ar
Feedback
راشد انصاری

راشد انصاری

الذهاب إلى القناة على Telegram

خالو راشد

إظهار المزيد
762
المشتركون
-124 ساعات
لا توجد بيانات7 أيام
-630 أيام
أرشيف المشاركات
راشد انصاری: شاید دهه‌ها بگذرد تا هنرمندی چون اکبر عبدی تکرار شود خالوراشد ، طنزپرداز هرمزگانی، با تسلیت درگذشت اکبر عبدی، از او به عنوان یکی از بی‌نظیرترین بازیگران تاریخ سینمای ایران یاد کرد و گفت: هنر، توانایی و مردمی بودن این هنرمند باعث شد نام او برای همیشه در حافظه مردم ایران ماندگار شود. راشد انصاری مشهور به خالوراشد، طنزپرداز هرمزگانی امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در بندرعباس، در پی درگذشت مرحوم اکبر عبدی، با بیان اینکه سینما و هنر ایران یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های خود را از دست داد، اظهار کرد: مرحوم اکبر عبدی بازیگری بی‌نظیر بود که با وجود نداشتن تحصیلات آکادمیک در رشته بازیگری، از استعدادی خدادادی و کم‌نظیر برخوردار بود. وی افزود: اکبر عبدی به شکل شگفت‌انگیزی با لهجه‌ها و گویش‌های استان‌های مختلف ایران آشنا بود و توانست آنها را با مهارتی مثال‌زدنی در فیلم‌ها و سریال‌ها به نمایش بگذارد؛ ویژگی‌ای که کمتر بازیگری از آن برخوردار است. انصاری ادامه داد: در بازیگری هیچ‌کس جایگزین نقش‌آفرینی‌های او نبود. او از نقش یک کودک تا پیرمردی ۹۰ ساله را با نهایت ظرافت و باورپذیری ایفا کرد و سال‌ها لبخند را بر لب مردم ایران نشاند. این طنزپرداز هرمزگانی با اشاره به توانایی کم‌نظیر عبدی در ایفای نقش‌های متفاوت گفت: او حتی نقش دختران و بانوان را نیز با هنرمندی و ظرافت خاصی بازی کرد؛ سبکی از بازیگری که بسیار دشوار است، اما اکبر عبدی با تسلط کامل از عهده آن برآمد. وی تصریح کرد: بی‌اغراق باید گفت شاید دهه‌ها بگذرد تا هنرمندی با این سطح از استعداد، انعطاف و محبوبیت در سینمای ایران ظهور کند. انصاری در پایان خاطرنشان کرد: مرحوم اکبر عبدی همواره دغدغه‌های جامعه و مردم را در آثارش بازتاب می‌داد و هنرمندی مردمی بود. مردم نیز هنر و تلاش او را ارج نهادند و نامش برای همیشه در تاریخ هنر ایران ماندگار خواهد ماند.

نقیضه سروده ی : راشد انصاری بنشین بر لب جوی و گذرِ موش ببین کاین اشارت ز کثیفیِ مکان ما را بس شهر ما خانه ی ما نیست اگر، حرفی نیست که همین مرتع گاوان و خران ما را بس! هست آرامش اعصاب...خیالی باطل مرضِ قند و قولنج و یرقان ما را بس پیرِ ما در گذر از مجلس شورا فرمود روز و شب دغدغه ی نسل جوان ما را بس خفه خون با خفقان فرق فراوان دارد ای برادر، خفه خون یا خفقان ما را بس! حاجی ارزانی اگر از سر هر کوی و گذر رخت خود بُرد به در، جنس گران ما را بس گفت در ماه رجب سورچران با پدرش گشنگی خوردنِ ماه رمضان ما را بس نقطه چین...برد و نیاورد و خیالش تخت است شش قِران وام و خیالِ نگران ما را بس هر دلاری که رسد از طرف آن وَرِ آب گفته باشم که فقط شش چمدان ما را بس! از یقین ای که شدی دور ، به ما خرده نگیر به جهان فلسفه ی حدس و گمان ما را بس سهم یک عده شود خانه ی یک هکتاری لانه ی نم زده ی زورچپان ما را بس «ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری» بشکند کلّه ات از این جرَیان ما را بس! باخت در جام جهانی ست مساوی با بُرد پس نترسید که قدری هیجان ما را بس! https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

ران ملخی است نزد سلیمان ادب و کرم: « راشد»، ای آن‌که ز دل چشمهٔ معنا داری در گلستانِ سخن، نغمهٔ زیبا داری مویِ تو برفِ وقار است و نشانِ خرد است زیرِ این برف، دلِ گرمِ تماشا داری قلمت شعلهٔ جان‌بخشِ بهارِ سخن است در نفس‌های غزل، عطرِ مسیحا داری چهره‌ات آینهٔ روشنِ مهر است و صفا با دلِ خستهٔ عالم سرِ سودا داری نه به زر بسته دلی، نه به مقام است بلند تو به گنجینهٔ معنا دلِ شیدا داری شعر از خامهٔ تو رنگِ حقیقت گیرد که در اندیشهٔ خود گوهرِ دریا داری گرچه بر تارکِ تو برف نشانده ست زمان همچنان شورِ جوانی به تماشا داری «شاهد» از صحبت «راشد » به ادب می‌بالد که چنین گوهر پاکیزه ز دنیا داری رضا مهدوی - رودان https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

‏فیلم از طرف راشد انصاری

گرمای جنوب گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست . گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان است . ما مردم ایران از مردم جنوب کم محبت و همدلی و لطف ندیده ایم . جنوب قلب ایران است . تو به جنوب که می روی احساس می کنی در خانه اجدادیت هستی . مراکز استان های جنوبی مثل بوشهر ، مثل بندرعباس به اندازه نصف مراکز استان های دیگر امکانات ندارند، اما درِ خانه های مردمش به روی تو باز است . دلشان دریاست . محبتشان بی انتها . یک بهار را بندرعباس بودیم . همان بهاری که تند و تند باران می بارید . از مشهد که راه افتادیم باران می بارید تا برگشتیم . رسیدیم بندر عباس . خانمم مریض شد . همه ی هتل ها و مسافر خانه ها پر بود. ما فرهنگی جماعت آخرین امیدمان مدرسه است . رفتیم کنار ساحل چادر زدیم . بچه ها را گذاشتم و رفتم سراغ اسکان فرهنگیان . شماره گرفتم چهارصد .به مسافر کناریم گفتم : - مدارسش امکانات داره ؟ - آره کم و بیش . - به ما میرسه با این شماره چهارصد ؟ - خیلی وقته کلاس ها تموم شده . - شما برای سالن واستادید ؟ - سالن ها هم پره . - یعنی باید تو حیاط چادر بزنیم ؟ - حیاط مدارس هم پره . - پس برای چی اینجا واستادید ؟ - ما می‌خوایم یه مدرسه معرفی کنن که بریم چادرمون رو بچسبانیم به دیوار مدرسه که از دستشویی و حمام مدرسه استفاده کنیم . حالم خراب شد از وضعیتی که ما فرهنگیان داریم . همین جوری توی سفر یکی از پسرها حاضر نمی شه بیاد تو کلاس و میره تو ماشین می خوابه . در حالی که نزدیکان من تو ادارات دیگه همه هر سال چند نوبت میرن تو اقامتگاه های سازمانیشون. صبحانه ناهار شام . در حالی که داشتم برمی گشتم، ساحل باران شدیدی آغاز شد . ناگهان به یاد خالو راشد افتادم . راشد انصاری از بچه های خوب و باصفای بندر عباس و از شُعرای طنزپرداز جنوبه . زنگ زدم به خالو . - سلام خالو کجایی ؟ - چند روزیه اومدم یکی از روستا ها(زادگاهم) سمت لار . عروسی داریم . حالم گرفته شد . گفت : - کجایی برادر ؟ - بندرعباسم .ولی خوب تو که نیستی . - نباشم داداش خونه م که هست . - مزاحم نمی شیم . - این چه حرفیه ؟ کلید خونه دست برادر زادمه . تو بازار دست فروشای بندر . اسباب بازی می فروشه . برو ازش بگیر و بگو دیگه شما هستید . ما تا سیزده به در این جا هستیم . تا هر موقع که دلت خواست اونجا بمون . اشک تو چشمام جمع شد . رفتم ساحل دیدم چادر پر آب شده و بچه ها بیرون چادر خیس آب .حال خانمم اصلا خوب نبود. رفتم شروع کردم به جمع کردن چادر . پسرم پرسید: -  کلاس گرفتی ؟ یه نگاه به مامانش انداخت .کز کرده بود یه گوشه و می لرزید . - حال مامان اصلا خوب نیست . - نگران نباش می ریم خونه . - خونه کی ؟ - خونه خودمون . اون سال اگه نبود خونه ی راشد معلوم نبود چی به سرمون می اومد. حالا خونه من خونه راشدِ انصاریه .ایران خونه همه ماست . دل من برای جنوب در میزنه . برای مردم با مرامش . برای گرمی آب و خاک و جانش . ایران جنوبه و جنوب ایران. قاسم رفیعا، شاعر و نویسنده از مشهد(طرقبه)

قطعه ی جنگی و ... سروده ی: راشد انصاری تو از صدای مهیب و من از صدای عجیب ز جای جسته و خواندیم اشهدِ خود را زدند هرچه که پُل بود تا که گم کردیم مسیر دائمیِ رفت و آمد خود را بدون واهمه دادم بهای بی برقی نه نصف و نیمه که کلّ درآمد خود را به زیر بار گرانی کش آمدم دوسه متر درون آینه ها دیده ام قد خود را! یکی مچاله ی فقر است و آن خدا نشناس مدل گذاشته موی مجعّد خود را به هر مزار که رفتم نداشت جا دیگر کجا بنا کنم ای دوست مرقد خود را؟! بدونِ آب، زمان قضای حاجت مان به سنگ تیز دریدیم مقعد خود را! صبا به غول گرانی بگو که بشناسد به هر مغازه و هر دکه ای حد خود را بگو به آن که نشسته است و طالب جنگ است کنار دیو به حبس افکند دد خود را https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

مناجات نامه ی طنز سروده ی: راشد انصاری «خدایا به ما رستگاری بده تراول نداری هزاری بده» به ما از میان همه شغل‌ها محبت کن و بانکداری بده چه بانکی! سراسر پر از اسکناس یورو ، پوند ، مارک و دلاری بده خودم اعتباری ندارم چه غم مرا کارت‌ها اعتباری بده اگر پورشه و مازراتی و بنز ندادی ، پرایدِ سواری بده نگاری اگرنیست خوش آب و رنگ به جایش به دستم «نگاری» بده! هزار و صد و شصت سکه طلا به اعوان من یادگاری بده سپس سیزده شمش آن هم طلا خودم را اگر دوست داری بده بسی ملک و باغ و زمین دونبش سپس بی که آن را شماری بده کنیز و غلامم اگر می دهی سیه چرده ی زنگباری بده سگ تنبلم را بگیر و به من از آن تازیان شکاری بده خر لنگ و یابوی پرخور چرا؟ دو تا اسب بسته به گاری بده اگر کوفت بر دشمنانم دهی محبت کن از نوع کاری بده! سپس مرحمت کن دو ویلای لوکس در اطراف بهشهر و ساری بده مرا نشئگی روز و شب کن عطا به دشمن ولیکن خماری بده * در این روزگارِ پُر از حادثه توان وقایع نگاری بده مرا پیش اهل و عیالم، کمی تواناییِ شرمساری بده! https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

4_5963272416426728805.pdf3.91 KB

کلیپ شعرخوانی راشدانصاری

بداهه ای برای شاعر و طنزپرداز جنوب،راشد انصاری: ای که در رگ‌های تو جاری‌ست بارانِ جنوب خنده‌ات طعمِ رطب دارد، دلت جانِ جنوب با کلامت قند می‌باری در این قحطیِ شوق طنزِ تو چون چایِ تلخی پیشِ قندانِ جنوب یوسف از مصرِ کلامت بارِ گندم آورَد ((تا که سازم آرد ، بهر پختن نان جنوب)) واژه‌ها در دست تو رقصان و مست و بی‌قرار مثلِ اشکِ من که می‌بارد به دامانِ جنوب خنده‌های تلخِ تو بی‌پرده افشا کرده است گریه‌ای بی‌وقفه را در دردِ پنهانِ جنوب تو سرت دارد هوای سبزِ شالیزارها گرچه می‌سوزد دلت از داغِ سوزانِ جنوب سایه‌ات مانا بماند بر سرِ اهلِ قلم جایگاهی خاص داری بینِ رندانِ جنوب دیده بانی می دهی از دیده بان، تا مرزِ آب زیرِ فرمانِ نگاهت هست، چشمانِ جنوب کس زبانِ مورِ بی‌کَس را نمی‌فهمد، تو آی با «علی‌ات» همزبانی کن سلیمانِ جنوب سیدعلی حسینی، شاعر افغانستانی مقیم فارس ۱۴۰۴/۷/۱۷

چهره شناسی ام افتضاح است! دوستان، قبل از هر چیز بگویم که متاسفانه مدتی است چهره شناسی ام خیلی ضعیف شده. ضعیف که چه عرض کنم افتضاح است. حالا یا به پیری ارتباط دارد( البته دخترم یسنا می گوید نگو پیر بگو میان سال!) یا این که بیشتر اهالی قلم و دوستداران فرهنگ و هنر و ادبیات در سراسر کشور بنده را می شناسند، اما من هم حق دارم که همه را نشناسم. نمی دانم شاید هم آلزایمر دارم و بی خبرم! البته این را هم بگویم می دانم که فلان شخص مثلا چهره اش آشناست، اما اسم و فامیلی طرف را هر کاری می کنم یادم نمی آید. مثلاً دوستی در مراسمی می گوید چطور بنده را نمی شناسید استاد، هفته ی قبل بود که در فلان جشنواره با هم بودیم، بعد رفتیم منزل ما و.... که در این هنگام بیشتر شرمنده می شوم. باور بفرمایید در کنگره ها، نشست ها و....زجر می کشم وقتی دوستی مراجعه می کند و می گوید:«استاد، بنده رو که دیگه می شناسید». این را هم بگویم که غالباً در همچو مواقعی به طرف عرض می کنم:« چهره تون خیلی آشناست!» خب، عزیزان دلم به جای این حرف که بنده رو که می شناسید استاد، خانه تان آباد چه می شود هنگام سلام و علیک کردن خودتان را معرفی بفرمایید تا بیش از پیش خجالت زده و شرمنده نشوم. مثل خودِ بنده که به محض دیدنِ دوستی هنگام دست دادن، می گویم، انصاری هستم، راشد. این که چیزی نیست، از این بدترش لحظه ای است که از سر کار می روم منزل همسرم را می بینم ولی درست به جا نمی آورم. طفلک کلی آدرس و ....می دهد. مثلاً می گوید اسم پسر بزرگ مان فلان است، دخترمان فلانی است و...تازه می گویم:«گفتم که چقدر چهره تون آشناست!» این مقدمه را عرض کردم تا آن دسته از دوستان و آشنایانی که گله می کنند دیگر به عمق موضوع پی ببرند و هوای کار دست شان بیاید. روز گذشته داشتم به همسرم می گفتم، نمی دانم چه کار کنم چون این موضوع خیلی ناراحتم کرده است و...و....در ادامه گفتم:« مثلاً امروز رفته بودم فروشگاهی ، تعدادی دختر خانم منو شناختن، عکس گرفتن، و کلی اظهار محبت کردن اما من هیچ کدومو نشناختم و....» در این جا همسرم با لبخندی از سر رضایت گفت:« همون بهتر که خانم ها و دخترخانم ها رو نشناسی!» https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

تک بیت ناب طنز فقیه شهر بگفت این سخن به گوش حمارش که هر که خر شود البته می شوند سوارش! سیدغلامرضا روحانی(اجنه) نقل از کتاب:«دَرهم» به کوشش راشد انصاری https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

گفت و گوی کاغذ و قلم سروده ی: راشد انصاری کاغذی فرمود یک شب با قلم کای رفیقِ روز و ماه و سال من تازگی ها از چه رو افسرده ای لب فرو بستی نمی گویی سخن؟ در جوابش گفت: ای یار قدیم طعنه از این بیشتر بر من مزن در حضورِ قیچی و لاکِ کذا کی توانم از حقیقت دَم زدن؟! پس خموشی پیشه خود ساختم تا نفَس باقی بماند در بدن https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

1_28238634779.pdf2.59 MB

1_28196200131.pdf5.68 KB

4_5916027213530012773.pdf9.39 KB

صفحه طنز بادم جان روزنامه ندای هرمزگان 👆

1_28151618005.pdf5.85 KB

بخشدارِ بخشِ .....گفت: «برای کاهش آمار مرگ و میر ناشی از تصادفات جاده ای، جاده های باریک و کم عرض منطقه را گشاد خواهیم کرد...» - جراید. بداهه سروده ی: راشد انصاری گفت جناب بخشدار عمر زیاد می شود غصه و غم فراری از کل بلاد می شود کرد سؤال یک نفر از چه چنین شود بگو گفت مباش تنگدل جاده گشاد می شود! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

تأمل در آماج طنز آماج طنز چیست ؟ منظور از آماج طنز این نیست که درباره‌ هدف طنز، بحث کنیم؛ مثلاً بگوییم که آیا هدف طنز، خنداندن مخاطبان است؟ یا ایجاد سرگرمی ؟ یا مبارزه با ناهنجاری ها؟ بحث در باره آماج طنز، برای تأمل در این نکته است که در هر متن طنز، چه چیزی در معرض انتقاد، شوخی یا استهزا بوده است. با مروری بر چند بیت طنز از شاعران قدیم و جدید، آماج طنز در این ابیات را بررسی می کنیم: ۱- ترسم که صرفه ای نبرد روز بازخواست/ نان حلال شیخ ز آب حرام ما(حافظ) در این بیت، داوری سطحی انسان ها که جایگزین داوری عادلانه خدا شده است، آماج اصلی طنز است ؛ و در کنار آن تعبیر «نان حلال شیخ» که وارونه گویی و تهکم است و نیز «آب حرام» و فعل «ترسم» ، اشاراتی دارد به تفکر و رفتارِ همان انسانی که تصور می کند می تواند به جای خدا داوری کند. ۲- کافران از بتِ بی جان چه تمتع دارند؟/ باری آن بت بپرستند که جانی دارد(سعدی) در این بیت، تظاهر به زهد و پرهیز از لذات انسانی، آماج طنز است. نقض حریم ها و خط قرمزهای زاهدانِ متظاهر، و اشاره به لذت بت پرستی و تمتع از معشوق انسانی، در بیت آشکار است. ۳- کردم روانه هر چه پسر داشتم به شهر/ «باشد کز آن میانه یکی کارگر شود»(ناصر فیض) در این بیت، مناسبات ناعادلانه زندگی امروز، آماج طنز است. کلمه «کارگر» که در نظام زبانی شعر حافظ اشارتی دارد به اجابت دعا، در نظام زبانی شاعر طنزپرداز ، اشاره دارد به یافتن شغل و رهایی از بی کاری با ساده ترین و کم درآمدترین شغل، آن هم نه برای همه ی فرزندانی که اشتغال حق آنان است؛ فقط یکی از فرزندان پسر؛ دختران که طبعاً حق ندارند از اشتغال حرف بزنند! ۴- با این که هیچ چیزی، عمراً نبوده آن تایم/ اما رسد به موقع ، همواره «وَن» در این جا!(راشد انصاری) آماج طنز در این بیت، نا به جایی اولویت هاست. هیچ چیز بسامان نیست، غیر از سازوکارِ محتسبان و نظارت و دخالت در احوال و اقوال مردم. یعنی تمرکز قدرت و امکانات بر اموری از این دست است که موجب غفلت از امور مهم تر است و زمینه ساز نابسامانی. ۵- ز خُرده گیری روز حساب آزادم/ ورق، سیاه چنان کرده ام که نتوان خواند(طالب آملی) در این بیت، داوری ها و تصوراتِ عوامانه ی انسان در باره حسابرسی روز قیامت، آماج طنز است. همان انسان هایی که ساده لوحانه و گاه عوام فریبانه، در رفتار دیگران دقیق می شوند تا دستاویزی برای عیب جویی و خُرده گیری بیابند و با این فرافکنی ، خود را پاک و منزه و مدافع ِ شریعت نشان دهند. اعتراف شاعر به سیاه بودنِ نامه اعمال ، برای شکستن این فضای متظاهرانه و دروغین است. ۶- جُرم ما از دانه ای، تقصیرِ او از سجده ای/ نی به آن بی چاره می سازی، نه با ما ساختی(اقبال لاهوری) در این بیت، تصوراتِ نادرستِ ظاهربینان در باره قدرت و جبروت الهی، آماج طنز است. پروردگانِ فرهنگ استبدادی با اوهام خود، خدایی ذهنی ساخته اند که موجودی عبوس، خشن، عیب جوی و بی گذشت است. چیزی نظیرِ حاکمانِ مستبد و ستمگری که هیچ انتقاد و اعتراضی را تحمل نمی کنند. این گونه صمیمانه و شیرین سخن گفتن اقبال لاهوری با خدای متعال؛ برای شکستنِ تصویرِ آن خدای برساخته اذهان خو کرده به استبداد است. ببینید در دوبیتی باباطاهر ، چگونه همین صمیمیت و شیرینی همراه با اندکی گستاخی ، لحن شعر را دل انگیز ساخته است: به آهی گنبد خضرا بسوزم فلک را جمله سرتاپا بسوزم بسوزم یا که کارم را بسازی چه فرمایی؟ بسازی یا بسوزم؟ به قلم: دکتر اسماعیل امینی به نقل از: روزنامه اعتماد مورخ ۲۴ اسفند ۱۳۹۶