ru
Feedback
راشد انصاری

راشد انصاری

Открыть в Telegram

خالو راشد

Больше
766
Подписчики
-124 часа
-47 дней
-930 день
Архив постов
1_28238634779.pdf2.59 MB

1_28196200131.pdf5.68 KB

4_5916027213530012773.pdf9.39 KB

صفحه طنز بادم جان روزنامه ندای هرمزگان 👆

1_28151618005.pdf5.85 KB

بخشدارِ بخشِ .....گفت: «برای کاهش آمار مرگ و میر ناشی از تصادفات جاده ای، جاده های باریک و کم عرض منطقه را گشاد خواهیم کرد...» - جراید. بداهه سروده ی: راشد انصاری گفت جناب بخشدار عمر زیاد می شود غصه و غم فراری از کل بلاد می شود کرد سؤال یک نفر از چه چنین شود بگو گفت مباش تنگدل جاده گشاد می شود! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

تأمل در آماج طنز آماج طنز چیست ؟ منظور از آماج طنز این نیست که درباره‌ هدف طنز، بحث کنیم؛ مثلاً بگوییم که آیا هدف طنز، خنداندن مخاطبان است؟ یا ایجاد سرگرمی ؟ یا مبارزه با ناهنجاری ها؟ بحث در باره آماج طنز، برای تأمل در این نکته است که در هر متن طنز، چه چیزی در معرض انتقاد، شوخی یا استهزا بوده است. با مروری بر چند بیت طنز از شاعران قدیم و جدید، آماج طنز در این ابیات را بررسی می کنیم: ۱- ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما(حافظ) در این بیت، داوری سطحی انسان ها که جایگزین داوری عادلانه خدا شده است، آماج اصلی طنز است ؛ و در کنار آن تعبیر «نان حلال شیخ» که وارونه گویی و تهکم است و نیز «آب حرام» و فعل «ترسم» ، اشاراتی دارد به تفکر و رفتارِ همان انسانی که تصور می کند می تواند به جای خدا داوری کند. ۲- کافران از بتِ بی جان چه تمتع دارند؟/ باری آن بت بپرستند که جانی دارد(سعدی) در این بیت، تظاهر به زهد و پرهیز از لذات انسانی، آماج طنز است. نقض حریم ها و خط قرمزهای زاهدانِ متظاهر، و اشاره به لذت بت پرستی و تمتع از معشوق انسانی، در بیت آشکار است. ۳- کردم روانه هر چه پسر داشتم به شهر/ «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود»(ناصر فیض) در این بیت، مناسبات ناعادلانه زندگی امروز، آماج طنز است. کلمه «کارگر» که در نظام زبانی شعر حافظ اشارتی دارد به اجابت دعا، در نظام زبانی شاعر طنزپرداز ، اشاره دارد به یافتن شغل و رهایی از بی کاری با ساده ترین و کم درآمدترین شغل، آن هم نه برای همه ی فرزندانی که اشتغال حق آنان است؛ فقط یکی از فرزندان پسر؛ دختران که طبعاً حق ندارند از اشتغال حرف بزنند! ۴- با این که هیچ چیزی، عمراً نبوده آن تایم/ اما رسد به موقع ، همواره «وَن» در این جا!(راشد انصاری) آماج طنز در این بیت، نا به جایی اولویت هاست. هیچ چیز بسامان نیست، غیر از سازوکارِ محتسبان و نظارت و دخالت در احوال و اقوال مردم. یعنی تمرکز قدرت و امکانات بر اموری از این دست است که موجب غفلت از امور مهم تر است و زمینه ساز نابسامانی. ۵- ز خُرده گیری روز حساب آزادم/ ورق، سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند(طالب آملی) در این بیت، داوری ها و تصوراتِ عوامانه ی انسان در باره حسابرسی روز قیامت، آماج طنز است. همان انسان هایی که ساده لوحانه و گاه عوام فریبانه، در رفتار دیگران دقیق می شوند تا دستاویزی برای عیب جویی و خُرده گیری بیابند و با این فرافکنی ، خود را پاک و منزه و مدافع ِ شریعت نشان دهند. اعتراف شاعر به سیاه بودنِ نامه اعمال ، برای شکستن این فضای متظاهرانه و دروغین است. ۶- جُرم ما از دانه ای، تقصیرِ او از سجده ای/ نی به آن بی چاره می سازی، نه با ما ساختی(اقبال لاهوری) در این بیت، تصوراتِ نادرستِ ظاهربینان در باره قدرت و جبروت الهی، آماج طنز است. پروردگانِ فرهنگ استبدادی با اوهام خود، خدایی ذهنی ساخته اند که موجودی عبوس، خشن، عیب جوی و بی گذشت است. چیزی نظیرِ حاکمانِ مستبد و ستمگری که هیچ انتقاد و اعتراضی را تحمل نمی کنند. این گونه صمیمانه و شیرین سخن گفتن اقبال لاهوری با خدای متعال؛ برای شکستنِ تصویرِ آن خدای برساخته اذهان خو کرده به استبداد است. ببینید در دوبیتی باباطاهر ، چگونه همین صمیمیت و شیرینی همراه با اندکی گستاخی ، لحن شعر را دل انگیز ساخته است: به آهی گنبد خضرا بسوزم فلک را جمله سرتاپا بسوزم بسوزم یا که کارم را بسازی چه فرمایی؟ بسازی یا بسوزم؟ به قلم: دکتر اسماعیل امینی به نقل از: روزنامه اعتماد مورخ ۲۴ اسفند ۱۳۹۶

‏فیلم از طرف راشد انصاری

در راستای وضعیت اسفبار بنزین در سطح شهر بندرعباس که برخی مواقع صفِ پمپ بنزین ها به کیلومترها می رسد... بداهه سروده ی: راشد انصاری صف های طویل پمپ بنزین در حومه ی شهرِ بندرعباس کرده ست کلافه مردوزن را رفتیم ز دست ایهاالناس! گاهی شده جمع سرنشینان راننده و کّل خانواده خوردند سه وعده ی غذا را هم در صف و هم کنار جاده یک زن ته صف گرفت دردش رفتند به جستجوی ماما با هلهله در میانه ی صف نوزاد گذاشت پا به دنیا! دیدم به ردیف پیک نیک ها روشن شده اند تا که چایی آماده شود برای خوردن در خانه؟ نه ، در صف کذایی در صف سه الی چهار ساعت دیدیم که خودرو ایستاده تا نوبت او رسد اگر چه راننده ز پای اوفتاده از حال رَویم توی صف تا نازل توی باک مان گذارند ما توی صفیم و راهرورها قبضی به پلاک مان گذارند نزدیکیِ پمپ گاهی اوقات صف قفل شود، مچاله گردد ازآن سوی صف به سوی دیگر الفاظ فلان،....حواله گردد! هر چند از این صفوف وحشت هستی همه جا غمین و دلگیر در فکر معاش و آب و نان باش بنزین که شکم نمی کند سیر ای کاش یکی به ما بگوید با این همه دردِ احتمالی گیرم که دوباره باک پُر شد بعدش چه گلی به سر بمالی؟! امروزه به شهر بندرعباس این است حدیث پمپ بنزین خواهی نشوی به صف گرفتار در خانه کنار یار بنشین یک روز صفِ طویل بنزین یک روز صف برنج و روغن ای هموطن عزیز بنده تکلیف من و تو نیست روشن! برخیز و برو به جای خودرو یک خر بخر از دهاتِ بالا با همسر خود سوار آن شو از شهر برو به دشت و صحرا باید که شود دوباره برپا آیینِ قشنگِ خرسواری تا کی غم و رنج باکِ خالی با این همه خستگی و خواری! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

‏سند از طرف راشد انصاری

رفیق! سروده ی: راشد انصاری دلم از دست بعضی ها کبابه نمی دونی چقد حالم خرابه بهش گفتم که من تنهام بیا، گف: رفیقِ روزِ تنهایی کتابه! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

4_5877304063267183982.pdf4.71 KB

نوش و نیش ◄سروده: راشدانصاری(خالوراشد) ده روز دیگر یک سفر در پیش دارم در سر هوای پرزدن تا کیش دارم دیشب به خواب ناز دیدم مثل برخی ویلای خوبی در دل تجریش دارم این روزها خیلی کلاسم رفته بالا زیرا به روی پشت بامم دیش دارم در روز استخدام گفتم: ای برادر! در انتخابت شک نکن، من ریش دارم پرونده ام با این که چون وایتکس پاک است اما همیشه ترس از تفتیش دارم! با پول چایی مشکلم را حل نمودم اما نمی دانم چرا تشویش دارم... این جا هوا بس نا جوانمردانه گرم است ترس از عرق سوزی و الباقیش دارم! ارثی پس از مرگم ندارم ای عزیزان اماهزاران قرض و قبض و فیش دارم.. جایی برای تخلیه ...در شهر ما نیست من معذرت می خواهم آقا درد دارم!! ........ در طنز و طنازی فقط سوغاتم این است: گاهی برایت نوش و گاهی نیش دارم https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT نشانی کانال راشد انصاری(خالوراشد) شاعر، روزنامه نگار و طنزپرداز در واتس اپ☝️

به جیبم، مزخرف! سروده ی: راشد انصاری اگر بی پول و بی چیزی، به جیبم! میانِ گُنده ها، ریزی به جیبم! خبر دارم که با غول گرانی در این دوران گلاویزی، به جیبم! مجرد مانده ای مانند بنده تو هم از غصه لبریزی، به جیبم! رکابِ اسب من وقت سواری ندارد گرچه مهمیزی به جیبم! نگو در شهر ری مادر تو را زاد ولی ساکن به تبریزی، به جیبم! اگر ارباب دِه آماده ات کرد برای کشت پاییزی به جیبم! * شپش از فسق می ریزی ، مزخرف شبیه پایه میزی، مزخرف! خودت در هیأت و چشمت به اطراف عزا و ماتم و هیزی؟ مزخرف! نگو با دیدنِ ناموس مردم خداوندا! عجب چیزی، مزخرف! هنر هرگز نباشد در وجودت به غیر از آبروریزی مزخرف! همین که دیمبل و دیمبو شنیدی قِر از هر جات می ریزی، مزخرف! سرِ کوچه تو را دیدم شبیه مترسک های جالیزی، مزخرف! ندیدم توی دستانت همیشه به غیر از یک عدد تیزی، مزخرف! * نگو در خاتمه جز آه و ناله ندارد شعر من چیزی، مزخرف! * کسی حسی ندارد تا بخندد بزن حرف ِ غم انگیزی، مزخرف! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

عاقبتِ کار.... سروده ی: راشدانصاری عاقبت رسوای خاص و عام خواهی شد رفیق با همه نام آوری، بدنام خواهی شد رفیق گر  کنی کامِ کسی را  تلخ در بازار دهر شک مَکن در زندگی ناکام خواهی شد رفیق این همه ظلم و ستم در حق محرومان چرا؟ در نهایت عینهو صدام خواهی شد، رفیق! قدرت پوشالی ات هم یک توّهم بیش نیست عاقبت قربانیِ اوهام خواهی شد رفیق در وطن گر حرمت اهل وفا را بشکنی چون ابوالهول ِ سرِ اهرام خواهی شد رفیق مثل گنبد شد شکم! خوردی ز بس مال حرام از صدای گشنگان سرسام خواهی شد، رفیق "احمدالشرع"ت اگر حامی شود در سوریه شنبه فرماندار شهر شام خواهی شد رفیق! در ستون پنجم من شب که جاسوسی کنی صبح در موساد استخدام خواهی شد رفیق! هرچه می خواهی برو جفتک‌پرانی‌کن، ولی در هجوم خشم مردم، رام خواهی شد رفیق مردم ما، بیش ازاین پست‌ و بلندی دیده اند مثل گربه عاقبت بر بام خواهی شد رفیق رو سیاست را تلمذ کن زشیطان بزرگ کودتاها کن که نافرجام خواهی شد رفیق! هر چه می خواهی بکن، یک روز در ذهنِ اجل، ای جناب ابن جناب! الهام خواهی شد، رفیق گر، به اقیانوس آرامت مجال غوطه بود آب خواهی خورد و ناآرام خواهی شد، رفیق بی خیالِ رفتنِ استخر شو، چون دیر و زود توی این گرمابه استحمام خواهی شد، رفیق زندگی روزی به پایان می رسد،آقای چیز!! سوی دوزخ ناگهان اعزام خواهی شد،رفیق https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

نقیضه سروده ی: راشد انصاری «چون با ادب و تمیز باشی نزد همه کس عزیز باشی» تا در بروی ز دست قانون باید که زرنگ و لیز باشی! شاید برسی به جایگاهی ای غوره اگر مویز باشی وقتی که به صندلی رسیدی آماده ی زیرِ میز باشی یخ کرده ای از سکوت مطلق یک چاره بکن که جیز باشی! در جای خودش دوشاخه بودی لازم شد اگر پریز باشی یک منطقه «کیف حال» گویی یک ناحیه «یاخچی سیز» باشی تو مارکوپولوی شهر مایی این جمعه اگر «ونیز» باشی بی چیزی و چاره ای نداری کافی ست به فکر چیز باشی! نوکر بشوی اگر که مَردی زن هستی اگر، کنیز باشی! تا  رد  بشود  خر  تو  از  پل پس می طلبد که تیز باشی https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

4_5791989013288066838.pdf6.75 KB

موی دماغ! نوشته ی: راشدانصاری ....و اما موی دماغ. اصطلاح موی دماغ شدن را که شنیده اید؟ در این جا البته بحث موی دماغ شدن کسی نیست، ولی به مو و دماغ ارتباط دارد. (دقیقاً منظورم دَماغ، یعنی بینی است. نه دِماغ به معنای مغز و....)چون  سوژه ی تمیزی نیست، پیشاپیش عذر خواهم. فرض بفرمایید پشت فرمان نشسته اید و دستی به اطراف سوراخ بینی ات می کشی و متوجه می شوید که یک مو از بقیه بلندتر است و قصد دارید از ریشه بکَنید. خب، با نوک دو انگشت موی مورد نظر را می گیرید و محکم می کشید. کور خوانده اید اگر فکر می کنید همان مو کنده شده! نگاه کنید روی دو انگشت تان حدود پنج شش تار مو دیده می شود، اما آن موی مورد نظر نیست. در آینه ی رو به رویی بالای سرتان نگاه می کنید و به حساب خودتان نوک موی فراری را گرفته اید و با یک ضربه محکم به سمت پایین می کشید. ابتدا به دلیل سوزش و درد اشک تان سرازیر می شود اما در دل می گویید ارزشش داشت و از شر آن مو خلاص شده اید. اما زهی خیال باطل. باز در آینه موی یاد شده که از قضا سفید هم هست می بینید سُر و مُر و گُنده سر جایش نشسته و دارد به ریش تان می خندد.... نتیجه کلی: انجام هر کاری قلق خاص خودش را دارد، حتی کندن یک مو از خرس، ببخشید از دماغ! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

نقیضه ی ﺑﮕﯿﺮﻡ! سروده ی: راشدانصاری(خالوراشد) ﺁﯾﺎ ﺷﻮﺩ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﻣﻦ ﯾﮏ «ﻭﺍﻥ»ﺑﮕﯿﺮﻡ ﯾﮏ ﺩﻭﺵِ ﻣَﺸﺘﯽ ﺗﺤﺖ ﺍﯾﻦ ﻋﻨﻮﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟   ﺁﯾﺎ ﺭﺳﺪ ﺭﻭﺯﯼ ﮐﻪ ﺩﺍﺩِ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺭﺍ ﺍﺯ ﻋﺪﻩ ﺍﯼ ﺩﺭ ﺻﻮﺭﺕ ﺍﻣﮑﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟!   ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺍﻭ ﻗﺪﺭﺕ ﻭ ﺯﻭﺭ ﻓﺮﺍﻭﺍﻥ ﺗﺎ ﺍﻧﺘﻘﺎﻡ ﺍﺯ ﺍﯾﻦ ﺩﻏﻠﮑﺎﺭﺍﻥ …ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﯾﺎ ﺩﺭﺩ ﺧﻮﺩ ﺭﺍ ﻣﯽ ﮐﻨﻢ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﻪ ﺯﻭﺩﯼ ﯾﺎ  ﻣﯽ ﻧﺸﯿﻨﻢ ﺩﺭﺩِ ﺑﯽ ﺩﺭﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﺣﻖِ ﻣﻦ ﺍﺳﺖ ﺁﯾﺎ ﭘﺲ ﺍﺯ ﺳﯽ ﺳﺎﻝ ﺗﺪﺭﯾﺲ ﭘﻮﻝ ِ ﺳﻪ ﮐﯿﻠﻮ ﭘﺴﺘﻪ ﯼ ﺧﻨﺪﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ؟!   ﻣﯽ ﺧﻮﺍﻫﻢ ﺍﺯ ﺣﻖ ﺛﺮﻭﺗﯽ ﭼﻨﺪﯾﻦ ﺑﺮﺍﺑﺮ ﺗﺎ ﺩﺭ ﺻﻒ ﻧﺎﻥ ﺭﻓﺘﻪ ﻗﺮﺻﯽ ﻧﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﭘﻮﻝ ﮐُﺖ ﻭ ﺷﻠﻮﺍﺭ ﻭ ﮐﻔﺶ ﻧﻮ ﻧﺪﺍﺭﻡ ﯾﺎﺭﺍﻧﻪ ﺭﺍ ﺩﺍﺩﻡ ﮐﺶِ ﺗﻨﺒﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ می خواستم مثل «زورو» باشم خدایا حقم‌ نبوده نام «خُرزوخان» بگیرم! ﺍﺯ ﻫﺮ ﮐﺴﯽ ﺍُﺭﺩﯼ ﺷﻨﯿﺪﻥ ﺧﺴﺘﻪ ﺍﻡ ﮐﺮﺩ ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺗﺎ ﺍﺯ ﯾﮏ ﻧﻔﺮ ﻓﺮﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﺭﺍﺣﺖ ﺷﻮﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ﺩﻧﯿﺎﯼ ﺗﺠﺮﺩ… ﺑﺎ ﻟﻄﻒ ﺩﺧﺘﺮ ﻋﻤﻪ ﺍﻡ ، ﺳﺎﻣﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ!   ﺧﺮﺝ ﻋﺮﻭﺳﯽ ﻫﺎﯼ ﺍﯾﺮﺍﻥ ﺑﺲ ﮐﻪ ﺑﺎﻻ‌ﺳﺖ ﺷﺎﯾﺪ ﮐﻪ ﺍﺯ ﭼﯿﻦ ﯾﮏ ﺯﻥ ِ ﺍﺭﺯﺍﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﺩﻭﺭ ﺍﺯ ﻧﮕﺎﻩ ِ ﮔﺸﺖ ﻧﺎﺟﺎ ﺑﺎ ﺯﻥ ِ ﺧﻮﺩ ﺩﺭ ﻗﻬﻮﻩ ﺧﺎﻧﻪ ﮐﺎﻣﯽ ﺍﺯ ﻗﻠﯿﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﺯﯾﺮﺍ ﮐﻪ ﻧﺎﮐﺎﻣﯽ ﻧﺒﺎﺷﺪ ﺩﺭ  ﻣﺮﺍﻣﻢ ﺣﺘﯽ ﺷﺪﻩ ﮐﺎﻡ ﺍﺯ  ﺧﻮﺩﻡ ﺍﻵ‌ﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ!   ﺯﻥ ﺟﺎﻥ  ﻣﺮﺍ ﻫﻤﺮﺍﻩ ِ ﺧﻮﺩ ﺁﻭﺭﺩﻩ ﺯﻧﺠﺎﻥ ﮐﺰ ﺩﺳﺘﭙﺨﺖ ِ ﺧﺎﻟﻪ ﯼ ﺯﻥ ، ﺟﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ!   ﻫﺮ ﺷﯿﻄﻨﺖ ﮐﺮﺩﻡ ﺯ ﺗﻌﻠﯿﻢ  ﺑﺸﺮ ﺑﻮﺩ ﻓﺮﺻﺖ ﻧﺸﺪ ﺩﺭﺳﯽ ﻫﻢ ﺍﺯ ﺷﯿﻄﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ   ﺗﺐ ﮐﺮﺩﻡ ﺍﺯ ﺩﺳﺖ ِ ﺗﻮ ﺍﯼ ﺗﻘﺪﯾﺮ  ﺑﮕﺬﺍﺭ ﺣﺎﻝ ِ ﺗﻮ ﺭﺍ  ﺑﺎ ﮔﻔﺘﻦ  ِ  ﻫﺬﯾﺎﻥ ﺑﮕﯿﺮﻡ! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT