my soul...
Открыть в Telegram
217
Подписчики
Нет данных24 часа
Нет данных7 дней
+1430 день
Архив постов
217
او مثل دیگران نبود! یعنی عادت نکرده بود، چرا؟! او خسته بود خسته به حد مرگ، همه چیز برای او بیمعنی و پوچ شده بود!
217
دلم میخواست دور شوم، دیگر برنگردم،
ناپدید شوم، توی جنگل گم و گور شوم،
وسطِ ابرها، چیز دیگری یادم نیاید.
فراموشی، فراموشی!
217
خندیدم تا وانمود کنم حالم خوبه
گریه کردم تا سبک شم
به خواب پناه بردم تا از رنجام بگذرم.
اما بارِ غم
همچنان داره رو قلب من سنگینی میکنه.
217
اما در انتها انسان برای زندگی کردن شجاعت بیشتری احتیاج دارد تا کشتن خود ....!
<<آلبر کامو >> مرگ خوش..
