Critic channel
Открыть в Telegram
1 318
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+330 день
Архив постов
1 318
اندکی نور
که از ژرفای چشمی تخلیه شده
فرود میآید
یادِ دورِ سپیدهدمان است
پیش از آنکه تاریخ
به هیاهوی طوفان سپرده شود.
سایهی دوگانهی مژگان
و رنگینکمانی که بر چهرهای میلرزد—
گویی نشانهای از حضور است
که بر جهانِ اشیا سقوط نکرده.
و آنگاه
در آستانهی این بادهای سرگردان
تو پدیدار میشوی
آرام
چنان که فرشتهای از خاطرهای دور.
زن،
تو اقلیمِ پنهانِ این زمانهای.
اما زمانه برای من چندان نیست؛
چه زندگیام
همواره در پیشاپیش طوفان میگذرد.
تو آن بامدادی
که بر چراغِ شب
با لوحی از تاریکی
نشانه حقیقت را بر انبوه صفات پاشید
میدانم تو هنوز رامِ روشناییهای ساختگی نشدهای.
ای عبورِ پرندگانِ دریا بر سطوح مسیحی،
ای بادی که از میانِ پیچکهای نمکین میگذری.
از جهانی دیگر
خود را آهسته در رواقهای ایرانیام بلغزان.
زن،
تو اژدهایی با رنگی دلانگیزی
که در گذرِ زمان
پراکنده و تیره میشود
تا آهنگِ ناگزیرِ چیزها را بسازد.
و من
به آتشهای بیشه خو کردهام،
به خاکسترِ زیستن
و به پرندهی برنزیِ شعله
که بر ویرانههای عصر مینشیند.
زن—
ای بندآورندهی بادبانهای سفر
شبحِ باشکوه
با کلاهخودِ جلبک و بید
آیا این سپیده نیست
که در افقِ رهاشدگی
پردههای معنا را میگشاید؟
و تو
در میان روبانهای گشودهی باد
چون شناگر صبح
از دلِ آتش عبور میکنی!؟
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
کودکان ایران
کودکان ایران،
اگر ایران فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است —
اگر فرو افتد
از بلندای تاریخ، ساعدش که دو صفحهٔ البرز و زاگرساند
چون افسار میگیرندش؛
کودکان، چه عصریست عصرِ شقیقههای فشرده!
چه زودهنگام باد بر دماوند شلاق سپیدهدمان فرودآورد
آنچه به شما میگفتم
یاد آرید
که چه زود در سینهتان خروشِ کهن کرد.
کودکان ایران،
مادرِ میهن با شکمی زخممندانه از دوش ایستاده است؛
آموزگار ما با کفشهایش ایستاده است،
مادر و آموزگار ایستاده است،
خون و چوب، زیرا بلندیِ آگاهی
به شما سرگیجه و یکآگردی و بسگانگی داد، کودکان؛
با او ایستادهاند!
اگر فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است — اگر فرو افتد
ایران، از تاریخ به پایین،
کودکان، چهسان از فریاد باز خواهید ایستاد!
چهسان دَلو، چاه را مجازات خواهد کرد!
چهسان دندانها در گرهِ دههها خواهند ماند،
گاتها به چوب خط بدل میشود و نوروز به عزا!
چهسان برّهی کوچک همچنان
از پا به پاسگاه بزرگ بسته خواهد ماند!
چهسان از پلّههای الفبا پایین خواهید رفت
تا برسید به حرفی که اختناق از آن زاده شد!
کودکان،
فرزندانِ کاوه و آرش، امّا اکنون،
صدایتان را پایین بیاورید، که ایران همین دم
نیروش را میان قلمرو جانورانِ وحشی،
گلهای شقایق، شهابها و آدمیانِ بیقرار بخش میکند.
صدایتان را پایین بیاورید، که او
با صلابتِ کهنش نمیداند
چه کند، و در دستش
جمجمهای ست که سخن میگوید و میگوید و میگوید،
همان جمجمه با آن گیسِ بریده؛
همان جمجمه، همان جمجمهای از جنسِ قیام!
صدایتان را پایین بیاورید، به شما میگویم؛
صدایتان را پایین بیاورید، آوازِ هجاهای دربند، زاریِ
مادّه و زمزمهٔ خاموشِ آتشکدهها و حتّی
زمزمهٔ شقیقههایی را که با دو مشت گرهخورده راه میروند!
نفستان را پایین بیاورید، و اگر
ساعد فرود آمد،
اگر کفشها بر سنگفرش چق چق کردند، اگر شب باشد،
اگر آسمان میان دو قفسِ خاکی بگنجد،
اگر در صدای درهای اوین سر و صدایی باشد،
اگر دیر کردم،
اگر هیچکس را نمیبینید در خیابان، اگر
مدادهای بینوکِ شکنجه میترسانندتان، اگر مادر
ایران فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است —
بیرون بیایید، کودکان ایران؛ بروید و پیدایش کنید!
با گیسوانِ رها،
با مشتهای گرهخورده،
با آوازهای باستانیِ تازه،
بروید و پیدایش کنید
آنجا که خیابان
به نامش سوگند میخورد!
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اندیشهٔ نیزه
خرددوست هخامنی
با آتشینهریش،
وان چشمانی که داریوش
بدانها بشست چهر،
با نیزهای به دست، نبیگی به زین اسب،
به جمشیدگاه بود
میازباند یسن و باج.
بیباک
اندوهاش او نبود ز رزمی به ناگهان
چه هر جنگ با خرد ابربازمیگشود.
و سوگاش ز زن نبود
بل از رازی میان روز.
او بر مغان نواخت: «که زیبا چه میشود؟
آیا سپیدهدم به بالِست آسمان
یا جای شمشیر به بازوی دشمنان
که چو گلبرگ میشکفت»
هورُست مغ، پادِ سخن داد اینچنین: «های خردمرد بِمنیوش
هوکالبدیست آنچه نماند دمی به چنگ،
چنانچون درنده شیر
به هوسار پنجهاش
بر ماسه میزند، چنگی سترگ و بُرز.»
خرددوست نیزه کوفت
وینگونه ساخت واژه که: «من هفت سوی اَخو ز اروند تا به سند آبادِنیدهام
لیک مرا کوشک نون تهیست.
زنیام نوز خواستن، چشم دو دریای بیکران
گیس، بُشِ شیپنده سرخ-اسب
لبانی که نام "ایر" بِدَنداندم به جشن
با شانههای سرکش یک لُر که بار سخت بِوَرتابد از پساگ.
لیک هوژبر مادهای هودیس نوز ناگشته زاد یا،
در آبسال چندسد ز مرگ، زیست خاستن
آنگه که رومیان بِگُرانند آتشی در آشیان و مان
پارسیان در پسِ افسانهی شکوه
درمیپناهنیدن خود بازمیخرند.»
جام نبیذ را تو بکوبان به آتشم
تا همگنانه تیز بفکنیم
هر دیده رو به ماه
«لیک بدانید،
پورانبغان
پرستارانِ دینِ بِه
من نیزهام بمانده نوز در دل هفت کشورم زمین
و اندیشهام نبیگِ درخشان خاوران.
آینده زن،
روزی کنار پیشگهینراهِ خسروی
گامان خرام و خنج چمان بازمیجهید،
وانگه مرا به نام ز بانگی مچول و شنگ بخواند او:
"هخای من"
بشناختم ابرتَنیاش نَک چو اهرمن،
که نَخشَگتر از خدا است.»
همان شب، خردمردِ راد-دوست
خود را به آتشان کهن میجاودانِنید
نه با مرگ، که با واژهای که جست ز لبهاش این چنین:
ایران،
تو هوچهر-زن بدان
هگرزم ندیده کس، ز تو بیباکتر کسی.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
بهشت و دوزخ از نگاه زرتشت
در حقیقت، هر انسانی نتیجهٔ کردار خود را همینجا و در همین جهان میبیند. اندیشه، گفتار و رفتار نیک، آرامش درون و آسایش روانی به همراه میآورد. در مقابل، اندیشه، گفتار و رفتار بد نیز به پریشانی و اندوه روحی میانجامد.
همان آرامش و شادیِ حاصل از کار نیک، «بهشت» انسان است؛ آنجا که نور و سرود است. و آن پریشانی و اندوه روانی که نتیجهٔ کار زشت است، همان «دوزخ» یا «جهنم» هر شخص به شمار میرود.
در سرودههای کهن زرتشت، از «سرای نور و سرود» سخن به میان آمده. اما بعدها در اوستای دوران ساسانی، این مفهوم به «گروثمان» یا بهشتی مادی تبدیل شد که پر از نعمتهای دنیوی است. در حالی که بر پایهٔ نگرش اصلی زرتشت، بهشت جایگاهی برای نیایش و ستایش اهورامزدا است، نه تفریح و خوشگذرانی. بهشت همان آرامش معنوی و پیوند با حقیقت نور است؛ جایی که جز اندیشیدن به اهورامزدا، چیز دیگر راه ندارد.
دربارهٔ سرانجام کارهای زشت نیز زرتشت در «یسنای ۳۱، بند ۱۵» میپرسد:
«خدایا، سزای کسی که قدرت دروغگویان و بدکاران را زیاد کند، یا کسی که در زندگی جز آزار مردم بیآزار و جانورانشان کار دیگری ندارد، چیست؟»
پاسخ در «یسنای ۵۱، بند ۱۴» آمده:
«پیشوایان دروغین، دشمن مردمند، از قانون آبادانی دورند، از رنج دیگران شاد میشوند و سرانجام، گرفتار کردار و آیین خود گشته، به خانهٔ دروغ کشیده میشوند.»
زرتشت «خانهٔ دروغ» را جایی میداند که بدکاران، بداندیشان و دروغگویان همیشه در آن به سر میبرند. این مفهوم در دورهٔ ساسانی به «دوزخ» تبدیل شد؛ جایی پر از جانوران درنده، مار و عقرب برای شکنجهٔ بدکاران. اما اگر به گفتار زرتشت دقیقتر بنگریم، میبینیم که منظور از «خانهٔ دروغ» همان اندوه و عذاب وجدان است. انسانی که با بداندیشی و رفتار نادرست، خود را در فشار روانی گرفتار میکند، دیگر نمیتواند از عذاب درون رهایی یابد. زندگیاش آمیخته با اضطراب و پریشانی میشود و همین زندگی، جهنم واقعی اوست.
پس بهشت و دوزخ جایگاهی از پیش تعیینشده نیست که خداوند برای پاداش یا عذاب آفریده باشد؛ هر انسانی با اندیشه و رفتار خود، بهشت یا جهنم را برای خودش میسازد.
#شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی
@CRITICCHANNEL
1 318
Repost from تاریکخوانه
+1
چاپ نخست رمان «نفستنگی» در سال ۸۷ منتشر شد که اکنون نایاب است.
ماه گذشته، نشر «کتاب ارزان» در سوئد متن کامل فارسی و کوردی نفستنگی را منتشر کرد؛ رمانی که آن را بازنویسی و همبسته با جلد اول و سوم «سهگانهی کوچ» به سرانجام رساندهام.
🔺🔻🔺
ناسنامەی کتێب:
تهنگهنهفهسی
(کتێبی دووەمی تریۆلوژی کۆچ)
نووسهر: فهرهاد ح گۆران
وهرگێڕانی: فازڵ مهحموود
کتێبی یەکەم: تاریکوانهی ماریا مینۆرسکی
کتێبی سێیەم: کوچ شامار
( هەڵبژێردراوی خەڵاتی مێهرگان ئەدهب 2018)
وێنهی بهڕگی: مهرزیه لوڕستانی
دیزاینی بەرگ: پ.یوسفی
چاپی یەکەم: 2026/1404
چاپ و بڵاوکردنەوە: « کەتاب-ی ئەرزان »
🔻🔻🔻
Shortness of Breath
By Farhad HGuran
First Edition: 2026
Publisher: KItab-I Arzan
Helsingforsgatan 15
164 78 Kista-Sweden
+46 70 492 69 24
www.arzan.se
https://arzan.se/product/9789199109787%d8%aa%db%95%d9%86%da%af%d9%87-%d9%86%db%95%d9%81%db%95%d8%b3%db%8c/
1 318
دل من رفت و غزل ریخت دو صد بیت ز جانش
دلم از گیس بیاویخت بشد روح و روانش
بدنش میل سراپا، شریان سرعت شیبا
به نگه بُرده دل از ما، خَلَجانَش خَلَجانَش
همه بیهوش شُدَستَم، همه از خویش بِرَستَم
ز وجودم بِگُسَستَم، بِشُدَم گاه و مکانش
به خیالم شده آهو، بزند غَلت ز پَهلو
مِکَمَش چوز چو کندو، بِکِشَم لیسه به رانَش
منم آن شاعر لولی، که رسیدم به رسولی
دو سه انجیل اصولی، بنویسم ز دهانش
ندهد هیچ گُلی بو، بجز این یار سمن بو
زده با تیزی ابرو، رگ این شاعرکانش
نظرش سبز چو داران، مژهها چون صف باران
شده گیسش چو چناران، بشوم محو جهانش
دو کفل مرمرِ هرسین، خَطِ پیوستنشان دین
نکند وی ز چه تمکین؟، که شوم جزء سگانش؟
چوز: آلت زنانه
هَرسین: شهری در کرمانشاه که مرمر سفید مرغوب دارد.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
آن زن، آن دیگری
آن زن در ایستگاه آخرِ دنیا پیاده شد.
نه از آن زنهایی که در آینههای شکستهی توالتهای عمومی
ردِ ژلِ صورتی بر جای میگذارند.
زنِ دیگری بود.
با ریههایی پر از اوزون و رادیوکتیوِ کفنهای کهنه.
شهر را بستند.
آخرین سگِ مادهی بیصاحب هم فهمید
عقربها تخمهای فلزیِ خود را در زیرزمینِ باغِ ایرانی جاسازی میکنند.
آن زن گفت:
این بار، نه «مادر» و نه «خواهر» و نه «همسر».
این بار، من «اِشغال» هستم.
اِشغالِ شش میلیارد سالهی تخمک در برابر اسپرمِ بیمارِ تکرارگر.
او از آن سویِ دیوارِ صوتیِ سقط و جنینها بیرون زد.
درست همان لحظه که پزشکِ قانونی نوشت:
علت مرگ، آلتِ تناسلیِ مذکرِ تاریخ.
صورتش شبیه نقشهی توپوگرافیِ سرزمینی بود که کسی فتح نکرده.
گفت: درختِ توفنده را ببینید.
میوههایش نه پسر است و نه دختر.
میوههایش «سِوُّم» است.
گونهای که از دو جنسِ فرسوده بِدَر میشود.
گونهای که دیگر ترسی از تیغ ندارد.
برای اینکه خودِ تیغ است.
در کیفِ قدیمیاش، یک جفت تخمدانِ پلاستیکی حمل میکرد.
از همان مدل که در نمایشگاههای بینالمللیِ اسباببازیهای جنگی میفروشند.
روی هر تخمدان نوشته بود:
قابل بازیافت. قابل انفجار. قابل کاشت در کپسولهای زمانِ آخرالزمان.
تمام خدایانِ نرِ سرزمینهای اِشغالی
در اتاق انتظارِ مطبِ اورولوژیست صف کشیده بودند
تا آخرین نطفهی خشکشدهشان را انجماد کنند.
آن زن آمد و دکمهی یخزدایی را فشار داد.
نه از روی مِهر، کهداز روی عادتِ دقیقِ یک تخریبچی
بسیار حرفهای.
گفت: اجازه دهید زایمان را به زبالهدانِ مرکزی شهر منتقل کنیم.
دیگر به اتاق عمل احتیاج نیست.
به سزارین احتیاج نیست.
به پدر احتیاج نیست.
یک دستگاهِ یخسازِ صنعتی، یک کمپرسور، یک حلقهی ازدواجِ آهنیِ ذوبشده
و صد گرم لجنِ انتقام از کفِ رودِ خشکشدهی اجدادتان کافیست.
در انتهای شب، وقتی لولههای فاضلاب مثل بندِ نافِ غولآسایی
شهر را به رحمِ مادرزمین وصل میکردند،
او روی پلِ عابرِ پیادهی ویران شده نشست
و فرمولِ مهاجرتِ عرضیِ سلولهای بنیادینِ هیچکس را روی سینهاش خالکوبی کرد.
نوشته بود:
گونهی جدید نه در آزمایشگاه ساخته میشود و نه در بستر.
گونهی جدید در لحظهی انزجارِ مطلق از دو جنسیتِ کهنه متولد میشود.
سپس خمیازهای کشید به درازای تمامِ جنگهای قبیلهای.
و ناپدید شد.
نه به سمت مونث و نه به سمت مذکر.
به سمت «هیچ کدام».
به سمت «هیچکدام» که آزادی است
که فساد نیست
که دیگر نامِ خدا و شیطان در آن، خَطِّ تلفن همراه ندارد.
نه به جنسیتِ دوم
نه به جنسیتِ اول
زنده باد جنسیتِ هیچکدام،
جنسیتِ تنِ غایب،
تنِ سومی که حافظهی بافتِ خود را پشتِ درِ سردخانه جا گذاشت.
آن زن گفت: فمینیسم تمام شد.
حالا نوبت «سوم» است.
نه مرد، نه زن.
گونهای که خود را از طریق اسپریِ اشکآور و کاندومهای تاریخ بارور میکند.
و آخرین تخمِ طلاییِ خود را در دهانهی آتشفشان خفه انداخت.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اِستیزه مکن با ما وامِل بِهِلَم هِل هِل¹
اُت وِت: مَهِلَم² حالا وامِل بِهِلَم هِل هِل
دشمن زندم تسخر، کین یار زدت خنجر
کالیوه شوی فردا، وامل بِهِلَم هِل هِل
شاهم زندم سیلی، دختر بچهای ایلی
جان بیتو شود شیدا، وامل بِهِلَم هِل هِل
لولیوش مسکینم، مستی شده آیینم
بنیوش مرا سَروا، وامل بِهِلَم هِل هِل
آهوی غزل گویم، در دشت تو را جویم
در عشق توام پایا، وامل بِهِلَم هِل هِل
حلوا ز تنش ریزد، صدها شرر انگیزد
من طفلم و او قاقا، وامل بِهِلَم هِل هِل
رو سوی کجا داری، هر جا بشوی خاری
بنهی خلدم در پا، وامل بِهِلَم هِل هِل
مشروب سراپایی، عالم شده زایایی
زان جنبش لُمبرها، وامل بِهِلَم هِل هِل
اندام تو پُر خَم خَم، گیسوی تو پُر چَم چَم
لبها شکرین خرما، وامل بِهِلَم هِل هِل
من مفلس و بیچیزم، خود را به تو آویزم
بادا و چنین بادا، وامل بِهِلَم هِل هِل
مهروی سمنبویم، در روی گُلت جویم
زیبایی بیپروا، وامل بِهِلَم هِل هِل
من مست و تویی لیوِه، اندام تو چون جیوه
ای یار پری سیما، وامل بِهِلَم هِل هِل
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
پ.ن:
۱: وامِل: مرا اجازه بده، بِهِلَم: اجازه بده بهم، هِل هِل: درخواست برای اجازه دادن.
۲. اُت وِت: گفتی، مَهِلَم: اجازه نمیدهم.
@CRITICCHANNEL
1 318
عاشق شدی، نمان بدنت را برونفکن
در دم بکن فغان، بدنت را برونفکن
از خویش هِشتِه را چه به دادش رسد مگر
این را مکن گمان، بدنت را برونفکن
در پیشگاه اخگر آتش چو مزدکان
خون بر مغان فشان بدنت را برونفکن
خورشید را بنوش و فکن جام نور را
وانگه قدح شکان بدنت را برونفکن
خون خور به عهد مهر ز گیتی سپنج شو
ای عشق الامان بدنت را برونفکن
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اگر که از رخ مزدا پنام¹ برگیرم
ز جای جای جهان انسجام برگیرم
بنوش راز زمان چون شرابی از پوچی
که بیکرانه خُماری ز جام برگیرم
تمام تن شدهام گردبادِ هیچستان
چو مزدکم که ز دولت نظام برگیرم
به کوی شیخ نگون بخت میشوم گاهی
ز کین دین بهی انتقام برگیرم
اَشِم وُهو شده کارم یَثا اَهو گویان²
ز ازدحام معانی کلام برگیرم
شَوان³ شو سو به همان هومِ⁴ میهنی میکن
که تا ز رودِ زمان من لگام برگیرم
پ.ن:
۱. پنام: پوزبند سفیدی که در دین مزدیسنا بر صورت بگذارند تا بخار و هوای دهان آتش پاک را نیالودد.
۲. اشم وهو و یثا اهو: دو دعای دین مزدیسنا.
۳. شوان: از شدن همان روان معنا دهد.
۴. هوم: افشره مقدسی که نیکان مزدا پرستمان از گیاهی با همین نام میساختند و مصرف میکردند.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
Repost from تعمّق - فلسفه و هنر
📉 امروز آخرین فرصت استفاده از طرح تخفیف ویژه است
⭕️ پس از اتمام طرح تخفیف، شهریۀ تمام کلاسها افزایش خواهد یافت
کد تخفیف:
Special50
🌐وبسایت:
http://taamoq.ir/product-category/courses
👤مشاوره و ثبتنام قسطی:
@TaamoqSupport1 318
زلف او آذرِ آتشکدهای در دود است
مژههایش دُم شیران جگرآلود است
شانهها قلعه بابل، لب او خورشیدست
ابروان تخت خدایی، نگهش نمرود است
نیستش جز خلجان، جسم و روانش پُرِ شور
هر که شد عاشق او زندگیاش نابود است
هر طرف پر بکشم تا که سرایم سرواد
گوش کن پس تو که این زمزمه از داوود است:
《زندگی رندی و قلاشی و اوباشی بود
هر که جز این سه رقم بود ز ما مطرود است
عمر ما نیست بجز هستی یک نصفه حباب
که چو چشمیاست که گر خواب رود مفقود است》
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
تن زامياد¹ و روح وِرِثرَغنهای² ز ما است
دل اَرشتات³ و چشم چو جامی جهان نما است
آذَرفَرَنبَغیده⁴ دو گیتی چو بُرگِ⁵ یار
در نبض و جان حرارتی از درد آشنا است
من از فراق و هجر ز انوار لعل دوست
خود دیدهام که دوری از او رنجِ بیدوا است
دل همنوا به نرمی یک پرنیان تپید
آپَمنَپات⁶ رودِ دَئیتی⁷ و زان بخاست
از گُفتِ شیخ و پیر ملولم شَوَم به دیر
کانجا که مُغ به مِی شده لوتی و بیقبا است
روشان به آسیاب فلک دستها به نور
ایرانوئیجیان⁸ همه لبها به یسنهاست
در انجمن نشسته چو مستان بذله گوی
هر کس اَشا بواجد⁹ و دل خش کند رها است
من را چه باک گر شودم دیو نزد مهر
مهراب زیرِ کُه پر از سایه-روشنا است
۱. زامیاد ایزد زمین است که گاهی در متون، او را همان سپندارمذ، امشاسپند موکل بر زمین میدانند. میگویند اشتاد و زامیاد بر سر پل چینود روان درگذشتگان را به ترازو میگذارند. او از ایزدان همکار امرداد امشاسپند است.
۲.وجودی است انتزاعی، و تجسمی است از یک اندیشه. ورثرغنه به معنی درهمشکنندۀ مقاومت، صفت خدای پرآوازه و دلیر هندی، این دره، از گروه دئِوَه هاست. ایندره در تحول اندیشهها، در گذار خود از هند به ایران بهصورت موجودی منفی درمیآید و تبدیل به «دیو» در مفهوم امروزی خود میشود و در مقابل اردیبهشت امشاسپند قرار میگیرد، ولی ورثرغنه که صفت ایندره بوده به ایزد مهمی به نام بهرام تبدیل میشود. بهرام خدای جنگ است و تعبیری است از نیروی پیشتاز مقاومتناپذیر پیروزی که بهصورتهای گوناگون تجسم مییابد. هرکدام از این صورتها نمایندۀ یکی از تواناییهای اوست. او بهصورتهایی چون باد تند، گاو نر زرد گوش زرّین شاخ، اسب سفید با سازوبرگ زرّین، شتر بارکش تیزدندانی که پای بر زمین میکوبد و پیش میرود، گراز تیزدندانی که به یک حمله می شکد، جوان زورمندی به سن آرمانی پانزدهسالگی، پرندۀ تیزپروازی که احتمالاً تجسمی ازباز است، قوچ دشتی، بز نر و سرانجام بهصورت مردی دلیر که شمشیری زرّین تیغه در دست دارد، تجسم مییابد. از این تجسمها، دو تجسم از محبوبیت بیشتری برخوردار است: یکی بهصورت پرنده تیزپرواز(احتمالاً باز) و دیگری بهصورت گراز که در ایران باستان نمادی از نیرومندی بود. بهرام درفش دار ایزدان مینوی و مسلحترین آنهاست. ازنظر نیرو، نیرومندترین، ازنظر پیروزی، پیروزترین و ازنظر فرّه، فرّه مندترین است. او بر شرارت آدمیان و دیوان غالب میآید و نادرستان و بدکاران را به عقوبت گرفتار میکند. اگر به شیوهای درست او را نیایش کنند پیروزی میبخشد و نمیگذارد که سپاه دشمن وارد کشور آریایی گردد و بلا بر آن نازل شود. هنگام نبرد، نخستین سپاه آریایی که او را به یاری طلبد به پیروزی میرسد.
۳. ایزدبانوی راستی و درستی همراه رَشن.
۴.آذَرفَرَنبَغیدن مصدر جعلی از آذَرفَرَنبَغ نام آتشکده اصلی روحانیان زرتشتی.
۵. بُرگ به معنی اَبرو.
۶. ایزد آبهای ژرف.
۷. نام رودی اساطیری در اوستا.
۸. ایرانیان.
۹. اَشا واجدین: خواندن سرود اَشِم وُهو دعای اصلی زرتشتیان.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
منم کولیی ارجانی که گشتم رام گیسویت
جهان پیمودهام شاید بیابم راز جادویت
بِنَکشیبم دمی با خود مرا نی رام و پدرامی
مگر هر لحظهات جویم که چینم سنبل از رویت
تو جاویدانه چشمان را به هر سویی بچرخانی
هزاران جنگل آرایی ز هر مهراب ابرویت
دو پستانت زرین الماس بر تاجی ز شاپوران
بریزان خُی چو مروارید از هر سوی بازویت
ببویانی ز خود گر نافه تا گیتی شود سرخوش
جهان مدهوش خواهد شد از آن چشمان شببویت
مرا بفریب و دربگسل، به چشمانت شرابم ده
بلرزان سرستونها یا تو لُمبَرهای چون قویت
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
غزل میبارد از ارجان و مدتهاست تب دارم
ندارم دوست یا یاری و آغوشی طلب دارم
مرا زایید تا مادر به هر گامی شدم عاشق
من آن مجنونترین بودم! کنون لهو و لعب دارم
چو چشمم باز شد یک دم نظر کردم به آیینام
و از آغاز فهمیدم که از خود هم غضب دارم
زبان چیزی ندارد جز زمستانی ز معنیها
پدر! خورشید نامم نِه که من عمریاست شب دارم
به هر سویی شدم در شهر جز نکبت نشد یارم
چرا هر بار و در هر کس من عشقی بیسبب دارم
چو پژمردم به ماهوران چنان یک لاله بفسردم
شمیمم رفت و بلبل مرد، نِک در خون نسب دارم
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
Уже доступно! Исследование Telegram 2025 — ключевые инсайты года 
