𝙰𝚋𝚢𝚜𝚜
رفتن به کانال در Telegram
نمایش بیشتر
کشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
509
مشترکین
-424 ساعت
-1037 روز
-10330 روز
آرشیو پست ها
509
چشمانت نازتر از هر قرصِ ماه است و نگاهت ماهتر از هر ماهی، آنقدر روشن و آرام که انگار شب برای دیدن تو آفریده شده و تاریکی فقط بهانهایست تا درخشش تو بیشتر به چشم بیاید؛ میگویند ماه، نگهبانِ شبهای بیستاره است، اما من دیدهام که یک لحظه از نگاهت میتواند تمام شبهای جهان را روشن کند، بیآنکه نیازی به آسمان یا ستارهای باشد. در چشمهای تو چیزی هست که نه در مهتاب پیدا میشود و نه در سپیده، نوری که نه از آسمان آمده و نه از خورشید، بلکه از جایی دورتر، از جایی که شاید نامی برایش نیست، جایی شبیه دلِ تو. وقتی نگاهم میکنی، زمان آرامتر میگذرد، صداها دور میشوند و دنیا انگار برای لحظهای میایستد تا این زیبایی را تماشا کند؛ حتی ماه، اگر میتوانست حس کند، شاید از آسمان پایین میآمد و در سکوت به چشمهای تو خیره میشد تا بفهمد چگونه میشود اینگونه بیادعا و بیپایان درخشید. تو بیآنکه بدانی، در هر نگاهت جهانی را روشن میکنی و در هر سکوتت هزار حرف ناگفته داری، و من میان این همه نور و زیبایی، تنها کسیام که فهمیدهام ماه سالهاست دارد از چشمهای تو تقلید میکند، اما هرگز به آن لطافت و آن ناز نمیرسد؛ و چه عجیب است که تمام آسمان با آن عظمتش، در برابر یک لحظه از نگاه تو، چیزی کم دارد، چیزی که فقط در چشمهای توست، چیزی که باعث میشود من هر بار که به تو نگاه میکنم، باور کنم که زیباترین نور جهان نه در آسمان، بلکه در نگاه تو پنهان شده است.
509
تو آنقدر زیبایی که هر بار دیدنت، تمامِ واژههای جهان را از ذهنم میرباید و من میمانم با دلی که بیقرارِ گفتن است و لبهایی که جرأتِ آغاز ندارند، تو مرا مغرور میبینی، ساکت و دور، انگار نه انگار که درونم طوفانی برپاست، اما حقیقت این است که من در برابرِ تو خجالتیترین آدمِ این شهرم، نگاهت که میکنم قلبم تندتر از همیشه میزند و تمامِ جملههایی که هزار بار در ذهنم ساختهام در یک لحظه فرو میریزند، نه از بیاحساسی و نه از غرور، فقط از ترسی ساده که اسمش را گذاشتهام دوست داشتنت، من بلد نیستم شروع کنم، بلد نیستم به سادگی بگویم که حضورت حالِ روزهایم را عوض کرده و لبخندت بیخبر در ذهنم تکرار میشود، شاید اگر تو فقط یک قدم به سمتِ این سکوت برداری، فقط یک سلامِ ساده، آنوقت من تمامِ حرفهای نگفتهام را مثل بارانی آرام برایت خواهم گفت، از تمامِ دلهرههایم، از تمامِ شبهایی که بیصدا به تو فکر کردهام و از احساسی که آرام و بیاجازه در دلم ریشه کرده است، من مغرور نیستم، فقط کسیام که در برابرِ زیباییِ تو زبانش را گم کرده و دلش هنوز جرأتِ اعتراف ندارد.
509
من دلباختهی کسی شدهام که حتی ردِ قدمهایش هرگز با مسیر من تلاقی نداشت؛ نه همسفر صبحی بود و نه شریک غروبی، اما نامش بیاجازه در تمام لحظههایم جاری شد. کسی که برایم از ستارهها میگفت، از نورهایی دور در آسمانی که همیشه برای خودش ابری بود، و هرگز نفهمید که در تاریکترین شبهای من، همین او بود که بیصدا میدرخشید؛ تنها ستارهای که تمام آسمان خاموش دلم را معنا میکرد. من دلباختهی همان بانوی خیالانگیزم که حضورش نه در واقعیت، که در عمق رویاهایم ریشه دوانده، جایی میان سکوت و خیال، میان آنچه هست و آنچه هرگز نبوده. در همان رویاهای دور، شبی را بارها ساختهام: حیاط وسیع یک کاخ خاموش، سنگفرشهایی خیس از نمنم آرام باران، و من که در برابرش ایستادهام، با دلی که میان ترس و شوق میتپد، آرام سر فرود میآورم، دستش را میگیرم، بیآنکه بداند چقدر جهانم به همین لمس کوتاه بند است، و او را به رقصی دعوت میکنم که پایانش نه در موسیقی، که در تپشهای بیقرار قلب من گم میشود. و چه غریب است این عشق؛ عشقی که هرگز آغاز نشد اما انگار سالهاست در من زندگی میکند، عشقی که او از آن بیخبر است و من در سکوت، هر شب آن را زندگی میکنم.
