1 701
Подписчики
+224 часа
+17 дней
-130 дней
Архив постов
1 701
انتخاب موزيك ها با حال و هواى داستانكى كه نوشتم به اين شرح است
آهنگ La Bohème (لا بوهم) با صدای Charles Aznavour (شارل آزناوور) براى قسمت اول
اين اثر سرود عشاق هنرمندى است كه در پاريس با جيب خالى اما ذهنى پر از ايده و قلبى مملو از احساس زندگى مى كردند ، صداى گرم آزناوور دقيقاً تداعى كننده لئو ، قايق چوبيش و روزهاى درخشان گذشته است يك نوستالژى ناب اما تلخ
آهنگ Les Feuilles Mortes (برگهای مرده) با صداى اندره بوچلى
براى ادامه داستان
اين اثر به مخاطب داستان كمك مى كند تا صور خيال
پس از مطالعه روی آن عشقِ خاموش، فاصلهی بین سلین و لئون و سرمای بارانِ بیرون قايق متمركز شود و تصوير سازى كند
1 701
چراغ سقفی با صدای کلیکِ خشکی خاموش شد. چند ثانیه تاریکیِ مطلق، و بعد، نورِ سرخِ لامپ پانزدهواتی، فضای یکونیم در دو متریِ انتهای قایق را روشن کرد.
بوی گس و خفهکنندهی اسید استیک و داروی ظهور در هوای راکدِ اتاقک ماسیده بود. صدای برخورد موجهای ریز به بدنهی چوبی قایق، مثل ضربان قلبی کُند به گوش میرسید.
لئون نوار نگاتیوِ خشکشده را از گیرهی فلزی بالای سرش باز کرد. نوار را از دو طرف بین انگشتان اشاره و شست گرفت و زیر نور قرمزِ لامپ بالا آورد. نگاهش روی مربعهای ششدرششِ هاسلبلاد لغزید. فریمِ ششم: نیمرخ سلین. فریمِ هفتم: دستهای سلین روی زانو. فریمِ هشتم: صندلی خالی.
نگاتیو را توی حاشیهی فلزیِ آگراندیسورِ لایکا جا انداخت. اهرم را پایین کشید تا نوار ثابت شود. کلید چراغ آگراندیسور را زد. نورِ سفید و متمرکزی از میان لنز روی تختهی چوبی پایین تابید. لئون با پیچ تنظیم، تصویر را واضح کرد. صورت سلین روی صفحهی سفیدِ فوکوس جان گرفت.
دکمهی تایمر را چرخاند. ده ثانیه.
یک برگ کاغذِ عکاسیِ مات از جعبهی مقوایی بیرون کشید و زیر گیرههای حاشیه ثابت کرد. دست راستش را، با انگشتانی که از هم باز شده بودند، بین لنز و کاغذ گرفت؛ درست روی نقطهای که نور روی انگشتر زمردِ سلین میتابید. میخواست زمانِ نوردهیِ آن قسمت را کم کند تا نگینِ درخشان در سیاهیِ سایهها محو شود.
کلید تایمر را زد.
تیک… تیک… تیک…
نور قطع شد. لئون کاغذ را با احتیاط برداشت و با یک حرکتِ نرم، آن را توی تشتکِ اول سُر داد. مایعِ شفافِ داروی ظهور روی سطح کاغذ لغزید.
لئون لبهی تشتک پلاستیکی را گرفت و با ریتمی یکنواخت تکان داد. صدای شلپشلپِ خفیفِ مایع در سکوتِ قرمز اتاقک پیچید. چشمانِ لئون به سفیدیِ کاغذ دوخته شده بود. پنج ثانیه… ده ثانیه… لکههای خاکستریِ محو از دلِ سفیدی بیرون زدند. اول سیاهیِ موهای پرکلاغی، بعد خطِ تیزِ فک، و در نهایت، چشمها.
تصویر وضوح گرفت. لئون حرکت دستش را کند کرد. با وجود تمام تلاشش برای تاریک کردنِ دستِ سلین زیر دستگاه، انعکاسِ نورِ هالوژن روی الماسهای ریزِ دور زمرد، به شکلِ نقطههای سفید و گزندهای روی کاغذ ثبت شده بود. انگشتر، بیرحمانه روی دست سلین میدرخشید؛ لکهای روشن که تمام تعادل کادر را به هم میریخت.
مفصل فکِ لئون سفت شد. پنسِ پلاستیکی را برداشت، لبهی کاغذ را گرفت و آن را از مایع ظهور بیرون کشید. قطراتِ دارو از گوشهی عکس توی تشتک چکید. عکس را در تشتکِ دوم، حمام توقف، انداخت و بعد از چند ثانیه به تشتکِ ثبوت منتقل کرد.
ادامه دارد
1 701
گفت: نورِ جنوب برای عکاسی پرتره بینظیر است.
سلین دستش را عقب کشید. کیفش را از روی تخت برداشت و بند آن را روی شانهاش انداخت. پالتویش را دور خودش محکم کرد. به سمت پلههای خروجی قایق رفت. روی پلهی اول ایستاد و برگشت. لئون پشت به او ایستاده بود و داشت پیچهای تنظیم ارتفاعِ سهپایه را سفت میکرد.
سلین دستگیرهی درِ چوبی را گرفت. «
فردا ساعت چهار؟
لئون بدون اینکه برگردد گفت: اگر باران نبارد.
سلین در را باز کرد. باد سردی زوزهکشان به داخل کابین هجوم آورد و بوی رودخانه، خزههای خیس و دود اگزوز را با خود آورد. چند ورق از اسکیسهای روی میز به زمین افتادند. لئون خم شد تا کاغذها را جمع کند. وقتی سر بلند کرد، در بسته شده بود.
از پشت پنجرهی بارانخورده، سایهی سلین را دید که پلههای سنگی اسکله را بالا میرفت. راننده چتر را روی سر او گرفت و درِ عقب ماشین را باز کرد. مرسدس مشکی با حرکتی نرم، در مه و باران خیابانهای پاریس محو شد.
لئون کاغذها را روی میز گذاشت. به سمت صندلی حصیری رفت. هنوز جای نشستن سلین روی کوسنِ رنگورورفتهی آن مشخص بود. دستش را روی پارچهی کوسن گذاشت. هنوز گرم بود. پشت دوربین قرار گرفت، لنز را به سمت فضای خالی صندلی تنظیم کرد، نفسش را حبس کرد و انگشتش را روی دکمهی فلزی فشار داد.
تیک.
1 701
بدنه چوبی قایق با عبور یک یدککشِ زغالسنگ روی موجهای تیره و سنگین رودخانه سن تکان خورد. بطری نیمهپُر داروی ثبوت روی میز کارِ خشدار لرزید و چند قطره از آن روی چوب چکید. لئون دستش را حائل بطری کرد. بوی تند و گس اسید استیک با عطر گرم، تلخ و گرانقیمتِ تنباکو و وانیل که در فضای تنگ کابین پیچیده بود، ترکیب میشد.
سلین روی تنها صندلیِ بدون پارگیِ قایق، یک صندلی دستهدار حصیری، نشسته بود. پالتوی کشمیر شتریرنگش را روی شانهها انداخته بود و به گیره فلزی و زنگزدهی نورافکن خیره بود. لئون یک تکه مقوای بازتابدهنده را که لبههایش با چسببرزنتی وصلهپینه شده بود، با یک دست نگه داشت و با دست دیگر، زاویهی لامپ هالوژن را تغییر داد.
سلین گفت: سایه سختى میافتد زیر استخوان گونهام.
لئون بدون اینکه نگاهش کند، مقوا را کمی به سمت بالا کج کرد. میدانم. دقیقاً همان سایه را میخواهم. سرت را نچرخان، فقط نگاهت را بده به لبهی پنجره.
سلین نگاهش را چرخاند. نور زرد و بیجانِ عصر پاریس از شیشهی گِرد و مهگرفتهی قایق روی موهای پرکلاغیاش افتاد. لئون دوربین هاسلبلادِ رنگرفتهاش را بالا آورد. چرم دور بدنه از چند جا ورآمده بود. در ویزورِ مربعی، چهرهی سلین را قاب گرفت. خط فک مشخص، شانههایی که به صورت غریزی و از روی عادتِ سالها کار در استودیوهای وُگ به سمت عقب متمایل شده بودند.
لئون از پشت دوربین گفت:داری دوباره ژستِ روی جلد میگیری. شانهی راستت را بینداز پایین. تو الان جلوی دوربینِ دِمارشلیه نیستی.
سلین نفسش را بیرون داد. شانههایش افتادند. دست چپش را روی زانویش گذاشت. نگین درشت انگشتر زمردش، که با الماسهای ریز احاطه شده بود، زیر نور هالوژن درخششی سرد داشت. لئون دوربین را پایین آورد و به دست سلین نگاه کرد. سلین بلافاصله انگشتانش را جمع کرد، دستش را توی جیب پالتو فرو برد و لبهی پالتو را روی زانویش کشید.
تیک. صدای خشک شاتر در فضای چوبی قایق صدا کرد.
لئون اهرم را چرخاند تا فیلم جلو برود. صدای کشیده شدن نوار سلولوئیدی روی غلتک فلزی به گوش رسید. یک بار دیگر. پلک نزن.
ناگهان صدای لرزش ممتد و خفهای از داخل کیف چرمی سلین که روی تختِ نامرتب گوشهی قایق افتاده بود، بلند شد. لرزش، سکوتِ سنگین قایق را خراشید. سلین تکان نخورد. نگاهش روی نقطهای نامعلوم روی دیوارِ تختهای قایق ثابت ماند.
لئون به سمت میز رفت و یک حلقه فیلمِ خام از داخل قوطی فلزی بیرون کشید. نور دارد میرود. تلفنت را جواب بده.
سلین از روی صندلی بلند شد. کفشهای پاشنهدارِ چرمش روی کفپوش چوبی قایق تقتق صدا کرد. فضای کابین آنقدر کوچک بود که با دو قدم به میز رسید. شانهاش مماس با بازوی لئون قرار گرفت. لئون درِ پشتی دوربین را باز کرده بود و فیلم را جا میانداخت. دستهایش، با آن رگهای برجسته و لکههای تیره مواد ظهور روی نوک انگشتان و زیر ناخنها، با سرعت حرکت میکردند.
سلین زمزمه کرد: ژاک امشب میز رزرو کرده. لُ ژول ورن. طبقهی دوم ایفل.
لئون درِ دوربین را با صدای تقِ محکمی بست. رستوران خوبی است. دیدِ بینظیری به شهر دارد.
سلین به نیمرخ لئون خیره شد. بخار کمرنگی با هر نفس در هوای سرد کابین شکل میگرفت. قرار است در مورد گسترش کلینیکش حرف بزند. با سه جراح قلب. همان ...! همكارانش
لئون دوربین را روی سهپایهی چوبی و سنگینش پیچ کرد. پس باید شال گردن ضخیمتری برداری. بادِ روی برج استخوانسوز است.
سلین دستش را از جیب درآورد. انگشت اشارهاش را با فاصلهای میلیمتری روی لبهی میز کشید، درست روی یکی از اسکیسهای زغالی لئون که طرح یک فرم انتزاعی از فیگور انسان بود. میتوانم به او بگویم میگرنم عود كرده.
لئون سرش را بلند کرد. نگاهشان در فاصلهی چند سانتیمتری هم قفل شد. بیرون، قطرات ریز باران شروع به باریدن کرده بودند و روی شیشهی پنجره خطوط کج و معوج میانداختند. لئون نگاهش را از چشمان سلین گرفت و به سمت سهپایه چرخید.
باید بروی. رانندهاش حتماً تا الان روی اسکله منتظر است.
سلین به سمت پنجره برگشت. از لای شیشهی تار، نور چراغهای یک مرسدسبنز میباخِ مشکی که روی سنگفرش خیس خیابانِ بالای اسکله پارک شده بود، سوسو میزد. راننده با چتری بزرگ و سیاهرنگ در دست، کنار ماشینِ روشن ایستاده بود. دود سفید اگزوز در هوای مرطوب پخش میشد.
سلین دوباره چرخید. دستش را بالا آورد و انگشتان سردش را روی مچ دست لئون گذاشت. آستینِ پلیور پشمی لئون از لبهها ساییده و نخکش شده بود. پوست دستش زبر بود. لئون دستش را پس نکشید، اما حرکت هم نکرد. مفصل فک لئون منقبض شد.
سلین گفت: دیروز گفت میخواهد ماه آینده را در ویلای کن بگذرانیم. یک ماهِ تمام.
لئون بالاخره نگاهش را به او دوخت. خطوط عمیق پیشانی و گوشهی چشمهایش زیر نور مورب لامپ هالوژن، سایههای تاریکی ساخته بودند.
1 701
دوستان و همراهان گرامی،
مدتی است تلگرام در کانال، برخی تبلیغات را بهصورت خودکار نمایش میدهد. لازم است تأکید کنم که این تبلیغات از سوی من انتخاب، تأیید یا منتشر نشدهاند و مسئولیتی در قبال محتوای آنها ندارم.
بنابراین خواهشمندم تبلیغات نمایشدادهشده در کانال را بهعنوان معرفی یا توصیه از طرف من تلقی نکنید.
از همراهی و اعتماد همیشگی شما سپاسگزارم.
1 701
.
2:16
مى بينى !
مى بينى تا كجا با آب آمده ايم !؟
با قايق بى پارو !
نع
از عشق سخن گفتن براى آدمى
هنوز خيلي زود است
خيلى
زود است
1 701
پُست موقت ⏱️
امروز همه ما فوق تخصص هر كارى هستيم ( به يارى هوش مصنوعى )
آيا لذتى در آن هست !!!؟
فرض كن من خودم را برنامه نويس ارشد انواع نرم افزار تحت وب جا بزنم
سفارش پلت فرم هاى آنچنانى بگيرم و به بهترين شكل ممكن با خلاقيتى فراى تصور انجامش دهم
پشت پرده با يك اكانت ١/٥ ميليون تومانى قوى ترين مدلهاى هوش مصنوعى را به خدمت بگيرم (( فقط خودم مى دانم اين كاره هستم يا نيستم ))
همان ترس و استرس اينكه مبادا جايي سوالى تخصصى از من پرسيده شود و نتوانم پاسخ دهم ضايع شوم كافيست تا وقتى از من تعريف مى كنند مانند كودكى خيط بى اختيار پشت كله ام را نوازش كنم
متوجه هستى چه عرض مى كنم دوست نازنينم !!!؟
روان انسان بيش از حد تصورمان پيچيده است ، مشكلات و اسيب هايي كه در دوران كودكى تجربه كرده ايم در بزرگسالى ما را وا مى دارند طيف وسيعى از قابليتهاى خود را ناديد گرفته و بيش از حد روى چيزى متمركز شويم و بعد خود را در فرمتى به تصوير بكشيم كه در حقيقت نيستيم و بخش دردناك اين است كه يهو به خودمان بياييم و ببينيم كه دوره اش به پايان رسيده و ما جا مانده ايم !
تعصبات بيخود چشم انسان را كور مى كند ، ما براى جمع كردن اسكناس هاى هزارتومانى با دقتى بي مثال وقت صرف مى كنيم و تراول هاى ميليونى از بيخ گوشمان رد مى شوند بى انكه حسشان كنيم
مى گيري چه عرض مى كنم دوست عزيزم !!
گاهى لازم است از روى صندلى كه بر ان نشسته ايم بلندشويم قدرى قدم بزنيم ٤ تا نفس عميق بكشيم و از دور خودمان را نگاه كنيم
زمان
منتظر كسى
نمى ماند دوست خوبم
و در عصر جديد
احساسات هيچ جايي ندارد
تا دو سال ديگر هوش مصنوعى جماعت زيادى را از كار بى كار مى كند
هر حركتى كه امروز مى خواهى انجام دهى بايد اگاهانه ، بى درگير شدن احساسات و صد در صد با عقل و خرد و منطق باشد
رفتارهاى احساسى تاوان سنگينى در پى دارند ،
و در اخر چقدر حيف كه چنين متنى هرگز سر راه من قرار نگرفت تا در ميانه راه مكثى كنم و مجالى براى انديشيدن بيابم
1 701
امروز همه ما فوق تخصص هر كارى هستيم ( به يارى هوش مصنوعى )
آيا لذتى در آن هست !!!؟
فرض كن من خودم را برنامه نويس ارشد انواع نرم افزار تحت وب جا بزنم
سفارش پلت فرم هاى آنچنانى بگيرم و به بهترين شكل ممكن با خلاقيتى فراى تصور انجامش دهم
پشت پرده با يك اكانت ١/٥ ميليون تومانى قوى ترين مدلهاى هوش مصنوعى را به خدمت بگيرم (( فقط خودم مى دانم اين كاره هستم يا نيستم ))
همان ترس و استرس اينكه مبادا جايي سوالى تخصصى از من پرسيده شود و نتوانم پاسخ دهم ضايع شوم كافيست تا وقتى از من تعريف مى كنند مانند كودكى خيط بى اختيار پشت كله ام را نوازش كنم
متوجه هستى چه عرض مى كنم دوست نازنينم !!!؟
روان انسان بيش از حد تصورمان پيچيده است ، مشكلات و اسيب هايي كه در دوران كودكى تجربه كرده ايم در بزرگسالى ما را وا مى دارند طيف وسيعى از قابليتهاى خود را ناديد گرفته و بيش از حد روى چيزى متمركز شويم و بعد خود را در فرمتى به تصوير بكشيم كه در حقيقت نيستيم و بخش دردناك اين است كه يهو به خودمان بياييم و ببينيم كه يا دوره اش به پايان رسيده !
تعصبات بيخود چشم انسان را كور مى كند ، ما براى جمع كردن اسكناس هاى هزارتومانى با دقتى بي مثال وقت صرف مى كنيم و تراول هاى ميليونى از بيخ گوشمان رد مى شوند بى انكه حسشان كنيم
مى گيري چه عرض مى كنم دوست عزيزم !!
گاهى لازم است از روى صندلى كه بر ان نشسته ايم بلندشويم قدرى قدم بزنيم ٤ تا نفس عميق بكشيم و از دور خودمان را نگاه كنيم
زمان
منتظر كسى
نمى ماند دوست خوبم
1 701
چون در آینده، بسيار نزديك چیزی که کمیاب میشود «تصویر خوب» نیست؛
بلكه «توانایی خلق یک تصویر خوب» است.
- بى B - دخالت هوش مصنوعى
شك نكن
1 701
یک زمانی بود که دوربینهای دیجیتال تازه داشتند جا میافتادند. عکاسانی که هنوز با آنالوگ کار میکردند، انگار دیگر دیده نمیشدند.
ذهن همه ما، از جمله خود من، آنقدر درگیر دوربینهای ۴ و ۵ مگاپیکسلی شده بود که دوربینهای ارزشمند آنالوگمان را بهراحتی گوشهای گذاشتیم؛ بعضیها را حتی به جعبه اسباببازی بچهها سپردیم!
دوربینهای فانوسی ته انبارها خاک میخوردند و گاهی هم مجانی بخشیده میشدند.
اما ته قلبم میدانستم که یک جایی داریم از اصل و اصالت هنر عکاسی فاصله میگیریم.
آن روزها فتوشاپ ۷ تازه آمده بود و فتوشاپکارها برای خودشان سلطنتی داشتند! سرِ آدم را روی بدن دیگری میگذاشتند، کنار سوژه شمع و گل و پروانه میچیدند و هر چیزی که در واقعیت امکان ساختنش نبود، با فتوشاپ میساختند.
خب، من هم مثل همه بهشدت درگیر مگاپیکسل شده بودم. وقتی 5D Mark I و D700 نیکون آمدند و دوربینهای فولفریم وارد بازار شدند، ما که جزو اولین کسانی بودیم که سراغ فولفریم رفتیم، مست و شادان در پوست خودمان نمیگنجیدیم!
اما…
در تمام آن سالها، انگار ندایی در گوشم میگفت:
روزی دوباره به اصل و اصالت عکاسی برخواهید گشت.
فکر میکنم این اتفاق از حوالی سال ۱۴۰۰ شروع شد.
قیمت همان دوربینهای فانوسی که زمانی ته انبار رهایشان کرده بودیم و خیرات میداديم، ناگهان نجومی شد. نگاتیو گران شد و کاغذهای ایلفورد و فیلم تخت، تبدیل شدند به وسیلهای برای عیش از ما بهترون!
حالا اما…
هوش مصنوعی صورت مسئله را عوض کرده است.
نمیدانم خاطرتان هست یا نه؛ من از همان سال ۱۴۰۰ مدام تأکید میکردم که عکاسی بهزودی تبدیل به هنری لوکس و لاكچرى خواهد شد و تعداد محدودی از افراد در آن باقی خواهند ماند.
امروز داريد مى بينيد كه با سرعت زیادی به همان نقطه نزدیک میشویم.
دیگر تفاوت چندانی ندارد عکاس با دوربین آنالوگ کار کند یا دیجیتال. مسئله اصلی، چیزی فراتر از ابزار است.
بهزودی هر کسی میتواند تصویری تولید کند که در ظاهر، شبیه کار یک عکاس بسیار حرفهای باشد؛ اما بهصورت مجازی و با کمک هوش مصنوعی.
اینجاست که شاید بتوان ماجرا را به فرش ماشینی و فرش دستبافت ابریشم تشبیه کرد.
دیگر شاید چیزی به نام «عکاس درجه دو» معنای سابقش را نداشته باشد؛ چون همه میتوانند خودشان را شبیه یک عکاس حرفهای نشان دهند.
اما…
شما كه واقعاً هنر عکاسی را مى دانيد، نور را مى فهميد، بى يارى هوش مصنوعى مى دانيد چرا یک تصویر درست است و دیگری نه، وقتى قادريد چیزی را ببینید که دیگران فقط نگاهش میکنند، تقليدش مى كنند آنوقت ارزش کار شما نهتنها کم نمیشود، بلکه بسیار گرانتر خواهد شد.
چون در آینده، چیزی که کمیاب میشود «تصویر خوب» نیست؛
«توانایی خلق یک تصویر خوب» است.
بدون دخالت هوش مصنوعى
به انچه برايت مى نويسم شك نكن
