𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
Открыть в Telegram
Больше
Страна не указанаКатегория не указана
503
Подписчики
-424 часа
-1037 дней
-10330 день
Архив постов
503
تنهاتر از آنم که واژهها تاب گفتنم را داشته باشند،
گویی سکوت، تنها همدمیست که مرا بیهیچ پرسشی در آغوش میکشد...
503
انگار زندگی با من سرِ ستیز دارد؛
سرنوشت، سر به سرم میگذارد و هر بار که دلم به آرامیِ حضورت گرم میشود،
دست میبرد و تو را از میانِ لحظههایم بیرون میکشد،
و من میمانم و دلی که میانِ «خواستن» و «ندانستنِ چطور فراموش کردن» معلق مانده است
دیگر عاشق راه رفتنت نیستم،
آن راه رفتنِ رها و روان که نه روی زمین، که روی جانم رد میانداخت،
قدمهایت شبیهِ نسیمی بود که نه دیده میشد و نه میشد نادیدهاش گرفت،
و من، میانِ فاصلهی هر گامت،
به اندازهی یک عمر، دلتنگ میشدم
دیگر عاشق حرف زدنت نیستم،
حرفهایت حریر بود،
نه زخم میزد، نه میشکست، فقط آرام مینشست
روی تمامِ ناگفتههای من،
و صدایت،
صدایت شبیهِ سایهای بود که خستگیِ سرم را به دوش میکشید
اما حالا همان صدا،
در گوشِ من، فقط سکوت را بلندتر میکند
دیگر عاشق خندیدنت نیستم،
خندههایت خورشید بود،
بیقرار و بیاجازه طلوع میکرد و شبِ مرا کوتاه میکرد،
و من، سادهدلانه باور کرده بودم
که این روشنایی، سهمِ همیشگیِ من است
اما حالا میدانم
خورشید هم میتواند برای آسمانِ دیگری بتابد
دیگر عاشق نگاهت نیستم،
نگاهت نگارِ نانوشتهای بود که هر بار خوانده میشد و تمام نمیشد،
چشمانت شبیهِ چشمهای نبود که فقط آب بدهد،
شبیهِ بهاری بود که دلیلِ ماندن میآورد
و من، در آن بهار،
پاییز را فراموش کرده بودم
دیگر عاشق آن جزئیاتِ کوچک نیستم،
آنکه چطور موهایت را بیحوصله کنار میزدی،
چطور در میانِ شلوغی، ناگهان ساکت میشدی،
چطور با سادهترین چیزها خوشحال میشدی
و من،
با دیدنِ خوشحالیات،
تمامِ جهانم را کافی میدانستم
اما حالا…
تمامِ این «بودن»ها،
برای من، «نبودن» شدهاند
و چه جناسِ تلخیست این دل؛
دلبستهای که باید دل بکند
و نمیکند،
میداند که نباید بماند
و باز هم، میماند
من میگویم: دیگر عاشقت نیستم،
بارها و بارها،
با صدایی که خودش هم باورش نمیکند
اما حقیقت این است که بعضی دوستداشتنها
با گفتنِ «دیگر نه» تمام نمیشوند،
فقط ساکت میشوند،
فقط عمیقتر میروند،
جایی که دستِ هیچ انکاری به آن نمیرسد
و من،
میانِ تمامِ این فاصلهها و سکوتها،
هنوز هم تو را
در عمیقترین نقطهی دلم
دوست دارم
ای کاش میشد
ای کاش میشد کلمات، حقیقت داشتند،
و همانطور که میگویم «دیگر عاشقت نیستم»،
در قلبم هم،
در این دلِ لجوجِ بیقرار،
واقعاً
عاشقت
نباشم…
503
چشمانت نازتر از هر قرصِ ماه است و نگاهت ماهتر از هر ماهی، آنقدر روشن و آرام که انگار شب برای دیدن تو آفریده شده و تاریکی فقط بهانهایست تا درخشش تو بیشتر به چشم بیاید؛ میگویند ماه، نگهبانِ شبهای بیستاره است، اما من دیدهام که یک لحظه از نگاهت میتواند تمام شبهای جهان را روشن کند، بیآنکه نیازی به آسمان یا ستارهای باشد. در چشمهای تو چیزی هست که نه در مهتاب پیدا میشود و نه در سپیده، نوری که نه از آسمان آمده و نه از خورشید، بلکه از جایی دورتر، از جایی که شاید نامی برایش نیست، جایی شبیه دلِ تو. وقتی نگاهم میکنی، زمان آرامتر میگذرد، صداها دور میشوند و دنیا انگار برای لحظهای میایستد تا این زیبایی را تماشا کند؛ حتی ماه، اگر میتوانست حس کند، شاید از آسمان پایین میآمد و در سکوت به چشمهای تو خیره میشد تا بفهمد چگونه میشود اینگونه بیادعا و بیپایان درخشید. تو بیآنکه بدانی، در هر نگاهت جهانی را روشن میکنی و در هر سکوتت هزار حرف ناگفته داری، و من میان این همه نور و زیبایی، تنها کسیام که فهمیدهام ماه سالهاست دارد از چشمهای تو تقلید میکند، اما هرگز به آن لطافت و آن ناز نمیرسد؛ و چه عجیب است که تمام آسمان با آن عظمتش، در برابر یک لحظه از نگاه تو، چیزی کم دارد، چیزی که فقط در چشمهای توست، چیزی که باعث میشود من هر بار که به تو نگاه میکنم، باور کنم که زیباترین نور جهان نه در آسمان، بلکه در نگاه تو پنهان شده است.
503
تو آنقدر زیبایی که هر بار دیدنت، تمامِ واژههای جهان را از ذهنم میرباید و من میمانم با دلی که بیقرارِ گفتن است و لبهایی که جرأتِ آغاز ندارند، تو مرا مغرور میبینی، ساکت و دور، انگار نه انگار که درونم طوفانی برپاست، اما حقیقت این است که من در برابرِ تو خجالتیترین آدمِ این شهرم، نگاهت که میکنم قلبم تندتر از همیشه میزند و تمامِ جملههایی که هزار بار در ذهنم ساختهام در یک لحظه فرو میریزند، نه از بیاحساسی و نه از غرور، فقط از ترسی ساده که اسمش را گذاشتهام دوست داشتنت، من بلد نیستم شروع کنم، بلد نیستم به سادگی بگویم که حضورت حالِ روزهایم را عوض کرده و لبخندت بیخبر در ذهنم تکرار میشود، شاید اگر تو فقط یک قدم به سمتِ این سکوت برداری، فقط یک سلامِ ساده، آنوقت من تمامِ حرفهای نگفتهام را مثل بارانی آرام برایت خواهم گفت، از تمامِ دلهرههایم، از تمامِ شبهایی که بیصدا به تو فکر کردهام و از احساسی که آرام و بیاجازه در دلم ریشه کرده است، من مغرور نیستم، فقط کسیام که در برابرِ زیباییِ تو زبانش را گم کرده و دلش هنوز جرأتِ اعتراف ندارد.
503
من دلباختهی کسی شدهام که حتی ردِ قدمهایش هرگز با مسیر من تلاقی نداشت؛ نه همسفر صبحی بود و نه شریک غروبی، اما نامش بیاجازه در تمام لحظههایم جاری شد. کسی که برایم از ستارهها میگفت، از نورهایی دور در آسمانی که همیشه برای خودش ابری بود، و هرگز نفهمید که در تاریکترین شبهای من، همین او بود که بیصدا میدرخشید؛ تنها ستارهای که تمام آسمان خاموش دلم را معنا میکرد. من دلباختهی همان بانوی خیالانگیزم که حضورش نه در واقعیت، که در عمق رویاهایم ریشه دوانده، جایی میان سکوت و خیال، میان آنچه هست و آنچه هرگز نبوده. در همان رویاهای دور، شبی را بارها ساختهام: حیاط وسیع یک کاخ خاموش، سنگفرشهایی خیس از نمنم آرام باران، و من که در برابرش ایستادهام، با دلی که میان ترس و شوق میتپد، آرام سر فرود میآورم، دستش را میگیرم، بیآنکه بداند چقدر جهانم به همین لمس کوتاه بند است، و او را به رقصی دعوت میکنم که پایانش نه در موسیقی، که در تپشهای بیقرار قلب من گم میشود. و چه غریب است این عشق؛ عشقی که هرگز آغاز نشد اما انگار سالهاست در من زندگی میکند، عشقی که او از آن بیخبر است و من در سکوت، هر شب آن را زندگی میکنم.
