ch
Feedback
راشد انصاری

راشد انصاری

前往频道在 Telegram

خالو راشد

显示更多
768
订阅者
无数据24 小时
-17
+730
帖子存档
4_5796617394600288825.pdf6.08 KB

‏سند از طرف راشد انصاری

بداهه ای برای دخترم یسنا خانم. سروده ی: راشد انصاری من و یسنا نشستیم دوتایی توی خونه پرنده‌ای می‌خونه با جوجه‌‌ هاش تو لونه شبا به وقت لا لا می‌آد منو می بوسه آخه گل باباشه نگو که خیلی لوسه! ستاره های عاشق براش غزل می خونن فرشته ها رُ انگار کنارش می نشونن کسی تو کل دنیا شبیه او ندیده موی بور و بلندِش تا پشت پاش رسیده رباعیات خیام... برای من می خونه دوسِش دارم یه دنیا خودش اینو می دونه یواشکی یه وقتا شعر می‌گه قصه می گه تعجبم نداره نژاد و ارثه دیگه زمینِ وزن شعرو از این جا می زنم بیل چه فرقی داره با هم، مفاعلن مفاعیل به هر جایی که می رم همیشه همراهمه روزا شبیه خورشید توی شبا ماهمه فدای مهربونیش قربون مهر و وفاش گل باباشه یسنا بابا می میره براش یه آرزو دارم من که یسنا خوشبخت بشه براش دعا می‌کنم خیالشم تخت بشه یسنا، مامان و بابا آرزوشون همینه شاهین بخت بلند رو شونه هات بشینه https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

4_5776116901516156863.pdf5.11 KB

‏عکس از راشد انصاری
‏عکس از راشد انصاری

فکر نان کن... سروده: راشدانصاری در زندگی ام نداشت تاثیر ِ زیاد تجلیل زیاد و طول و تفسیر ِ زیاد لطفا پس از این خشکه حسابش بکنید در خانه ی ماست لوح تقدیر زیاد...! https://chat.whatsapp.com/GQ4dptYDHMtLYoAku4lkxT

ای کاش هر انجمن یکی لاری داشت در باغِ سخن. صنعتِ گلکاری داشت اخلاق خوش و طنز خوش و. خوش گیسو چون خالوی ما. راشد انصاری داشت منصور قاسمیان نسب فسا........... ساکن کرمان تقدیم به دوست عزیز خوبم جناب استاد راشد انصاری(دیده بانی)ِ لاری طنز پرداز خطه جنوب

بداهه ای برای راشد انصاری آدم نکند سخیف و ملحد باشد با خنده و عشق و آرزو ضد باشد پرشور و پر از جسارت و بامزه آدم باید شبیه راشد باشد! «حامی» کرج- شهرک وردآورد

بداهه ای تقدیم به راشد انصاری: به "خالو" بس ارادتمند هستم به دیدارش ز جان دلبند هستم اگر در «دیده بان» ۱ یا بندر ، از او خریدار گلِ لبخند هستم! پی نوشت: ۱- زادگاه راشد انصاری اکبر محمدی - دامچه

بداهه ای تقدیم به راشد انصاری: صفای مجلس رندانی ای دوست تو همچون رستم دستانی ای دوست تو "خالو راشد" ی محبوبِ بندر که زیرِ بمب هم خندانی ای دوست حسین لاری (عازم)- خوزی، بخش وراوی شهرستان مُهر

نه ترس از بمب و موشک داره خالو نه هرگز شبهه و شک داره خالو کلامی پُرنشاط و شادمانه برای جمع و تک تک داره خالو عبدالحسین کشتکار - بوشهر تقدیم به خالوراشد عزیز

برای راشد انصاری و این روزهای بندر: تو هستی شاعری تک خالو راشد 《دلم سی تو زده لک خالو راشد》 دلم می سوزد از اوضاعِ بندر به زیر بمب و موشک خالو راشد قهرمان کاظمیان - جهرم

4_6006112679389830658.pdf4.16 KB

راشد انصاری: شاید دهه‌ها بگذرد تا هنرمندی چون اکبر عبدی تکرار شود خالوراشد ، طنزپرداز هرمزگانی، با تسلیت درگذشت اکبر عبدی، از او به عنوان یکی از بی‌نظیرترین بازیگران تاریخ سینمای ایران یاد کرد و گفت: هنر، توانایی و مردمی بودن این هنرمند باعث شد نام او برای همیشه در حافظه مردم ایران ماندگار شود. راشد انصاری مشهور به خالوراشد، طنزپرداز هرمزگانی امروز در گفت‌وگو با خبرنگار فارس در بندرعباس، در پی درگذشت مرحوم اکبر عبدی، با بیان اینکه سینما و هنر ایران یکی از بزرگ‌ترین سرمایه‌های خود را از دست داد، اظهار کرد: مرحوم اکبر عبدی بازیگری بی‌نظیر بود که با وجود نداشتن تحصیلات آکادمیک در رشته بازیگری، از استعدادی خدادادی و کم‌نظیر برخوردار بود. وی افزود: اکبر عبدی به شکل شگفت‌انگیزی با لهجه‌ها و گویش‌های استان‌های مختلف ایران آشنا بود و توانست آنها را با مهارتی مثال‌زدنی در فیلم‌ها و سریال‌ها به نمایش بگذارد؛ ویژگی‌ای که کمتر بازیگری از آن برخوردار است. انصاری ادامه داد: در بازیگری هیچ‌کس جایگزین نقش‌آفرینی‌های او نبود. او از نقش یک کودک تا پیرمردی ۹۰ ساله را با نهایت ظرافت و باورپذیری ایفا کرد و سال‌ها لبخند را بر لب مردم ایران نشاند. این طنزپرداز هرمزگانی با اشاره به توانایی کم‌نظیر عبدی در ایفای نقش‌های متفاوت گفت: او حتی نقش دختران و بانوان را نیز با هنرمندی و ظرافت خاصی بازی کرد؛ سبکی از بازیگری که بسیار دشوار است، اما اکبر عبدی با تسلط کامل از عهده آن برآمد. وی تصریح کرد: بی‌اغراق باید گفت شاید دهه‌ها بگذرد تا هنرمندی با این سطح از استعداد، انعطاف و محبوبیت در سینمای ایران ظهور کند. انصاری در پایان خاطرنشان کرد: مرحوم اکبر عبدی همواره دغدغه‌های جامعه و مردم را در آثارش بازتاب می‌داد و هنرمندی مردمی بود. مردم نیز هنر و تلاش او را ارج نهادند و نامش برای همیشه در تاریخ هنر ایران ماندگار خواهد ماند.

نقیضه سروده ی : راشد انصاری بنشین بر لب جوی و گذرِ موش ببین کاین اشارت ز کثیفیِ مکان ما را بس شهر ما خانه ی ما نیست اگر، حرفی نیست که همین مرتع گاوان و خران ما را بس! هست آرامش اعصاب...خیالی باطل مرضِ قند و قولنج و یرقان ما را بس پیرِ ما در گذر از مجلس شورا فرمود روز و شب دغدغه ی نسل جوان ما را بس خفه خون با خفقان فرق فراوان دارد ای برادر، خفه خون یا خفقان ما را بس! حاجی ارزانی اگر از سر هر کوی و گذر رخت خود بُرد به در، جنس گران ما را بس گفت در ماه رجب سورچران با پدرش گشنگی خوردنِ ماه رمضان ما را بس نقطه چین...برد و نیاورد و خیالش تخت است شش قِران وام و خیالِ نگران ما را بس هر دلاری که رسد از طرف آن وَرِ آب گفته باشم که فقط شش چمدان ما را بس! از یقین ای که شدی دور ، به ما خرده نگیر به جهان فلسفه ی حدس و گمان ما را بس سهم یک عده شود خانه ی یک هکتاری لانه ی نم زده ی زورچپان ما را بس «ای که از کوچه ی معشوقه ی ما می گذری» بشکند کلّه ات از این جرَیان ما را بس! باخت در جام جهانی ست مساوی با بُرد پس نترسید که قدری هیجان ما را بس! https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

ران ملخی است نزد سلیمان ادب و کرم: « راشد»، ای آن‌که ز دل چشمهٔ معنا داری در گلستانِ سخن، نغمهٔ زیبا داری مویِ تو برفِ وقار است و نشانِ خرد است زیرِ این برف، دلِ گرمِ تماشا داری قلمت شعلهٔ جان‌بخشِ بهارِ سخن است در نفس‌های غزل، عطرِ مسیحا داری چهره‌ات آینهٔ روشنِ مهر است و صفا با دلِ خستهٔ عالم سرِ سودا داری نه به زر بسته دلی، نه به مقام است بلند تو به گنجینهٔ معنا دلِ شیدا داری شعر از خامهٔ تو رنگِ حقیقت گیرد که در اندیشهٔ خود گوهرِ دریا داری گرچه بر تارکِ تو برف نشانده ست زمان همچنان شورِ جوانی به تماشا داری «شاهد» از صحبت «راشد » به ادب می‌بالد که چنین گوهر پاکیزه ز دنیا داری رضا مهدوی - رودان https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA

‏فیلم از طرف راشد انصاری

گرمای جنوب گرمای جنوب ایران همه از نزدیکی به خط استوا نیست . گرمای جنوب از محبت سرشار مردم آن سامان است . ما مردم ایران از مردم جنوب کم محبت و همدلی و لطف ندیده ایم . جنوب قلب ایران است . تو به جنوب که می روی احساس می کنی در خانه اجدادیت هستی . مراکز استان های جنوبی مثل بوشهر ، مثل بندرعباس به اندازه نصف مراکز استان های دیگر امکانات ندارند، اما درِ خانه های مردمش به روی تو باز است . دلشان دریاست . محبتشان بی انتها . یک بهار را بندرعباس بودیم . همان بهاری که تند و تند باران می بارید . از مشهد که راه افتادیم باران می بارید تا برگشتیم . رسیدیم بندر عباس . خانمم مریض شد . همه ی هتل ها و مسافر خانه ها پر بود. ما فرهنگی جماعت آخرین امیدمان مدرسه است . رفتیم کنار ساحل چادر زدیم . بچه ها را گذاشتم و رفتم سراغ اسکان فرهنگیان . شماره گرفتم چهارصد .به مسافر کناریم گفتم : - مدارسش امکانات داره ؟ - آره کم و بیش . - به ما میرسه با این شماره چهارصد ؟ - خیلی وقته کلاس ها تموم شده . - شما برای سالن واستادید ؟ - سالن ها هم پره . - یعنی باید تو حیاط چادر بزنیم ؟ - حیاط مدارس هم پره . - پس برای چی اینجا واستادید ؟ - ما می‌خوایم یه مدرسه معرفی کنن که بریم چادرمون رو بچسبانیم به دیوار مدرسه که از دستشویی و حمام مدرسه استفاده کنیم . حالم خراب شد از وضعیتی که ما فرهنگیان داریم . همین جوری توی سفر یکی از پسرها حاضر نمی شه بیاد تو کلاس و میره تو ماشین می خوابه . در حالی که نزدیکان من تو ادارات دیگه همه هر سال چند نوبت میرن تو اقامتگاه های سازمانیشون. صبحانه ناهار شام . در حالی که داشتم برمی گشتم، ساحل باران شدیدی آغاز شد . ناگهان به یاد خالو راشد افتادم . راشد انصاری از بچه های خوب و باصفای بندر عباس و از شُعرای طنزپرداز جنوبه . زنگ زدم به خالو . - سلام خالو کجایی ؟ - چند روزیه اومدم یکی از روستا ها(زادگاهم) سمت لار . عروسی داریم . حالم گرفته شد . گفت : - کجایی برادر ؟ - بندرعباسم .ولی خوب تو که نیستی . - نباشم داداش خونه م که هست . - مزاحم نمی شیم . - این چه حرفیه ؟ کلید خونه دست برادر زادمه . تو بازار دست فروشای بندر . اسباب بازی می فروشه . برو ازش بگیر و بگو دیگه شما هستید . ما تا سیزده به در این جا هستیم . تا هر موقع که دلت خواست اونجا بمون . اشک تو چشمام جمع شد . رفتم ساحل دیدم چادر پر آب شده و بچه ها بیرون چادر خیس آب .حال خانمم اصلا خوب نبود. رفتم شروع کردم به جمع کردن چادر . پسرم پرسید: -  کلاس گرفتی ؟ یه نگاه به مامانش انداخت .کز کرده بود یه گوشه و می لرزید . - حال مامان اصلا خوب نیست . - نگران نباش می ریم خونه . - خونه کی ؟ - خونه خودمون . اون سال اگه نبود خونه ی راشد معلوم نبود چی به سرمون می اومد. حالا خونه من خونه راشدِ انصاریه .ایران خونه همه ماست . دل من برای جنوب در میزنه . برای مردم با مرامش . برای گرمی آب و خاک و جانش . ایران جنوبه و جنوب ایران. قاسم رفیعا، شاعر و نویسنده از مشهد(طرقبه)

قطعه ی جنگی و ... سروده ی: راشد انصاری تو از صدای مهیب و من از صدای عجیب ز جای جسته و خواندیم اشهدِ خود را زدند هرچه که پُل بود تا که گم کردیم مسیر دائمیِ رفت و آمد خود را بدون واهمه دادم بهای بی برقی نه نصف و نیمه که کلّ درآمد خود را به زیر بار گرانی کش آمدم دوسه متر درون آینه ها دیده ام قد خود را! یکی مچاله ی فقر است و آن خدا نشناس مدل گذاشته موی مجعّد خود را به هر مزار که رفتم نداشت جا دیگر کجا بنا کنم ای دوست مرقد خود را؟! بدونِ آب، زمان قضای حاجت مان به سنگ تیز دریدیم مقعد خود را! صبا به غول گرانی بگو که بشناسد به هر مغازه و هر دکه ای حد خود را بگو به آن که نشسته است و طالب جنگ است کنار دیو به حبس افکند دد خود را https://chat.whatsapp.com/JNhA2F6MWwy1nNe2fH3HMA