ch
Feedback
آوازهای رهایی

آوازهای رهایی

前往频道在 Telegram

وبلاگ آوازهای رهایی، وام‌دار ِ نام آخرین مجموعه‌ی شعر فریدون رهنما به‌زبان فرانسه است، به‌یاد و بزرگداشت او. http://mi-mel.blogspot.com

显示更多
1 365
订阅者
+124 小时
+57
+3030
帖子存档
هنگام که ما به کنار برکه رسیدیم، درخت را با تیر زده بودند. بوته‌های کنار درخت، تنه‌ی شکسته را پوشانده بود. صدای آب بود، نه صدای سم اسبان و نه دیگرانی که دیشب تا سپیده نجوا می‌کردند. یک تکه از آسمان آبی را کنده بودند. ما دستان را بسوی تکه‌ی آبی بردیم، دستان گم شد. از -هزار پله به دریا مانده است- احمدرضا احمدی

Girl in front of a bakery, Iran, 1960 -Fulvio Roiter (1926 – 2016) Italian photographer °•
Girl in front of a bakery, Iran, 1960 -Fulvio Roiter (1926 – 2016) Italian photographer °•

بیا    می‌گویی بیا    دیگر سر زیستن ندارم ریشه‌ها را می‌بینم در عطش خورشید که درمی‌پیچد به فرسودگی‌ها اما پاهایم فرو می‌رود به من می‌گویی آری مرده‌ایم آسمان هنوز از دهان‌هامان دور است آیا روزی زاده خواهیم شد گراییدن به‌سوی فضا       همچون رستنی‌ها     زیستن برای بالیدن پی‌ِ تو   که مرا آشتی دهی و بازم بداری از آنکه بمیرم، از آنکه ایست کنم. از کتاب سروده‌های کهنه، فصل زادن، ۱۳۳۳ فریدون رهنما ترجمه از فرانسه، فریده رهنما ⁦⁦⁦⋌⁩

•Self Portrait with Masks (1899) ••James Ensor (1860-1949) -Belgian painter and printmaker @
•Self Portrait with Masks (1899) ••James Ensor (1860-1949) -Belgian painter and printmaker @

جاده‌های آفتاب رنگ را می‌آفریدند از آفتاب دو درازگوش در راه گٍل، سنگ و زمان همان چیزهای همیشگی‌اند دیگرگون نمی‌شود این‌جا زنی که بارِ کاه می‌کشد دیگرگون نمی‌شود این‌جا باد می‌وزد با آواز گرما دیگرگون نمی‌شود این‌جا دودٍ کود دیگرگون نمی‌شود این‌جا و اشکالی که با آب پدیدار می‌شوند جز برگ چیزی نیستند تغییر نمی‌کند اینجا هراسِ مو خشکیِ سرگین بر پشت بزها تغییر نمی‌کند این‌جا و بخت می‌خواند با صدای بزرگ و با بانگ کبود. تغییر نمی‌کند این‌جا چهره‌ای نیست موطنی نیست دروازه‌ای نیست تا بوسه‌ای نگه دارد و فردا واژه‌ی گذرایی برای محو شدن در ابدیت. تغییر نمی‌کند این‌جا یکسره انتظار می‌نمود از آنِ مردمان برای مرگ. هر چه ساخته بود برای گورستان بود موتورها فانوس‌ها اسبان چسبناکی نوشته‌ها که ماه را در گردش می‌آورند تپه‌های بریده چینه‌نگاریِ گوران خراش میان شیارهای خشکیده تفاوتی نمی‌کند این‌جا. وینچنزو بیانکینی ترجمه‌ی مونا زاهدی ⁄⁠•⁠⁄

از خونِ جگر، رنگ پذیرد سخن ما ... چون ماهیِ لب‌بسته سراپای زبانیم در ظاهر اگر نیست زبان در دهن ما بی‌قیمتیِ ما ز گران‌مایگی ماست کاین چرخ فرومایه ندارد ثمن ما از گوهر ما گرچه خورد چشم جهان آب از گرد یتیمی است همان پیرهن ما از بند لباسیم درین بحر سبکبار پیراهن ما همچو حباب است تن ما صائب ‌‌

●فیلم کوتاه «فروغ فرخزاد» ●⁠ کارگردان: ناصر تقوایی

و جنگلی         پریشان                 از مرثیه می‌روید. شاپور بنیاد ‌

قومی قبیله می‌شود. به آب می‌رود، قلعه به آب می‌رود. دریا بیدار می‌شود دریا. هستی جان می‌گیرد، به تاریکی نشانه‌ی آفتاب‌ست. به آفتاب حرارتِ دریا؛ به دریا، شفاعتِ بودن. علی‌مراد فدایی‌نیا ‌⁦~

ابرها چه باری را بر زمین می‌گذاشتند؟                 که خاک سوراخ می‌شد؟ شهرام شاهرختاش ‌

در آغاز من انجام من است. خانه‌ها به ترتیب برمی‌خیزد و فرو می‌ریزد. درهم می‌شکند، می‌گستراندش، جابجایش می‌کنند، خرابش می‌کنند، بازمی‌سازندش، یاد در جایش میدانگاهی‌ست، یا کارخانه‌ای، یا گذرگاهی. سنگ قدیم به بنای جدید، تیر کهنه به آتش‌های نو، و آتش‌های نو به خاکسترها، و خاکسترها به خاک، و خود آن خاک گوشت است و پشم است و غایط است. استخوان انسان است و استخوان حیوان است، و ساقه‌ی گندم است و برگ. خانه‌ها می‌زید و می‌میرد: زمانی‌ست برای ساختن و زمانی‌ست برای زیستن و زادن. و زمانی‌ست که در آن؛ یاد، شیشه‌ی سست‌شده‌ی پنجره را بشکند، و تخته‌های بر دیوار کوبیده را بلرزاند که بر آنان خرموش همی‌ دَوَد و اراس ژنده را بلرزاند که با شعار خاموشی بافته شده است. در آغاز من انجام من‌ است. از چهار کوآرتت تی‌اس‌الیوت برگردانِ مهرداد صمدی

ضامن رونق این بزم‌، گداز دل ماست سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع نشود صیقل آیینهٔ این بزم چرا اثری از نفس سوختگان دارد شمع زعفران‌زار طرب سیر رخ کاهی ماست نو بهار دگر از رنگ خزان دارد شمع سوختن مفت تماشا مژه‌ای باز کنید کز فسردن به‌ کمین خواب‌ گران دارد شمع بی‌تمیز است حیا حسن چو سرشار افتد رنگ خود را پر پروانه‌ گمان دارد شمع رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع ‌

دهکده روی کوه برهنه تندیسی از عیسا بر چلیپا آب روشن و درختان صد ساله‌ی زیتون. در کوچه‌های باریک مردان رداپوش و بر فراز برج‌ها بادنماها که در گردشند و پیوسته در گردشند. آه! ای دهکده‌ی گمشده در اندلس سوگوار! فدریکو گارسیا لورکا ترجمه: هوشنگ صهبا از مجله خوشه، ۱۳۴۵ ‌‌

‌(Stable Love, 1967‌)⁩ ●Sam Haskins (1926 –2009) • British photographer ‌⋋
‌(Stable Love, 1967‌)⁩ ●Sam Haskins (1926 –2009) British photographer ‌⋋

باغ در و پیکر ندارد؛ باز و به پهنای دشت است و از هر جاکه راه بنمایند، همان‌جا باغ است، راه ندارد. فقط باد راهنماست. جهت را نشان می‌دهد و نگاه را به آن‌سو می‌برد. در بعضی از تابلوها، انبوه درخت‌ها پشت کلبه را گرفته؛ کلبه که بیش‌تر و بیش‌تر به شکل مربع درمی‌آید، یک‌تنه در میانه ایستاده و با فضای پیرامون، سرِ ستیز دارد. رنگ‌ها سیاه، سربی، لیمویی، آجریِ مات و قرمزِ چرک است. سیاه و سُربی، غلبه دارد و پس از آن، خاکی. آسمان خاکی است؛ چیزی بین خاکی و صورتیِ کدر، به رنگ هوای سرشب، پیش از باریدن برف. نورکم است؛ فقط یک جا هلال ماه دیده می‌شود که در آبگیر کوچکی افتاده و نور خفیفی به اطراف پاشیده. باغ در شب، مهتاب، و رشد پنهان در تاریکی. روشنی بیش‌تر تابلوها در خط افق است و باغ بیش‌تر در همان‌جاست. آسمان، درخت، زمین - همه - قهوه‌ای سوخته است و در وسط، چهارگوش سفید و بزرگ، به جای کلبه جلوه می‌کند؛ کلبه شده است یک چهارگوش سفید و بزرگ. بیش‌ترِ این باغ‌ها کوه دارند؛ باغ کوهستانی است. زمین، مخلوطی از قهوه‌ای و نارنجیِ رنگ‌مرده و خفه است با موج‌های محوِ باد زده و یک مربع سفید در وسط. باغ خالی از آدم است، هیچ‌کس‌! آدم در باغ نیست، باغ در آدم است. تصویری در ذهن، که با چشمِِ درون دیده می‌شود. زمینه سبزِ لیمویی است و ردیف درخت‌های پرپشت درهم دوبده. از سرکوه، نور تاریکی سر می‌کشد و کوه سیاه است و سیاهی ضخیم و پُر است. دل کوه بدجوری گرفته! این‌جا دیگر کلبه از کلبه‌گی درآمده و بدل به آینه‌ی تاریک یا مربع افزاینده‌ای شده که در میانه‌ی تابلو بر کوه و کمر و دار و درخت نشسته؛ یک فرم نابِ مجرد که خود را بر طبیعت تحمیل کرده؛ فرمی بر ساخته، مصنوعی. مثل این که صنعت و فن دارد جای طبیعت را تنگ و از میدان بیرونش می‌کند؛ طبیعت سر ناسازگاری دارد؛ ابرهای عبوس فرو می‌ریزند، ابرهای آبستنِ سترون که نمی‌بارند امّا سرازیر شده و شکم داده‌اند؛ می‌خواهند چهارگوشی را که خودنما و ستیزه‌چو در میان معرکه قد علم‌ کرده، در سیاهی بپوشانند و محو کنند. باغ صحنه‌ی کشمکش طبیعت و فرم شده و فرم سرخ است؛ آتش گرفته یا خود آتش است که می‌خواهد همه چیز را آتش بزند. از گفت‌‌وگو در باغ شاهرخ مسکوب

سرِ آخر پسِ اینهمه دیگر سکوت کنم به روزه‌یی بلند از تشنگی زوزه کشم آماده‌ی هر تیرگی ترا بردارم و از پاییز بگذرانم از طبقات جنون پرویز اسلامپور  ͡⁠◉

| تک‌نوازی تنبور |سید خلیل عالی‌نژاد

پس همه بر چیست بر هیچ است و بس هیچ هیچست این همه هیچست و بس منطق‌الطیر فریدالدین عطار نیشابوری

آوازهای رهایی - Telegram 频道 @chantsdedelivrence 的统计与分析