ru
Feedback
Z

Z

Открыть в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
1 339
Подписчики
-1624 часа
-1477 дней
+1630 день
Архив постов
Z
1 335
دیده‌ام اورا، به سینه دیگرش شوق سفر نیست نگاهش روبه فردا مانده، اما بال و پر نیست تمام عمر فردا را برای خویش می‌جست ولی اکنون به جز دیروز، چیزی در نظر نیست شبِ آخر کنار پنجره، چشمش پُر از حسرت چنان با او زمانه کرد، گویی راهبر نیست به او گفتم هنوز از پشت این شب صبح می‌آید نگاهم کرد و خندید و بگفت اینجا سحر نیست من آن روز این حقیقت را به آرامی فرو خواندم که خوش آن لحظه کز فردا دگر بیم و خطر نیست تقویمش بر سر میز، هر روزش ورق خورده ولی از برگ آخر، تا ابد دیگر خبر نیست

Z
1 335
دیده‌ام اورا، به سینه دیگرش شوق سفر نیست نگاهش روبه فردا مانده، اما بال و پر نیست تمام عمر فردا را برای خویش می‌جست ولی اکنون به جز دیروز، چیزی در نظر نیست شبِ آخر کنار پنجره، چشمش پُر از حسرت چنان با او زمانه کرد، گویی راهبر نیست به او گفتم هنوز از پشت این شب صبح می‌آید نگاهم کرد و خندید و بگفت اینجا سحر نیست من آن روز این حقیقت را به آرامی فرو خواندم که خوش آن لحظه کز فردا دگر بیم و خطر نیست تقویمش بر سر میز، هر روزش ورق خورده ولی از برگ آخر، تا ابد دیگر خبر نیست

Z
1 335
از باتلاقی بنویس که هر لحظه بیشتر تو رو به اعماق خودش میبره و تو سرگردانی

Z
1 335
آخرشب همه‌ رو می‌ذارم

Z
1 335
برگشت از شکستی طولانی مدت در زندگی

Z
1 335
درود راجبِ دخترِ مو فرفریه چشم قهوه ای که مجبور به ادامه دادن بود

Z
1 335
بریم بنویسیم...

Z
1 335
فکر کنم دفعه بعدی هیچکس شرکت نکنه

Z
1 335
سپهر ابراهیمی

Z
1 335
میشه راجب یه شخصی بنویسید که تو ده های ۴۰ ۵۰ زندگی می‌کرده و میخواد دهه های بعدی که میشه دوره ما رو ببینه و واکنشش از این دهه ها هست باشه؟

Z
1 335
نا امیدی

Z
1 335
بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ اما آدمی همیشه از سوزشِ چشم‌هایش نمی‌ترسد، گاهی از چیزی می‌ترسد که پشت آن سوزش پنهان شده؛ از حقیقتی که اگر یک‌بار درست نگاهش کند، دیگر هیچ راهی برای انکارش باقی نمی‌ماند. گناه همیشه با چهره‌ای هیولاوار وارد زندگی نمی‌شود. گاهی آرام می‌آید، با لبخند، با یک توجیه کوچک، با جمله‌ای ساده مثل «چاره‌ای نداشتم»، «همه همین کار را می‌کنند»، «حقم بود». و عجیب اینجاست که بزرگ‌ترین سقوط‌های انسان، اغلب از همان دروغ‌های کوچکی آغاز می‌شوند که هر شب پیش از خواب، برای آرام کردن وجدانش به خودش می‌گوید. آدمی وقتی از دیدن خودش می‌ترسد، آینه را مقصر می‌کند. وقتی حقیقت را تاب نمی‌آورد، حقیقت را دشمن می‌نامد. و وقتی صدای وجدان بلند می‌شود، به جای خاموش کردن گناه، صدایش را بلندتر می‌کند؛ شاید کسی نشنود، شاید خودش هم نشنود. اما غافل است که غرشِ گناهکار، پیش از آن‌که گوش جهان را کر کند، گوشِ خودش را کر می‌کند. آن‌قدر فریاد می‌زند که دیگر صدای گریه‌ی قربانی را نمی‌شنود؛ آن‌قدر خودش را بی‌گناه معرفی می‌کند که صدای ترک خوردنِ درونش را نمی‌شنود؛ آن‌قدر برای دیگران روایت می‌سازد که کم‌کم خودش هم فراموش می‌کند اولین کسی که به آن دروغ باور کرده، خودِ او بوده است. و شاید تلخ‌ترین حقیقت همین باشد: هیچ‌کس به اندازه‌ی یک گناهکارِ فراری از خودش، از حقیقت نمی‌ترسد. چون حقیقت، برخلاف آدم‌ها، خسته نمی‌شود. فراموش نمی‌کند، گم نمی‌شود. و مهم‌تر از همه، قابل فریب دادن نیست. زمان که بگذرد، تمام صداها خاموش می‌شوند؛ آدم‌ها می‌روند، شاهدها فراموش می‌کنند، خاطره‌ها رنگ می‌بازند و حتی زخم‌ها هم یاد می‌گیرند چگونه ساکت بمانند. اما یک نفر باقی می‌ماند. خودت. و آنجاست که می‌فهمی مجازاتِ واقعیِ گناه، رسوا شدن پیشِ دیگران نبود؛ این بود که تمام عمر از خودت فرار کنی و در آخر، درست همان جایی به خودت برسی که آغاز کرده بودی. بوی گناه چشم‌ها را می‌سوزاند؛ غرشِ گناهکار، گوش‌ها را کر می‌کند؛ اما هیچ فریادی نمی‌تواند حقیقت را برای همیشه خاموش کند. چون حقیقت، برخلاف گناهکار، نیازی به فریاد زدن ندارد. آرام می‌ایستد، نگاه می‌کند، و صبر می‌کند تا روزی که دیگر هیچ دروغی برای گفتن باقی نمانده باشد. .صاد.

Z
1 335
موضوع، بیت، مصرع یا... بفرمایید @World_Zbot

Z
1 335
شعر بنویسیم؟

Z
1 335
هر وعده که دادند به ما باد هوا بود هر نکته که گفتند غلط بود و ریا بود چوپانیِ این گله به گرگان بسپردند این شیوه و این قاعده‌ها رسم کجا بود؟ ایرج‌میرزا

Z
1 335
photo content

Z
1 335
Repost from نگارگر
فولدر1 فولدر هنری🪶
"دوست داشتید فور کنید تا بهتر همدیگرو پیدا کنیم"
فولدر2 https://t.me/withmasy https://t.me/Nightshade_Ink این دوستمون مونده بودن

Z
1 335
شب گذشت و پشتِ آن پرده، کسی بیدار بود در سکوتِ خانه، چیزی دیده و هشیار بود ماه بر دیوار می‌لرزید و کوچه غرقِ خواب در دلِ آن تیرگی، رازی اسیرِ دار بود دو چراغِ خیره، ماندند و به چیزی زل زدند آنچه دیدند، از تمامِ شهر در انکار بود صبح آمد، ردّ خونی شست‌وشو شد از زمین لیک در آیینه، چیزی همچنان بیدار بود پشتِ آن شیشه، دو شاهد تا سحر خاموش ماند در نگاهِ هر دو، تصویری پر از تکرار بود

Z
1 335
در نوای ساز، رقصان هر قلم در دستشان بوی خاکِ آب‌خورده، کرده دل را مستشان هر لغت با هر نفس، بنشسته روی صفحه‌ای جانِ آن در هر نفس، آمیخته با نغمه‌ای هر لغت چون قطره‌ای، تصویرِ دریا را کشید از دلِ هر واژه، دریایی به رویاها رسید کودکی در دفترش، از کوچه‌ای باران نوشت بعد از آن، یک قصه از یک چترِ سرگردان نوشت زنگ آخر خورد و آن تصویر را تنها گذاشت لیک باران، قصه‌اش را در ورق‌ها جا گذاشت

Z
1 335
برای خیلی جا مونده ها.
این پیامو فور کنید، واستون نامه بنویسم. ظرفیت: ۵ چنل.