ar
Feedback
Critic channel

Critic channel

الذهاب إلى القناة على Telegram
1 319
المشتركون
+224 ساعات
+47 أيام
+430 أيام
أرشيف المشاركات
بهشت و دوزخ از نگاه زرتشت در حقیقت، هر انسانی نتیجهٔ کردار خود را همینجا و در همین جهان میبیند. اندیشه، گفتار و رفتار نیک، آرامش درون و آسایش روانی به همراه میآورد. در مقابل، اندیشه، گفتار و رفتار بد نیز به پریشانی و اندوه روحی میانجامد. همان آرامش و شادیِ حاصل از کار نیک، «بهشت» انسان است؛ آنجا که نور و سرود است. و آن پریشانی و اندوه روانی که نتیجهٔ کار زشت است، همان «دوزخ» یا «جهنم» هر شخص به شمار میرود. در سرودههای کهن زرتشت، از «سرای نور و سرود» سخن به میان آمده. اما بعدها در اوستای دوران ساسانی، این مفهوم به «گروثمان» یا بهشتی مادی تبدیل شد که پر از نعمتهای دنیوی است. در حالی که بر پایهٔ نگرش اصلی زرتشت، بهشت جایگاهی برای نیایش و ستایش اهورامزدا است، نه تفریح و خوشگذرانی. بهشت همان آرامش معنوی و پیوند با حقیقت نور است؛ جایی که جز اندیشیدن به اهورامزدا، چیز دیگر راه ندارد. دربارهٔ سرانجام کارهای زشت نیز زرتشت در «یسنای ۳۱، بند ۱۵» میپرسد: «خدایا، سزای کسی که قدرت دروغگویان و بدکاران را زیاد کند، یا کسی که در زندگی جز آزار مردم بیآزار و جانورانشان کار دیگری ندارد، چیست؟» پاسخ در «یسنای ۵۱، بند ۱۴» آمده: «پیشوایان دروغین، دشمن مردمند، از قانون آبادانی دورند، از رنج دیگران شاد میشوند و سرانجام، گرفتار کردار و آیین خود گشته، به خانهٔ دروغ کشیده میشوند.» زرتشت «خانهٔ دروغ» را جایی میداند که بدکاران، بداندیشان و دروغگویان همیشه در آن به سر میبرند. این مفهوم در دورهٔ ساسانی به «دوزخ» تبدیل شد؛ جایی پر از جانوران درنده، مار و عقرب برای شکنجهٔ بدکاران. اما اگر به گفتار زرتشت دقیقتر بنگریم، میبینیم که منظور از «خانهٔ دروغ» همان اندوه و عذاب وجدان است. انسانی که با بداندیشی و رفتار نادرست، خود را در فشار روانی گرفتار میکند، دیگر نمیتواند از عذاب درون رهایی یابد. زندگیاش آمیخته با اضطراب و پریشانی میشود و همین زندگی، جهنم واقعی اوست. پس بهشت و دوزخ جایگاهی از پیش تعیینشده نیست که خداوند برای پاداش یا عذاب آفریده باشد؛ هر انسانی با اندیشه و رفتار خود، بهشت یا جهنم را برای خودش میسازد. #شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی @CRITICCHANNEL

چاپ نخست رمان «نفس‌تنگی» در سال ۸۷ منتشر شد که اکنون نایاب است. ماه گذشته، نشر «کتاب ارزان» در سوئد متن کامل فارسی و کوردی نف
+1
چاپ نخست رمان «نفس‌تنگی» در سال ۸۷ منتشر شد که اکنون نایاب است. ماه گذشته، نشر «کتاب ارزان» در سوئد متن کامل فارسی و کوردی نفس‌تنگی را منتشر کرد؛ رمانی که آن را بازنویسی و‌ همبسته با جلد اول و سوم «سه‌گانه‌ی کوچ» به سرانجام رسانده‌ام. 🔺🔻🔺 ناسنامەی کتێب: ته‌نگه‌نه‌‎فه‌سی (کتێبی دووەمی تریۆلوژی کۆچ) نووسه‌ر: فه‌رهاد ح گۆران وه‌رگێڕانی: فازڵ مه‌حموود کتێبی یەکەم: تاریکوانه‌ی ماریا مینۆرسکی کتێبی سێیەم: کوچ شامار ( هەڵبژێردراوی خەڵاتی مێهرگان ئەده‌ب 2018) وێنه‌ی به‌ڕگی: مه‌رزیه لوڕستانی دیزاینی بەرگ: پ.یوسفی چاپی یەکەم: 2026/1404 چاپ و بڵاوکردنەوە: « کەتاب-ی ئەرزان » 🔻🔻🔻 Shortness of Breath By Farhad HGuran First Edition: 2026 Publisher: KItab-I Arzan Helsingforsgatan 15 164 78 Kista-Sweden +46 70 492 69 24 www.arzan.se https://arzan.se/product/9789199109787%d8%aa%db%95%d9%86%da%af%d9%87-%d9%86%db%95%d9%81%db%95%d8%b3%db%8c/

دل من رفت و غزل ریخت دو صد بیت ز جانش دلم از گیس بیاویخت بشد روح و روانش بدنش میل سراپا، شریان سرعت شیبا به نگه بُرده دل از ما، خَلَجانَش خَلَجانَش همه بی‌هوش شُدَستَم، همه از خویش بِرَستَم ز وجودم بِگُسَستَم، بِشُدَم گاه و مکانش به خیالم شده آهو، بزند غَلت ز پَهلو مِکَمَش چوز چو کندو، بِکِشَم لیسه به رانَش منم آن شاعر لولی، که رسیدم به رسولی دو سه انجیل اصولی، بنویسم ز دهانش ندهد هیچ گُلی بو، بجز این یار سمن بو زده با تیزی ابرو، رگ این شاعرکانش نظرش سبز چو داران، مژه‌‌ها چون صف باران شده گیسش چو چناران، بشوم محو جهانش دو کفل مرمرِ هرسین، خَطِ پیوستن‌شان دین نکند وی ز چه تمکین؟، که شوم جزء سگانش؟ چوز: آلت زنانه هَرسین: شهری در کرمانشاه که مرمر سفید مرغوب دارد. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

آن زن، آن دیگری آن زن در ایستگاه آخرِ دنیا پیاده شد. نه از آن زنهایی که در آینه‌های شکسته‌ی توالت‌های عمومی ردِ ژلِ صورتی بر جای می‌گذارند. زنِ دیگری بود. با ریه‌هایی پر از اوزون و رادیوکتیوِ کفن‌های کهنه. شهر را بستند. آخرین سگِ ماده‌ی بی‌صاحب هم فهمید عقرب‌ها تخم‌های فلزیِ خود را در زیرزمینِ باغِ ایرانی جاسازی می‌کنند. آن زن گفت: این بار، نه «مادر» و نه «خواهر» و نه «همسر». این بار، من «اِشغال» هستم. اِشغالِ شش میلیارد ساله‌ی تخمک در برابر اسپرمِ بیمارِ تکرارگر. او از آن سویِ دیوارِ صوتیِ سقط و جنین‌ها بیرون زد. درست همان لحظه که پزشکِ قانونی نوشت: علت مرگ، آلتِ تناسلیِ مذکرِ تاریخ. صورتش شبیه نقشه‌ی توپوگرافیِ سرزمینی بود که کسی فتح نکرده. گفت: درختِ توفنده را ببینید. میوه‌هایش نه پسر است و نه دختر. میوه‌هایش «سِوُّم» است. گونه‌ای که از دو جنسِ فرسوده بِدَر می‌شود. گونه‌ای که دیگر ترسی از تیغ ندارد. برای اینکه خودِ تیغ است. در کیفِ قدیمی‌اش، یک جفت تخمدانِ پلاستیکی حمل می‌کرد. از همان مدل که در نمایشگاه‌های بین‌المللیِ اسباب‌بازی‌های جنگی می‌فروشند. روی هر تخمدان نوشته بود: قابل بازیافت. قابل انفجار. قابل کاشت در کپسول‌های زمانِ آخرالزمان. تمام خدایانِ نرِ سرزمین‌های اِشغالی در اتاق انتظارِ مطبِ اورولوژیست صف کشیده بودند تا آخرین نطفه‌ی خشک‌شده‌شان را انجماد کنند. آن زن آمد و دکمه‌ی یخ‌زدایی را فشار داد. نه از روی مِهر، کهداز روی عادتِ دقیقِ یک تخریب‌چی بسیار حرفه‌ای. گفت: اجازه دهید زایمان را به زباله‌دانِ مرکزی شهر منتقل کنیم. دیگر به اتاق عمل احتیاج نیست. به سزارین احتیاج نیست. به پدر احتیاج نیست. یک دستگاهِ یخ‌سازِ صنعتی، یک کمپرسور، یک حلقه‌ی ازدواجِ آهنیِ ذوب‌شده و صد گرم لجنِ انتقام از کفِ رودِ خشک‌شده‌ی اجدادتان کافیست. در انتهای شب، وقتی لوله‌های فاضلاب مثل بندِ نافِ غول‌آسایی شهر را به رحمِ مادرزمین وصل می‌کردند، او روی پلِ عابرِ پیاده‌ی ویران شده نشست و فرمولِ مهاجرتِ عرضیِ سلول‌های بنیادینِ هیچکس را روی سینه‌اش خالکوبی کرد. نوشته بود: گونه‌ی جدید نه در آزمایشگاه ساخته می‌شود و نه در بستر. گونه‌ی جدید در لحظه‌ی انزجارِ مطلق از دو جنسیتِ کهنه متولد می‌شود. سپس خمیازه‌ای کشید به درازای تمامِ جنگ‌های قبیله‌ای. و ناپدید شد. نه به سمت مونث و نه به سمت مذکر. به سمت «هیچ کدام». به سمت «هیچکدام» که آزادی است که فساد نیست که دیگر نامِ خدا و شیطان در آن، خَطِّ تلفن همراه ندارد. نه به جنسیتِ دوم نه به جنسیتِ اول زنده باد جنسیتِ هیچ‌کدام، جنسیتِ تنِ غایب، تنِ سومی که حافظه‌ی بافتِ خود را پشتِ درِ سردخانه جا گذاشت. آن زن گفت: فمینیسم تمام شد. حالا نوبت «سوم» است. نه مرد، نه زن. گونه‌ای که خود را از طریق اسپریِ اشک‌آور و کاندوم‌های تاریخ بارور می‌کند. و آخرین تخمِ طلاییِ خود را در دهانه‌ی آتشفشان خفه انداخت. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

اِستیزه مکن با ما وامِل بِهِلَم هِل هِل¹ اُت وِت: مَهِلَم² حالا وامِل بِهِلَم هِل هِل دشمن زندم تسخر، کین یار زدت خنجر کالیوه شوی فردا، وامل بِهِلَم هِل هِل شاهم زندم سیلی، دختر بچه‌‌ای ایلی جان بی‌تو شود شیدا، وامل بِهِلَم هِل هِل لولی‌وش مسکینم، مستی شده آیینم بنیوش مرا سَروا، وامل بِهِلَم هِل هِل آهوی غزل گویم، در دشت تو را جویم در عشق توام پایا، وامل بِهِلَم هِل هِل حلوا ز تنش ریزد، صدها شرر انگیزد من طفلم و او قاقا، وامل بِهِلَم هِل هِل رو سوی کجا داری، هر جا بشوی خاری بنهی خلدم در پا، وامل بِهِلَم هِل هِل مشروب سراپایی، عالم شده زایایی زان جنبش لُمبرها، وامل بِهِلَم هِل هِل اندام تو پُر خَم خَم، گیسوی تو پُر چَم چَم لب‌ها شکرین خرما، وامل بِهِلَم هِل هِل من مفلس و بی‌چیزم، خود را به تو آویزم بادا و چنین بادا، وامل بِهِلَم هِل هِل مهروی سمن‌بویم، در روی گُلت جویم زیبایی بی‌پروا، وامل بِهِلَم هِل هِل من مست و تویی لیوِه، اندام تو چون جیوه ای یار پری سیما، وامل بِهِلَم هِل هِل #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان پ.ن: ۱: وامِل: مرا اجازه بده، بِهِلَم: اجازه بده بهم، هِل هِل: درخواست برای اجازه دادن. ۲. اُت وِت: گفتی، مَهِلَم: اجازه نمی‌دهم. @CRITICCHANNEL

عاشق شدی، نمان بدنت را برون‌فکن در دم بکن فغان، بدنت را برون‌فکن از خویش هِشتِه را چه به دادش رسد مگر این را مکن گمان، بدنت را برون‌فکن در پیشگاه اخگر آتش چو مزدکان  خون بر مغان فشان بدنت را برون‌فکن خورشید را بنوش و فکن جام نور را وانگه قدح شکان بدنت را برون‌فکن خون خور به عهد مهر ز گیتی سپنج شو ای عشق الامان بدنت را برون‌فکن #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

اگر که از رخ مزدا پنام¹ برگیرم ز جای جای جهان انسجام برگیرم بنوش راز زمان چون شرابی از پوچی که بی‌کرانه خُماری ز جام برگیرم تمام تن شده‌ام گردبادِ هیچستان چو مزدکم که ز دولت نظام برگیرم به کوی شیخ نگون بخت می‌شوم گاهی ز کین دین بهی انتقام برگیرم اَشِم وُهو شده کارم یَثا اَهو گویان² ز ازدحام معانی کلام برگیرم شَوان³ شو سو به همان هومِ⁴ میهنی می‌‌کن که تا ز رودِ زمان من لگام برگیرم پ.ن: ۱. پنام: پوزبند سفیدی که در دین مزدیسنا بر صورت بگذارند تا بخار و هوای دهان آتش پاک را نیالودد. ۲. اشم وهو و یثا اهو: دو دعای دین مزدیسنا. ۳. شوان: از شدن همان روان معنا دهد. ۴. هوم: افشره مقدسی که نیکان مزدا پرستمان از گیاهی با همین نام می‌ساختند و مصرف می‌کردند. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

📉 امروز آخرین فرصت استفاده از طرح تخفیف ویژه است ⭕️ پس از اتمام طرح تخفیف، شهریۀ تمام کلاس‌ها افزایش خواهد یافت کد تخفیف: Special50 🌐وب‌سایت: http://taamoq.ir/product-category/courses 👤مشاوره و ثبت‌نام قسطی: @TaamoqSupport

رسالة صوتية01:32

زلف او آذرِ آتش‌کده‌ای در دود است مژه‌هایش دُم شیران جگرآلود است شانه‌ها قلعه بابل، لب او خورشیدست ابروان تخت خدایی، نگهش نمرود است نیستش جز خلجان، جسم و روانش پُرِ شور هر که شد عاشق او زندگی‌اش نابود است هر طرف پر بکشم تا که سرایم سرواد گوش کن پس تو که این زمزمه از داوود است: 《زندگی رندی و قلاشی و اوباشی بود هر که جز این سه رقم بود ز ما مطرود است عمر ما نیست بجز هستی یک نصفه حباب که چو چشمی‌است که گر خواب رود مفقود است》 #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

شهاب۱.mp31.84 MB

تن زامياد¹ و روح وِرِثرَغنه‌ای² ز ما است دل اَرشتات³ و چشم چو جامی جهان نما است آذَرفَرَنبَغیده⁴ دو گیتی چو بُرگِ⁵ یار در نبض و جان حرارتی از درد آشنا است من از فراق و هجر ز انوار لعل دوست خود دیده‌ام که دوری از او رنجِ بی‌دوا است دل هم‌نوا به نرمی یک پرنیان تپید آپَم‌نَپات⁶ رودِ دَئی‌تی⁷ و زان بخاست از گُفتِ شیخ و پیر ملولم شَوَم به دیر کانجا که مُغ به مِی شده لوتی و بی‌قبا است روشان به آسیاب فلک دست‌ها به نور ایران‌‌‌وئیجیان⁸ همه لب‌ها به یسن‌هاست در انجمن نشسته چو مستان بذله گوی هر کس اَشا بواجد⁹ و دل خش کند رها است من را چه باک گر شودم دیو نزد مهر مهراب زیرِ کُه پر از سایه-روشنا است ۱. زامیاد ایزد زمین است که گاهی در متون، او را همان سپندارمذ، امشاسپند موکل بر زمین می‌دانند. می‌گویند اشتاد و زامیاد بر سر پل چینود روان درگذشتگان را به ترازو می‌گذارند. او از ایزدان همکار امرداد امشاسپند است. ۲.وجودی است انتزاعی، و تجسمی است از یک اندیشه. ورثرغنه به معنی درهم‌شکنندۀ مقاومت، صفت خدای پرآوازه و دلیر هندی، این دره، از گروه دئِوَه هاست. ایندره در تحول اندیشه‌ها، در گذار خود از هند به ایران به‌صورت موجودی منفی درمی‌آید و تبدیل به «دیو» در مفهوم امروزی خود می‌شود و در مقابل اردیبهشت امشاسپند قرار می‌گیرد، ولی ورثرغنه که صفت ایندره بوده به ایزد مهمی به نام بهرام تبدیل می‌شود. بهرام خدای جنگ است و تعبیری است از نیروی پیشتاز مقاومت‌ناپذیر پیروزی که به‌صورت‌های گوناگون تجسم می‌یابد. هرکدام از این صورت‌ها نمایندۀ یکی از توانایی‌های اوست. او به‌صورت‌هایی چون باد تند، گاو نر زرد گوش زرّین شاخ، اسب سفید با سازوبرگ زرّین، شتر بارکش تیزدندانی که پای بر زمین می‌کوبد و پیش می‌رود، گراز تیزدندانی که به یک حمله می شکد، جوان زورمندی به سن آرمانی پانزده‌سالگی، پرندۀ تیزپروازی که احتمالاً تجسمی ازباز است، قوچ دشتی، بز نر و سرانجام به‌صورت مردی دلیر که شمشیری زرّین تیغه در دست دارد، تجسم می‌یابد. از این تجسم‌ها، دو تجسم از محبوبیت بیشتری برخوردار است: یکی به‌صورت پرنده تیزپرواز(احتمالاً باز) و دیگری به‌صورت گراز که در ایران باستان نمادی از نیرومندی بود. بهرام درفش دار ایزدان مینوی و مسلح‌ترین آن‌هاست. ازنظر نیرو، نیرومندترین، ازنظر پیروزی، پیروزترین و ازنظر فرّه، فرّه مندترین است. او بر شرارت آدمیان و دیوان غالب می‌آید و نادرستان و بدکاران را به عقوبت گرفتار می‌کند. اگر به شیوه‌ای درست او را نیایش کنند پیروزی می‌بخشد و نمی‌گذارد که سپاه دشمن وارد کشور آریایی گردد و بلا بر آن نازل شود. هنگام نبرد، نخستین سپاه آریایی که او را به یاری طلبد به پیروزی می‌رسد. ۳. ایزدبانوی راستی و درستی همراه رَشن. ۴.آذَرفَرَنبَغیدن مصدر جعلی از آذَرفَرَنبَغ نام آتشکده اصلی روحانیان زرتشتی. ۵. بُرگ به معنی اَبرو. ۶. ایزد آب‌های ژرف. ۷. نام رودی اساطیری در اوستا. ۸. ایرانیان. ۹. اَشا واجدین: خواندن سرود اَشِم وُهو دعای اصلی زرتشتیان. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

CPSP02_1245.pdf

منم کولی‌ی ارجانی که گشتم رام گیسویت جهان پیموده‌ام شاید بیابم راز جادویت بِنَکشیبم دمی با خود مرا نی رام و پدرامی مگر هر لحظه‌ات جویم که چینم سنبل از رویت تو جاویدانه چشمان را به هر سویی بچرخانی هزاران جنگل آرایی ز هر مهراب ابرویت دو پستانت زرین الماس بر تاجی ز شاپوران بریزان خُی چو مروارید از هر سوی بازویت ببویانی ز خود گر نافه‌ تا  گیتی شود سرخوش جهان مدهوش خواهد شد از آن چشمان شب‌بویت مرا بفریب و دربگسل، به چشمانت شرابم ده  بلرزان سرستون‌ها یا تو لُمبَرهای چون قویت #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

Te Hez Dikim.mp32.47 MB

غزل می‌بارد از ارجان و مدت‌هاست تب دارم ندارم دوست یا یاری و آغوشی طلب دارم مرا زایید تا مادر به هر گامی شدم عاشق من آن مجنون‌ترین بودم! کنون لهو و لعب دارم چو چشمم باز شد یک دم نظر کردم به آیین‌ام و از آغاز فهمیدم که از خود هم غضب دارم زبان چیزی ندارد جز زمستانی ز معنی‌ها پدر! خورشید نامم نِه که من عمری‌است شب دارم به هر سویی شدم در شهر جز نکبت نشد یارم چرا هر بار و در هر کس من عشقی بی‌سبب دارم چو پژمردم به ماهوران چنان یک لاله بفسردم شمیمم رفت و بلبل مرد، نِک در خون نسب دارم #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

شانه از دندان ماران می‌کشم بر زلف یار استخوان‌هایم چنانچون شمع بنهم بر مزار حیرتی بر جان من از کودکی‌ بوده‌است لیک من چه‌ام جز درد مطلق نوش و خورد از خارزار جز شگفتی من نیاوردم به گیتی هدیه‌ نیز خلعت‌ام پوچی‌است با بارانی از ابر بهار هرکه هر سختی به جانش ریخت من را یاد کرد من شدم زهری که ریزد در دهان چون آبشار خون من در خویش می‌بالید تا انبوسد عشق آسمان بر فرق من می‌ریخت از هر سو غبار مژه گر در چشم روید چیست مر آنرا مراد؟ آشنا گر خویش گردد می‌شود مانند خار قفل دل از بس که نازک ساختم از جنس نور سایه از مژگان موران شد کلیدی آج‌دار جان و تن نازک شدم چون بال زنبوران لطیف آنقدر چون شیشه گشتم نور کرد از من گذار دم به دم خم گشت جانم تا که این تن هاوَنید می‌توان بر قعر اندامم بکوبی کوکنار من چه هستم جز هلاهل، گه بلورم آپیون چشم من زین تلخ-رنگی می‌شود خرمای لار @CRITICCHANNEL

شهر معاصر با بحران عمیق بی‌معنایی دست به گریبان است، بحرانی که ریشه در نگرش تقلیل‌گرایانه و کالابردار به فضاهای شهری دارد. ای
شهر معاصر با بحران عمیق بی‌معنایی دست به گریبان است، بحرانی که ریشه در نگرش تقلیل‌گرایانه و کالابردار به فضاهای شهری دارد. این مقاله با پذیرش این مسئله بنیادین، در پی آن است که با انجام یک انقلاب پارادایمی در هستی‌شناسی شهری، نه تنها بر این بی‌معنایی غلبه کند، بلکه آرمان شهر را در قالب «بهشتی زمینی» و به مثابه یک «اتوپیای درون‌ماندگار» بازتعریف نماید. هدف اصلی، ارائه الگوی نظری «شهر-رخداد» است؛ شهری که خود یک «رخداد ناب» و یک «ابر-موناد زنده» محسوب می‌شود. پرسش محوری این است: چگونه می‌توان با تلفیق «هستی‌شناسی معنا و رخداد» ژیل دلوز، «مونادولوژی ریاضی-فیزیکی» ژیل شاتله، «فلسفه فرآیند» وایتهد و «اکولوژی کنش‌گر» استنگرز، به الگویی برای تحقق این «بهشت زمینی» دست یافت؟ این پژوهش با روش تحلیل مفهومی و رویکرد تفسیری-تلفیقی انجام شده است.

زنانگی (گذشته، اکنون، آینده) در شوش پیش از آن‌که نام‌ها روی سنگ بنشینند، زنی از دیوارِ نمناکِ معبد بیرون آمد. نه راه رفت، نه فرود آمد، انگار خشت‌ها ناگهان به یاد آوردند که پیش از دیوار بودن گِل بوده‌اند، و گِل پیش از فرمان، تن. موهایش بویِ رودی را می‌داد که هنوز به نقشه‌ها تن نداده بود. در مچِ دستش صدای فلز بود، در شکمش خوابِ جانوران، و از پستان‌هاش نه شیر، که دسته‌های پرنده بیرون می‌زدند و بر فرازِ زیگورات جهتِ باد را عوض می‌کردند. او یکی نبود. هر بار که کاهنی خواست نامش را کامل صدا بزند، دهانِ زن به دهان‌های دیگر شکفت: یکی با پوستِ انار، یکی با زانوانِ خاکی، یکی با دندان‌های روشن از باران، یکی که به جای چشم دو ماهیِ بی‌قرار در کاسه‌ی صورتش می‌چرخیدند. هر که خواست برایش تخت بسازد، او از لبه‌های تخت علف رویاند. هر که خواست بر او تاج بگذارد، سرش به دسته‌ای مارِ آبی تبدیل شد و از میانِ انگشتانِ مردان لیز خورد. بعد قرن‌ها آمدند با ارابه‌ها، با مُهرها، با قانون‌هایی که می‌خواستند برای هر رِحَم دیوارِ جداگانه بکشند. زن اما در کوزه‌ها پنهان شد، در دسته‌ی هاون، در روغنِ رویِ پوست، در لالایی‌هایی که مادران نه برای خواباندنِ کودک، بلکه برای بیدار نگه داشتنِ آتش زیرِ زبان زمزمه می‌کردند. او از یک تن به تنِ دیگر می‌پرید. در دخترِ سفالگر بود که شب‌ها خاکِ نرم را می‌بوسید و صبح، کاسه‌هایی می‌ساخت که از تهِ آن‌ها بویِ طوفان بلند می‌شد. در زنِ سالخورده‌ای بود که کنارِ حیاط، پارچه‌ی خون‌آلود را می‌شست و آبِ تشت هر بار رنگِ غروبِ دیگری می‌گرفت. در زنی بود که نوزادش را به خاک سپرد و همان شب از ناخن‌هایش دانه‌های سبز جوانه زد. بعد شهر عوض شد. دیوارها بالا رفتند، شیشه‌ها قد کشیدند، آسانسورها جای پله‌های معبد را گرفتند، و او دوباره پیدا شد؛ این بار در ایستگاهِ مترو با کیفی چرمی بر دوش و صورتی که خستگیِ هزار الهه را یکجا حمل می‌کرد. کسی نشناختش. زنِ نظافت‌چی‌ای به نظر می‌رسید که سطلِ آب را در راهرو می‌کشید. اما هر جا تی می‌زد نقشه‌ی کفِ ساختمان عوض می‌شد. اتاقِ مدیر ناگهان به غار بدل می‌شد، کابینت‌ها ریشه درمی‌آوردند، پرونده‌ها از قفسه می‌افتادند و در آن‌ها به جای اعداد نخستین تصویرِ رحم دیده می‌شد: نه زندان، نه وظیفه، چیزی شبیه دهانِ سرخی که جهان را نه می‌بلعد، نه پس می‌دهد، فقط شکلِ دیگری از بودن را آرام‌آرام پس می‌زند به بیرون. او در زنِ کارمند بود که پشتِ مانیتور یک‌باره حس کرد انگشتانش برای تایپ آفریده نشده‌اند؛ بلکه برای شکافتنِ پوسته‌ی چیزها. در راننده‌ی تاکسی بود که از چراغ قرمز گذشت و خیابان، برای یک لحظه، مثل مویِ بلندِ زنی در باد همه‌جهت شد. در دخترِ نوجوانی بود که در سرویسِ مدرسه لبخند نزد، جواب نداد، سرش را به شیشه تکیه داد و تمامِ پنجره از بخار پر از اسب‌های کوچک شد. مردها باز خواستند برای او نامِ درست پیدا کنند: مادر، معشوقه، همسر، سرزمین، ناموس، الهه، و هر بار کلمه هنوز از دهان بیرون نیامده ترک می‌خورد، مثل لیوانی که در آن آبِ جوشِ ستارگان ریخته باشند. او هیچ‌کدام نماند. در بدن‌ها رفت و آمد کرد، اما در هیچ‌کدام جاگیر نشد. از زخم وارد شد، از شیر خارج شد، از عرق رد شد، از اشک نگذشت بلکه اشک را واداشت از مسیرِ دیگری برود. زنانی که او از میان‌شان عبور کرد ناگهان سبک نشدند، نجات پیدا نکردند، قدیسه هم نشدند؛ فقط دیگر به آن شکلی که از آن‌ها خواسته بودند باقی نماندند. هزاران سال بعد وقتی آخرین برج‌ها زیرِ خزه‌های الکتریکی فرو رفتند، وقتی دریاها تا بامِ شهرهای خاموش بالا آمدند، وقتی استخوانِ ماهواره‌ها در شن‌های بنفشِ افق پیدا بود، او باز برگشت— یا شاید هیچ‌وقت نرفته بود. این بار نه صورت داشت، نه بازو، نه کمر، نه آن هندسه‌ی آشنایی که تاریخ با آن تن را اندازه می‌گیرد. در هوا پخش بود مثل گرده‌ای نورانی که به هر چه می‌نشست آن را از خودش لبریز می‌کرد. بر لاشه‌ی کارخانه‌ها نشست و از آهن، جلبک ساخت. بر شکمِ ربات‌های خاموش نشست و آن‌ها خوابِ زهدان دیدند. بر دهانِ دخترانی نشست که دیگر از گوشت نبودند، از موج بودند، از پالس، از نمک و حافظه، و آن‌ها با هم زبانی ساختند که در آن هیچ واژه‌ای مالکِ واژه‌ی دیگر نبود. دیگر کسی زاده نمی‌شد و هیچ‌کس نابارور هم نبود. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL

زنانگی شمشیرِ نخاعم را از غلاف فقرات بیرون می‌کشم و سر خویشتن را چونان دسته شمشیر به دست راست گرفته و پوست خویش را کامل کنده و به دست دیگر سپر کرده تا از عواطف شیمیایی درون بدنم در برابر زیبایی‌شناسی پست شما محافظت کنم. اکنون بدنم را نه به نامِ لطافت که به شماره‌سریالِ اشیا بازمی‌شناسم ترقوه‌ام پلِ معلقی‌ست میانِ دو کارخانه‌ی خاموش، زهدان‌ام موتورِ کوچکی‌ست که تاریخ را بی‌اجازه‌ی پرچم‌ها روشن نگاه داشته است، پستان‌هایم دو آژیرِ قرمزند بر سقفِ درمانگاهی که هرگز برای زخمِ زنانگی‌هایم کافی نبوده است، و لگن‌ام دروازه‌ی مترویی‌ست که هر روز انبوهی از قرن‌ها از آن عبور کرده‌اند بی‌آنکه نام مرا در نقشه ثبت کنند. من زن‌ام، یعنی آن قطعه‌ی حذف‌شده از ماشین که اگر نباشد تمامِ کارخانه‌ی جهان از حرکت می‌ایستد و با این‌همه در دفترِ موجودی کنارِ پیچ‌ها و واشرها به حسابم آورده‌اند. انگشتانم را به جای گُل در پریزهای برق فرو کرده‌ام تا روشن شود این خانه از ابتدا و نور افکند چشمانم بر استخوان‌ها و سرستون‌ها و به جای نور غنچه‌های رُز نورانی بشکوفانم از هرجا. دندان‌هایم پیچ‌گوشتی‌های کوچکی‌اند که با آن‌ها شب را از بدنه‌ی پنجره باز کرده و می‌جَوَم، و زبانم دریلِ دقیقی‌ست برای سوراخ کردنِ دیوارِ مؤدبِ سکوت، همان سکوتی که قرن‌ها به نامِ نجابت بر دهانِ مادرم قفل شده بود. من با کیفِ دستی‌ام چنان راه می‌روم که انگار بمبِ ساعتیِ حافظه‌ی زنان در آن پنهان است، با کفش‌های پاشنه‌بلندم آسفالت را نه می‌پیمایم که بازجویی می‌کنم، با رژلب‌ام بر آینه‌های شهر نقشه‌ی خونینِ بازپس‌گیریِ خویش را رسم می‌کنم، و با سنجاقِ سرم چشمِ دوربین‌ها را یکی‌یکی از حدقه‌ی نظارت به در می‌کشم. مرا با نامِ لطیفه و گلدان و عطر مصرف کرده‌اند، اما من یخچالِ صنعتیِ این قرنم که اجسادِ قانون‌های پوسیده را سرد نگه داشته‌ام تا بوی تعفن‌شان بالاخره رسوایتان کند. من مایکروویوِ خشم‌ام، فَکسِ اعتراض‌ام، دستگاهِ کپیِ زخم‌هایی که هر نسل از روی نسلِ پیش تکثیر کرده است؛ و اکنون پرینترِ سه‌بعدیِ آینده‌ام که از پودرِ استخوان و نور پیکرِ تازه‌ی زن را چاپ می‌کند: نه معشوقه، نه مادرِ مقدس، نه سایه‌ی کسی، نه ضمیمه‌ی نامِ مردی، که خود کارخانه و کارگر، خود ابزار و آذرخش، خود بدن و برهان. بگذار جهان مرا شیء بخواند؛ من چنان از اشیا عبور کرده‌ام که اکنون میز زیرِ دستم بیانیه می‌شود، چاقو در جیبم فلسفه، آینه دادگاه، و تلفنِ همراهم آرشیوِ تمامی فریادهایی‌ست که شب از گلوی بریده‌ی زن‌ها به شبکه نرسید. من زن‌ام و بدنم کارخانه‌ی مونتاژِ رنج نیست؛ آزمایشگاهِ تبدیلِ رنج به آگاهی‌ست. از شانه‌هایم پهپادهای بیداری برمی‌خیزند، از زانوهایم پل‌های فرار، از موهایم سیم‌های فشارِ قوی، و از رحم‌ام نه فقط کودک که شورشِ سازمان‌یافته‌ی نور زاده می‌شود. پس اگر به گریه مسلح آمده‌ای بدان من دیگر از عواطفِ شیمیاییِ خویش شرم نمی‌کنم؛ اشک در من اسیدِ نجیبی‌ست که زنگارِ فرمان‌بری را از مفصل‌های جانم می‌زداید. و اگر بخواهی مرا در قابی مؤنث، آرام، قابلِ حمل، قابلِ تملک بیاویزی، تمامِ پیچ‌های این عصر را با ناخن‌هایم شل خواهم کرد، تمامِ لولاهای این نظم را از جا خواهم کند، و با ستونِ فقراتِ خویش چنان بر درِ بسته‌ی تاریخ خواهم کوفت که فردا با صدای استخوانِ من بیدار شود. #شاعر_شهاب_الدین_قناطیر_ارگانی_لیکان @CRITICCHANNEL