بفرمایید کتاب📚
رفتن به کانال در Telegram
823
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+37 روز
-130 روز
آرشیو پست ها
کِل میکشد در سینهام داغی که سهمم نیست
این دردها نامش دگر اندوه و ماتم نیست
از نو عروسی که دمِ تالار اعدام است
تا شاهدامادی که بعد از مرگ، ناکام است
غمگینترین افسانههای واقعی هستیم
ما عقدِ عشاقِ جهان را در کفن بستیم
دنیا چه میفهمد چه دردی دارد ایرانی
آزاد، بیدرک است از احوالِ زندانی
فاطمه دوگوهرانی
#علیرضا_سپاهی
Repost from N/a
وقتی بزرگ شدی،
میتونی راجع به هرچی دلت خواست با من حرف بزنی.
مثلا اگه یه فکری به سرت زد و اینطوری بودی که «خیلی فکر بدیه»
چون منم احتمالا همون افکار رو داشتم، اما خب ده برابر بدتر
پس میتونی باهام راحت باشی
هیچ وقت قرار نیست بترسم.
اگه کسی اذیتت کرد...
اگه کسی حرف بدی بهت زد...
اگه میخواستی خودت رو بکشی
با چاقو، یا مداد یا هرچیز دیگهای
میتونی به من بگی
هیچ وقت بهت نمیگم «داری من رو میترسونی»
فقط میگم «آره...» میدونم، زندگی بعضی وقتا این شکلیه، آره
متاسفم که قراره کلی اتفاقهای تلخ برات بیفته، امیدوارم اینطور نباشه.
اگه دیدی میتونم جلوی بد بودن یه چیزی رو بگیرم، بهم بگو
اما بعضی وقتا نمیشه جلوی اتفاقات بد رو گرفت
برای همین یه جورایی دلم واسهت میسوزه...
🎥 Sorry Baby 2025
📚بفرمایید کتاب
کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی
👇👇
https://t.me/befarmaeedketab
@Befarmaeedketab
آنگاه که شویی از این شاخ به آن شاخ میپرد و بسترش را فراموش میکند زن از شویش پیروی میکند و یاری دیگر مییابد. سپس مردم یک سره از کردار ما زنان برآشفته میشوند؛ اما در کار شوهران که به راستی باید پاسخگو باشند خطایی نمیبینند.
#اوریپید
📘 #الکترا
ترجمه #غلامرضا_شهبازی
#نشر_بیدگل
@Befarmaeedketab
آنگاه که مردی با زنی از جایگاه والا و برتر از خودش پیوند مییابد کسی آن مرد را به چیزی نمیشمرد و همهچیز تنها از آن زن است.
از این رو تو را فریفتند و درنیافتی. به خود بالیدی که چون مال بسیار داری کسی هستی. اما دارایی اندکی در کنارت میماند. توانگری نه، نیکنامی است که میپاید. زیرا نام نیک هماره ماندگار است و پلیدی را میراند. توانگری نارواست و با بدکاران میماند. چون گُلی اندک زمانی شکوفاست و سپس برباد میرود.
#اوریپید
📘 #الکترا
ترجمه #غلامرضا_شهبازی
#نشر_بیدگل
@Befarmaeedketab
سرشت مردان سرشار از پریشانی است. پسر پدری پاکزاد را دیدم که پوچ و میانتهی است و فرزندی نیک از پدر و مادری فرومایه. در دل مردی توانگر، کاستی دیدهام و شوری ارجمند در تنی افتاده.
به راستی آدمیزاد چگونه میتواند این دو را از هم بازشناسد و میان آنها داوری کند؟
#اوریپید
📘 #الکترا
ترجمه #غلامرضا_شهبازی
#نشر_بیدگل
@Befarmaeedketab
وااسفا! وااسفا! گیسو بر کن! همچون مادهغازی خوش نوا که کنار تندآب رودخانه پدر عزیزش را که در بندهای غدار دام هلاک گردیده بانگ میزند، من هم پدر گرامی و بینوایم، تو را ضجه میزنم.
چگونه آن آب آخرین تنشویی را بر تنت ریختی. چگونه بر آن جگرسوزترین تخت مرگ خفتی. وای بر من، وای بر من. برای آن تیغ تلخ تبر. برای آن دسیسهای که از تروا برای آن برگشتی. از زنت به جای اکلیلها و تاجگلها شمشیر نصیب بردی.
#اوریپید
📘 #الکترا
ترجمه #غلامرضا_شهبازی
#نشر_بیدگل
@Befarmaeedketab
نمایشنامه #الکترا یکی از مهمترین آثار تراژیک یونان باستان است که روایتهای مختلفی از آن توسط درامپردازان بزرگ یونانی، از جمله آیسخولوس، سوفوکل و اوریپید، ارائه شده است. در این اثر، #اوریپید با استفاده از اسطوره الکترا، داستانی پر از درگیریهای خانوادگی، انتقام، و مفاهیم انسانی را به نمایش میگذارد.
در نمایشنامه «الکترا»، شخصیت اصلی که نامش را از همین اسطوره به عهده دارد، در پی انتقام از مادرش، کِلیمنسترا، به خاطر قتل پدرش، آگاممنون، است. اوریپید در این اثر به شکلی متفاوت از دیگر درامپردازان، با تغییراتی در روایت اصلی، به تجزیه و تحلیل عواطف پیچیده شخصیتها و مسائل اخلاقی و انسانی میپردازد.
Repost from N/a
من حال جالبی ندارم. با تلاشی که برای در چنگداشتن زندگی و منطق به خرج میدهم میتوانستم اهرام را برپا کنم.
#فرانتس_کافکا
#نامه_به_فلیسه
@F_Kavka
او فقط میخواست از این مملکت مستراحدانی نکبتبار که در آن به تنها چیزی که اهمیت میدهند این است که مجبورش کنند آنقدر کار کند تا جان از ماتحتاش درآید و بعد هم در ملأ عام نشان بدهد که چهقدر خوشبخت است، فرار کند.
#ایوان_کلیما
#در_انتظار_تاریکی_در_انتظار_روشنایی
ترجمه #فروغ_پوریاوری
#انتشارات_آگه
@Befarmaeedketab
📚بفرمایید کتاب
کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی
👇👇
https://t.me/befarmaeedketab
@Befarmaeedketab
گفتم: تا تو به سفر رفتهای همهی شهر زندان بود، بیتو همهی فصلها زمستان. گفتم: از منصب خویش برهنه، گدای تو شدم. بازآمدی تو ای مطرود! اینک بیا و پنهان شو، بیفاصلهی من از من. گفتم: که خون ما را خواهند ریخت. چه باک که این خاک بیمار را مگر خون ما، من و تو، شفا دهد.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان ما را سفری فتاد بی ما
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
همانطور که کنار من نشسته بود گفت: «این روزها همه وراجی میکنند.» جوابش را ندادم. گفت: «بعضیها با سکوتشان حوصلهی آدم را سر میبرند.» حرفی نزدم. ادامه داد: «همه چیز آدم را میپرسند. مثل کشیشها و هیچ چیز از خودشان به آدم نمیگویند، مثل کشیشها.» با دگمهی پالتویم که نخکش شده بود ور میرفتم. گفت: «از من رنجیدی؟» دست روی شانهام گذاشت. گفت: «عاشق کتابهای عشقی هستم، اما اگر یک شب کتاب پلیسی نخوانم خوابم نمیبرد. میدانی شوهرم موقع عشقبازی به من چه میگفت؟ من همیشه به شوهرم میگفتم: «آخر چرا اینطور؟» چنان به عشوه حرف میزد که بیطاقت شدم. نگاهش کردم. مثل شقایقی بود. در آن سرما یک گل آتش بود. برخاستم و با پالتویم دیدگان مسافران کنجکاو را کور کردم. انگشتانم بر تنش بسته میشد که انگار گفت: «شوهرم!» ندانستم که چه میگوید و چرا میگوید. از تونل طولانی گذشتیم. دستم را زیر چانهاش بردم، سرش را بلند کردم و ابریشم خام را از دو سوی چهرهاش به کناری زدم. در چهرهاش شیرینی مستی و خواب بود. بوسیدمش و قطار آرام شد و ایستاد. به ایستگاه رسیده بودیم.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان مسافران برهنه
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
گفتم: «من همیشه با ماتادورها مخالف بودهام.» شاخها رو به من بود. گفتم: «فیلمهای گاوبازی خیلی بد تهیه میشود. با بدجنسی کامل به نفع آدمیزاد. وقتی که گاو تن خونچکان و لرزانش را زیر نیزههای آدمیزاد خم میکند، دوربین روی هلهلهی جمعیت حرکت میکند. روی حرکت ماتادورها، به سوی معشوقه، روی دستهگل و کلاههایی که پرتاب میشوند.» گاو آرام، چشمهایش را بسته بود. در فکرم گذشت که در مرغزارهای این اطراف گاوها زیاد میخوابند و جنگجویی را از یاد میبرند. این چرندههای تنبل غالبا خیالاتیاند. به چیزهای کوچک و مرموز فکر میکنند. به تمام علفهایی که ممکن است زهرآگین باشند. به دانههایی که شیر را پرچربی میکنند. به رفتار سر به هوای گوسالهی خود میاندیشند.
صدای گاو: «ولی ما گاوها در مورد مرگ خیلی حساس هستیم. درد ما آویخته شدن بر قنارهی قصابان نیست. سرخ شدن در تابههای شماست. مشتریهای گرسنهای که هر روز در گذرگاه رفت و آمد ما را، چاق شدن و پیر شدن ما را مینگرند.»
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان مسافران برهنه
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
ننه گفت: بهار است، گربهها عاشق میشوند. من پرسیدم: آقا عاشق شدن چه شکلی است؟
آقا میگوید: هی پسر! بد دردی است.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان غروب و شکوفههای هلو
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
#جواد_مجابی (۱۴۰۵_۱۳۱۸) شاعر، نویسنده، محقق، منتقد، روزنامهنگار، نقاش و نویسنده معاصر ایران، ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ درگذشت.
کتاب #کتیبه_و_ایوب مجموعهای از ۱۹ داستان از جواد مجابی است که در ۲۵۳ صفحه و درسال ۱۳۸۴ توسط انتشارات کاروان منتشر شده است. مجابی در این مجموعه، با نگاهی شاعرانه و گاه طنزآمیز، موقعیتهای غریب و روزمره را به جهانهایی نمادین و تأملبرانگیز تبدیل میکند. داستانها سرشار از خیال، کنایه و بازی در مرز میان واقعیت و وهماند.
Repost from N/a
فقط دو امکان هست: یا تو جز ترحم احساسی نسبت به من نداری، که در این صورت چرا من نسبت به عشق تو پافشاری میکنم، همواره سدّ راه تو میشوم، وادارت میکنم هر روز به من فکر کنی و نامه برایم بفرستی، و با عشق علاجناپذیر مردی درمانده به تو ستم روا میدارم؟ چرا در عوض نمیکوشم راه معقولی پیدا کنم تا بتوانی خودت را از دست من خلاص کنی، راه آرامی بیابم تا طعم آگاهی از ترحم تو را احساس کنم، و در نتیجه دستکم شایستهٔ آن ترحم باشم؟ امکان دوم این است که ترحم، تنها احساسی نیست که تو به من داری، هرچند که این کار با طبیعت تو بسیار مغایر خواهد بود. در آن صورت، چرا هرچه در توان دارم به کار نمیبرم تا وضعیت را برای تو روشن کنم؟ چرا سادهترین و کوتاهترین کلمات را انتخاب نمیکنم تا نه مورد بیاعتنایی و سوءتعبیر قرار گیرند و نه به دست فراموشی سپرده شوند؟ آیا یعنی من هنوز امیدی دارم که بتوانم تو را برای خودم حفظ کنم، یا این که با امید بازی میکنم؟ اگر اینطور باشد، که گاه همینطور هم به نظر میرسد، آن وقت وظیفهام این است که از خودم بیرون بیایم و کاملا بیرحمانه از تو در مقابل خودم دفاع کنم.
#فرانتس_کافکا
#نامه_به_فلیسه
@F_Kavka
