ای کاش؛
الذهاب إلى القناة على Telegram
گفتی ز جهان چه غصه داری آخر؟ گفتم آن غصه که در جهان نگنجد دارم https://telegram.me/BChatsBot?start=sc-yAnIKsYTPb
إظهار المزيدلم يتم تحديد البلدالفئة غير محددة
221
المشتركون
-124 ساعات
+27 أيام
+230 أيام
أرشيف المشاركات
221
چشمانت اقیانوس من بودند.
فکر میکردم مرا در قایقت راه میدهی تا غرق نشوم؛
اما خودت مرا از قایق به بیرون پرت کردی..
221
Repost from N/a
چگونه زان گل رعنا دو چشم بردارم؟
که هم بهار نگاه است و هم خزان نگاه
صائبتبریزی
221
غروب
من بار ها و بار ها نوشته ام؛
نه برای شنیده شدن،
نه برای خریدن احساس ترحم،
بلکه فقط برا اینکه اینقدر از این و آن بدی دیده ام؛که نوشتن تنها راه چاره برایم است
از گفتن ترس دارم
پس مینویسم تا این قلب تهی شود.
قلب تکه تکه ای که حال خوب از میان ترک هایش چکه میکند.
با این حال وقتی حالم بد بود باز هم سعی کردم حال بد را به کسی القا نکنم.
همیشه بیشتر از چیزی که باید بودم.
بزرگتر، پر دغدغه تر، حمایت گر تر..
همه این ها باعث شد تا این زندگی، یک کودک، نوجوانی و حتی یک جوانی به من بدهکار باشد.
«دانستن»
دانستن یک موهبت نیست؛
بزرگترین مجازات ممکن است.
وقتی بیش از حد بدانی دغدغه ات بیشتر است.
ذهنت مشغول تر است.
و دیگر مثل گذشته نخواهی بود.
پس کسی که درک زیادی دارد؛
یا به قول شما از سنش بیشتر میفهمد،
بهایی پرداخته که حتی به فکر شما نیز نمیآید؛
شب نشینی های طولانی.
من میترسم، از اینکه گوش شنوایی که دارم خسته بشود.
«ترس»
مجبورم این پانسمان عفونت زده را، لایه لایه باز بکنم، یک لایه به ازای هر شب؛ تا مبادا شنونده خسته شود.
آنجا آن عفونت گسترش میابد اما، مجبورم به تحمل.
چون اگر به یک باره این پانسمان باز شود، آن دست ها از ترس فرار میکنند.
و این زخم به جای بهبود یافتن، دردناک تر میشود.
از گفتن حال خودم همیشه ترسیده ام.
ناگهان به خودم میآیم، صدای تیک تاک ساعت است که مرا از خلسه بیرون میکشد.
به ساعت نگاهی میاندازم؛ بیش از یک ساعت است که گله های قلبم با چشمانی پر از اشک، پا روی کاغذ میگذارند.
«تقلا»
دوباره اشک هایم روی گونه ها جاری میشود.
بی تفاوت به سوزش زخم های سر گونه هایم، نگاهی به کاغذ های روز میز میاندازم.
قطرات اشک کاغذ ها را مچاله کرده بودند؛
گویی کاغذ نیز نتوانسته بار این اشک ها را به دوش بکشد.
«کهنه»
کاغذ نیز کهنه شده، پس صاحب این اشک ها چه کشیده بوده.
نگاهی به متن روی کاغذ هایم میاندازم.
«تکه پاره»
گویا زنجیره افکارم است و هر تکه، قسمتی از حالم را بازگو میکند.
اما هیچکدام کامل نیست و با خواندن آنها یک خلأ دیگر در من ایجاد میشود.
احساس ترس به سراغم آمد.
«بی کسی»
سرمای دردناکی تا استخوان پیش رفت؛
ناگهان صدا زنگ خانه؛
خوشحال شدم، پنداری نوری که از من گرفته شده بود به من بازگشت.
ناگهان به خودم آمدم؛ من که کسی را ندارم.
221
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
خط فقر به 160 میلیون رسید، باز بگید مثبت نگاه کن. تو این مملکت هر کی میخواد مثبتنگری کنه یا باید مست باشه، یا مُرده.
221
Repost from اینجادیوانهایمینویسد!
کسایی که درگیر بختک قلمی شدن، این پیامو فور کنن، جوین شم چنلاتون گریه کنیم.
توضیح بختک قلمی.
221
تو آمدی و ابر های بارانی قلبم را کنار زدی؛
آنگاه که نور بر زندگیم تابید خوشحال ترین بودم.
اما تصمیم گرفتی ماه من بشوی؛
من هم روز پرنور را، به شبی که ماهش تویی ترجیح دادم.
اما تو رفتی و من ماندم تنها در این تاریکی، بی کس و بدون «ماه».
221
زمانی که قلبم آتش گرفت، خاکستر تکه های قلبم را جمع کردم؛
مقداریاَش با گذشتِ زمان از بین رفت و بخشی از آن نیز چسبیده به خاطراتی بود که او با خود برد..
من قلب تکه تکه ام را به او سپردم، چون فکر میکردم دیگر بدتر از قلبی تکه پاره که چیزی نیست؛ پس یا حالم بهتر میشود یا همینگونه میمانم!
اما نه تنها قلبم را آتش زد بلکه خاکسترش را نیز با خود برد..
من ماندم و قلبی خاکستر شده و ناقص، که هنوز گرم است؛
اما گرمایش حس نمیشود؛ فقط ذره ذره از درون مرا خاکستر میکند..
فهمیدم ورای حال بد، خوبی نیست؛ بلکه حالی بد تر انتظار تو را میکشد.
221
ای کاش آن روز کمی بیشتر میماندی
ای کاش نمیرفتی و دل نمیکندی
ای کاش میان این همه «قسمت» و «نشد»
یکبار برای من «شد» را رقم میزدی
حالا منم و خاطرههایی که نرفتند
و یک «ای کاش» که از دلم دست نمیکشد...
ناشناسی که لبخند آورد روی لبم
221
صدای فریاد قلب از فرط خستگی از غم تنهایی؛
فریادی بی صداست که فقط قلب را کور میکند.
آنگاه است که تو میمانی و احساساتی کوکورانه..
221
ما از شوق سرو های بلند جنگل عشق؛
تله های جلوی پایمان که معشوق تقلبیمان چیده بود را، ندیدیم..
221
خاطرات همانند نشتی گاز هستند؛
نشتی قلب ما که ذرهذره و بیصدا، ما را به کشتن میدهند؛ مرگی خاموش از طرف همانی که معتمدت بود...
