آوازهای رهایی
前往频道在 Telegram
وبلاگ آوازهای رهایی، وامدار ِ نام آخرین مجموعهی شعر فریدون رهنما بهزبان فرانسه است، بهیاد و بزرگداشت او. http://mi-mel.blogspot.com
显示更多1 386
订阅者
无数据24 小时
+47 天
+3630 天
帖子存档
1 386
غلط املایی
غیر از مردم لابالی و بیمبالات هیچکس نیست که پیش از خروج از خانه و قدم نهادن در کوچه، لااقل روزی یک بار خود را در آینه نبیند و وضع سر و لباس و کفش و کلاه خود را تحت مراقبت نیاورد و نواقص و معایب و بینظمیها و آشفتگیهای هیأت ظاهر خویش را بهشکلی ترمیم و اصلاح ننماید.
چرا؟
برای آنکه انسان ذاتاً خودخواه است و خود را از هیچکس کمتر و پستتر نمیشمارد و بر او بسی ناگوار است که با هیأت و اندامی ناساز و شکل و ریختی منکر در مقابل دیگران جلوه کند و دیگران در ظاهر او عیب و نقصی قابل سرزنش و خردهگیری بینند و بر او بخندند.
این توجه و دقت در رفع عیوب ظاهری بههر نظر که تعبیر شود، بهشرط آنکه به خودآرایی و ظاهرسازی نرسد، ممدوح است، چه برای مرد دردی بدتر از آن نیست که مورد عیبجویی هر کس و ناکس قرار گیرد و به علت عیبی که رفع آن بسیار آسان بوده، انگشتنمای این و آن واقع شود.
اما تعجب در اینجاست که غالب همین مردم که برای رفع عیبجویی دیگران در حفظ ظاهر گاهی از حدّ اعتدال نیز قدم فراتر میگذارد، هر روز در گفته و نوشتهٔ خود مرتکب هزار غلط انشایی و املایی میشوند و متوجه نیستند که به علت تقریر و تحریر نادرست و بیاندام تا چه حد مورد طعن و مضحکهٔ خاص و عامند. چون تأثر و تأملی هم از این بابت ندارند، به هیچوجه در صدد رفع این عیب بزرگ نیز بر نمیآیند.
عباس اقبال آشتیانی، نویسنده، مورخ و ادیب
(۱۳۳۴-۱۲۷۵ ه.ش)
از مجله یادگار
سال اول، شماره ۴، آذر ۱۳۲۳
◍
1 386
غلط املایی
غیر از مردم لابالی و بیمبالات هیچکس نیست که پیش از خروج از خانه و قدم نهادن در کوچه، لااقل روزی یک بار خود را در آینه نبیند و وضع سر و لباس و کفش و کلاه خود را تحت مراقبت نیاورد و نواقص و معایب و بینظمیها و آشفتگیهای هیأت ظاهر خویش را بهشکلی ترمیم و اصلاح ننماید.
چرا؟
برای آنکه انسان ذاتاً خودخواه است و خود را از هیچکس کمتر و پستتر نمیشمارد و بر او بسی ناگوار است که با هیأت و اندامی ناساز و شکل و ریختی منکر در مقابل دیگران جلوه کند و دیگران در ظاهر او عیب و نقصی قابل سرزنش و خردهگیری بینند و بر او بخندند.
این توجه و دقت در رفع عیوب ظاهری بههر نظر که تعبیر شود، بهشرط آنکه به خودآرایی و ظاهرسازی نرسد، ممدوح است، چه برای مرد دردی بدتر از آن نیست که مورد عیبجویی هر کس و ناکس قرار گیرد و به علت عیبی که رفع آن بسیار آسان بوده، انگشتنمای این و آن واقع شود.
اما تعجب در اینجاست که غالب همین مردم که برای رفع عیبجویی دیگران در حفظ ظاهر گاهی از حدّ اعتدال نیز قدم فراتر میگذارد، هر روز در گفته و نوشتهٔ خود مرتکب هزار غلط انشایی و املایی میشوند و متوجه نیستند که به علت تقریر و تحریر نادرست و بیاندام تا چه حد مورد طعن و مضحکهٔ خاص و عامند. چون تأثر و تأملی هم از این بابت ندارند، به هیچوجه در صدد رفع این عیب بزرگ نیز بر نمیآیند.
عباس اقبال آشتیانی، نویسنده، مورخ و ادیب
(۱۳۳۴-۱۲۷۵ ه.ش)
از مجله یادگار
سال اول، شماره ۴، آذر ۱۳۲۳
◍
1 386
هنگام که ما به کنار برکه رسیدیم، درخت را با تیر زده بودند. بوتههای کنار درخت، تنهی شکسته را پوشانده بود. صدای آب بود، نه صدای سم اسبان و نه دیگرانی که دیشب تا سپیده نجوا میکردند. یک تکه از آسمان آبی را کنده بودند. ما دستان را بسوی تکهی آبی بردیم،
دستان گم شد.
از -هزار پله به دریا مانده است-
احمدرضا احمدی
1 386
بیا میگویی بیا دیگر سر زیستن ندارم
ریشهها را میبینم در عطش خورشید
که درمیپیچد به فرسودگیها
اما پاهایم فرو میرود
به من میگویی آری مردهایم
آسمان هنوز از دهانهامان دور است
آیا روزی زاده خواهیم شد
گراییدن بهسوی فضا
همچون رستنیها
زیستن برای بالیدن
پیِ تو که مرا آشتی دهی
و بازم بداری از آنکه بمیرم، از آنکه ایست کنم.
از کتاب سرودههای کهنه، فصل زادن، ۱۳۳۳
فریدون رهنما
ترجمه از فرانسه، فریده رهنما
⋌
1 386
جادههای آفتاب
رنگ را
میآفریدند
از آفتاب
دو درازگوش در راه
گٍل،
سنگ و زمان
همان
چیزهای همیشگیاند
دیگرگون نمیشود اینجا
زنی که بارِ کاه میکشد
دیگرگون نمیشود اینجا
باد میوزد
با آواز گرما
دیگرگون نمیشود اینجا
دودٍ کود
دیگرگون نمیشود اینجا
و اشکالی
که با آب پدیدار میشوند
جز برگ
چیزی نیستند
تغییر نمیکند اینجا
هراسِ مو
خشکیِ سرگین
بر پشت بزها
تغییر نمیکند اینجا
و بخت میخواند
با صدای بزرگ
و با بانگ کبود.
تغییر نمیکند اینجا
چهرهای نیست
موطنی نیست
دروازهای نیست
تا بوسهای
نگه دارد
و فردا
واژهی گذرایی
برای محو شدن
در ابدیت.
تغییر نمیکند اینجا
یکسره انتظار
مینمود
از آنِ مردمان
برای مرگ.
هر چه ساخته بود
برای گورستان بود
موتورها
فانوسها
اسبان
چسبناکی نوشتهها
که ماه را
در گردش میآورند
تپههای بریده
چینهنگاریِ گوران
خراش
میان شیارهای خشکیده
تفاوتی
نمیکند
اینجا.
وینچنزو بیانکینی
ترجمهی مونا زاهدی
⁄•⁄
1 386
1 386
قومی قبیله میشود.
به آب میرود، قلعه به آب میرود. دریا بیدار میشود دریا. هستی جان میگیرد، به تاریکی نشانهی آفتابست. به آفتاب حرارتِ دریا؛ به دریا، شفاعتِ بودن.
علیمراد فدایینیا
~
1 386
در آغاز من انجام من است. خانهها به ترتیب برمیخیزد و فرو میریزد. درهم میشکند، میگستراندش، جابجایش میکنند، خرابش میکنند، بازمیسازندش، یاد در جایش میدانگاهیست، یا کارخانهای، یا گذرگاهی. سنگ قدیم به بنای جدید، تیر کهنه به آتشهای نو، و آتشهای نو به خاکسترها، و خاکسترها به خاک، و خود آن خاک گوشت است و پشم است و غایط است. استخوان انسان است و استخوان حیوان است، و ساقهی گندم است و برگ. خانهها میزید و میمیرد: زمانیست برای ساختن و زمانیست برای زیستن و زادن. و زمانیست که در آن؛ یاد، شیشهی سستشدهی پنجره را بشکند، و تختههای بر دیوار کوبیده را بلرزاند که بر آنان خرموش همی دَوَد و اراس ژنده را بلرزاند که با شعار خاموشی بافته شده است.
در آغاز من انجام من است.
از چهار کوآرتت
تیاسالیوت
برگردانِ مهرداد صمدی
ლ
1 386
ضامن رونق این بزم، گداز دل ماست
سوختن بهر نشاط دگران دارد شمع
نشود صیقل آیینهٔ این بزم چرا
اثری از نفس سوختگان دارد شمع
زعفرانزار طرب سیر رخ کاهی ماست
نو بهار دگر از رنگ خزان دارد شمع
سوختن مفت تماشا مژهای باز کنید
کز فسردن به کمین خواب گران دارد شمع
بیتمیز است حیا حسن چو سرشار افتد
رنگ خود را پر پروانه گمان دارد شمع
رفتن از دیدهٔ خود طرز خرامی دگر است
بیدل اینجا صفت سرو روان دارد شمع
ㆁ
1 386
دهکده
روی کوه برهنه
تندیسی از عیسا بر چلیپا
آب روشن
و درختان صد سالهی زیتون.
در کوچههای باریک
مردان رداپوش
و بر فراز برجها
بادنماها
که در گردشند
و پیوسته
در گردشند.
آه! ای دهکدهی گمشده
در اندلس سوگوار!
فدریکو گارسیا لورکا
ترجمه: هوشنگ صهبا
از مجله خوشه، ۱۳۴۵
ಠ
1 386
باغ در و پیکر ندارد؛ باز و به پهنای دشت است و از هر جاکه راه بنمایند، همانجا باغ است، راه ندارد. فقط باد راهنماست. جهت را نشان میدهد و نگاه را به آنسو میبرد. در بعضی از تابلوها، انبوه درختها پشت کلبه را گرفته؛ کلبه که بیشتر و بیشتر به شکل مربع درمیآید، یکتنه در میانه ایستاده و با فضای پیرامون، سرِ ستیز دارد. رنگها سیاه، سربی، لیمویی، آجریِ مات و قرمزِ چرک است. سیاه و سُربی، غلبه دارد و پس از آن، خاکی. آسمان خاکی است؛ چیزی بین خاکی و صورتیِ کدر، به رنگ هوای سرشب، پیش از باریدن برف. نورکم است؛ فقط یک جا هلال ماه دیده میشود که در آبگیر کوچکی افتاده و نور خفیفی به اطراف پاشیده. باغ در شب، مهتاب، و رشد پنهان در تاریکی. روشنی بیشتر تابلوها در خط افق است و باغ بیشتر در همانجاست. آسمان، درخت، زمین - همه - قهوهای سوخته است و در وسط، چهارگوش سفید و بزرگ، به جای کلبه جلوه میکند؛ کلبه شده است یک چهارگوش سفید و بزرگ. بیشترِ این باغها کوه دارند؛ باغ کوهستانی است. زمین، مخلوطی از قهوهای و نارنجیِ رنگمرده و خفه است با موجهای محوِ باد زده و یک مربع سفید در وسط. باغ خالی از آدم است، هیچکس! آدم در باغ نیست، باغ در آدم است. تصویری در ذهن، که با چشمِِ درون دیده میشود. زمینه سبزِ لیمویی است و ردیف درختهای پرپشت درهم دوبده. از سرکوه، نور تاریکی سر میکشد و کوه سیاه است و سیاهی ضخیم و پُر است. دل کوه بدجوری گرفته!
اینجا دیگر کلبه از کلبهگی درآمده و بدل به آینهی تاریک یا مربع افزایندهای شده که در میانهی تابلو بر کوه و کمر و دار و درخت نشسته؛ یک فرم نابِ مجرد که خود را بر طبیعت تحمیل کرده؛ فرمی بر ساخته، مصنوعی. مثل این که صنعت و فن دارد جای طبیعت را تنگ و از میدان بیرونش میکند؛ طبیعت سر ناسازگاری دارد؛ ابرهای عبوس فرو میریزند، ابرهای آبستنِ سترون که نمیبارند امّا سرازیر شده و شکم دادهاند؛ میخواهند چهارگوشی را که خودنما و ستیزهچو در میان معرکه قد علم کرده، در سیاهی بپوشانند و محو کنند. باغ صحنهی کشمکش طبیعت و فرم شده و فرم سرخ است؛ آتش گرفته یا خود آتش است که میخواهد همه چیز را آتش بزند.
از گفتوگو در باغ
شاهرخ مسکوب
༼
现已上线!2025 年 Telegram 研究 — 年度关键洞察 
