ای کاش؛
رفتن به کانال در Telegram
گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb
نمایش بیشترکشور مشخص نشده استدسته بندی مشخص نشده است
222
مشترکین
-124 ساعت
+27 روز
+230 روز
آرشیو پست ها
223
آدمی تا زمانی که درک نشود، اشک بر گونه هایش جاری نمیشود؛ گریهٔ تنهایی جاری نمیشود، تبدیل به بغض میشود و ذرهذره به روی زخم قلب میریزد..
پس گریه را میتوان بزرگترین موهبت خواند.
چون چشمانی گریان، چشمانی هستند که درک شدهاند؛ حال یا توسط خودشان، یا دیگری
223
Repost from N/a
از انتظارهای آینده بگویم یا گذرهای گذشته و امروز؟
هرکدامش باشد؛ داستان زیاد است و حوصله کم...پس بیخیالش، بگذار دیوانگی ام را به اتمام برسانم؛ برسد آن شبی که مُردد بگویند: دیوانه و مَست، مُرد!...
.حوئیچِر.
223
قسمت دوم؛
«گاهی آدمها نمیخواهند بشنوند، نمیخواهند بدانند.
فقط میخواهند شنیده شوند،
یا حتی گاهی، فقط دیده شوند.
از شما ممنونم که مرا دیدید و شنیدید.
درک شما، تلاشتان برای بهتر کردن حال من،
بدون هیچ چشمداشتی،
واقعاً دلگرمی بزرگی برای من بود.»
متن جلوی در خانه بود.
خشکم زد. هیچکس تا به حال از من تشکر نکرده بود.
همیشه شنیده بودم؛ کسی مرا ندیده بود.
اصلا قرار نبود کسی از من تشکر کند.
کاغذ را برداشتم و در را بستم.
حالا روی مبل کهنهام نشستهام؛
سمت چپ مبل که از بس فکرها را در خودش فشرده، از راستش گودتر شده.
بارها و بارها آن چند خط را و هر بار لبخندی روی لبم مینشیند.
پس فهمیده شدن، بیآنکه حرفی بزنی، چنین حسی دارد؟
نامه از آن دخترک بود. همانی که دیشب، وقتی که تازه شب از نیمه گذشته بود، زنگ خانه را به صدا در آورد.
من که میدانستم جز دیوانه ها، کسی به درِ من نمیزند.
در را باز کردم.
دختری با قد متوسط، چشمانی نقرهای و موهایی هم رنگ چشمانش، با ترس ایستاده بود.
درود فرستادم و او را به داخل دعوت کردم.
پرسید: «نمیخواهی بدانی کی هستم؟»
گفتم: «تویی که جرأت کردی پا به خانهی کسی بگذاری که همه پشت سرش بد میگویند، آن هم با این حال...
هر که باشی، اینجا جا داری.»
دخترک کمی آرام گرفت.
انگار انتظار همین حرف را میکشید، اما باور نمیکرد که واقعاً بشنود.
شاید هزاران سناریو را در فکر خود رصد میکرد تا ببیند چگونه به پیرمرد بگوید میخواهد در خانه او بماند.
اما پیرمرد ترس دخترک را از او گرفت.
دوست داشت پیرمرد همین باشد، اما باور نمیکرد که واقعا این باشد.
میدانستم هرکس به این خانه میآید، یا جایی برای رفتن ندارد،
یا از زندگی خسته است.
بالش و پتویی برایش آوردم،
پیهسوز را گیراندم و به سوی در رفتم.
دخترک که با نگاهش تمام مدت دنبالم میکرد، پرسید: «میروی؟»
گفتم: «آره.»
پرسید: «کجا؟ اینجا که خانهی توئه.»
گفتم: «پشت بام. جای دوری نمیرم. اگر چیزی خواستی، صدایم کن. راستی، من به هیچکدوم از این چیزها تعلق ندارم.
تا زمانی که دوست داشتی اینجا بمون راحت باش.»
باز هم دخترک جا خورد.
همیشه پیرمرد را فردی که فقط از روی شهوت کمک میکند یا کسی که فقط به دنبال سو استفاده است خطاب میکردند.
اما پیرمرد، آدم بدی به نظر نمیآمد.
زیر نور کمسوی پیهسوز، مشغول نوشتن بودم؛
البته که چه نوشتنی؟
فقط کاغذ را سیاه میکردم، چیزی نمینوشتم.
گویی قلبم اجازه نمیداد قلم فکر روی کاغذ بنشیند.
ناگهان صدای درِ خانه آمد. با شوق صدای قدم های دخترم را دنبال میکردم.
دخترک پله ها را بالا آمد و روی صندلی کنارم نشست.
با طعنه گفت: «بگو چرا ماندن کنار مرا به آمدن روی پشتبام ترجیح دادی!
اینجا بیشتر شبیه بالاخانههای درباری است تا یک پشتبام ساده.»
خندیدم و گفتم: «چه بالاخانهی جذابی درست کردهام که خودم خبر ندارم! این دو صندلی و این آسمان پرستاره که هر شب در آغوشم میگیرد، با همین پیهسوز و این کاغذهای همیشگی، مگر چه جذابیتی دارد؟»
مکثی کرد و گفت: «نمیدانی برای درماندهای مثل من، همین آسمان هم یک موهبت است، چه برسد به ستارههایی که تو را بغل میکنند.»
سکوتی طولانی بینمان ایجاد شده بود.
اشکها را روی گونههای دخترک دیدم.
طاقت نیاوردم و آرام گفتم: «میخواهی حرف بزنی؟ گوشم با توست.»
دخترک با بغض گفت: «از چه بگویم؟ یک عمر زندگی را چه کسی حوصلهی شنیدن دارد؟»
گفتم: «حقیقتش را بخواهی بدانی، هیچکس
ولی نشستهایم و تازه سر شب است، بگو تا ببینیم به کجا میرسیم.»
دخترک نگاهی به من انداخت، سپس رو به آسمان کرد.
پس از چند لحظه سکوت، که گویی ساعتها طول میکشید؛.
دخترک لب به سخن گشود...
223
آن شب ماه فقط یک بازیگر بود..
ماهِ من به ازای پولی که گرفته بود بازی کرد؛
وگرنه آنقدر ها هم بی معرفت نبود..
223
چشمانت اقیانوس من بودند.
فکر میکردم مرا در قایقت راه میدهی تا غرق نشوم؛
اما خودت مرا از قایق به بیرون پرت کردی..
223
Repost from N/a
چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟
که هم بهار نگاه است و هم خزان نگاه
صائبتبریزی
223
غروب
من بار ها و بار ها نوشته ام؛
نه برای شنیده شدن،
نه برای خریدن احساس ترحم،
بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است
از گفتن ترس دارم
پس مینویسم تا این قلب تهی شود.
قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند.
با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم.
همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم.
بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر..
همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد.
«دانستن»
دانستن یک موهبت نیست؛
بزرگترین مجازات ممکن است.
وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است.
ذهنت مشغول تر است.
و دیگر مثل گذشته نخواهی بود.
پس کسی که درک زیادی دارد؛
یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد،
بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمیآید؛
شب نشینی های طولانی.
من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود.
«ترس»
مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود.
آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل.
چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند.
و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود.
از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام.
ناگهان به خودم میآیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد.
به ساعت نگاهی میاندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند.
«تقلا»
دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود.
بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز میاندازم.
قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛
گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد.
«کهنه»
کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده.
نگاهی به متن روی کاغذ هایم میاندازم.
«تکه پاره»
گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند.
اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود.
احساس ترس به سراغم آمد.
«بی کسی»
سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛
ناگهان صدا زنگ خانه؛
خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت.
ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.
223
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
خط فقر به 160 میلیون رسید، باز بگید مثبت نگاه کن. تو این مملکت هر کی میخواد مثبتنگری کنه یا باید مست باشه، یا مُرده.
223
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
کسایی که درگیر بختک قلمی شدن، این پیامو فور کنن، جوین شم چنلاتون گریه کنیم.
توضیح بختک قلمی.
223
تو آمدی و ابر های بارانی قلبم را کنار زدی؛
آنگاه که نور بر زندگیم تابید خوشحال ترین بودم.
اما تصمیم گرفتی ماه من بشوی؛
من هم روز پرنور را، به شبی که ماهش تویی ترجیح دادم.
اما تو رفتی و من ماندم تنها در این تاریکی، بی کس و بدون «ماه».
223
زمانی که قلبم آتش گرفت، خاکستر تکه های قلبم را جمع کردم؛
مقداریاَش با گذشتِ زمان از بین رفت و بخشی از آن نیز چسبیده به خاطراتی بود که او با خود برد..
من قلب تکه تکه ام را به او سپردم، چون فکر میکردم دیگر بدتر از قلبی تکه پاره که چیزی نیست؛ پس یا حالم بهتر میشود یا همینگونه میمانم!
اما نه تنها قلبم را آتش زد بلکه خاکسترش را نیز با خود برد..
من ماندم و قلبی خاکستر شده و ناقص، که هنوز گرم است؛
اما گرمایش حس نمیشود؛ فقط ذره ذره از درون مرا خاکستر میکند..
فهمیدم ورای حال بد، خوبی نیست؛ بلکه حالی بد تر انتظار تو را میکشد.
223
ای کاش آن روز کمی بیشتر میماندی
ای کاش نمیرفتی و دل نمیکندی
ای کاش میان این همه «قسمت» و «نشد»
یکبار برای من «شد» را رقم میزدی
حالا منم و خاطرههایی که نرفتند
و یک «ای کاش» که از دلم دست نمیکشد...
ناشناسی که لبخند آورد روی لبم
223
صدای فریاد قلب از فرط خستگی از غم تنهایی؛
فریادی بی صداست که فقط قلب را کور میکند.
آنگاه است که تو میمانی و احساساتی کوکورانه..
