ru
Feedback

Не попадитесь на канал ботавода! Telemetrio находит и помечает такие каналы 👉 Хотите видеть метку — оформите подписку

ای کاش؛

ای کاش؛

Открыть в Telegram

گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb

Больше
Страна не указанаКатегория не указана
221
Подписчики
-124 часа
+27 дней
+230 дней
Архив постов
چشمانت اقیانوس من بودند. فکر میکردم مرا در قایقت راه میدهی تا غرق نشوم؛ اما خودت مرا از قایق به بیرون پرت کردی..

Repost from N/a
چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟ که هم بهار نگاه است و هم خزان نگاه
صائب‌تبریزی

ساز دهنی نبود، ملودیکاست🙂‍↕️

آدم ها برای عزیزانشان پا به مسیر ها میگذارند امان از روزی که عزیزشان دیگر در مسیر نباشد..

غروب من بار ها و بار ها نوشته ام؛ نه برای شنیده شدن، نه برای خریدن احساس ترحم، بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است از گفتن ترس دارم پس مینویسم تا این قلب تهی شود. قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند. با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم. همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم. بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر.. همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد. «دانستن» دانستن یک موهبت نیست؛ بزرگترین مجازات ممکن است. وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است. ذهنت مشغول تر است. و دیگر مثل گذشته نخواهی بود. پس کسی که درک زیادی دارد؛ یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد، بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمی‌آید؛ شب نشینی های طولانی. من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود. «ترس» مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود. آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل. چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند. و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود. از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام. ناگهان به خودم می‌آیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد. به ساعت نگاهی می‌اندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند. «تقلا» دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود. بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز می‌اندازم. قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛ گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد. «کهنه» کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده. نگاهی به متن روی کاغذ هایم می‌اندازم. «تکه پاره» گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند. اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود. احساس ترس به سراغم آمد. «بی کسی» سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛ ناگهان صدا زنگ خانه؛ خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت. ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.

فکر همانند موریانه، کم‌کم و با حوصله وجود ما را میخورد.

خط فقر به 160 میلیون رسید، باز بگید مثبت نگاه کن. تو این مملکت هر کی می‌خواد مثبت‌نگری کنه یا باید مست باشه، یا مُرده.

:)

کسایی که درگیر بختک قلمی شدن، این پیامو فور کنن، جوین شم چنلاتون گریه کنیم.
توضیح بختک قلمی.

در میهمانی غم، ما همان دلقک بودیم که فقط برای سرگرم کردن بقیه دعوت شده بود.

به امید لبخند

تو آمدی و ابر های بارانی قلبم را کنار زدی؛ آنگاه که نور بر زندگیم تابید خوشحال ترین بودم. اما تصمیم گرفتی ماه من بشوی؛ من هم روز پرنور را، به شبی که ماهش تویی ترجیح دادم. اما تو رفتی و من ماندم تنها در این تاریکی، بی کس و بدون «ماه».

به امید لبخند

زمانی که قلبم آتش گرفت، خاکستر تکه های قلبم را جمع کردم؛ مقداری‌اَش با گذشتِ زمان از بین رفت و بخشی از آن نیز چسبیده به خاطراتی بود که او با خود برد.. من قلب تکه تکه ام را به او سپردم، چون فکر میکردم دیگر بدتر از قلبی تکه پاره که چیزی نیست؛ پس یا حالم بهتر می‌شود یا همینگونه میمانم! اما نه تنها قلبم را آتش زد بلکه خاکسترش را نیز با خود برد.. من ماندم و قلبی خاکستر شده و ناقص، که هنوز گرم است؛ اما گرمایش حس نمیشود؛ فقط ذره ذره از درون مرا خاکستر میکند.. فهمیدم ورای حال بد، خوبی نیست؛ بلکه حالی بد تر انتظار تو را میکشد.

ای کاش آن روز کمی بیشتر می‌ماندی ای کاش نمی‌رفتی و دل نمی‌کندی ای کاش میان این همه «قسمت» و «نشد» یک‌بار برای من «شد» را رقم می‌زدی حالا منم و خاطره‌هایی که نرفتند و یک «ای کاش» که از دلم دست نمی‌کشد...
ناشناسی که لبخند آورد روی لبم

صدای فریاد قلب از فرط خستگی از غم تنهایی؛ فریادی بی صداست که فقط قلب را کور می‌کند. آنگاه است که تو میمانی و احساساتی کوکورانه..

ما از شوق سرو های بلند جنگل عشق؛ تله های جلوی پایمان که معشوق تقلبیمان چیده بود را، ندیدیم..

قرار بود آغوش یار مرهم درد‌هایمان باشد.. نه اینکه نبودش ذره ذره ما را از درون بخورد..

بدون شک بزرگترین دروغگو، دنیا بود.. وعده حمایت داد، اما چاقوی خیانت به کمر بسته بود..

خاطرات همانند نشتی گاز هستند؛ نشتی قلب ما که ذره‌ذره و بی‌صدا، ما را به کشتن میدهند؛ مرگی خاموش از طرف همانی که معتمدت بود...