ru
Feedback
بفرمایید کتاب📚

بفرمایید کتاب📚

Открыть в Telegram

#بفرمایید_کتاب معرفی کتاب‌های شعر و رمان

Больше
818
Подписчики
Нет данных24 часа
+27 дней
+1030 день
Архив постов
‌ گاه، هست که تمام شب می‌خوابم، غرق در خوابی بی‌رؤیا، تاریک و خفقان‌آور و خسته و کسل بیدار می‌شوم، جوری که انگار در طول شب پاره‌ای از وجودم را گم کرده‌ام. [ خوسه دونوسو || باغِ همسایه | ترجمه‌ی عبدالله کوثری / نشر آگاه / چاپ هشتم: ۱۴٠٠ / ص۹۱ ] @AConfederacy_of_Dunces #خوسه_دونوسو #باغ_همسایه ‌ ‌

Repost from N/a
#instrumental @houseofmemoriesm

افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعده‌گاه نزولِ آیه‌های خدا بود. #آلخاندرا_پیثارنیک @Befarmaeedketab
افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعده‌گاه نزولِ آیه‌های خدا بود. #آلخاندرا_پیثارنیک @Befarmaeedketab

نوشته‌های کافکا را اینجا بخوانید: 👉@F_Kavka 👉@F_Kavka

📚بفرمایید کتاب کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی 👇👇 https://t.me/befarmaeedketab
📚بفرمایید کتاب کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی 👇👇 https://t.me/befarmaeedketab

@Befarmaeedketab کافکا، در نوشته‌ای از یادداشت‌های روزانه‌اش، نکته‌ای را متذکر می‌شود که جا دارد دربارهٔ آن بیندیشیم: «در بازگشت به خانه، به ماکس گفتم که در بستر مرگ بسیار خوشحال خواهم بود، به شرط آنکه درد زیاد نباشد. فراموش کردم اضافه کنم که بهترین چیزهایی که نوشته‌ام بر همین تواناییِ خوشحال مردن بنا می‌شود، اما بعداً به عمد از گفتن آن سر باز زدم. در همهٔ این قطعه‌های خوب و بسیار متقاعدکننده، همواره کسی در نظر است که می‌میرد و مردن را دشوار می‌یابد و آن را بی‌عدالتی می‌شمارد؛ همهٔ اینها، دست‌کم به اعتقاد من، برای خواننده بسیار هیجان‌انگیز است، اما، برای من که گمان می‌کنم بتوانم در بستر مرگم خوشحال باشم، چنین توصیف‌هایی در نهان یک بازی است، من حتی از مردن در وجودِ یک محتضر هم لذت می‌برم.» [...]جملهٔ «بهترین چیزهایی که می‌نویسم بر همین توانایی خوشحال مردن بنا می‌شود» اگرچه وجهی جذاب دارد که ناشی از سادگی آن است، با این حال پذیرفتنش دشوار است. این توانایی چیست؟ چیست که به کافکا چنین اعتماد به نفس می‌بخشد؟ آیا کافکا به قدر کافی به مرگ نزدیک شده است که بداند در برابر آن چگونه خواهد بود؟ به نظر می‌آید کافکا القا می‌کند که، در «قطعه‌های مطلوبِ» نوشته‌هایش که کسی در آن می‌میرد و به مرگی ناحق می‌میرد، او خود را در وجود شخص محتضر به میان کشیده است. [...]آری، باید در وجود شخص محتضر مرد، حقیقت این را ایجاب می‌کند، اما باید قادر به ارضا شدن در مرگ بود و در ناخشنودیِ غایی، خشنودیِ غایی را یافت و در لحظهٔ مردن، روشن‌بینی‌ای را که از چنین تعادلی ناشی است حفظ کرد. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab کافکا باز چنین می‌گوید: « دلیلِ آه‌ و ناله بر سرِ مرده این است که او هنوز به معنای درستِ کلمه نمرده است. تازه باید از این شیوهٔ مردن راضی باشیم: ما به پذیرفتنِ این بازی ادامه می‌دهیم.» و دیگر این گفته که همان‌قدر روشن است: «مرگ رستگاری ماست، اما نه این مرگ.» واقعیت این است که ما نمی‌میریم، اما نتیجه‌اش این است که زندگی هم نمی‌کنیم، در عینِ زنده بودن مرده‌ایم، ما اساساً بازماندگانیم‌. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab ایهام امر منفی به ایهام مرگ بسته است. خدا مرده است، و این می‌تواند به معنای واقعیتِ سخت‌تری باشد، اینکه مرگ ممکن نیست. کافکا، طی حکایت کوتاهی با عنوان گراکوس شکارچی، گشت و گذار شکارچی‌ای از جنگل سیاه را نقل می‌کند که، در پی سقوط در دره، از پا درآمد اما با این حال نتوانست به آن دنیا راه یابد _ و حالا هم زنده است و هم مرده. او شادمانه زندگی را پذیرفته بود و پایان زندگی‌اش را نیز شادمانه _ و چون کشته شد مرگش را با شادی انتظار کشید: دراز کشیده بود و انتظار می‌کشید. "او گفت: پس بدبختی سر رسید." این بدبختی هرآینه ناممکن بودن مرگ است، ریشخندی است بر تدبیرهای بزرگ بشر، شب، نیستی، سکوت. پایانی وجود ندارد، امکان از سربازکردن روز و معنای چیزها و امیدواری وجود ندارد؛ این است حقیقتی که انسان مغرب‌زمین از آن نمادی از سعادت ساخته است و کوشیده است، با بیرون کشیدن دامنه‌ی خوشبختی آن، یعنی دامنه‌ی فناناپذیری و بقایی که جبران زندگی است، آن را تحمل‌پذیر سازد. اما این بقا همان زندگی ماست. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab کم‌اند آثاری که تا این حد یأس‌آور باشند، و با این همه، حتی آن‌هایی که فرجامشان هیچ امیدی در بر ندارد، آمادهٔ دگرگونی‌اند تا امکان غایی، پیروزی‌ای نادانسته یا درخشش ادعایی دست نیافتنی را بیان دارند. کافکا از بس امر منفی را می‌کاود، برای آثارش موقعیتی فراهم می‌آورد که مثبت شود، تنها یک موقعیت، موقعیتی که هرگز کاملا محقق نمی‌شود و، از طریق آن، ضدش مدام نمایان می‌شود. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab اندیشه‌ٔ کافکا قادر نیست در میان امر عمومی آرامش گیرد، اما این اندیشه اگر چه گاهی از دیوانگی و محصور بودن خود شکوه دارد، تنهایی مطلق هم نیست، زیرا از تنهایی سخن می‌گوید؛ اندیشهٔ کافکا یاوه نیست، زیرا معنای آن همین یاوه است؛ این اندیشه قانون شکن نیست، زیرا قانونِ اوست، همان طردی که هنوز هیچ نشده آشتی‌اش می‌دهد. دربارهٔ پوچی‌ای که انسان مایل است معیار سنجش این اندیشه کند، می‌توان همان چیزی را گفت که کافکا خود دربارهٔ جماعت خرهای خاکی می‌گوید: «فقط تلاش کن منظورت را به خرخاکی بفهمانی، اگر موفق شوی هدف کارش را از او بپرسی، در عین حال جماعت خرهای خاکی را نابود کرده‌ای.» همین که اندیشه به پوچی برخورد کند، این برخورد پایان پوچی خواهد بود. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab نویسنده رؤیاپروری آرمان‌گرا نیست و خود را در خلوت روح زیبای خویش تماشا نمی‌کند و در یقینِ درونیِ استعدادهای خود فرو نمی‌رود. او استعدادهایش را به کار می‌اندازد، یعنی به آثاری که می‌آفریند نیاز دارد تا به آن آثار و به خود آگاه شود. نویسنده تنها از طریق آثارش خود را می‌یابد و محقق می‌شود؛ پیش از اثرش، نه تنها نمی‌داند کیست، بلکه هیچ است. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab سوال «ادبیات چیست» هرگز جز پاسخ‌های بی‌معنا نداشته است. اما نکتهٔ عجیب‌تر این است که در شکل چنین سوالی چیزی پدیدار می‌شود که هرگونه وجه جدی را از آن می‌گیرد. این سوال که: شعر چیست؟ هنر چیست؟ یا حتی: رمان چیست؟ قابل طرح شدن است و آن را طرح کرده‌اند. اما ادبیات، که شعر است و رمان، به نظر می‌رسد که عنصر خلأ است و حاضر در همهٔ چیزهای خطیر، و تفکر، خود با همهٔ خطیر بودنش، نمی‌تواند به آن بپردازد مگر با از دست‌دادن وجه جدی‌اش. اگر تفکر تأثیرگذار به ادبیات نزدیک شود، ادبیات به قدرتی گزنده تبدیل می‌شود که قادر است آن چیزی را که می‌توانست در درونش و در تفکر تاثیر بگذارد ویران کند. اگر تفکر دور شود، در آن صورت، ادبیات بار دیگر به واقع چیزی مهم و اساسی می‌شود، مهم‌تر از فلسفه و دین و زندگی دنیایی که در برمی‌گیرد.اما همین که تفکر، حیرت زده از سلطهٔ ادبیات، بار دیگر این قدرت را مد نظر آورد و از آن بپرسد که چیست، ادبیات، آکنده از عنصری گزنده و فرّار، ناگزیر از چیزی چنین بیهوده و چنین مبهم و چنین ناپاک منزجر می‌شود و خود نیز در این انزجار و بیهودگی تحلیل می‌رود. #موریس_بلانشو 📘 #از_کافکا_تا_کافکا ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی

@Befarmaeedketab #از_کافکا_تا_کافکا نوشته‌ی #موریس_بلانشو سفری است به تاریک‌ترین و در عین حال زنده‌ترین لایه‌های جهان کافکا؛ جهانی که در آن نوشتن، هم راه نجات است و هم شکلی از محکومیت. بلانشو کافکا را نه صرفاً به‌ عنوان نویسنده‌ای بزرگ، بلکه به‌ مثابه‌ی انسانی درگیر با تنهایی، اضطراب، سکوت، مرگ و وسوسه‌ی بی‌پایانِ نوشتن می‌خواند. او از رابطه‌ی پیچیده‌ی کافکا با ادبیات و از آن میل عجیبی سخن می‌گوید که نویسنده را وامی‌دارد تا هرچه بیشتر بنویسد، بیشتر در اعماق ناشناخته‌ی خویش فرو برود. در خوانش بلانشو، آثار کافکا هرگز به یک معنای قطعی تن نمی‌دهند؛ همیشه دری نیمه‌باز به سوی ابهام، بیگانگی و پرسشی بی‌پاسخ باقی می‌گذارند. این کتاب تلاشی است برای نزدیک شدن به رازِ کافکا و نسبت او با ادبیات.

#از_کافکا_تا_کافکا #موریس_بلانشو ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی @Befarmaeedketab
#از_کافکا_تا_کافکا #موریس_بلانشو ترجمه #مهشید_نونهالی #نشر_نی @Befarmaeedketab

نه دیگر چنان پرشور دوستت نمی‌دارم چرا که تابش زیبایی‌ات برای من نیست در تو رنج‌های گذشته‌ام را دوست دارم و جوانیِ از دست رفته
نه دیگر چنان پرشور دوستت نمی‌دارم چرا که تابش زیبایی‌ات برای من نیست در تو رنج‌های گذشته‌ام را دوست دارم و جوانیِ از دست رفته‌ام را #میخاییل_لرمانتف #عصر_طلایی_و_عصر_نقره‌ای_شعر_روس ترجمه #حمیدرضا_آتش‌برآب @Befarmaeedketab

ایرج، پهلوان آواز، درگذشت نام او حسین بود؛ اما برای کار هنری تصمیم گرفت نام خویش را از شهید کربلا به شهید ایران تغییر دهد. پس
ایرج، پهلوان آواز، درگذشت نام او حسین بود؛ اما برای کار هنری تصمیم گرفت نام خویش را از شهید کربلا به شهید ایران تغییر دهد. پس از انقلاب چند دهه مردم ایران را از شنیدن آثار جدید ایرج و همتایش گلپا محروم کردند و عرصه برای اینکه محمدرضا #شجریان یکّه‌تاز عرصۀ آواز شود باز شد. گلپا این‌همه را گناه شجریان دانست و زبان به بدگویی از او و حامیان او، ازجمله #سایه، گشود و تهمت‌های ناروا زد و سخنان ناسزا گفت؛ اما ایرج که چون ایرجِ فریدون نجیب و آزاده بود دم درکشید و گناه ج. ا. را بر دگران ننوشت. صدای پرقدرتش نظیر نداشت و آوازهایی که خوانده نشان از تسلّطش بر ردیف‌های آوازی دارد. شیفتگان بسیار نیز داشت؛ یکی از آنان زنده‌یاد ایرج بسطامی بود که نام خود (حشمت‌الله) را به عشق ایرج (حسین خواجه‌امیری) به ایرج تغییر داد. ایرج چنان‌که باید قدر صدای خود را نمی‌دانست و دست رد به سینۀ هیچ آهنگ‌ساز و ترانه‌سرایی نمی‌زد. همین شد که حدود دو هزار آهنگ و آواز خواند و با خواندن بسیاری از آثار کم‌ارزش بلکه بی‌ارزش از شأن هنری خویش کاست. با این‌همه آوازهای خوبش هوش از سر می‌برد. #دکتر_مهدی_فیروزیان @Befarmaeedkeyab @Roshananemehr

و زمانی بوده است که هیچ چیز نمی‌خواستم جز این‌که قلبم پاره‌پاره نشود. #میخاییل_بولگاکوف #یادداشت‌های_یک_پزشک_جوان ترجمه #آبتی
و زمانی بوده است که هیچ چیز نمی‌خواستم جز این‌که قلبم پاره‌پاره نشود. #میخاییل_بولگاکوف #یادداشت‌های_یک_پزشک_جوان ترجمه #آبتین_گلکار #نشر_ماهی @Befarmaeedketab

دلش می‌خواست به تنهایی از آن جا برود و تا حد ممکن دور شود. به جایی برود که هیچ‌کس را نشناسد، که غریبه‌ها واقعن غریبه باشند، ک
دلش می‌خواست به تنهایی از آن جا برود و تا حد ممکن دور شود. به جایی برود که هیچ‌کس را نشناسد، که غریبه‌ها واقعن غریبه باشند، که در آن اصلن آدمی وجود نداشته باشد، فقط صخره‌ها باشند و پرنده‌ها. #در_انتظار_تاریکی_در_انتظار_روشنایی #ایوان_کلیما @Befarmaeedketab

📚بفرمایید کتاب کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی 👇👇 https://t.me/befarmaeedketab
📚بفرمایید کتاب کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی 👇👇 https://t.me/befarmaeedketab

@Befarmaeedketab خاکستر او توی آسمان آبی به هوا رفت و شناور شد. خاکسترش از حماقت و شرارتِ بی‌کرانِ این مردمان به آسمان‌ها سرکشید. جنایتی که این جماعت انجام داده بودند برای‌شان قابل درک نبود. زیر زبانه‌های آتش جوهر تنِ آلن قطره‌قطره می‌چکید و کباب می‌شد. چه پایان نکبت‌باری. چند نفر پرسیدند «او کی بود؟» تمام بعد‌ازظهر مشغول کشتن کسی بودند که حتی نمی‌دانستند کیست. #ژان_تولی 📘 #آدم‌خواران ترجمه #احسان_کرم‌ویسی #نشر_چشمه