آوازهای رهایی
前往频道在 Telegram
وبلاگ آوازهای رهایی، وامدار ِ نام آخرین مجموعهی شعر فریدون رهنما بهزبان فرانسه است، بهیاد و بزرگداشت او. http://mi-mel.blogspot.com
显示更多1 496
订阅者
-124 小时
+97 天
+3630 天
帖子存档
1 497
از آن چه داشتم برت داشتم
بهر راه شدی
شدم
جات که رسیدم گذشته بودی
از طبقات جنون
پرویز اسلامپور
─ ─
1 497
Repost from آوازهای رهایی
تو از کجای افق آمدی
مثل افق بلند؟
که من هنوز، زخم غروب را
از صخره برنچيده
زخم از طلوعی ديگر میگیرم
و دوست داشتن را
مثل جنونِ سرزده
از سر میگیرم.
یداله رویایی (۱۷ اردیبهشت ۱۳۱۱–۲۳ شهریور ۱۴۰۱)
در مدت درخت، انتشارات روناک، ۱۴۰۱
~آوازهای رهایی~
1 497
عجبا! کُلِّ من چگونه برتابد پارهی من - پارهای
چنان سنگین که زمین نیز برنمیتابد.
تا بیارمد، بر تمامی پهنهی ارض بایدش تن
گُستَرْدْ؛ پس پارهی من، با تمامیِ پهنهی ارض،
در قبضهی من!
از اشعار حلاج
ترجمه بیژن الهی
ا ۱۳۵۴ ا
✧
1 497
...مگر ندانی که حد دلتنگی تا کجاست؟
ورقی از دردم باز کن...
عبهرالعاشقین | شیخ روزبهان بقلی شیرازی
彡
1 497
...
دیوار باغ ریخته
کالدزدان راه یافتهاند به انار
نبات باخته حیوان منقرض است
جماد و انسان متصرف جغرافیست
طومار دعا گمگشته
تکلیف معلوم نیست
تکلیف معلوم است.
از کتاب کارنامه سیمرغ
منوچهر یکتایی
ヾ
1 497
Repost from چی نِما | Chinema🎥
@chinemapod
به این ترتیب،
نرمهی زمزمهی صدف
غضروف ِ موج میشکند
و از غبار ِ عبور ِ ابر
افق ِ معطّر ِ منظره
به سوهای دریا میزند.
تا چشمهای شبتابی
از پس ِ پشت ِ خوابها به بیرون خزد
آنگاه،
زیبایی ِ چرخان ِ شناور
در سیاهی نور جان میدهد
و حیران ِ مرتفع به همیشه میرسد.
پس نگاه کن به تاریکی
نگاه کن به جان ِ خوابیده
نگاه کن به خنکای سِدرگون ِ خاک.
کمی به هرگز
کمی به هنوز
کمی به حالا نگاه کن
کمی نگاه کن
نور ِ تاریک ِ مستطیل ِ اتفاق
هماره میخواهد بپرد، دور ِ دور.
|مونا زاهدی|
1 497
Repost from آوازهای رهایی
به همه حال، اگر بخیههای مژگان از هم نمیتوان گسیخت، نمکِ گریه بر این زخمها باید ریخت...
چهار عنصر
بیدل دهلوی
◕
1 497
گاه از خودم میپرسم: کجا هستم؟ روی سرهی کوههای بختیاری که تا چشم کار میکند، تا آنطرف آسمان، کوه در کوه است: «سفیدکوه»، «سیاهکوه». بلندیهای «کوهرنگ» و سرچشمهی «زایندهرود»... یا در پستوی دکانی، در کنار چاه حیاط خلوتِی تاریک با دیوارهای بلند؟ میگویی با خودم چه کار کنم، روحم را به کدام دیاری فرار بدهم؟
از گفتوگو در باغ
•شاهرخ مسکوب
↼
1 497
...
محتاج بودم، محتاج آب، محتاج عطشانی عادی و عریان. به بکری همین ظهر تابستانیِ تیر. پس نقاب بینداز. بینداز نقاب، و عقدهی میراثی مرا به طایفهی تشنهی هزارساله بخوان.
๑
