آوازهای رهایی
Открыть в Telegram
وبلاگ آوازهای رهایی، وامدار ِ نام آخرین مجموعهی شعر فریدون رهنما بهزبان فرانسه است، بهیاد و بزرگداشت او. http://mi-mel.blogspot.com
Больше1 526
Подписчики
+224 часа
Нет данных7 дней
+2330 дней
Архив постов
1 526
هنر که چه؟
فریدون رهنما
همیشه اعتقاد داشتهام که هیچ هنرمند راستینی نیست که یک بار از خود نپرسد: هنر چیست؟ هنر که چه؟
بیگمان آن کسان که گفتهاند هنری در کار نیست بر همین پایه بوده است. از آن رو که دریافتهاند چه زیورِ بیجانی خواهد بود آنگاه که این پرسش نخستین به میان نیاید.
اما از همینجا، دشواریها آغاز میگردد. زیرا بهراستی خوشا آن کسانی که گوسفندوار بهسوی دیگر میروند. آن کسان دیگر که شور جویندگی به سر دارند و به گرایشهای روز بسنده نمیکنند، از آن هنگام که به این پرسش بزرگ برسند، با غولهای گوناگون روبهرو میشوند و بدتر از همه با غولهایی که درون خود دارند. زیرا همۀ دردها، همۀ کشمکشها، همۀ گسیختگیها، از این اندیشه سرچشمه میگیرد که این کار، این ساختۀ من به چه کار میخورد یا خواهد خورد؟ زیورجویان و آسودگان کار هنر، نه این دردها را میشناسند و نه باور دارند. اینان را در همۀ سدههای تاریخ هنر میبینیم و یکی از رگههای راه هنر بوده و هستند. اما این ناهماهنگی همیشه میان آفرینندگانِ سرسخت و دنبالروانِ آسودهجو و کمکوشش وجود داشته است. یکی، شورِ یافتن در سر دارد و دیگری، سودای هنرنمایی...
oO
1 526
فرانسهٔ کهنه و موهوم فروپاشیده است؛ و همین که پروسِ نو و واقعی نیز فروپاشد، با یک جهش وارد عصری تازه خواهیم شد. آنگاه چه اندیشههایی که از هر سو بر سرمان فرو خواهند ریخت. و مدتهاست که وقتش رسیده است. تا امروز جز خردهنانهای سفرهٔ انقلابِ سدهٔ پیش چیزی نخوردهایم؛ خوراکی که مدتهاست همهٔ جانمایهاش را جویده و بیرون کشیدهاند. واژههای کهنه نیاز دارند که معنایی تازه در آنها دمیده شود. آزادی، برابری و برادری دیگر آن چیزی نیستند که در روزگار گیوتینِ مرحوم بودند. سیاستمداران این را نمیخواهند بفهمند و به همین دلیل از آنان بیزارم. آنها انقلابهای خاص خودشان را میخواهند—انقلابهایی در امور بیرونی، در سیاست و مانند آن. اما همهٔ اینها کاری ناچیز است. آنچه از همه مهمتر است، انقلاب روحِ انسان است.
• بخشی از نامه هنریک ایبسن، نمایشنامهنویس و کارگردان تئاتر نروژی به گئورگ براندس، منتقد و پژوهشگر ادبی دانمارکی در ۲۰ دسامبر ۱۸۷۰
ـ متن اصلی نامه در آرشیو آثار ایبسن، دانشگاه اسلو
و نسخه انگلیسی متن را از اینجا میتوانید پیدا کنید.
⚆
1 526
گوش به رود سپردند. آواز بسیارآهنگ رود بهنرمی به گوش میرسید. سیدارتها در آب روان نگریست و پیش چشمش صورتهایی نقش بست. صورت پدرش را دید که تنها بود، در ماتم پسرش پیر شده، و صورت خود را دید که تنها بود، او نیز در بند اشتیاق فرزند دورشدهاش اسیر. پسرش را دید که او نیز تنها بود و با شوری بسیار بر راه ِ گدازان امیال جوان خویش میشتابید. هر یک از ایشان روی به سوی مقصود داشتند و مقهور آن بودند و هر یک در رنج. رود با آوای رنج مینالید. آوازش همه اشتیاق بود و جریانش همه اشتیاق و روی به سوی مقصود داشت و آوازش زنگ شکایت.
نگاه پرسان واسودوا میگفت: «میشنوی؟»
و سیدارتها سر به تصدیق جنباند.
سیدارتها کوشید بهتر گوش بسپارد. سیمای پدرش و سیمای خود او و از آنِ فرزندش درهم آمیختند. سیمای کمالا نیز ظاهر شد و در آنها محو گردید و نیز سیمای گویندا و چهرههای دیگر. همه درهم میآمیختند و به هم مبدل میشدند و همه در سیمای رود مستحیل میگشتند و در هیئت رود روی به مقصود مینهادند، با شوق و شتاب و رنج. آوای رود زنگ اشتیاق داشت و سرشار از دردِی سوزان بود و عطشی سیرابناشدنی. رود روی به مقصود داشت و سیدارتها آن را میدید که میشتابد، رود را که از او و از عزیزانش و از همهی آنهایی پدید آمده بود که او میشناخت. امواج آن و آبهای آن همه میشتابیدند، دردمند و در راه مقصود، مقصودهای بسیار، به سوی آبشار و دریاچه و تندآبهای خروشان و به سوی دریا، و به همهی مقصودها میرسیدند و در پی هر مقصود، مقصود دیگری بود و آب بخار میشد و ابر میشد و باران میشد، چشمه میشد و جویبار میشد و رود میشد و دیگر بار بالا میرفت و باز جاری میشد. اما صدای خواهان عوض شده بود. هنوز دردمند بود و در جستوجو. صداهای دیگری با آن درهم میآمیخت، صداهای شادی و درد، صداهای خروشآهنگ و زشت، صداهای خندان و غمبار، صداها صدا، هزارها صدا!
|سیدارتها
|هرمان هسه
|برگردان سروش حبیبی
~~
1 526
آیا میتوان از تراژدی رهایی یافت؟
امروز تراژدی بر همهٔ احساسات و همهٔ افکار من مسلط است و سراپای مرا در اختیار خود دارد. تنم ممکن است راضی باشد و دلم خرسند شود، ولی وجدانم ناآرام است. من میگویم که این بدبختی، مانند هر بدبختی و هر چیز دیگری در این جهان، وابسته به زمان و مکان است. من میگویم که انسان روزی از آن رهایی خواهد یافت. اما من از این آینده هیچ شاهدی در اختیار ندارم. پس من هم دست به نوعی قمار یا شرطبندی میزنم. اونامونو، نویسنده و فیلسوف اسپانیایی، در کتاب «احساس مصیبتبار زندگی» میگوید: «انسان حیوانی بیمار است.» شرطبندی من این است که بیندیشم میتوان انسان را شفا داد، و در اینصورت درست نیست که او را در بیماریش محبوس کنم. من در این شرطبندی چیزی نخواهم باخت. دستکم میتوان گفت که این تنها کار عاقلانه است.
گفتم که هیچ شاهدی در اختیار ندارم. با این همه میتوان آسان دید که جهان را منظماً به صورت تراژدی درآوردن نتیجهٔ اراده آگاهانه است. همین کافی است تا هر پیشنهادی را که مبنی بر طبیعی بودن تراژدی و همیشگی بودن تراژدی باشد مشکوک جلوه دهد. بنابراین از لحظهای که شک کنم چارهای ندارم جز اینکه بیشتر بکاوم و پیشتر بروم...
●طبیعت، انسانیت، تراژدی
●آلن رُب-گرییه
●ترجمهٔ ابوالحسن نجفی
-از جنگ اصفهان، کتاب یازدهم، تابستان ۱۳۶۰
❍
1 526
از آن چه داشتم برت داشتم
بهر راه شدی
شدم
جات که رسیدم گذشته بودی
از طبقات جنون
پرویز اسلامپور
─ ─
1 526
Repost from آوازهای رهایی
تو از کجای افق آمدی
مثل افق بلند؟
که من هنوز، زخم غروب را
از صخره برنچيده
زخم از طلوعی ديگر میگیرم
و دوست داشتن را
مثل جنونِ سرزده
از سر میگیرم.
یداله رویایی (۱۷ اردیبهشت ۱۳۱۱–۲۳ شهریور ۱۴۰۱)
در مدت درخت، انتشارات روناک، ۱۴۰۱
~آوازهای رهایی~
1 526
عجبا! کُلِّ من چگونه برتابد پارهی من - پارهای
چنان سنگین که زمین نیز برنمیتابد.
تا بیارمد، بر تمامی پهنهی ارض بایدش تن
گُستَرْدْ؛ پس پارهی من، با تمامیِ پهنهی ارض،
در قبضهی من!
از اشعار حلاج
ترجمه بیژن الهی
ا ۱۳۵۴ ا
✧
1 526
...مگر ندانی که حد دلتنگی تا کجاست؟
ورقی از دردم باز کن...
عبهرالعاشقین | شیخ روزبهان بقلی شیرازی
彡
1 526
...
دیوار باغ ریخته
کالدزدان راه یافتهاند به انار
نبات باخته حیوان منقرض است
جماد و انسان متصرف جغرافیست
طومار دعا گمگشته
تکلیف معلوم نیست
تکلیف معلوم است.
از کتاب کارنامه سیمرغ
منوچهر یکتایی
ヾ
