بفرمایید کتاب📚
Ir al canal en Telegram
821
Suscriptores
-224 horas
-37 días
+330 días
Archivo de publicaciones
📚بفرمایید کتاب
کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی
👇👇
https://t.me/befarmaeedketab
@Befarmaeedketab
گفتم: تا تو به سفر رفتهای همهی شهر زندان بود، بیتو همهی فصلها زمستان. گفتم: از منصب خویش برهنه، گدای تو شدم. بازآمدی تو ای مطرود! اینک بیا و پنهان شو، بیفاصلهی من از من. گفتم: که خون ما را خواهند ریخت. چه باک که این خاک بیمار را مگر خون ما، من و تو، شفا دهد.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان ما را سفری فتاد بی ما
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
همانطور که کنار من نشسته بود گفت: «این روزها همه وراجی میکنند.» جوابش را ندادم. گفت: «بعضیها با سکوتشان حوصلهی آدم را سر میبرند.» حرفی نزدم. ادامه داد: «همه چیز آدم را میپرسند. مثل کشیشها و هیچ چیز از خودشان به آدم نمیگویند، مثل کشیشها.» با دگمهی پالتویم که نخکش شده بود ور میرفتم. گفت: «از من رنجیدی؟» دست روی شانهام گذاشت. گفت: «عاشق کتابهای عشقی هستم، اما اگر یک شب کتاب پلیسی نخوانم خوابم نمیبرد. میدانی شوهرم موقع عشقبازی به من چه میگفت؟ من همیشه به شوهرم میگفتم: «آخر چرا اینطور؟» چنان به عشوه حرف میزد که بیطاقت شدم. نگاهش کردم. مثل شقایقی بود. در آن سرما یک گل آتش بود. برخاستم و با پالتویم دیدگان مسافران کنجکاو را کور کردم. انگشتانم بر تنش بسته میشد که انگار گفت: «شوهرم!» ندانستم که چه میگوید و چرا میگوید. از تونل طولانی گذشتیم. دستم را زیر چانهاش بردم، سرش را بلند کردم و ابریشم خام را از دو سوی چهرهاش به کناری زدم. در چهرهاش شیرینی مستی و خواب بود. بوسیدمش و قطار آرام شد و ایستاد. به ایستگاه رسیده بودیم.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان مسافران برهنه
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
گفتم: «من همیشه با ماتادورها مخالف بودهام.» شاخها رو به من بود. گفتم: «فیلمهای گاوبازی خیلی بد تهیه میشود. با بدجنسی کامل به نفع آدمیزاد. وقتی که گاو تن خونچکان و لرزانش را زیر نیزههای آدمیزاد خم میکند، دوربین روی هلهلهی جمعیت حرکت میکند. روی حرکت ماتادورها، به سوی معشوقه، روی دستهگل و کلاههایی که پرتاب میشوند.» گاو آرام، چشمهایش را بسته بود. در فکرم گذشت که در مرغزارهای این اطراف گاوها زیاد میخوابند و جنگجویی را از یاد میبرند. این چرندههای تنبل غالبا خیالاتیاند. به چیزهای کوچک و مرموز فکر میکنند. به تمام علفهایی که ممکن است زهرآگین باشند. به دانههایی که شیر را پرچربی میکنند. به رفتار سر به هوای گوسالهی خود میاندیشند.
صدای گاو: «ولی ما گاوها در مورد مرگ خیلی حساس هستیم. درد ما آویخته شدن بر قنارهی قصابان نیست. سرخ شدن در تابههای شماست. مشتریهای گرسنهای که هر روز در گذرگاه رفت و آمد ما را، چاق شدن و پیر شدن ما را مینگرند.»
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان مسافران برهنه
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
ننه گفت: بهار است، گربهها عاشق میشوند. من پرسیدم: آقا عاشق شدن چه شکلی است؟
آقا میگوید: هی پسر! بد دردی است.
#جواد_مجابی
📘 #کتیبه_و_ایوب
داستان غروب و شکوفههای هلو
#انتشارات_کاروان
@Befarmaeedketab
#جواد_مجابی (۱۴۰۵_۱۳۱۸) شاعر، نویسنده، محقق، منتقد، روزنامهنگار، نقاش و نویسنده معاصر ایران، ۱۴ شهریور ۱۴۰۵ درگذشت.
کتاب #کتیبه_و_ایوب مجموعهای از ۱۹ داستان از جواد مجابی است که در ۲۵۳ صفحه و درسال ۱۳۸۴ توسط انتشارات کاروان منتشر شده است. مجابی در این مجموعه، با نگاهی شاعرانه و گاه طنزآمیز، موقعیتهای غریب و روزمره را به جهانهایی نمادین و تأملبرانگیز تبدیل میکند. داستانها سرشار از خیال، کنایه و بازی در مرز میان واقعیت و وهماند.
Repost from N/a
فقط دو امکان هست: یا تو جز ترحم احساسی نسبت به من نداری، که در این صورت چرا من نسبت به عشق تو پافشاری میکنم، همواره سدّ راه تو میشوم، وادارت میکنم هر روز به من فکر کنی و نامه برایم بفرستی، و با عشق علاجناپذیر مردی درمانده به تو ستم روا میدارم؟ چرا در عوض نمیکوشم راه معقولی پیدا کنم تا بتوانی خودت را از دست من خلاص کنی، راه آرامی بیابم تا طعم آگاهی از ترحم تو را احساس کنم، و در نتیجه دستکم شایستهٔ آن ترحم باشم؟ امکان دوم این است که ترحم، تنها احساسی نیست که تو به من داری، هرچند که این کار با طبیعت تو بسیار مغایر خواهد بود. در آن صورت، چرا هرچه در توان دارم به کار نمیبرم تا وضعیت را برای تو روشن کنم؟ چرا سادهترین و کوتاهترین کلمات را انتخاب نمیکنم تا نه مورد بیاعتنایی و سوءتعبیر قرار گیرند و نه به دست فراموشی سپرده شوند؟ آیا یعنی من هنوز امیدی دارم که بتوانم تو را برای خودم حفظ کنم، یا این که با امید بازی میکنم؟ اگر اینطور باشد، که گاه همینطور هم به نظر میرسد، آن وقت وظیفهام این است که از خودم بیرون بیایم و کاملا بیرحمانه از تو در مقابل خودم دفاع کنم.
#فرانتس_کافکا
#نامه_به_فلیسه
@F_Kavka
اینکه راه حلی برای مسائل وجود دارد یا نه، نگرانی گروه اندکی است؛ اینکه احساسات به جایی نمیرسند و دررویی نمییابند و در خود گم میشوند، ماجرای اندوهناک و ناخودآگاه همه است: مشکل لاینحل عواطف که کسی به آن فکر نمیکند و همگان به آن مبتلا هستند.
#امیل_سیوران ( #امیل_چوران )
#قطعات_تفکر
ترجمهی #بهمن_خلیقی
#نشر_مرکز
@Befarmaeedketab
@Befarmaeedketab
مگر به گریهٔ بیاختیار بنشیند
تو را عذاب الیم زخویشتنکاهی
تو هیچ نیستی الا مسافری مغموم
که گشته است به دنیای نیستی راهی
سبک نمیشود این دل که در تنت مانده است
ولو به هقهق دنبالهدار گهگاهی
#علیاکبر_یاغیتبار
@Befarmaeedketab
حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در آینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم.
#احمدرضا_احمدی
Repost from اتحادیهی ابلهان
گاه، هست که تمام شب میخوابم، غرق در خوابی بیرؤیا، تاریک و خفقانآور و خسته و کسل بیدار میشوم، جوری که انگار در طول شب پارهای از وجودم را گم کردهام.
[ خوسه دونوسو || باغِ همسایه | ترجمهی عبدالله کوثری / نشر آگاه / چاپ هشتم: ۱۴٠٠ / ص۹۱ ]
@AConfederacy_of_Dunces
#خوسه_دونوسو
#باغ_همسایه
افتادن مثل جانوری زخمی، در جایی که وعدهگاه نزولِ آیههای خدا بود.
#آلخاندرا_پیثارنیک
@Befarmaeedketab
📚بفرمایید کتاب
کانالی برای معرفی کتابهای شعر و رمان ایرانی و خارجی
👇👇
https://t.me/befarmaeedketab
@Befarmaeedketab
کافکا، در نوشتهای از یادداشتهای روزانهاش، نکتهای را متذکر میشود که جا دارد دربارهٔ آن بیندیشیم: «در بازگشت به خانه، به ماکس گفتم که در بستر مرگ بسیار خوشحال خواهم بود، به شرط آنکه درد زیاد نباشد. فراموش کردم اضافه کنم که بهترین چیزهایی که نوشتهام بر همین تواناییِ خوشحال مردن بنا میشود، اما بعداً به عمد از گفتن آن سر باز زدم. در همهٔ این قطعههای خوب و بسیار متقاعدکننده، همواره کسی در نظر است که میمیرد و مردن را دشوار مییابد و آن را بیعدالتی میشمارد؛ همهٔ اینها، دستکم به اعتقاد من، برای خواننده بسیار هیجانانگیز است، اما، برای من که گمان میکنم بتوانم در بستر مرگم خوشحال باشم، چنین توصیفهایی در نهان یک بازی است، من حتی از مردن در وجودِ یک محتضر هم لذت میبرم.»
[...]جملهٔ «بهترین چیزهایی که مینویسم بر همین توانایی خوشحال مردن بنا میشود» اگرچه وجهی جذاب دارد که ناشی از سادگی آن است، با این حال پذیرفتنش دشوار است. این توانایی چیست؟ چیست که به کافکا چنین اعتماد به نفس میبخشد؟ آیا کافکا به قدر کافی به مرگ نزدیک شده است که بداند در برابر آن چگونه خواهد بود؟ به نظر میآید کافکا القا میکند که، در «قطعههای مطلوبِ» نوشتههایش که کسی در آن میمیرد و به مرگی ناحق میمیرد، او خود را در وجود شخص محتضر به میان کشیده است.
[...]آری، باید در وجود شخص محتضر مرد، حقیقت این را ایجاب میکند، اما باید قادر به ارضا شدن در مرگ بود و در ناخشنودیِ غایی، خشنودیِ غایی را یافت و در لحظهٔ مردن، روشنبینیای را که از چنین تعادلی ناشی است حفظ کرد.
#موریس_بلانشو
📘 #از_کافکا_تا_کافکا
ترجمه #مهشید_نونهالی
#نشر_نی
@Befarmaeedketab
کافکا باز چنین میگوید: « دلیلِ آه و ناله بر سرِ مرده این است که او هنوز به معنای درستِ کلمه نمرده است. تازه باید از این شیوهٔ مردن راضی باشیم: ما به پذیرفتنِ این بازی ادامه میدهیم.» و دیگر این گفته که همانقدر روشن است: «مرگ رستگاری ماست، اما نه این مرگ.» واقعیت این است که ما نمیمیریم، اما نتیجهاش این است که زندگی هم نمیکنیم، در عینِ زنده بودن مردهایم، ما اساساً بازماندگانیم.
#موریس_بلانشو
📘 #از_کافکا_تا_کافکا
ترجمه #مهشید_نونهالی
#نشر_نی
