کاوش در پی شکل دادن به چنین زبانی با سرشت آرمان چندان بارور نبود. اما مشکل این رویکرد در این نکته خلاصه نمیشد بلکه چالش اساسی، آن بود که خلق و فهم هر گونه زبان ایدئال بدون ارجاع به زبان طبیعی ناممکن به نظر میرسد. در واقع هر بار که در حال یادگیری یک زبان صوری هستیم یا میخواهیم چنین زبانی را بنا کنیم مدام در حال نوعی تکاپوی موازی در زبان طبیعی هستیم.
در مقابل چالش رویکرد زبان طبیعی آن بود که گویا نوعی خاصیت هنجارین به زبان روزمرهای میبخشید که مدام در حال تغییر بود و مسلماً در بافتهای فرهنگی و اجتماعی و تاریخی متفاوت به سیاق متفاوتی به کار میرفت. در اینجا دشوار است که بگوییم که یک دستور زبان خاص در یک بافتار تاریخ و اجتماعی خاص واجد خاصیت هنجارین بودن است.
رویکرد مهندسی مفهومی به عنوان بدیلی برای دو رویکرد فوق ظاهر شد. بدین نحو که این رویکرد اولاً میپذیرد که هرگونه خلق زبان صوری یا تغییر در سیاق استعمال زبانی طبیعی، وابسته به بافتار زبان طبیعی است. بدین معنا که اگر ما یک زبان صوری، برای مثال منطق جملهها و محمولات را هم خلق میکنیم باید آنها را به عنوان یک Extension یا افزونه بر روی زبان طبیعی در نظر بگیریم. چیزی مانند نصب افزونه بر روی نرمافزار کروم را فرض کنید. در واقع اگر نرمافزار گوگل کروم نباشد، هیچ کدام از افزونهها به کارمان نمیآید. اما از طرف دیگر این افزونهها در عمل واقعاً به کار ما میآیند و نیازی را از ما بر طرف میکنند.
در واقع ساختار زبان طبیعی اگرچه پرکاربرد است و بسیاری از نیازهای ما را بر طرف میکند با اینحال ممکن است که نیازهای جدیدی ظاهر شود که ما به یک افزونه بر روی این زبان طبیعی نیاز داشته باشیم یا شاید هم لازم باشد که تغییر در زبان طبیعی ایجاد کنیم که به مرور زمان فراگیر شود و به قسمت جدیدی از زبان طبیعی تبدیل شود.
این فرآیند که اولاً شامل استخراج و به اصطلاح مهندسی معکوس شبکه مفاهیم و نشانگان زبان طبیعی و برخی از افزونههای آن است و ثانیاً مشتمل بر بازمهندسی ارزیابانه شبکه مفاهیم و نشانگان میشود را مهندسی مفهومی-زبانی میگوییم. به عبارت دیگر مهندسی مفهومی- زبانی فرآیندی است که طی آن برنامه کاربری یا Use Plan مفاهیم و نشانگان را استخراج کرده، ارزیابی کرده یا بازسازی میکنیم.
@anarchomancer
✍️ مهندسی مفهومی و کار روشنفکری
🔶 مقدمه
آنچه در ادامه میآید کاوشی است در باب ارتباط «کار روشنفکری» و آن فعالیت به خصوصی که در فلسفه معاصر تحت عنوان «مهندسی مفهومی» نامیده میشود. بدین ترتیب، این کاوش سه گام خواهد داشت:
1. روشنفکر کیست؟ و کار روشنفکری چیست؟
2. مهندسی مفهومی چیست؟
3. آیا مسائل معاصر مدنی و اجتماعی محتاج فعالیت مهندسی مفهومی هستند؟
در واقع هدف اساسی این کاوش آن است که دستور کاری اولویتدار را برای روشنفکری در دوران معاصر مطرح کند. فعالیتی که با توجه بافتار منازعات مدنی در دوران معاصر، از ضرورتی خاص برخوردار است و فقدان التفات به آن میتواند فعالیت روشنفکری را در آشوبِ زبانِ از لولا در رفتهای رها کند که تالی آن باور به امتناع حل منازعات اجتماعی از طریق گفتوگو است.
🔷 روشنفکر کیست؟
کلمه روشنفکر، به شدت پر ابهام است و به شکلهای مختلفی به کار میرود. به ندرت روشن است که وقتی کسی را روشنفکر میخوانیم، مرادمان چیست و اینکه فردِ روشنفکر به چه کاری اشتغال دارد. گاهی به نظر میرسد که روشنفکران ارتباط وثیقی با دانشگاه و نهاد عِلم دارند که در آن بحثی نیست اما روشن است که وقتی به سراغ بسیاری از روشنفکران میرویم میبینیم که از قضا آنها مقیمِ نهاد دانشگاه نیستند و عمده دانشگاهیان و حتی دانشگاهیانِ فعال در حوزه علوم انسانی نیز جنس کارشان را نمیتوان فعالیت روشنفکری قلمداد کرد.
به نظر میرسد که روشنفکران حضورِ فعالی در میدان رسانه دارند یا اینور و آنور مینویسند و اینجا و آنجا به سخنرانی مشغولند. اما روشن است که هر کس چیزی مینویسد یا به سخنرانی اشتغال دارد را نمیتوان روشنفکر انگاشت. علاوه بر آن به نظر میرسد که روشنفکری با نقدِ قدرت و ساختار اجتماعی گره خورده است و با اینحال هر کس که منتقد ساختار قدرت و سازوکارهای اجتماعی است را نمیتوان روشنفکر در نظر گرفت.
شاید اگر بگوییم که «روشنفکری نوعی فعالیت به معطوف به حوزه عمومی است که در آن روشنفکر میکوشد با مسامهت در گفتوگوها و منازعات حاضر در حوزه عمومی و با بهرهبرداری از دستاوردهای علمی عصر و مشارکت فعالانه در آنها، از طریق خلق روایت یا ایضاح مفاهیم بر نظم اجتماعی اثر بگذارد» تعریف خوبی از کار روشنفکری و به تبع آن از روشنفکر بدست داده باشیم.
بدین ترتیب، فعالیت روشنفکری دو وجه دارد: یک وجه آن او را به گفتمان دانش هر عصر متصل میکند(اگرچه لزومی ندارد که روشنفکر تابع جریانِ غالب در منازعاتی دانشی دورهاش باشد) و وجه دیگر او معطوف به حوزه عمومی است که میکوشد از طریق مشارکت در مباحثات فعال در حوزه عمومی یا حتی طرح میدانی بدیل برای گفتوگو و تصمیمگیری بر نظم اجتماعی و تحولات آن اثر بگذارد. ممکن است روشنفکرات اثرگذاری متفاوتی داشته باشند اما آنچه که عنصر قوامبخش مفهوم روشنفکری است را در دو وجه فوق میتوان یافت.
@anarchomancer
زندگی جاری است اما مرگ میبارد. پس آیا رودخانه زندگی از بارش مرگ سرشار میشود؟ پس آیا تمام تبخیر شدنِ شیره وجودمان برای این بارش مرگ بود تا زندگی از آن مجدداً جریان یابد؟
@anarchomancer
از خصائص جامعه ایرانی:
اصلاح و گذار به سوی توسعه در آن آرام آرام رخ میدهد اما هنگام بحران به سرعت به عقب باز میگردد.
چند دهه لازم است تا به شکل مورچهای از آخوند فاصله بگیرد و جنبشی مانند «زن، زندگی، آزادی» در آن ظهور کند اما به ضربتی در آغوش تاج یا عمامه در میغلتد.
نیک است اگر ایرانشهر را، اگر اساساً چنین چیزی موجود باشد، مدینه بوزینگان یا همان بوزینهشهر نام نهیم.
@anarchomancer
✍️ اقتصاد سیاسی همجنسگرایی
در اینجا به این نکته اشاره کردم که کالت سث از طریق پروژه هویتزدایی متمایز میشود. یکی از ارکان پروژه هویتزدایی در چند دهه اخیر در بیشاشاعه(over promotion) جنبش LGBTQ نمایان میشود. جایی که معنای هویتهای مردانه و زنانه به کلّی دچار سیالیت و لغزندگی میشوند و معنای محصل خود را به تبع آن از دست میدهند.
همانطور که پیش از این اشاره کردم یکی از چهرههای کلیدی کالت سث جورج سوروس است که از رد پای جریانهای مالی وابسته به او میتوان کلان پروژه این جریان را شناسایی کرد.
حالا بگذارید چند قرینه و فکت له مدعای فوق مطرح کنم:
قانون آموزش منصفانه - FAIR Education Act در کالیفرنیا در سال ۲۰۱۱ تصویب شد. سازمان اصلی مروج آن شامل برابر برای کالیفرنیا(Equality California)، شبکه دانشجویان گی لزبین و دگرجنسگرا (GLSEN)، مرکز حقوق لزبینها(National Center for Lesbian Rights)و مرکز حقوق ترنسها(Transgender Law Center) بودند.
حال وقتی به حامیان مالی NGOهای فوق نگاه میکنیم به سه حامی مالی اصلی میرسیم:
۱. شرکت داروسازی گیلید ساینسز (Gilead Sciences)
۲. بنیاد آرکوس (Arcus Foundation)
۳. بنیاد گیل (Gill Foundation)
که وجه مشترک آنها حضور جرج سوروس در هیأت امنای آن و حمایت مالی وی از آنها است.
آیا در اینجا از ردّ جریانات مالی، ماهیت سیاسی این موج آشکار نمیشود؟
پ.ن: نکته اساسی متن فوق آن است که بیشاشاعه(over promotion) LGBTQ در دهههای اخیر یک پروژه سیاسی آشکار بوده است و نه نکتهای الهیاتی در منع حقوق انسانی از این اقشار که اساساً محل بحث نیست.
@anarchomancer
معمولاً گفته میشود که آنچه مانع توافق در مسائل علوم انسانی و اجتماعی است، پیچیدگی موضوع این علوم است که برخلاف واقعیتهای طبیعی از درجات بالاتری از پیچیدگی برخوردار هستند. این دعوی اساساً کاذب است و صرف پیچیدگی مانع از توافق نمیشود. از شما میپرسم که آیا پرتقال پیچیدهتر است یا ذرات تشکیل دهنده یک پرتقال؟ اگر مثال خوشایندتان نیست میتوانید مثال دیگری را برگزینید. طبیعی است که شهود ما میگوید که کل از حیث مرتبه پیچیدگی از جزء درجه پیچیدهتری دارد. حال در باب پرتقال و کارکردهای آن اجماع سادهتر است یا اجزاء آن و کارکردهایش در تکوین این کل؟ میبینید که در طول تاریخ در مورد اول، اجماع داشتهایم اما دانش بشری اختلافهای بسیاری را در طول تاریخ سپری کرد تا به اجماعی بر سر پاسخ دوم برسد. در واقع مسأله امکان اجماع در وهله اول تابع مسأله درجه پیچیدگی نیست. کما اینکه عمده انسانها، یک مسأله حقوقی روزمره و مرتبط با سازوکار نهادهای اجتماعی را قابل فهمتر از فیزیک کوانتومی مییابند، اگرچه درجه پیچیدگی واقعیت انسانی و اجتماعی به مراتب بالاتر از واقعیتهای بنیادین فیزیکی است.
آنچه که اجماع را ممکن میکنند نه پایین بودنِ درجه پیچیدگی بلکه نوعی اراده معطوف به اجماع است. نوعی اراده معطوف به قدرت در جامعه علمی که اجماع را مطلوبی در فرآیند پژوهش(inquiry) قلمداد میکند و این خصیصهای است که در جوامع علمی مشغول به علوم طبیعی زودتر ظهور پیدا کرد. آنها به نحوی فعالیت پژوهش را پیش میبرند که اجماع ممکن شود و اجماع را بر اساس سازوکارهای درونی جامعه علمی در عمل ممکن میسازند اما چنین اراده معطوف به اجماعی در علوم انسانی و اجتماعی ظهور نیافته است.
شاید بپرسید چرا؟ برای فهم این نکته لازم است به آموزهای از هابز اشاره کنیم. هابز بر این باور بود که اگر کسی منفعتی از اظهار اینکه ضرب دو در خودش برابر چهار نیست، کسب میکرد مسلماً این دعوی مدعیانی داشت. علوم انسانی و اجتماعی خاصیتی دارند که تصدیق هر یک از اطراف منازعه، به نفع برخی و به زیان برخی دیگر است. چنین نیست که در علوم طبیعی به هیچ وجه چنین نباشد اما مسلماً آثاری که تصدیق یا تکذیب گزاره «سیاست X منجر به کاهش برابری میشود.» ایجاد میکند به در چارچوب نظام منافع بین گروهی بسیار بیشتر از آن است که فیزیک کوانتوم کوپنهاگی یا بوهمی را صادق بینگاریم. به همین خاطر است که علی رغم اختلاف میان دو نسخه از فیزیک کوانتوم کوپنهاگی و بوهمی بر سر اینکه کدام نسخه صادق است، به نحوی اجماعی نسبی در دانشکدگان فیزیک بر سر فیزیک کوپنهاگی ایجاد شده است با آنکه شواهد تجربی برای هر دو یکسان است اما اجماع بر سر اثر یک سیاست مشخص بر برابری اجتماعی اساساً دور از ذهن به نظر میرسد.
@anarchomancer
مارکس بر این عقیده بود که آسیاب بادی، جامعه قرون وسطایی فئودالی را پدید میآورد و ماشین بخار جامعه سرمایهداری صنعتی را. در امتدادی خوشبینانه از فلسفه تکنولوژی مارکس، یک مارکسیست میتواند بگوید که هوش مصنوعی آن انقلابی است که ما را به جامعه کومونیستی رهنمون میشود، چرا که در حالت تقویت شدهاش، این فناوری میتواند به نوعی Free Labor را ممکن کند.
از قضا این فناوری از دل سرمایهداری جهانی سر برآورده است که با ایده انقلاب در معنای مارکسیاش بسیار همسوتر از انقلابهای اینترناسیولیستی مارکسی یا حتی مقاومت جنوب جهانی در برابر سرمایهداری است. اما شما به ندرت مارکسیستی را میبینید که این امتداد آشکار فلسفه تکنولوژی مارکس را پی بگیرد. چرا؟ منشأ این نکته چارچوب منافعی است که حامیان اندیشهورزان مارکسیستی به خاطر استقرار به خصوص خود در مناسبات اقتصادسیاسی جهانی از آن منتفع میشوند.
پ.ن: سخن نگارنده این نیست که هوش مصنوعی لزوماً به Free Labor منتهی میشود اما این فناوری حامل قوه چنین رخدادی است و عمده تحلیلگرانی که ظرفیت این فناوری را به جدّ گرفتهاند میتوانند چنین امتدادی را به عنوان یک سناریو جدی لحاظ کنند. مسأله کاملاً جهت هدایت این فناوری است.
@anarchomancer
حکایت شیعه و خاصه تشیع سیاسی، حکایت گروگانگیری است که به رغم گروگانگیر بودنش احساس مظلومیت میکند. واکاوی این عقده(Complex) میتواند موضوع چند نسل پژوهش در قلمرو روانکاوی و روانشناسی باشد.
@anarchomancer
بدین ترتیب، هر گزارهای که واژگان «حق» و «تکلیف» در آن به کار رود، پیش از تثبیت یک قرارداد اجتماعی قدرتمند که افراد را مقید سازد؛ چنانچه به معنایی دقّی به کار روند، از آنجا که صدقسازی(Truth Maker) محقق ندارند، کاذب محسوب میشوند.
همچنین حتی هنگامی که یک چنین قراردادی محقق است و نهاد قدرت آن را معتبر میداند، معنایی بیش از این در عبارت حقوقی نیست که بنابر محتوای قرارداد چنین و چنان است یا آنکه اگر قرارداد را بالفعل فرص کنیم، باید چنین و چنان عمل کنیم. به عبارت دیگر، صدق قضایای حقوقی، صدق مشروط(Hypothetical) است و نباید آنها را به عنوان حقایق نفسالامری و مقولی(Categorical) در نظر گرفت.
به همین خاطر رخدادهایی مانند انقلاب، کودتا چ جنگهایی در پی زیر و رو کردن ساختار قدرت اعم از ملّی یا جهانی هستند، قرار نیست که واجد وجاهت حقوقی باشند؛ چراکه مسأله اساساً آن است که هدف الغای قرارداد و حقوق و تکالیف مندرج در آن و بازنویسی مجدد آن است. در دوران خلاء قدرت، حقوق فاقد معنی است.
@anarchomancer
دانش حقوق به قلمرو ادبیات فانتزی تعلق دارد. زیبا است و خواندنش لذتبخش است. میتواند الهاماتی را برایمان بیدار کند، اما میدان سیاست بر اساس ادبیات فانتزی شکل نگرفته است. تنها قدرت است که حرف آخر را میزند. تنها قدرت، قدرت را مقید میکند و قدرت تنها برای تداوم، بسط و گسترش خود تغییر شکل میدهد.
@anarchomancer
اگر اپوزیسیون جمهوری اسلامی به جا دست و پا زدن حول مفهوم حق و نقد جمهوری اسلامی بر مبنای آنکه این حکومت ذی حق است یا نه، توجه خود را به مناسبات قدرت معطوف کرده بود و صحنه را همچون نبردی برای تصاحب قدرت مینگریست، وضعیت بسیار بهتری داشت.
اما خیالپردازی وهمانی را همواره بر یادگیری از عمل ترجیح دادند و حاصل روشن است که سیلی واقعیت همواره اوهام ایشان را بیحاصل گذاشته است.
@anarchomancer
ممکن است که هزاران دلیل و برهان بیاورید که پادشاه در ایران باستان غیرنژادگی(یا فضیلت اسپرم) هزاران فضیلت دیگر نیز داشت. در صورت تصدیق سخن فوق:
اولاً: اظهار داشتهاید که نژادگی یا همان فضیلت اسپرم، شرط لازم است اگرچه شرط کافی نیست.
و ثانیاً و به تبع آن: اظهار داشتهاید که دیگر شما خود را لیبرال نمیدانید.
سخن ساده است. شما نمیتوانید پادشاهیخواه باشید و بگویید که در دنیای سیاست لیبرال هستید. بر سر سخن خود صادق باشید. شما میتوانید لیبرال نباشید(که بنده هم در آن معنای متعارفش خودم را لیبرال نمیدانم و اگر متنهای من را خوانده باشید میدانید که شکل خاصی از آریستوکراسی به آن را آریستوکراسی چندقطبی میخوانم معتقدم) اما اگر گفتید که لیبرال هستید، دیگر نمیتوانید خود را پادشاهیخواه بدانید یا به عکس. تمام.
از این نکته میگذرم که بنابر استاندارد نژادگی در ایران باستان، پشتوانه نژادی پهلوی کمی کمبنیه به حساب میآید. کسی با دو نسل زاد و ولد در جهانبینی ایران باستان نژاده نمیشود!
@anarchomancer
در هنگام انتخاب، در آن هنگام که در یک اجتماع ناچاریم که دست به گزینش بزنیم، انفصال از برابری باید به چه منوال باشد؟
برابری در اصل «آزادیهای بنیادین» مقدم است بر «برابری فرصتها» و «برابری فرصتها» مقدم است بر «برابری میزان بهرهبرداری از منابع».
اینک به منازعات سیاسی دورانمام نگاه کنید، آیا در هنگام منازعات اینها چارچوب اساسی انتقاد را تشکیل میدهند؟ جریانات چپ، «برابری در میزان بهرهبرداری از منابع» را هم «آزادیهای بنیادین» و هم بر «برابری فرصتها» تقدم میبخشند، چرا که آرمانشهر ایشان، آرمانشهر بردگان است. آنها که خود را راست لیبرال تصور میکنند، از قضا به فضیلت اسپرم ملتزم گشتهاند که ناقض اصل برابری فرصتها(آن نکتهای یک لیبرال خودش را با آن باز میشناسد) است و از قضا خواست آزادی در اینجا به کلّی فراموش گشته است. اصلی که جنبش «زن، زندگی، آزادی» به کلّی خود را با آن هویتیابی میکرد.
@anarchomancer
البته از اتاق فرمان میگویند که نگرانی دیگری در کار است. روحانیون با خودشان میگویند که ما این همه سال زحمت کشیدیم تا ترسناکتر از ما در جهان نباشد اما شما گستاخان برای ترساندن یکدیگر البسه اجنه و شیاطین و سایر موجودات خوفناک را بر تن میکنید؟ پس آیا ما را و خوفناکی ما را از یاد بردهاید؟ اینها تنها نهیبی است تا عظمت و خوفناکی نهاد روحانیت و تشیع را از یاد مبرید.
@anarchomancer
در بسیاری از منازعات، با آنکه شاید در نظر اول توجه را به خودش جلب نکند، مسأله آن است که روحانیت رقیبی برای مرجعیت خویش میبیند. مسأله حتی تناقض آشکار با یک رأی فقهی یا عقیدتی نیست، بلکه مسأله آن است که آیا منبع دیگری حقّ آن را به خود داده است که مناسکی بیافریند؟ یا نظام معنایی بدیلی عرضه کند؟ ماجرای واکنشهای روحانیون و مدافعان ج.ا به هالووین نشانی جز این ندارد.
@anarchomancer
فلسفه و شعر هر دو در یک خصیصه مشترکاند. هر دو ماحصل نوعی دلتنگی برای کودکیاند. هر دو این دلتنگی را از طریق نوعی بازیگوشی با نشانهها پی میگیرند. اگر جهان را همچون جریان سیالی از نشانگان نبینیم، پس آیا چیزی به نام فلسفه یا شعر باقی میماند؟
@anarchomancer
نزد پیرس، روابط تریادیک و تثلیثی اهمیتی بهخصوص دارند؛ اما اهمیت این روابط نه ماحصل استدلالی الهیاتی، بلکه منتج از یک آموزه ریاضیاتی است. اگرچه در دوران پیرس نظریه گرافها به شکل امروزی مدوّن نبود، اما وی با استفاده از منطقِ روابط، به نفعِ منحصربهفرد بودنِ آنچه میتوان «گراف تریادیک» نامید استدلال میکند. از نگاه او، ساختارهای ارتباطی بالاتر از مرتبه ۳ (بخوانید گرافهای مرتبط بالاتر از ۳) را میتوان از اتصال چند تریاد ساخت، اما ساخت چنین روابطی با ساختارهای مرتبه پایینتر (روابط دوتایی یا تکتایی) ممکن نیست. بدین ترتیب، ساختار تریادیک یا تثلیثی در مدلسازی صوریِ امر واقع به کرّات ظاهر میشود.
@anarchomancer
مردارپرستی، حاصل باور به خدای مرده در عصر مرگ خدا است. آن هنگام که خدا مرده باشد، اگر غرض مؤمن جز تشبه به این خدا باشد، آیا بر سر ایمان خویش بوده است؟
@anarchomancer
