ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

Z

Z

Открыть в Telegram

آیا کلمات هم به اندازه ما عذاب می‌کشند؟

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
913
Подписчики
-1024 часа
-787 дней
-15430 дней
Архив постов
Z
911
موضوع: پاییز قلمت خیلی خوبه،شعرهایی که مینویسی رو واقعا دوست دارم

Z
911
موضوع: آغوش قلم زیبایی داری و متن هات خیلی قشنگن.

Z
911
Голосовое сообщение00:28

Z
911
درود بر شما اگه امکانش هست از فلسفه بودن بنویسید موضوع دیگری در ذهنم بود که متاسفانه الان حضور ذهن ندارم و اینکه قلمتون ستودنی و زیباست بیشتر بنویسید،قلمتون سبز

Z
911
https://t.me/World_Z088/6781 موضوع : زنان ایران زمین شعرهاتون واقعا زیبا هستن ، براتون آرزوی موفقیت دارم

Z
911
راجع به مرگ بنویس

Z
911
به عنوان آخرین چالش کانال. موضوع، واژه یا بیت بفرمایید شعر و متن بنویسم براتون @World_Zbot خوش‌حال می‌شم در کنارش نظرتون رو راجع‌به این قلم و کانال هم بفرمایید ⚘️🕊

Z
911
به عنوان آخرین چالش کانال. موضوع، واژه و بیت بفرمایید شعر و متن بنویسم براتون @World_Zbot خوش‌حال می‌شم در کنارش نظرتون رو راجع‌به این قلم و کانال هم بفرمایید ⚘️🕊

Z
911
به عنوان آخرین چالش کانال، حمایت می‌کنید؟

Z
911
Repost from Z
گفته بودند اوست، امّا هیچ‌کس آن‌جا نبود هرچه دیدیم از حقیقت، جز خیالِ ما نبود تا رسیدیم آخرِ افسانه، روشن شد به ما قصه از آغاز، جز تزویر و جز اغوا نبود هر ورق را زیر و رو کردیم و آخر دیده شد جز دروغی پشتِ دیگر، ماجرا پیدا نبود

Z
911
photo content

Z
911
Repost from N/a
Without you...😭
Without you...😭

Z
911
نمی‌گویم که دلتنگم، خودش شرحی به حالم شد تمام صفحه‌ها آخر، بلای جان و بالم شد بپرس از دفترم شاید، نشانی از خودم یابی که در هر برگه‌اش زلفی، طنابِ دارِ جانم شد

Z
911
نمی‌گویم که دلتنگم، خودش شرحی به حالم شد تمام صفحه‌ها آخر، بلای جان و بالم شد بپرس از دفترم شاید، نشانی از خودم یابی که در هر برگه‌اش زلفی، طنابِ دارِ جانم شد

Z
911
⚘️⚘️⚘️

Z
911
به زیر پای او صحرا، به بالای سرش خورشید و در چشمش چنان آرام، جهانی تازه می‌خندید نه از باد مخالف ترس، نه از غوغای این دنیا که او را آسمان می‌برد، فراتر از دل صحرا پرنده زیر فرمانش، افق در پیش چشمانش زمین کوچک‌تر از آن بود، که جا گیرد در ایمانش درون دیده‌اش دریا، شکوفا، ژرف و بی‌پنها نمی‌شد عمق آن‌ را دید، پر از راز و پر از رویا ولی در سینه‌ی دریا، همیشه موج پنهان بود و پشت خنده‌ی خورشید، غروب سرخ و طوفان بود عقابی روبه اوج برخاست، ولی هر اوج پایان داشت و هر کس منزلش گردون، به خاک سرد پیمان داشت چه می‌داند زمین از او، که با خورشید هم‌خانه‌ست قفس را نیست درک از بال، که وصلِ مرغ دیوانه‌ست

Z
911
بریم بنویسیم

Z
911
غم و اندوه فراوان

Z
911
https://t.me/World_Z088/6767 اگر امکانش هست راجع به نادر جهانبانی بنویسید

Z
911
ننویسیم؟