اِنـعـکـاس
الذهاب إلى القناة على Telegram
https://t.me/+uF4MwVoe2DllYjQ0 گپ چنل خوشحال میشیم بیاین🧌
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
338
المشتركون
-324 ساعات
-177 أيام
-2930 أيام
أرشيف المشاركات
338
و من نمیدانم...
شاید اگر آن روز، پادشاه بهجای تاجش دستهای او را گرفته بود؛ اگر بهجای سوگند به سرزمین، وعدهٔ بازگشت به خانه را میداد؛ اگر جنگ پیش از آنکه عشقشان را به آزمون بگذارد، راه دیگری پیش پایشان میگذاشت، امروز قصهٔ متفاوتی برای گفتن داشتم.
قصهٔ پادشاهی که تمام دنیا را فتح کرد، اما در بازگشت، حتی نام خویش را نمیدانست؛ و زنی که سالها در پی او رفت تا سرانجام دریابد وظیفهاش نجاتدادنِ گذشته نیست. او نمیتوانست سالهای ازدسترفته را بازگرداند، خاطرات را به زور به ذهن مرد بازگرداند یا از او بخواهد همان کسی باشد که زمانی دوستش داشت.
تنها میتوانست انتخاب کند: آیا میخواهد با مردی که اکنون پیش رویش ایستاده، آیندهای بسازد؟
آرتور؟
شاید دیگر پادشاهی وجود نداشت. شاید آن عنوان، همچون بسیاری از خاطراتش، در تاریکیِ ذهن او مدفون شده بود. آنچه باقی مانده بود، مردی بود کنار پنجرهٔ کلیسایی متروک؛ مردی که شاید برای نخستین بار، چیزی را نه برای بهدستآوردنش، نه برای مالکشدنش و نه برای اثبات قدرت خویش، بلکه تنها به خاطر ارزشِ بودنش دوست میداشت.
و الینور دیگر بهارِ هیچ پادشاهی نبود.
او زنی بود که از انتظار عبور کرده، از گذشته چیزی آموخته و حقِ انتخابِ آیندهاش را پس گرفته بود.
شاید این پایانِ خوشِ قصه نبود؛ شاید حتی پایان هم نبود.
اما برای نخستین بار، هیچکدام مجبور نبودند به خاطر آنچه روزگاری بودهاند، تا ابد همان آدم باقی بمانند.
و شاید، در جهانی که همهچیز میتواند از آدمی گرفته شود، همین آزادی کوچک از هر تاجی ارزشمندتر باشد.
338
مرد گوش میداد. گاه لبخندی میزد، گاه چشمهایش را میبست و گاه از او میخواست داستان را از ابتدا تعریف کند. اما هر بار که قصه به پایان میرسید، میان آن دو سکوتی مینشست که هیچکدام جرئت شکستن آن را نداشتند.
تا شبی که برف، پنجرهٔ کلیسا را سفید کرده بود و شعلهٔ شمع میانشان میلرزید.
مرد پرسید:
«اگر آن سرباز روزی بازگردد، اما دیگر پادشاه نباشد؛ اگر نامش را فراموش کرده باشد و حتی زنی را که دوست داشته نشناسد، آیا آن زن باز هم میتواند دوستش داشته باشد؟»
الینور به شعله خیره ماند.
«نمیدانم.»
مرد سر به زیر انداخت.
«گمان میکردم شما جواب را بدانید.»
الینور دستش را روی دست او گذاشت.
«من مردی را دوست داشتم که میشناختم. اما نمیدانم اگر امروز او را ببینم، باز هم همان عشق را احساس خواهم کرد یا نه.»
مرد نگاهش کرد و او ادامه داد:
«گذشته میتواند دلیلِ آغاز یک عشق باشد، اما برای ادامهدادنش کافی نیست. اگر قرار باشد دوباره به او دل ببندم، باید بتوانم مردی را که امروز روبهرویم نشسته بشناسم؛ نه فقط شبحِ کسی را که روزگاری بوده است. او هم باید فرصت داشته باشد مرا بشناسد، نه آنکه تنها به خاطر خاطراتی که از دست داده، به من تعلق داشته باشد.»
مرد پاسخی نداد. تنها دست او را فشرد؛ حرکتی کوچک که شاید از شناختنِ چیزی در گذشته نمیآمد، بلکه از میلِ ماندن در همان لحظه سرچشمه میگرفت.
و الینور، برای نخستین بار پس از چهل روز جستوجو، دیگر از خودش نپرسید چه زمانی آرتور همهچیز را به یاد خواهد آورد.
او تصمیم گرفت بماند؛ نه برای آنکه خاطراتش را به مرد بازگرداند، بلکه برای آنکه ببیند آیا میتوانند بیآن خاطرات نیز یکدیگر را انتخاب کنند.
بهار از راه رسید. برفها عقب نشستند و درختان اطراف کلیسا، پس از ماهها سکوت، شکوفه دادند.
یک صبح، الینور وارد کلیسا شد و مرد را کنار پنجره یافت. روبان آبیرنگی در دست داشت؛ همان که از روز بازگشت سربازان به دهکده، نزد او مانده بود.
مرد گفت:
«دیشب خوابی دیدم.»
«چه خوابی؟»
«در باغی بودم. دختری کنار حوض ایستاده بود و میخندید. به او قول داده بودم قصری بسازم که هیچ دیواری نداشته باشد.»
الینور کوشید لبخند بزند، اما لبهایش لرزیدند.
مرد به روبان نگریست.
«وقتی بیدار شدم، نتوانستم چهرهاش را به یاد بیاورم. حتی نمیدانستم آن قول را به چه کسی دادهام. بااینحال، برای نخستین بار از فراموشکردن نترسیدم.»
«چرا؟»
مرد مدتی خاموش ماند.
«چون شاید برای دوستداشتنِ چیزی که او دوست داشت، لازم نباشد دوباره به همان مرد تبدیل شوم.»
سپس به سوی الینور برگشت.
«نمیدانم نامم آرتور است یا نه. نمیدانم روزگاری بر سرزمینی فرمان راندهام یا فقط سربازی بودهام که رؤیاهای بزرگی در سر داشته است. حتی نمیدانم آن دختر هنوز زنده است یا نه.»
چند قدم به او نزدیک شد.
«اما هر بار که شما وارد این اتاق میشوید، احساس میکنم به جایی بازگشتهام که هرگز به یاد نمیآورم ترکش کرده باشم.»
الینور گریست؛ نه از اندوهِ پادشاهی که از میان رفته بود، بلکه از مواجهه با حقیقتی که سالها از آن گریخته بود: مردی که دوستش داشت، شاید هرگز به شکل گذشتهاش بازنمیگشت. بااینهمه، هنوز میتوانست انسانی باشد که ارزشِ شناختن دارد.
مرد دستش را به سوی او دراز کرد.
«بانو، نامتان چیست؟»
الینور دستش را گرفت.
«الینور.»
مرد نامش را آهسته تکرار کرد؛ با احتیاط، چنانکه گویی نمیخواست واژهای به این زیبایی را دوباره از دست بدهد.
«الینور...»
سپس، بیآنکه بداند چرا، گفت:
«نترس. این بار راه خانه را پیدا میکنم.»
کتابم را بستم.
مدتی به صفحهٔ آخر خیره ماندم. قصه با بازگشت یک پادشاه به پایان رسیده بود؛ پادشاهی که تاج و نامش را از دست داده بود، و زنی که پس از سالها انتظار، دیگر نمیخواست به همان دختری تبدیل شود که زمانی چشمبهراه او مانده بود.
اما آیا این بازگشت، واقعاً پیروزی بود؟
شاید آرتور برای فهمیدن ارزشِ چیزهایی که داشت، ناچار شده بود همهٔ نشانههای قدرتش را از دست بدهد. شاید الینور نیز باید میآموخت که دوستداشتنِ کسی، هرقدر عمیق، مجوزِ متوقفکردنِ زندگی خویش نیست. آنها یکدیگر را یافته بودند، اما نه در جهانی که ترک کرده بودند؛ در جهانی تازه که هیچکدام از آن شناختی نداشتند.
بااینهمه، پرسشی بیپاسخ باقی میماند: آیا مردی که الینور در کلیسا یافته بود، واقعاً آرتور بود؟ یا انسانی دیگر که تنها صدایش، چشمهایش و زخمش به مردی ازدسترفته شباهت داشت؟
شاید پاسخ این پرسش هرگز اهمیتی نداشته باشد. شاید آنچه میانشان شکل میگرفت، دیگر به گذشته وابسته نبود؛ به دو انسانی تعلق داشت که میتوانستند، با وجود تمام آنچه از یاد رفته بود، بار دیگر یکدیگر را بشناسند.
338
نمیدانم...
شاید سرنوشت، برخلاف آنچه در قصهها روایت میکنند، همیشه برای جداییِ آدمها نقشه نمیکشد. شاید گاهی آنها را تا دورترین مرزهای جهان میکشاند، تاج از سرشان برمیدارد، نامشان را از حافظهشان میزداید و درست در لحظهای که گمان میکنند دیگر چیزی برای ازدستدادن نمانده است، بار دیگر روبهروی هم مینشاند.
نه برای جبران آنچه گذشته است؛ بلکه برای آنکه معلوم شود پس از ویرانیِ تمام آنچه روزی میانشان بوده، هنوز چیزی برای آغازکردن باقی مانده است یا نه.
الینور چهل روز در جستوجوی آرتور بود.
چهل روز در جادههایی که برف، رد پای مسافران را میپوشاند و جنگ، از روستاهایشان جز خاکستر و دیوارهای فروریخته باقی نگذاشته بود. از هر سربازی که میدید سراغ پادشاه را میگرفت؛ اما هیچکس پاسخی نداشت که بتواند او را یک قدم به مقصد نزدیکتر کند.
تا اینکه پیرمردی در دهکدهای دورافتاده، از کلیسایی متروک سخن گفت؛ از مردی زخمی که در آن پناه گرفته بود و نه نام خویش را میدانست، نه از گذشتهاش چیزی به خاطر میآورد. تنها داراییاش تاجی بود که گویی به زندگیِ مرد دیگری تعلق داشت.
الینور پرسشی نکرد. راه افتاد.
مرد کنار پنجرهٔ شکستهٔ کلیسا نشسته بود. لباس سادهای به تن داشت، موهایش از روزگار آشفته شده بود و زخمی عمیق در کنار شقیقهاش دیده میشد. تکهچوبی در دست گرفته بود و با چاقویی کوچک، بیآنکه مقصدی داشته باشد، از آن تراشههای باریک جدا میکرد.
الینور پشت در ایستاد.
چهل روز برای رسیدن به این لحظه جنگیده بود؛ اما اکنون که تنها چند قدم با او فاصله داشت، حتی توان بر زبان آوردن نامش را نیز در خود نمییافت. چه میتوانست بگوید؟ چگونه میشد به مردی که گذشتهاش را از دست داده بود، ثابت کرد که زمانی تمام جهانِ کسی بوده است؟
مرد سر بلند کرد.
«با من کاری دارید؟»
صدایش همان بود؛ همان صدایی که روزگاری در باغ قصر، از خانهای سخن گفته بود که هیچ دیواری نداشت. بااینحال، در نگاهش هیچ نشانی از آن روزها نبود؛ گویی تمام سالهایی که میانشان گذشته بود، تنها در حافظهٔ الینور وجود داشتند.
او قدمی پیش گذاشت.
«نامتان را به یاد میآورید؟»
مرد لبخند محوی زد.
«نه. مردم دهکده میگویند سرباز بودهام. گاهی هم با دیدن این...» نگاهش به کیسهٔ پارچهای کنار پایش افتاد، «...فکر میکنم شاید روزگاری پادشاه بوده باشم. اما اگر چنین بوده، چرا هیچکس مرا نمیشناسد؟»
الینور نگاهش را پایین انداخت تا اشکهایش را پنهان کند.
میخواست بگوید: من تو را میشناسم.
میخواست بگوید: تمام این سالها، خاطرهٔ تو را در برابر فراموشیِ جهان حفظ کردهام.
میخواست بگوید: تو آرتور هستی؛ مردی که روزی وعده داد خانهای برایم بسازد که هیچ دیواری نتواند راه رسیدن به جهان را ببندد.
اما نامها، وقتی از سوی صاحبشان فراموش میشوند، در دهان دیگران غریب و بیپناه به نظر میرسند. پس سکوت کرد و پرسید:
«اگر کسی را دوست داشته باشید و روزی او را از یاد ببرید، آیا آن عشق هم با او از بین میرود؟»
مرد لحظهای به بیرون خیره ماند.
«نمیدانم. اما بعید میدانم فراموشکردنِ کسی که دوستش داشتهای، همیشه به معنای نخواستنِ او باشد.»
الینور لبخندی تلخ زد.
«گاهی آدمی چیزی را از دست میدهد، بیآنکه حتی بداند چه بوده است.»
مرد دوباره به او نگریست؛ این بار طولانیتر، با کنجکاویِ کسی که در چهرهای ناآشنا، سایهای از یک رؤیای قدیمی میبیند.
«شما شبیه کسی هستید که زمانی میشناختم.»
«چه کسی؟»
انگشتانش را بر پیشانی فشرد، گویی میخواست دری را در ذهنش بگشاید.
«نمیدانم. زنی بود با لباسی آبی. هر بار که سعی میکنم چهرهاش را به یاد بیاورم، بوی گلهای سفید به مشامم میرسد. بعد همهچیز محو میشود.»
اشکی از گونهٔ الینور فرو افتاد.
برای لحظهای اندیشید که شاید حافظه، برخلاف آنچه گمان میکردیم، همهچیز را یکجا با خود نمیبرد. شاید نامها و چهرهها در تاریکی گم میشدند، اما چیزی از حضور آدمها در جایی دور از دسترسِ فراموشی باقی میماند؛ نه به شکل خاطره، بلکه همچون احساسی بینام که نمیداند از کجا آمده است.
مرد با نگرانی پرسید:
«چرا گریه میکنید؟»
الینور اشکهایش را پاک کرد.
«چون کسی را پیدا کردهام که خیال میکردم برای همیشه از دستش دادهام.»
روزها گذشتند و الینور در دهکده ماند.
دیگر نه شاهزاده بود و نه زنی که آیندهاش را در انتظار بازگشت یک پادشاه متوقف کرده باشد. برای مرد نان میخرید، از چشمه آب میآورد و عصرها در کلیسا کنارش مینشست. گاهی از باغ قصر میگفت؛ از گلهای سفیدی که در بهار شکوفا میشدند، از سربازی که رؤیای ساختن خانهای بیدیوار داشت و از روبان آبیرنگی که روز رفتنش به جنگ به دستش بسته بود.
338
من هرگز زندگی به پاکیزگی و آرامشِ تو نداشتهام؛ پس چگونه میتوانم انتظار داشته باشم که احساساتم نیز، همچون احساسات تو، از گزندِ روزگار در امان مانده باشند؟ تو شاید هنوز در جهانی نفس میکشی که میتوان در آن به فردا دل بست، به آدمها اعتماد کرد و از ویرانیِ امروز، بنای امیدی برای فردا ساخت؛ اما من از جهانی میآیم که در آن، گاهی پیش از آنکه معنای زندگی را بفهمی، ناچار میشوی بهای زندهماندن را بپردازی.
من از مسیری عبور کردهام که هر قدمش چیزی از من کاسته است؛ از میان روزهایی گذشتهام که بهجای آنکه مرا به زندگی نزدیکتر کنند، بخشی از باورم به آن را در من خاموش کردهاند. چیزهایی دیدهام که کاش هرگز نمیدیدم، حقیقتهایی فهمیدهام که کاش هیچگاه از پرده بیرون نمیافتادند و با فقدانهایی کنار آمدهام که هیچکس نمیتواند عمقشان را از بیرونِ زندگیام حدس بزند.
پس به من بگو، چگونه میتوانم تمام این تفاوتها را نادیده بگیرم و با آسودگیِ خاطر، چشم به فردا بدوزم؟ چگونه میتوانم از گذشتهای که هنوز در رگهایم جریان دارد بخواهم خاموش شود، فقط به این امید که شاید آینده، روزی با من مهربانتر باشد؟
تو از فردا حرف میزنی؛ از روزهایی که هنوز نیامدهاند و میتوانند حاملِ اتفاقاتی باشند که زندگی را دوباره خواستنی کنند. اما من حتی نمیدانم چگونه باید به آیندهای اعتماد کنم که هر بار به آن پناه بردهام، سایهای از گذشته را پیشاپیش در آن یافتهام. برای تو، فردا شاید دری باشد که به سوی امکانهای تازه گشوده میشود؛ برای من، گاهی تنها نام دیگری است برای تکرارِ آنچه روزی خیال میکردم پشت سر گذاشتهام.
گمان مکن که من از سرِ ناتوانی، امید را کنار گذاشتهام؛ نه، مسئله این نیست که نمیخواهم به زندگی ایمان بیاورم. مسئله این است که ایمانِ ازدسترفته، با خواستن بازنمیگردد؛ همانگونه که قلبِ شکسته، تنها با شنیدنِ وعدهٔ خوشبختی، از نو به تپیدن برای رؤیاهایش رضایت نمیدهد.
من نیز روزگاری به چیزهایی باور داشتم؛ به آدمها، به ماندنها، به وعدههایی که در روشناییِ لحظهای صادقانه به نظر میرسیدند. اما زندگی به من آموخت که هر آنچه دوستش داری، لزوماً ماندنی نیست؛ هر آنچه به آن اعتماد میکنی، لزوماً پناهت نمیشود و هر آنچه برایش میجنگی، سرانجام سهمی از آرامش را به تو بازنمیگرداند.
بااینهمه، آیا حق ندارم روزی دوباره امیدوار باشم؟ آیا محکومم تا پایان عمر، به جرمِ آنچه از سر گذراندهام، از امکانِ خوشبختی محروم بمانم؟ شاید نه. شاید هنوز در دوردستِ روزگار، صبحی باشد که بتوانم بیهراس از تکرارِ تاریکی، چشمهایم را به رویش باز کنم. اما تا رسیدن به آن صبح، نمیتوانم از خودم بخواهم که آنچه را دیدهام انکار کنم، آنچه را از دست دادهام به فراموشی بسپارم و وانمود کنم که رنج، هیچ اثری بر آدمی باقی نمیگذارد.
پس از من نخواه که جهان را با چشمهای تو ببینم؛ من از جایی به آن نگاه میکنم که تو هرگز در آن نایستادهای. و اگر روزی توانستم دوباره به فردا ایمان بیاورم، نه از آن رو خواهد بود که گذشته را از یاد بردهام، بلکه از آن رو که سرانجام آموختهام چگونه با ویرانههایش زندگی کنم.
من هنوز همان انسانی نیستم که بتواند بیتردید از آینده سخن بگوید؛ هنوز میان آنچه روزگار از من گرفت و آنچه ناچارم از نو بسازم، سرگردانم.
**پس بگذار پیش از آنکه از من انتظارِ امید داشته باشی، اندکی برای فهمیدنِ این سکوت صبر کنی؛ چراکه بعضی آدمها از فردا نمیترسند، از این میترسند که مبادا فردا نیز چیزی جز تکرارِ دیروز نباشد.
338
الینور سرش را تکان داد.
«نه، آرتور. دیگر قول نده. فقط برگرد.»
سپیدهدم، سپاه پادشاه از دروازههای شهر بیرون رفت.
الینور روی برج ایستاده بود و روبان آبی را در دست داشت.
آرتور پیش از آنکه به میدان نبرد برود، به سوی برج نگاه کرد. فاصله زیاد بود، اما الینور مطمئن بود که او را دیده است.
پادشاه دستش را بالا برد.
و سپس به سوی جنگ تاخت.
سه روز گذشت.
روز اول، خبر پیروزی سپاه رسید.
روز دوم، خبر عقبنشینی دشمن.
و روز سوم...
هیچ خبری نرسید.
دروازههای شهر بسته ماندند. ناقوسها خاموش شدند و سربازانی که بازمیگشتند، دیگر فریاد پیروزی سر نمیدادند.
عصر روز سوم، اسبی سیاه وارد شهر شد.
سوارش زخمی بود و پرچم سلطنتی را به دست داشت؛ پرچمی که نیمی از آن سوخته بود.
الینور از برج پایین دوید.
سرباز پیش از آنکه به او برسد، زانو زد.
در دستش چیزی بود که الینور خوب میشناخت.
تاج آرتور.
و روی آن، روبان آبیرنگی که سالها پیش به دستش بسته بود.
الینور پرسید:
«پادشاه کجاست؟»
سرباز سرش را پایین انداخت.
«بانو...»
«از تو نپرسیدم چه بر سر تاج آمده. پرسیدم پادشاه کجاست.»
سرباز نتوانست جواب بدهد.
و الینور، در آن لحظه، فهمید گاهی سکوت از هر خبر بدی بیرحمتر است.
اما درست هنگامی که دستش به تاج رسید، سرباز جملهای گفت که خون در رگهایش منجمد شد:
«پادشاه زنده است، بانو. اما پیش از آنکه او را پیدا کنیم، دشمن به او رسید.»
سپس نامهای از جیبش بیرون آورد.
مُهرش شکسته بود.
و روی آن، با دستخطی که الینور پس از چهار زمستان هنوز میشناخت، نوشته شده بود:
«برای الینور؛ اگر روزی این نامه به دستت رسید، بدان که من این بار، راه خانه را گم نکردهام.»
الینور نامه را به سینهاش فشرد.
برای نخستین بار پس از سالها، جرئت کرد امیدوار باشد.
اما هنوز نمیدانست مردی که آن نامه را نوشته، دیگر پادشاه نیست...
و شاید دیگر حتی نام خودش را هم به یاد نمیآورد.
ادامه دارد...
338
میگویند آدمها درست در لحظهای که خیال میکنند دیگر چیزی برای ازدستدادن ندارند، تازه میفهمند چه چیزهایی را هنوز دوست دارند.
آرتور آن شب فهمید.
وقتی پیام دشمن را خواند، وقتی نام الینور را میان تهدیدهای مردی دید که میخواست سرزمینش را تصرف کند، وقتی برای نخستین بار پس از سالها از مرگ نترسید، بلکه از زندهماندن بدون او ترسید.
فرماندهان در تالار جنگ جمع شده بودند. نقشهها روی میز گسترده بودند و مشعلها، سایهٔ مردانی را روی دیوارها میانداختند که آماده بودند برای پادشاهشان بمیرند.
یکی از آنها گفت:
«اعلیحضرت، باید بانو الینور را به قلعهٔ جنوبی بفرستیم. اگر دشمن او را به دست بیاورد، از او برای شکستن شما استفاده خواهد کرد.»
آرتور مدتی به نقشه خیره ماند.
سپس گفت:
«نه.»
فرمانده با تعجب سر بلند کرد.
«قربان؟»
«این بار هیچکس بهجای او تصمیم نمیگیرد.»
و پیش از آنکه کسی فرصت اعتراض پیدا کند، از تالار بیرون رفت.
الینور در باغ زمستانی بود.
درختان بیبرگ بودند و برف روی سنگفرشها نشسته بود. او کنار حوض خشکی ایستاده بود که زمانی آرتور در آن برایش گلهای سفید میانداخت.
صدای قدمهای پادشاه را شنید، اما برنگشت.
آرتور گفت:
«سپاه دشمن تا سه روز دیگر به پایتخت میرسد.»
الینور پاسخ داد:
«میدانم.»
«میتوانم تو را به جنوب بفرستم. آنجا در امانی.»
الینور برگشت.
«و بعد؟»
آرتور سکوت کرد.
«بعد دوباره تصمیم میگیری که چه چیزی برای من بهتر است؟ دوباره مرا از زندگیات بیرون میگذاری تا خیال خودت راحت باشد که قربانیات بیهوده نبوده؟»
«من فقط نمیخواهم آسیبی به تو برسد.»
«میدانم، آرتور. مشکل همین است.»
چشمهایش خیس شده بودند، اما صدایش نمیلرزید.
«تو همیشه میخواستی مرا نجات بدهی؛ از جنگ، از سیاست، از حقیقت. اما هیچوقت نپرسیدی من از تو چه میخواهم.»
آرتور آرام پرسید:
«حالا چه میخواهی؟»
الینور به آسمان خاکستری نگاه کرد.
«میخواهم اگر فردا مُردی، بدانم دستکم یک بار در زندگیات با من مثل کسی رفتار کردی که حق انتخاب دارد.»
پادشاه به او نزدیک شد.
«پس بمان.»
الینور برای لحظهای چشمهایش را بست.
«برای تو؟»
«نه. برای خودت.»
این نخستین بار بود که آرتور از او نمیخواست منتظر بماند، دوستش داشته باشد یا به خاطرش از چیزی بگذرد.
فقط میخواست انتخاب با خودش باشد.
الینور دستش را جلو آورد.
«پس امشب، پیش از آنکه دوباره پادشاه شوی، با من برقص.»
آن شب، در قصر سلطنتی جشنی برگزار شد.
نه برای پیروزی، نه برای ازدواج و نه برای استقبال از سفیران؛ بلکه به فرمان آرتور، برای آخرین شب پیش از جنگ.
موسیقی در تالار پیچیده بود. شمعدانها میسوختند و بیرون، برف بیوقفه میبارید.
الینور لباسی به رنگ آبی پوشیده بود.
همان رنگ قدیمی.
وقتی وارد تالار شد، زمزمه میان مهمانان افتاد. ملکه ایزابل از انتهای سالن او را دید و بیآنکه چیزی بگوید، سرش را اندکی خم کرد.
آرتور دستش را دراز کرد.
«اجازه میدهی؟»
الینور دستش را در دست او گذاشت.
برای چند لحظه، دیگر پادشاهی وجود نداشت.
نه دشمنی، نه پیمانی، نه تاجی و نه چهار زمستانی که میانشان گذشته بود.
فقط دو انسان بودند که زمانی همدیگر را دوست داشتند و حالا میدانستند شاید فرصت زیادی برای دوستداشتن دوباره نداشته باشند.
آرتور آرام گفت:
«یادت هست آن روز در باغ گفتم برایت قصری بدون دیوار میسازم؟»
الینور لبخند کمرنگی زد.
«یادم هست.»
«من تمام عمرم را صرف ساختن دیوار کردم. دور سرزمینم، دور قصرم، دور قلبم... فکر میکردم اگر آنقدر قوی باشم، هیچچیز را از دست نمیدهم.»
«و حالا؟»
آرتور نگاهش کرد.
«حالا میدانم بعضی چیزها پشت دیوارها نمیمانند. فقط از تو دور میشوند.»
الینور چیزی نگفت.
موسیقی آرامتر شد.
آرتور پیشانیاش را به پیشانی او تکیه داد و زمزمه کرد:
«اگر فردا برنگشتم، میخواهم بدانی که من هرگز آن دختر را فراموش نکردم.»
الینور با اندوه گفت:
«من دیگر آن دختر نیستم، آرتور.»
«میدانم.»
«پس چرا هنوز از او حرف میزنی؟»
پادشاه نفس عمیقی کشید.
«چون نمیدانم چطور به زنی که امروز روبهرویم ایستاده بگویم دوستش دارم، وقتی تمام عمرم را صرف دوستداشتن خاطرهٔ دختری کردهام که دیگر وجود ندارد.»
این بار الینور گریست.
نه به خاطر آنچه ازدسترفته بود؛ بلکه به خاطر آنچه شاید میتوانست وجود داشته باشد، اگر آرتور زودتر این حقیقت را میفهمید.
دستش را روی گونهٔ او گذاشت.
«پس اگر فردا برگشتی، دیگر مرا به خاطر خاطراتت دوست نداشته باش. مرا بشناس. از نو.»
آرتور چشمهایش را بست.
«قول میدهم.»
338
خیلی وقته این سقف شده تنها منظرهٔ زندگیم؛ و تنها کاری که از دستم برمیاد، فکر کردن به آیندهایه که گذشتهم هنوز توش حضور داره.
هیچوقت نمیخواستم آدم بدی باشم، ولی خب، یه جایی از زندگی، حسهای درون آدم هم میمیرن؛ اونوقت ممکنه دیگه نه چیزی خوشحالش کنه، نه چیزی براش اهمیت داشته باشه. ممکنه به جایی برسه که حتی خودش هم دیگه خودش رو نشناسه...
من هر چیزی رو که یه نفر برای ادامه دادن لازم داشت، تجربه کردم. شاید تو خیلی بیشتر از تمام خواستههای من از زندگی بودی؛ اونقدر که با داشتنت، بقیهٔ نیازهام از یادم میرفتن. انگار بودن تو کافی بود تا برای نخواستنِ خیلی چیزهای دیگه، دلیلی داشته باشم.
شاید فردایی باشه، شاید هم نه.
شاید یه روز از این سقف چشم بردارم و دوباره چیزی جز خاطرههای گذشته رو ببینم؛ شاید هم آینده، همیشه جایی باشه که گذشتهم زودتر از خودم بهش رسیده.
نمیدونم...
فقط میدونم هنوز یه جایی بین چیزی که بودم و چیزی که قراره بشم، گیر افتادم؛ جایی که نه میتونم گذشته رو عوض کنم، نه با اطمینان به آینده نگاه کنم.
338
مسیر دنیا همیشه برخلاف خواستههای ما پیش میرود؛
اما تو نگران نباش،
من خودم مسیر را کج میکنم،
حتی اگر تمام دنیا در جهت مخالف تو حرکت کند،
من راهی پیدا میکنم که دوباره ..
338
نگاهش را از او گرفت.
«من فقط میخواستم وقتی برگشتی، با من صادق باشی. حتی اگر حقیقت، قلبم را میشکست.»
آرتور با صدایی لرزان پرسید:
«حالا چه میخواهی؟»
الینور به پنجره نگاه کرد.
«نمیدانم.»
و این، صادقانهترین پاسخی بود که در تمام عمرش به او داده بود.
آن شب، آرتور برای نخستین بار تاجش را در صندوقچه گذاشت.
نه به این دلیل که دیگر پادشاهی نمیخواست؛ بلکه چون تازه فهمیده بود تاج، هرگز نمیتواند بهای تصمیمهایش را از دوش او بردارد.
اما درست هنگامی که الینور از قصر خارج میشد، صدای زنگ خطر از برج شمالی برخاست.
سپاه دشمن از مرز گذشته بود.
و فرماندهای که پیشاپیش ارتش حرکت میکرد، کسی نبود جز برادر ایزابل؛ مردی که سالها پیش، آرتور را مجبور به ازدواج با خواهرش کرده بود.
این بار، جنگ برای تصرف سرزمین نبود.
او پیامی برای پادشاه فرستاده بود:
«تاجت را نگه دار، آرتور. من چیزی را میخواهم که هیچ تاجی نمیتواند به تو بدهد.
الینور را.»
الینور نامه را خواند.
آرتور شمشیرش را برداشت.
و برای نخستین بار پس از سالها، هر دو فهمیدند که گذشته هنوز تمام نشده است.
اما این بار، آرتور نمیتوانست بهجای الینور تصمیم بگیرد.
و الینور دیگر دختری نبود که فقط کنار پنجره منتظر بماند.
ادامه دارد...
338
میگویند هیچچیز به اندازهٔ حقیقت، دیر رسیدن را بلد نیست.
گاهی آنقدر صبر میکند تا دیگر چیزی برای نجاتدادن باقی نمانده باشد؛ بعد آرام در میزند، وارد میشود و کنار تمام چیزهایی مینشیند که میتوانست نجاتشان دهد.
حقیقتِ آرتور هم در چهارمین زمستان برگشت.
نه با سپاه، نه با طبل و شیپور، بلکه با نامهای زردشده که سالها در صندوقچهٔ یکی از سربازان مرده پنهان مانده بود.
نامه خطاب به الینور بود.
و آخرین جملهاش این بود:
«اگر روزی شنیدی که آرتور مرا فراموش کرده، باور نکن. او فقط دیگر اجازه ندارد خودش باشد.»
ایزابل نامه را در دست داشت.
آن را از میان اسناد قدیمی سپاه پیدا کرده بود؛ همراه با روبانی آبی که گرهاش هنوز باز نشده بود.
وقتی الینور وارد تالار شد، ملکه کنار پنجره ایستاده بود و به باغی نگاه میکرد که زیر برف مدفون شده بود.
الینور پرسید:
«چرا مرا خواستهاید، اعلیحضرت؟»
ایزابل لبخند تلخی زد.
«چون فکر میکنم هر دوی ما، قربانی داستانی شدهایم که آرتور برای خودش تعریف کرده است.»
نامه را روی میز گذاشت.
«این را بخوان.»
الینور دستش را جلو نبرد.
«دیگر نامههای او چیزی را تغییر نمیدهند.»
ایزابل پاسخ داد:
«این یکی را او ننوشته.»
سکوت.
الینور نامه را برداشت و مُهر شکستهاش را باز کرد.
دستخط متعلق به لردی بود که در نخستین سال جنگ، فرماندهٔ سپاه شمالی بود؛ مردی که گفته میشد در محاصرهٔ قلعهٔ وِرِن کشته شده است.
در نامه نوشته بود:
«بانوی من،
من این نامه را در حالی مینویسم که پادشاه آیندهٔ شما، آرتور، در اتاق مجاور خوابیده است.
او سه روز است تب دارد و هر بار که به هوش میآید، نام شما را صدا میزند.
فرماندهان تصمیم گرفتهاند برای حفظ اتحاد پادشاهی، او را به ازدواج با شاهزادهٔ سرزمین جنوبی وادار کنند. این ازدواج، بهای ارتشی است که برای پیروزی به آن نیاز داریم.
آرتور مخالفت کرده است.
اما مخالفت یک سرباز، وقتی سرنوشت هزاران نفر به تصمیمش وابسته است، همیشه کافی نیست.
او از من خواست این روبان را برای شما بفرستم و بگویم که اگر روزی به خانه بازگشت و نتوانست شما را در آغوش بگیرد، دلیلش این نیست که دوستتان نداشته است.
دلیلش این است که گاهی یک مرد، برای نجات سرزمینش، مجبور میشود همان چیزی را قربانی کند که سرزمینش را برایش ارزشمند کرده بود.»
الینور نتوانست ادامه دهد.
نامه از میان انگشتانش لغزید.
تمام این سالها، تصور کرده بود آرتور او را فراموش کرده است. شاید او را با تاجش عوض کرده، شاید عشقشان در برابر قدرت رنگ باخته بود.
اما حالا حقیقت پیچیدهتر بود.
آرتور برای پادشاهشدن فقط او را ترک نکرده بود؛ او در مسیری قدم گذاشته بود که هر انتخابش، چیزی را از او میگرفت.
و بااینحال، حقیقت یک چیز را تغییر نمیداد.
او بازگشته بود، اما بازگشتن همیشه به معنای جبرانکردن نیست.
الینور همان شب به اتاق آرتور رفت.
پادشاه پشت میزش نشسته بود. تاجش کنار شمعدان قرار داشت و روبان آبی قدیمی، درست در کنار دستش بود.
وقتی الینور را دید، از جا بلند شد.
«تو اینجا چه میکنی؟»
الینور نامه را روی میز گذاشت.
«چرا نگفتی؟»
آرتور به نامه نگاه کرد و رنگ از صورتش رفت.
مدتی طولانی سکوت کرد.
سپس گفت:
«چون نمیخواستم از من متنفر شوی.»
الینور خندید؛ خندهای کوتاه و بیجان.
«پس ترجیح دادی فکر کنم هیچوقت دوستم نداشتی؟»
آرتور چشمهایش را بست.
«من هر شب با این فکر خوابیدم که روزی به تو توضیح خواهم داد.»
«و در تمام این سالها، حتی یک بار به ذهنت نرسید که شاید من هم حق داشته باشم بدانم چرا باید منتظرت بمانم؟»
پادشاه پاسخی نداشت.
الینور قدمی نزدیکتر شد.
«تو تصمیم گرفتی. برای سرزمینت، برای مردم، برای تاجت. شاید هم چارهٔ دیگری نداشتی. اما چرا حتی پس از بازگشت، نگذاشتی خودم انتخاب کنم؟ چرا بهجای حقیقت، یک خداحافظیِ بیصدا به من دادی؟»
آرتور آرام گفت:
«میترسیدم اگر حقیقت را بدانی، هنوز دوستم داشته باشی.»
الینور به او خیره ماند.
«و مگر این بدترین اتفاقی بود که میتوانست برایت بیفتد؟»
آرتور سرش را پایین انداخت.
«نه. بدترین اتفاق این بود که تو هنوز دوستم داشته باشی و من دیگر نتوانم همان مردی باشم که دوستش داشتی.»
برای لحظهای، الینور دوباره آن سرباز جوان را دید؛ پسری که در باغ قصر از ساختن قصری بدون دیوار حرف میزد.
اما آن پسر دیگر وجود نداشت.
یا شاید وجود داشت، ولی زیر سالها جنگ، تصمیم و ترس دفن شده بود.
الینور روبان را از روی میز برداشت و آن را در دست آرتور گذاشت.
«من هیچوقت از تو نخواستم همان مرد بمانی، آرتور. آدمها تغییر میکنند. من هم تغییر کردم.»
