ru
Feedback
𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜

Закрытый канал

For No One

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
394
Подписчики
-224 часа
-137 дней
-5030 дней
Архив постов
نمیدونم . اگه توی این داستان ، این کسی که حالا گردنش زیر تبر بود ناپلئون میشد و آن جلاد بی گناه خانم مارشال برنادوت، اوژنی دزیره کلاری نامیده میشد ... کمی داستان این ناپلون و دزیره اش متفاوت بود... دزیره برای ژان باپتیستش دریا شد ، دریایی آرام و دوست داشتنی . اما ژان باپتیست به سوی مادام کلرموی رفت و دزیره شکسته بود ... متوجه شد دریایش طوفانی شده و حالا حتی ماهی های خودش هم به ساحل تنهای ژان باپتیست رسیده و مرده اند .. و ناپلئون وارد شد ... او کاری کرد که خانم مارشال برنادوت حتی دیگر خودش را با نام دزیره نشناسد ... چون گوش های او به نوای زیبای نام اوژنی از زبان ژنرال بناپارت عادت کرده بود . روزی ناپلئون از اوژنی خواست برایش دریا شود تا غرقش شود اوژنی وحشت زده بود .. بازهم طوفانی در دریای قلب و چشمان خسته اش ؟ پس به ناپلئون جواب منفی داد ، دوست دارم برایتان از آن بگویم :(امپراتور مرا ببخشید ، دگر شما آن ژنرال خسته در مارسی نیستید و نه من دگر اوژنی کوچولو نیستم ؛ حال من خانم مارشال برنادوت هستم . گرچه مارشال ژان باپتیست برنادوت عزیز مرا ترک کرده ؛ اما بگذراید صدایتان بزنم ناپلئون ؛ ناپلئون عزیزم ، در این مسیر مراقب خودت باش...دریا حسودترین است ...) اما ناپلئون بناپارت دگر نه حس میکرد که امپراتور فرانسه است و او حال ژوزفینش را برای اوژنی ترک کرده بود ... پس در چشمان اوژنی اش خیره شد و انگشتان دلتنگش را روی موهای با روبان بسته شده ی اوژنی کشید :(نترس اوژنی ؛ من با حیله ی موج ها اشنام ) کتابم رو بستم ... این داستان دزیره ی من بود ... دزیره ؟ نه ! اگر من دگر امپراتور فرانسه ، ناپلئون بناپارت نبودم پس او هم دگر خانم مارشال برنادوت ، اوژنی دزیره کلاریِ ملقب به شاهزاده دزیره نبود من فقط ژنرال خسته ی کرسی آن ، ناپلئون خالی بودم و او برای همیشه ، اوژنی کوچولوی من ...

عشق من به تو نگذاشت بگویم تو بزرگترین اشتباهمی... قدم میزنم در خیالِ زمستانیم،سردی خیالم با هیچ بخاری گرم نمیشود و دستان تورا میطلبد.‌‌. خیالی نیست! جمله ای که تمام این مدت در جواب تمام سوالات دادم ولی خیالم پر از اوست... داستان من و تو مانند همان شمع و پروانست، بال هایِ پروانه دلم از شعله شمع بی‌رحمیت سوخت و پرواز را از من گرفت نگاهی به منِ آش و لاش بینداز،میدانی من چیستم؟ من نقاشی دستان بی رحم و مروت توئم! همان تابلوی نقاشی که رهگذران قصد خریده آن را دارند ولی محبوبش نه تنها میتوانم بگویم این هم میگذرد مثل تمام دفعاتی که گذشت و کاری از من جز نگاه کردن برنیامد،البته فقط نگاه نبود به گمانم مرگ بود:)

اری تو نوری در گوشه ی سینه من میان هزاران بوسه شب تو ستاره ای در شب ابری و خاموش من که من در کنج خلوتکده خویش مینگرم به بودنت به از دور دیدنت به دلگرم بودنت به همان فانوس نیمه برافراشته که در دلم نگه داشتم به خاطره آنکه در خیالم با صدای تو از خواب بر می خیزم من یاد میکنم از تو و تو هرگز مرا نخواهی دید مرا نخواهی یافت اندوه اندوه اندوه تو هرگز برای تسخیر من نی اندیشیدی تو هرگز به خاطر من نیامدی و نرفتی و هیچ نکردی و من اینجا بیقرار بی تو میمانم

آدمی که از زنده موندن خودش تا 5 دقیقه دیگه خبر نداره ، حق نداره به کسی علاقمند شه👍🏻

Repost from RegaPlus

اتاقم را دوست دارم؛ کمی نامنظم است، اما چند شیء قدیمی دارد که سال‌ها پیش از آنکه معنای تنهایی را بفهمم، همراهم بوده‌اند. آن‌ها هیچ بازخواستی نمی‌کنند، بابتِ گرد و غباری که رویشان نشسته گلایه‌ای ندارند و صبورانه شاهدِ تمامِ نسخه‌های متفاوتِ من بوده‌اند. در پناهِ دیوارهایش، نیازی به تظاهر نیست. بسیار صلح‌آمیز است...

روز توام مبارک کوچک بچه نازز🫠

روزت مبارک eli

‏امروز روز جهانی دوستیه میگن دوست خواهر یا برادریه که خودت انتخاب می کنی عشق + اهمیت = مادر عشق + ترس = پدر عشق + کمک = خواهر عشق + دعوا = برادر عشق + اهمیت + ترس + کمک + دعوا + زندگی = دوست شما چندتا از این دوستا دارین؟ بفرست برای بهترين دوستت❤ ﴿ پروکسی نت ملی ﴾ ﴿ اتصال به پروکسی ﴾ _ 🥀 @iMTProto

برای سر درد راه حل پیشنهاد بدید👇🏻👇🏻👇🏻 @Imnot404bot

حس شیشمم همیشه همچی رو اسپویل میکنه برام نمیذاره یکم تو زندگیم هیجان داشته باشم

تا به حال چنین خسته نبودم. دلم میخواهد تمام شود. همه چیز تمام شود. چشم ببندم و وقتی باز کنم همه چی درست شده باشد. دلم میخواهد کودک باشم. برگردم به کلاس سومم، همان موقع که آب جوش ریخت و دستم را سوزاند، برگردم به همان زمان و کل آب جوش را بریزم رو‌ی قلبم. همان‌جا خودم را خلاص کنم. یا برگردم به دورانی که از روی کوه قلت خوردم. همانجا سرم‌را به تخت سنگ بکوبم تا مغزم بریزد کف زمین. یا برگردم به هفت سالگی ام وقتی که سگ افتاد دنبالم، تقلایی برای فرار نکنم و بگذارم تیکه پاره ام کند. برگردم به تمام دوران‌هایی که می‌توانستم بمیرم، اما زنده ماندم. باید خودم دست به کار شوم. خودم را خلاص کنم، با هرچه که در دسترس دارم. در همین خیال بودم که چشمم به شکسته های شیشه افتاد. تمام جانم تقلا میکرد آن را بردارم و باید ضربه بکشم رو‌ی رگم و دنیا را در چشمانم سیاه و تار کنم. خودم را به تیکه شیشه رساندم، آن را برداشتم به کف دستم فشردم، حال باید کلک خود را بکنم. آن را روی رگ نگه داشتم. یک، دو، سه. و همه چیز تمام شد. تا خواستم ضربه دوم را کاری تر بزنم. در اتاق باز شد. باز هم مزاحم های همیشگی آمدند و نگذاشتند به مراد دلم برسم. بغضم ترکید. اشک هایم جاری شد. جیغ بلندی کشیدم. تمام کف اتاق را خون برداشته بود. دلم به حال خودم میسوزد. بمیرم برای دل غم دیده ام.

قلبم درد میکند. هیچ‌کس درد مرا نخواهد دانست. هیچ دوایی نمی‌تواند مرا تسکین دهد. همیشه درد قلب را نمیتوان با معالجه پزشک و یک
قلبم درد میکند. هیچ‌کس درد مرا نخواهد دانست. هیچ دوایی نمی‌تواند مرا تسکین دهد. همیشه درد قلب را نمیتوان با معالجه پزشک و یک سری قرص و دوا آرام کرد. حالم آشفته است. رنگ و رویم زرد و خراب است. تمام اتاق را بوی سیگار برداشته. همه جا را بهم ریخته ام. هرچه داشتم و نداشتم را شکستم و دور ریختم. نامه هایش را پاره کردم. جعبه های کادویی او را دور ریختم. همه در کف اتاق نفس های آخرشان را می‌کشند درست مثل خودم. همه اتاق دور سرم می‌چرخد. نفس هایم به سختی بالا می آید. آینه رو به روی ام را با همان گوی جادویی که برایم در روز بارانی خریده بود شکستم. باید خاطراتش را نابود کنم. باید خودم را نابود کنم. تنها صدایی که به گوشم می‌رسد و روی مویرگ های اعصابم راه می‌رود تیک تاک ساعت لعنتی است. باید صدایش را ببرم. خسته و کوفته رو‌ی زمین افتادم. همه‌ی بدنم خیس عرق است. چشم‌هایم پف کرده اند. صورتم ورم کرده است. انگشتانم زخمی شده اند. ...

photo content

👎🏻👎🏻

https://t.me/realabyss/8297 من به کپی راضیم ولی قطعا یدونه اصلیم میدزدم

خب یه کپی ازش میگیرم، کپی رو میدم بهت

https://t.me/realabyss/8293 قبول نیست بعدا دوباره برا خودت بکش😂

نه پدربزرگم بهم یاد داد

هیچ کلاسی واسه نقاشی هاییی که میکشی نرفتی؟