Critic channel
Kanalga Telegram’da o‘tish
1 318
Obunachilar
-124 soatlar
+17 kunlar
+230 kunlar
Postlar arxiv
1 318
در نهایت، «Gonbidapena» را میشود دعوتی دانست – خودِ عنوان هم به باسکی یعنی «فراخوان یا دعوت» – به ورود در یک «درخت زبانها»، اما نه درختی با تنهی واحد و شاخههای منظم؛ بلکه همان ریزومی که دلوز و گتاری توصیف میکنند: هر کلمهای، هر حرفی، هر نشانهای، به شبکهای از تفاوتها وصل است. ren، mušen، ‘āleph و ιώτα بهجای آنکه یک رشتهی خطیِ تکتبار بسازند، چهار گرهاند در شبکهای که تا امروز ادامه دارد. پرندگان کوچک، آن «اکنون اینجا، سپس آنجا»، و رودخانهی پنهان درونمان، نشان میدهند که ما خودمان هم مثل این نشانهها، در حال حرکتیم؛ هویت زبانی ما، چیزی جز محصولِ «تفاوت و تکرار» نیست. هر بار که نامی را تکرار میکنیم، خودمان را کمی متفاوت میکنیم.
#منتقد#شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی
#شعر #معاصر #چندزبانی #آنتوان_کاسار
@CRITICCHANNEL
1 318
«اکنون اینجا، سپس آنجا» به ساختار زمانی-فضایی زبان اشاره دارد: زبان همیشه در یک «اینجا»ی ثابت نمیماند؛ مهاجرت میکند، تبعید میشود، از تبعید بازمیگردد. و «رودی نهان» همان چیزی است که پیشتر هم تحلیلش کردم: استعارهی ناخودآگاه، خون، جریان حیات، و همچنین جریان زبان در درون بدن. این رودخانه، وقتی کنار ren (دهان+آب)، manantial matinal (چشمهای بامدادی)، و babbling hubbub of blood قرار میگیرد، کاملاً بدنمند میشود: زبان دیگر فقط یک شبکهی نشانهای نیست؛ یک فرآیند فیزیولوژیک است که از سینه به دهان، از خون به صوت، و از پرنده به خط سیرِ جغرافیایی، حرکت میکند.
از اینجا اگر وارد خوانش دلوزی شویم، «Gonbidapena» را میشود بهصورت یک ماشینِ تولید تفاوت و معنا دید، که در آن، هیچ زبانِ اصلی یا مرکزِ ثابت وجود ندارد. دلوز در «منطق معنا» از سطوحی حرف میزند که در آنها معنا نه بهعنوان یک ژرفساخت ثابت، بلکه بهعنوان نتیجهی حرکت سطحیِ جریانات، سلسلهی حوادث و «رویدادها» پدیدار میشود. شعر کاسار بهجای اینکه بگوید «یک زبان مادری وجود دارد که باقی زبانها ترجمهی آن هستند»، میگوید: زبان مادری من «پرنده»، «باد» و «آب» است. یعنی زبان در سطحی پیشافرهنگی، پیشاـملی، و پیشاـملیتگرا قرار میگیرد؛ چیزی شبیه به «بدن بدون اندام» دلوزی: یک میدان نیرو، نه یک ساختار از قبل سازمانیافته.
منطق معنا در شعر، خطی یا هرموار نیست؛ شبکهای است. هر نشانه، با چند زبان گره میخورد: یک سطر فرانسوی ناگهان با انگلستانِ استعمارگر تداعی میشود، اما خودش در کنار انگلیسی قرار میگیرد، بعد به باسکی و مالتایی متصل میشود؛ دو زبانی که در حاشیهی امپراتوریهای اروپایی بودهاند. معنا اینجا حاصل ترجمه نیست؛ حاصل «همنشینیِ تفاوتها» است. دلوز اگر به این شعر نگاه میکرد، احتمالاً میگفت: این متن یک «ریزوم» زبانی است؛ یعنی ریشهای افقی، که هیچ مرکز و آغازِ واحدی ندارد؛ هر جا را که بگیری، به چند جا وصل میشود. ren، mušen، ‘āleph و ιώτα، صرفاً چهار ارجاع تاریخی نیستند؛ چهار ریشهی متفاوتاند که از زیرزمینِ زبان سرازیر شدهاند؛ و شعر، همه را در سطحی مشترک کنار هم مینشاند.
در منطق دلوزیِ تفاوت و تکرار، تکرار هرگز بازگشتِ همان نیست؛ تکرار، تولید تفاوت است. کاسار، با تکرار برخی تصاویر و موتیفها (پرنده، رودخانه، باد، خون، نام) در زبانهای مختلف، دقیقا همین کار را میکند: «پرنده» در باسکی چیزی است، در سومری چیز دیگری، در ذهن مالتایی شاعر چیز دیگری. تکرار «پرنده» در سطح الفاظ تکرار است، اما در سطح معنا، تفاوت تولید میکند؛ چون هر بار، در نظامی دیگر از روابط قرار میگیرد. همین اتفاق برای مفهوم «نام» رخ میدهد: ren، سپس القاب و الفباهای جدید، سپس iota؛ هر بار «نام» تکرار میشود، اما همزمان چیزی به آن افزوده یا از آن کاسته میشود. این تکرار، بازگشت به اصل نیست؛ گسترش ریزومی است که مدام شاخههای تازه میزند.
حال اگر بخواهیم نقدی دلوزی بر شعر بنویسیم، میشود دو نکته را برجسته کرد. از یک سو، قوت شعر دقیقاً در همین چندمرکزی بودن، در شکستن هر نوع «منطقِ وحدتبخشِ زبان» است: نه زبان ملی، نه زبان استعمارگر، نه زبان کلاسیک، هیچکدام امتیاز ویژهای ندارند. معنا در «بینزبان» رخ میدهد؛ در فاصلهی میان فرانسوی و مالتایی، در فاصلهی میان باسکی و سومری. این درست مطابق با منطق دلوزیِ تفاوت است: معنا در «میان»ها، در فاصلهها، در کرانهها، و در گذرها پدیدار میشود؛ نه در هویتهای سفتوسخت.
اما از سوی دیگر، میتوان پرسید که آیا شعر هنوز هم ناخواسته به یک نوع «نوستالژیِ سرچشمه» بازنمیگردد؟ وقتی از «great grand mother tongue» حرف میزند و آن را به عناصر، به بدن، به خون، به رودخانهی پنهان نسبت میدهد، نوعی کشش به سمت یک «اصل طبیعی» دیده میشود؛ انگار که قبل از تمام تفاوتها، یک سطحِ یگانهی طبیعی و بدنی وجود دارد که زبانها از آن منشعب شدهاند. در منطق دلوز و گتاری، «بدن بدون اندام» هیچوقت در حکم یک ذاتِ طبیعیِ از پیشداده نیست؛ خودش محصولِ نیروها و آرایشهاست. اگر شعر را بهطور سادهانگارانه بخوانیم، ممکن است تصور کنیم که کاسار دارد یک «ذات مشترک» برای همهی زبانها تجویز میکند: همهی زبانها از «باد و آب» میآیند. اما اگر بخواهیم از دلوز کمک بگیریم، باید حواسمان باشد که باد و آب و پرنده در اینجا نه «ذات مشترک»، بلکه «سطوحی از رویداد» هستند؛ یعنی نقاطی که در آنها نیروهای مختلف (بدنی، تاریخی، سیاسی، جغرافیایی) با هم تقاطع میکنند. خوانش دلوزیِ دقیق، شعر را از دامِ ذاتگرایی نجات میدهد: زبان مادریِ مشترک، نه یک ساحت طبیعیِ بیتاریخ، بلکه میدانِ برهمکنشِ نیروهاست که در قالبِ استعارههای طبیعی ظاهر میشود.
1 318
نقدی دلوزی بر شعر فراخوان از کاسار
اثر «Gonbidapena» فقط یک شعر چندزبانهی خوشآهنگ نیست؛ خودش یک دستگاه فکر است دربارهی اینکه «نام»، «نوا»، و «بدن» چطور در هم تنیده میشوند، و زبان چگونه مثل یک رودخانهی چندشاخه در تاریخ و ژن و جغرافیا جریان پیدا میکند. در ظاهر، ما با چند سطر مواجهیم که از انگلیسی و فرانسوی و اسپانیایی تا باسکی و مالتایی و یونانی و هیروگلیف مصری و خط میخی سومری و الفبای فنیقی را دور هم جمع کردهاند؛ اما در عمق، شعر دارد چیزی شبیه به یک «نقشهی تبارشناسیِ نامها» میسازد، و همزمان این تبار را زیر سؤال میبرد.
هستهی شعر از همان سطر آغازین خودش را لو میدهد: «My great grand mother tongue was wing, or wind, or water.» زبانِ نیاکانی شاعر، نه انگلیسی است، نه مالتایی، نه لاتین؛ بلکه «بال»، «باد» و «آب» است. این یعنی شعر، پیش از هر الفبایی، به سراغ عناصر میرود: چیزی که هنوز «زبان» به معنای قراردادیِ امروزی نیست، بلکه ترکیبی از حرکت، جریان و صدا است. «بال» بدن را از زمین جدا میکند، «باد» حامل صداست، و «آب» همان مادهای است که در هیروگلیف مصری برای حرف N به کار میرود. اینجا آرامآرام دستگاهی ساخته میشود که در آن «نام»، همزمان طبیعی و نوشتاری است.
در همین بستر است که استفاده شاعر از واژگان ren، mušen، ‘āleph و ιώτα اهمیت پیدا میکند. ren در هیروگلیف مصری، واژهی «نام» است؛ اما خودِ این واژه از دو نشانه ساخته شده: نشانهای برای «دهان» (صدای R) و نشانهای برای «آب» (صدای N). یعنی «نام» در ریشهی تصویریِ خودش، ترکیبی است از دهان و آب؛ از اندام صوتی و عنصر سیال. شعر کاسار با آوردن ren، به شکلی استعاری میگوید: «نام، چیزی است که از دهان و آب ساخته میشود؛ نام همزمان جریان دارد و به زبان میآید.» دهان، محل خروج صداست؛ آب، نمادِ جریانِ سیال. نام، نقطهی تماس این دو است. پس ren در شعر، صرفاً یک ارجاع تاریخی نیست؛ تلاشی است برای بازگرداندن «نام» به بدن و عناصر.
mušen، حرفـنشانهی سومری برای «پرنده» است؛ در جهان خط میخی، این نشانه هنوز در مرز میان تصویر و حرف ایستاده. پرنده در شعر کاسار (و در خطوط قرضگرفتهشده از کرمن اوریبه) عنصر کلیدیای است: «Txori txiki-txikiak» به معنی «پرندگان کوچک». شعر از پرندهی باسکی به پرندهی سومری میپرد و از آنجا به پرندهی زبانی؛ یعنی زبان به صورت پرندهای فهم میشود که میان جاها میچرخد، از یک زبان به زبان دیگر کوچ میکند، و هیچوقت در یک سرزمین واحد ثابت نمیماند. mušen در این میان، یادآور این است که خیلی پیش از الفبای لاتین، نوشتن، از طریق «جانوران» و «اشیا» وارد شده؛ یعنی پیش از «حرف»، ما «شکل» داشتیم. شعر این را به رخ میکشد تا بگوید: «آن چیزی که امروز اسمش را حرف و الفبا میگذاریم، خودش ادامهی یک تاریخ تصویری و بدنی است.»
حرف ‘āleph، نخستین حرف الفبای فنیقی، و ریشهی الف / آلفا در زبانهای بعدی، در اصل از واژهای سامی برای «گاو / گاومیش» میآید. یعنی «الف» در آغاز، تصویر یک حیوان است؛ حیوانی اهلی، قوی، و بنیادین در اقتصادِ کهن. وقتی کاسار به این «آلف» اشاره میکند، شعر دارد نشان میدهد که نقطهی آغاز بسیاری از الفباهای غربی، نه یک «صدای مجرد»، بلکه یک «بدن» است: بدن حیوان. این ایده در ادامه با ایدهی «دل pecho a la boca» و «hubbub of blood» همصدا میشود: زبان از قفسهی سینه به دهان میآید؛ از خون و گوشت عبور میکند؛ از عضله و نفس. ‘āleph اینجا چیزی بیش از یک اطلاعات تاریخی است؛ نشان میدهد که الفبا، بر شانهی حیوانات و بدنها بنا شده.
حرف ιώτα / iota، نهمین حرف الفبای یونانی، اینجا نقش دیگری ایفا میکند. iota در سنتهای یونانی-مسیحی، نماد «اندکترین» یا «کوچکترین» واحد نوشتاری است: «حتی یک یوتا نیز از قانون حذف نخواهد شد» (ارجاع انجیل)؛ یعنی حتی کوچکترین علامت، معنا دارد. در شعر، آوردن ιώτα در کنار ren و mušen و ‘āleph، یک بازی جالب میسازد: از یک سو، کوچکترین حرف یونانی، از سوی دیگر، نشانههای تصویریِ بسیار حجیم و پرمعنا. بهنظر میرسد شعر میخواهد بگوید: از حجیمترین تصویرهای باستانی تا کوچکترین واحد نوشتاریِ مدرن، همه بخشی از یک جریان واحدند؛ هیچ «یوتا»ای خارج از این رودخانه نیست.
حالا اگر این دستگاه نشانهها را با سه عبارت قرضگرفتهشده از کرمن اوریبه کنار هم بگذاریم، تصویر کاملتر میشود. «Txori txiki-txikiak» (پرندگان کوچک)، «orain hemen, gero han» (اکنون اینجا، سپس آنجا) و «Denok dugu barruan ibai ezkutu bat» (درون همهی ما، رودخانهای نهان) در شعر کاسار صرفاً نقلقول نیستند؛ بلکه محور معناییاند. پرندهها، نشاندهندهی کوچروی، حرکت میان جاها، و شکنندگیاند.
1 318
فراخوان
زبانِ بُرزاک-نیاکانم¹
بال، باد، یا آب بود.
پرندگانِ چه بس خُرد،
اکنون اینجا، سپس آنجا،
تَرَنگانیده² با خِرَدی نهان
با خُنیای صد هزار یَشتساز³،
که بُوندِه دیسهها⁴
در آبی دشتانِ بیدرخت درهممیبافد.
و نیز واژه بِشُد، نام، پرنده، اَلِف، واکه،
از سینه تا دهان،
از کسی به کسی،
هزاران واکهی باد،
با آرایشی پیوسته دگرگون،
از جایی به جایی آمد و به جایی دگر شد.
درونِ همهی ما
رودی نهان،
چشمهای بامدادی،
جوششِ ژَکَندهی خون،
خیزابی از آتش و ژاله
نرم نرمک میخزد و وامیگردد.
بیاشامید، ای بیگانگان،
چه این است میهنتان،
در هر خاکی
ریشهها،
و در دَمِشِ باد
هر دانهای
و پیش از هر چیز،
مِیِ این واژهی کوچرو
از این تاکستان.
پ.ن:
۱. بُرزاک: بزرگ.
۲. ترنگانیدن: آواز خواندن عموما به حزن.
۳. یَشتساز: نُتِ موسیقی
۴. بُوَندِه: کامل، دیسه: شکل.
#برگردان_فارسی_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی
@CRITICCHANNEL
1 318
انکشافِ استخوان بر تنِ زمان
من هرگز در ساحت جهانی که پرتاب شدم،
چیزی وانگشادم.
در آن اوان، بر مرکبی مینشستم که با «هستیِ» من همزمان بود؛
موجودی که در خلوصِ خویش،
در مرزِ پوستِ من و عضلاتِ خود،
آگاهی را به تپش درمیآورد.
در تلاقیِ رانهایم با پیکرهی آن جانور،
شتاب را تجربه میکردم؛
تپشی که از قلبِ او در متنِ زمانِ من میکوبید،
و من، در توهمِ این همباشی،
شتاب را با اصالت اشتباه گرفته بودم.
اما آنگاه که نگاه، از سطحِ پدیدار به ژرفایِ هستیِ شیء نقب زد،
پدیدارشناسیِ این واقعه فرو ریخت:
من بر «زین» ننشسته بودم؛
من بر تکیهگاهی از کلسیم و مرگ استوار بودم.
دریافتم که آن مرکب،
نه جانداری در حالِ تاختن،
که شتابِ مادهای در حالِ فرسایش است؛
هویتی که در کوره راهِ تاریخ،
دمبهدم از «بودنِ خود» دور و به «هیچ» نزدیک میشود.
و اکنون، این منم:
سوار بر وهمی از هوا،
در میانِ دو عدم؛
در قرنی که هیچ نسبتی با ساحتِ روح ندارد،
تاختنِ من، نه یک حرکت،
که تقلایِ آگاهیست در میانِ استخوانهایِ تاریخ.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اندکی نور
که از ژرفای چشمی تخلیه شده
فرود میآید
یادِ دورِ سپیدهدمان است
پیش از آنکه تاریخ
به هیاهوی طوفان سپرده شود.
سایهی دوگانهی مژگان
و رنگینکمانی که بر چهرهای میلرزد—
گویی نشانهای از حضور است
که بر جهانِ اشیا سقوط نکرده.
و آنگاه
در آستانهی این بادهای سرگردان
تو پدیدار میشوی
آرام
چنان که فرشتهای از خاطرهای دور.
زن،
تو اقلیمِ پنهانِ این زمانهای.
اما زمانه برای من چندان نیست؛
چه زندگیام
همواره در پیشاپیش طوفان میگذرد.
تو آن بامدادی
که بر چراغِ شب
با لوحی از تاریکی
نشانه حقیقت را بر انبوه صفات پاشید
میدانم تو هنوز رامِ روشناییهای ساختگی نشدهای.
ای عبورِ پرندگانِ دریا بر سطوح مسیحی،
ای بادی که از میانِ پیچکهای نمکین میگذری.
از جهانی دیگر
خود را آهسته در رواقهای ایرانیام بلغزان.
زن،
تو اژدهایی با رنگی دلانگیزی
که در گذرِ زمان
پراکنده و تیره میشود
تا آهنگِ ناگزیرِ چیزها را بسازد.
و من
به آتشهای بیشه خو کردهام،
به خاکسترِ زیستن
و به پرندهی برنزیِ شعله
که بر ویرانههای عصر مینشیند.
زن—
ای بندآورندهی بادبانهای سفر
شبحِ باشکوه
با کلاهخودِ جلبک و بید
آیا این سپیده نیست
که در افقِ رهاشدگی
پردههای معنا را میگشاید؟
و تو
در میان روبانهای گشودهی باد
چون شناگر صبح
از دلِ آتش عبور میکنی!؟
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
کودکان ایران
کودکان ایران،
اگر ایران فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است —
اگر فرو افتد
از بلندای تاریخ، ساعدش که دو صفحهٔ البرز و زاگرساند
چون افسار میگیرندش؛
کودکان، چه عصریست عصرِ شقیقههای فشرده!
چه زودهنگام باد بر دماوند شلاق سپیدهدمان فرودآورد
آنچه به شما میگفتم
یاد آرید
که چه زود در سینهتان خروشِ کهن کرد.
کودکان ایران،
مادرِ میهن با شکمی زخممندانه از دوش ایستاده است؛
آموزگار ما با کفشهایش ایستاده است،
مادر و آموزگار ایستاده است،
خون و چوب، زیرا بلندیِ آگاهی
به شما سرگیجه و یکآگردی و بسگانگی داد، کودکان؛
با او ایستادهاند!
اگر فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است — اگر فرو افتد
ایران، از تاریخ به پایین،
کودکان، چهسان از فریاد باز خواهید ایستاد!
چهسان دَلو، چاه را مجازات خواهد کرد!
چهسان دندانها در گرهِ دههها خواهند ماند،
گاتها به چوب خط بدل میشود و نوروز به عزا!
چهسان برّهی کوچک همچنان
از پا به پاسگاه بزرگ بسته خواهد ماند!
چهسان از پلّههای الفبا پایین خواهید رفت
تا برسید به حرفی که اختناق از آن زاده شد!
کودکان،
فرزندانِ کاوه و آرش، امّا اکنون،
صدایتان را پایین بیاورید، که ایران همین دم
نیروش را میان قلمرو جانورانِ وحشی،
گلهای شقایق، شهابها و آدمیانِ بیقرار بخش میکند.
صدایتان را پایین بیاورید، که او
با صلابتِ کهنش نمیداند
چه کند، و در دستش
جمجمهای ست که سخن میگوید و میگوید و میگوید،
همان جمجمه با آن گیسِ بریده؛
همان جمجمه، همان جمجمهای از جنسِ قیام!
صدایتان را پایین بیاورید، به شما میگویم؛
صدایتان را پایین بیاورید، آوازِ هجاهای دربند، زاریِ
مادّه و زمزمهٔ خاموشِ آتشکدهها و حتّی
زمزمهٔ شقیقههایی را که با دو مشت گرهخورده راه میروند!
نفستان را پایین بیاورید، و اگر
ساعد فرود آمد،
اگر کفشها بر سنگفرش چق چق کردند، اگر شب باشد،
اگر آسمان میان دو قفسِ خاکی بگنجد،
اگر در صدای درهای اوین سر و صدایی باشد،
اگر دیر کردم،
اگر هیچکس را نمیبینید در خیابان، اگر
مدادهای بینوکِ شکنجه میترسانندتان، اگر مادر
ایران فرو افتد — میگویم، تنها یک فرض است —
بیرون بیایید، کودکان ایران؛ بروید و پیدایش کنید!
با گیسوانِ رها،
با مشتهای گرهخورده،
با آوازهای باستانیِ تازه،
بروید و پیدایش کنید
آنجا که خیابان
به نامش سوگند میخورد!
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اندیشهٔ نیزه
خرددوست هخامنی
با آتشینهریش،
وان چشمانی که داریوش
بدانها بشست چهر،
با نیزهای به دست، نبیگی به زین اسب،
به جمشیدگاه بود
میازباند یسن و باج.
بیباک
اندوهاش او نبود ز رزمی به ناگهان
چه هر جنگ با خرد ابربازمیگشود.
و سوگاش ز زن نبود
بل از رازی میان روز.
او بر مغان نواخت: «که زیبا چه میشود؟
آیا سپیدهدم به بالِست آسمان
یا جای شمشیر به بازوی دشمنان
که چو گلبرگ میشکفت»
هورُست مغ، پادِ سخن داد اینچنین: «های خردمرد بِمنیوش
هوکالبدیست آنچه نماند دمی به چنگ،
چنانچون درنده شیر
به هوسار پنجهاش
بر ماسه میزند، چنگی سترگ و بُرز.»
خرددوست نیزه کوفت
وینگونه ساخت واژه که: «من هفت سوی اَخو ز اروند تا به سند آبادِنیدهام
لیک مرا کوشک نون تهیست.
زنیام نوز خواستن، چشم دو دریای بیکران
گیس، بُشِ شیپنده سرخ-اسب
لبانی که نام "ایر" بِدَنداندم به جشن
با شانههای سرکش یک لُر که بار سخت بِوَرتابد از پساگ.
لیک هوژبر مادهای هودیس نوز ناگشته زاد یا،
در آبسال چندسد ز مرگ، زیست خاستن
آنگه که رومیان بِگُرانند آتشی در آشیان و مان
پارسیان در پسِ افسانهی شکوه
درمیپناهنیدن خود بازمیخرند.»
جام نبیذ را تو بکوبان به آتشم
تا همگنانه تیز بفکنیم
هر دیده رو به ماه
«لیک بدانید،
پورانبغان
پرستارانِ دینِ بِه
من نیزهام بمانده نوز در دل هفت کشورم زمین
و اندیشهام نبیگِ درخشان خاوران.
آینده زن،
روزی کنار پیشگهینراهِ خسروی
گامان خرام و خنج چمان بازمیجهید،
وانگه مرا به نام ز بانگی مچول و شنگ بخواند او:
"هخای من"
بشناختم ابرتَنیاش نَک چو اهرمن،
که نَخشَگتر از خدا است.»
همان شب، خردمردِ راد-دوست
خود را به آتشان کهن میجاودانِنید
نه با مرگ، که با واژهای که جست ز لبهاش این چنین:
ایران،
تو هوچهر-زن بدان
هگرزم ندیده کس، ز تو بیباکتر کسی.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
بهشت و دوزخ از نگاه زرتشت
در حقیقت، هر انسانی نتیجهٔ کردار خود را همینجا و در همین جهان میبیند. اندیشه، گفتار و رفتار نیک، آرامش درون و آسایش روانی به همراه میآورد. در مقابل، اندیشه، گفتار و رفتار بد نیز به پریشانی و اندوه روحی میانجامد.
همان آرامش و شادیِ حاصل از کار نیک، «بهشت» انسان است؛ آنجا که نور و سرود است. و آن پریشانی و اندوه روانی که نتیجهٔ کار زشت است، همان «دوزخ» یا «جهنم» هر شخص به شمار میرود.
در سرودههای کهن زرتشت، از «سرای نور و سرود» سخن به میان آمده. اما بعدها در اوستای دوران ساسانی، این مفهوم به «گروثمان» یا بهشتی مادی تبدیل شد که پر از نعمتهای دنیوی است. در حالی که بر پایهٔ نگرش اصلی زرتشت، بهشت جایگاهی برای نیایش و ستایش اهورامزدا است، نه تفریح و خوشگذرانی. بهشت همان آرامش معنوی و پیوند با حقیقت نور است؛ جایی که جز اندیشیدن به اهورامزدا، چیز دیگر راه ندارد.
دربارهٔ سرانجام کارهای زشت نیز زرتشت در «یسنای ۳۱، بند ۱۵» میپرسد:
«خدایا، سزای کسی که قدرت دروغگویان و بدکاران را زیاد کند، یا کسی که در زندگی جز آزار مردم بیآزار و جانورانشان کار دیگری ندارد، چیست؟»
پاسخ در «یسنای ۵۱، بند ۱۴» آمده:
«پیشوایان دروغین، دشمن مردمند، از قانون آبادانی دورند، از رنج دیگران شاد میشوند و سرانجام، گرفتار کردار و آیین خود گشته، به خانهٔ دروغ کشیده میشوند.»
زرتشت «خانهٔ دروغ» را جایی میداند که بدکاران، بداندیشان و دروغگویان همیشه در آن به سر میبرند. این مفهوم در دورهٔ ساسانی به «دوزخ» تبدیل شد؛ جایی پر از جانوران درنده، مار و عقرب برای شکنجهٔ بدکاران. اما اگر به گفتار زرتشت دقیقتر بنگریم، میبینیم که منظور از «خانهٔ دروغ» همان اندوه و عذاب وجدان است. انسانی که با بداندیشی و رفتار نادرست، خود را در فشار روانی گرفتار میکند، دیگر نمیتواند از عذاب درون رهایی یابد. زندگیاش آمیخته با اضطراب و پریشانی میشود و همین زندگی، جهنم واقعی اوست.
پس بهشت و دوزخ جایگاهی از پیش تعیینشده نیست که خداوند برای پاداش یا عذاب آفریده باشد؛ هر انسانی با اندیشه و رفتار خود، بهشت یا جهنم را برای خودش میسازد.
#شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی
@CRITICCHANNEL
1 318
Repost from تاریکخوانه
+1
چاپ نخست رمان «نفستنگی» در سال ۸۷ منتشر شد که اکنون نایاب است.
ماه گذشته، نشر «کتاب ارزان» در سوئد متن کامل فارسی و کوردی نفستنگی را منتشر کرد؛ رمانی که آن را بازنویسی و همبسته با جلد اول و سوم «سهگانهی کوچ» به سرانجام رساندهام.
🔺🔻🔺
ناسنامەی کتێب:
تهنگهنهفهسی
(کتێبی دووەمی تریۆلوژی کۆچ)
نووسهر: فهرهاد ح گۆران
وهرگێڕانی: فازڵ مهحموود
کتێبی یەکەم: تاریکوانهی ماریا مینۆرسکی
کتێبی سێیەم: کوچ شامار
( هەڵبژێردراوی خەڵاتی مێهرگان ئەدهب 2018)
وێنهی بهڕگی: مهرزیه لوڕستانی
دیزاینی بەرگ: پ.یوسفی
چاپی یەکەم: 2026/1404
چاپ و بڵاوکردنەوە: « کەتاب-ی ئەرزان »
🔻🔻🔻
Shortness of Breath
By Farhad HGuran
First Edition: 2026
Publisher: KItab-I Arzan
Helsingforsgatan 15
164 78 Kista-Sweden
+46 70 492 69 24
www.arzan.se
https://arzan.se/product/9789199109787%d8%aa%db%95%d9%86%da%af%d9%87-%d9%86%db%95%d9%81%db%95%d8%b3%db%8c/
1 318
دل من رفت و غزل ریخت دو صد بیت ز جانش
دلم از گیس بیاویخت بشد روح و روانش
بدنش میل سراپا، شریان سرعت شیبا
به نگه بُرده دل از ما، خَلَجانَش خَلَجانَش
همه بیهوش شُدَستَم، همه از خویش بِرَستَم
ز وجودم بِگُسَستَم، بِشُدَم گاه و مکانش
به خیالم شده آهو، بزند غَلت ز پَهلو
مِکَمَش چوز چو کندو، بِکِشَم لیسه به رانَش
منم آن شاعر لولی، که رسیدم به رسولی
دو سه انجیل اصولی، بنویسم ز دهانش
ندهد هیچ گُلی بو، بجز این یار سمن بو
زده با تیزی ابرو، رگ این شاعرکانش
نظرش سبز چو داران، مژهها چون صف باران
شده گیسش چو چناران، بشوم محو جهانش
دو کفل مرمرِ هرسین، خَطِ پیوستنشان دین
نکند وی ز چه تمکین؟، که شوم جزء سگانش؟
چوز: آلت زنانه
هَرسین: شهری در کرمانشاه که مرمر سفید مرغوب دارد.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
آن زن، آن دیگری
آن زن در ایستگاه آخرِ دنیا پیاده شد.
نه از آن زنهایی که در آینههای شکستهی توالتهای عمومی
ردِ ژلِ صورتی بر جای میگذارند.
زنِ دیگری بود.
با ریههایی پر از اوزون و رادیوکتیوِ کفنهای کهنه.
شهر را بستند.
آخرین سگِ مادهی بیصاحب هم فهمید
عقربها تخمهای فلزیِ خود را در زیرزمینِ باغِ ایرانی جاسازی میکنند.
آن زن گفت:
این بار، نه «مادر» و نه «خواهر» و نه «همسر».
این بار، من «اِشغال» هستم.
اِشغالِ شش میلیارد سالهی تخمک در برابر اسپرمِ بیمارِ تکرارگر.
او از آن سویِ دیوارِ صوتیِ سقط و جنینها بیرون زد.
درست همان لحظه که پزشکِ قانونی نوشت:
علت مرگ، آلتِ تناسلیِ مذکرِ تاریخ.
صورتش شبیه نقشهی توپوگرافیِ سرزمینی بود که کسی فتح نکرده.
گفت: درختِ توفنده را ببینید.
میوههایش نه پسر است و نه دختر.
میوههایش «سِوُّم» است.
گونهای که از دو جنسِ فرسوده بِدَر میشود.
گونهای که دیگر ترسی از تیغ ندارد.
برای اینکه خودِ تیغ است.
در کیفِ قدیمیاش، یک جفت تخمدانِ پلاستیکی حمل میکرد.
از همان مدل که در نمایشگاههای بینالمللیِ اسباببازیهای جنگی میفروشند.
روی هر تخمدان نوشته بود:
قابل بازیافت. قابل انفجار. قابل کاشت در کپسولهای زمانِ آخرالزمان.
تمام خدایانِ نرِ سرزمینهای اِشغالی
در اتاق انتظارِ مطبِ اورولوژیست صف کشیده بودند
تا آخرین نطفهی خشکشدهشان را انجماد کنند.
آن زن آمد و دکمهی یخزدایی را فشار داد.
نه از روی مِهر، کهداز روی عادتِ دقیقِ یک تخریبچی
بسیار حرفهای.
گفت: اجازه دهید زایمان را به زبالهدانِ مرکزی شهر منتقل کنیم.
دیگر به اتاق عمل احتیاج نیست.
به سزارین احتیاج نیست.
به پدر احتیاج نیست.
یک دستگاهِ یخسازِ صنعتی، یک کمپرسور، یک حلقهی ازدواجِ آهنیِ ذوبشده
و صد گرم لجنِ انتقام از کفِ رودِ خشکشدهی اجدادتان کافیست.
در انتهای شب، وقتی لولههای فاضلاب مثل بندِ نافِ غولآسایی
شهر را به رحمِ مادرزمین وصل میکردند،
او روی پلِ عابرِ پیادهی ویران شده نشست
و فرمولِ مهاجرتِ عرضیِ سلولهای بنیادینِ هیچکس را روی سینهاش خالکوبی کرد.
نوشته بود:
گونهی جدید نه در آزمایشگاه ساخته میشود و نه در بستر.
گونهی جدید در لحظهی انزجارِ مطلق از دو جنسیتِ کهنه متولد میشود.
سپس خمیازهای کشید به درازای تمامِ جنگهای قبیلهای.
و ناپدید شد.
نه به سمت مونث و نه به سمت مذکر.
به سمت «هیچ کدام».
به سمت «هیچکدام» که آزادی است
که فساد نیست
که دیگر نامِ خدا و شیطان در آن، خَطِّ تلفن همراه ندارد.
نه به جنسیتِ دوم
نه به جنسیتِ اول
زنده باد جنسیتِ هیچکدام،
جنسیتِ تنِ غایب،
تنِ سومی که حافظهی بافتِ خود را پشتِ درِ سردخانه جا گذاشت.
آن زن گفت: فمینیسم تمام شد.
حالا نوبت «سوم» است.
نه مرد، نه زن.
گونهای که خود را از طریق اسپریِ اشکآور و کاندومهای تاریخ بارور میکند.
و آخرین تخمِ طلاییِ خود را در دهانهی آتشفشان خفه انداخت.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اِستیزه مکن با ما وامِل بِهِلَم هِل هِل¹
اُت وِت: مَهِلَم² حالا وامِل بِهِلَم هِل هِل
دشمن زندم تسخر، کین یار زدت خنجر
کالیوه شوی فردا، وامل بِهِلَم هِل هِل
شاهم زندم سیلی، دختر بچهای ایلی
جان بیتو شود شیدا، وامل بِهِلَم هِل هِل
لولیوش مسکینم، مستی شده آیینم
بنیوش مرا سَروا، وامل بِهِلَم هِل هِل
آهوی غزل گویم، در دشت تو را جویم
در عشق توام پایا، وامل بِهِلَم هِل هِل
حلوا ز تنش ریزد، صدها شرر انگیزد
من طفلم و او قاقا، وامل بِهِلَم هِل هِل
رو سوی کجا داری، هر جا بشوی خاری
بنهی خلدم در پا، وامل بِهِلَم هِل هِل
مشروب سراپایی، عالم شده زایایی
زان جنبش لُمبرها، وامل بِهِلَم هِل هِل
اندام تو پُر خَم خَم، گیسوی تو پُر چَم چَم
لبها شکرین خرما، وامل بِهِلَم هِل هِل
من مفلس و بیچیزم، خود را به تو آویزم
بادا و چنین بادا، وامل بِهِلَم هِل هِل
مهروی سمنبویم، در روی گُلت جویم
زیبایی بیپروا، وامل بِهِلَم هِل هِل
من مست و تویی لیوِه، اندام تو چون جیوه
ای یار پری سیما، وامل بِهِلَم هِل هِل
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
پ.ن:
۱: وامِل: مرا اجازه بده، بِهِلَم: اجازه بده بهم، هِل هِل: درخواست برای اجازه دادن.
۲. اُت وِت: گفتی، مَهِلَم: اجازه نمیدهم.
@CRITICCHANNEL
1 318
عاشق شدی، نمان بدنت را برونفکن
در دم بکن فغان، بدنت را برونفکن
از خویش هِشتِه را چه به دادش رسد مگر
این را مکن گمان، بدنت را برونفکن
در پیشگاه اخگر آتش چو مزدکان
خون بر مغان فشان بدنت را برونفکن
خورشید را بنوش و فکن جام نور را
وانگه قدح شکان بدنت را برونفکن
خون خور به عهد مهر ز گیتی سپنج شو
ای عشق الامان بدنت را برونفکن
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
اگر که از رخ مزدا پنام¹ برگیرم
ز جای جای جهان انسجام برگیرم
بنوش راز زمان چون شرابی از پوچی
که بیکرانه خُماری ز جام برگیرم
تمام تن شدهام گردبادِ هیچستان
چو مزدکم که ز دولت نظام برگیرم
به کوی شیخ نگون بخت میشوم گاهی
ز کین دین بهی انتقام برگیرم
اَشِم وُهو شده کارم یَثا اَهو گویان²
ز ازدحام معانی کلام برگیرم
شَوان³ شو سو به همان هومِ⁴ میهنی میکن
که تا ز رودِ زمان من لگام برگیرم
پ.ن:
۱. پنام: پوزبند سفیدی که در دین مزدیسنا بر صورت بگذارند تا بخار و هوای دهان آتش پاک را نیالودد.
۲. اشم وهو و یثا اهو: دو دعای دین مزدیسنا.
۳. شوان: از شدن همان روان معنا دهد.
۴. هوم: افشره مقدسی که نیکان مزدا پرستمان از گیاهی با همین نام میساختند و مصرف میکردند.
#شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان
@CRITICCHANNEL
1 318
Repost from تعمّق - فلسفه و هنر
📉 امروز آخرین فرصت استفاده از طرح تخفیف ویژه است
⭕️ پس از اتمام طرح تخفیف، شهریۀ تمام کلاسها افزایش خواهد یافت
کد تخفیف:
Special50
🌐وبسایت:
http://taamoq.ir/product-category/courses
👤مشاوره و ثبتنام قسطی:
@TaamoqSupport
Endi mavjud! Telegram Tadqiqoti 2025 — yilning asosiy insaytlari 
