گوشه
Открыть в Telegram
269
Подписчики
+1024 часа
+97 дней
+730 дней
Количество постов
Загрузка данных...
Реакции
Комментарии
Telegram Stars
ТОП постов по
Загрузка данных...
Анализ публикаций
Посты | Динамика просмотров | |||||
هوا خیلی خنک و پاییزیه، پتو کشیدم روم و حتی یکم سردمه، بعد به این فکر کردم که فردا صبح چه آیتمهای جذابی توی صبحونهم باشه و حالا میدونم میخوام چی بخورم. اینکه فردا قرار نیست برم سرکار و به جاش قراره دوستم رو ببینم، خیلی خوشحالم میکنه. یه اپیزود سریال دیدم و حالا دلم میخواد یه اپیزود دیگه هم ببینم چون دلم برای سریال دیدنهای آخر شبی، اون هم با فراغت بال و خیال راحت و بدون ست کردن آلارم تنگ شده. | 27 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
فراغت آخر هفتهای^_^. | 46 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
کانالها را یکییکی اسکرول میکنم. آدمها از پذیرش ناامیدی نوشتهاند. از اینکه احتمالا هیچ روز بهتری در کار نیست. از اینکه با اندوختهی پول در حساب بانکی، روی خرید هیچچیزی نمیتوان حساب باز کرد و پس چرا امروز را با کافه و رستوران و خریدهای کوچک زندگی نکنیم. از اینکه رویای مهاجرت را بوسیدهاند و چمدانهای نیمهبازشان را به کناری هل دادهاند تا مدام چشمشان به آرزوهای هرگز زندگینشدهشان نیفتد.
راستش همهی این حرفها را از آدمهای دنیای مجازی از عمق جانم میفهمم. از اینکه هر روز خودم را بیشتر در قبرستان امیدها و آرزوهای دیروزم میبینم خستهام. از اینکه هر روز اشک میریزم و به خودم و رویاهایی که رویشان خاک ریختهام میگویم «اشکالی نداره، بازهم تلاش میکنم و بالاخره میشه» و باز قلب احمقم دست از امیدواری برنمیدارد و میخواهد با تمام توش و توانش، ریشههای امید را در وجودم زنده نگه دارد هم خستهام.
چقدر ما از سرِ این جماعت انگل و استثمارگر و پلشت زیاد بودیم. چقدر همگی اینجا حیف شدیم. چقدر این یکبار زندگی که سهم ما شد جوری پیش نرفت که میخواستیم. کاش همهچیز جور بهتری پیش میرفت. | 52 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
بچههاجون میشه لطفا گوشه رو به دوستهاتون هم معرفی کنید تا جمعمون بزرگتر بشه؟🥺 | 588 | 4 | 0 | 0 | Loading... | |
اگر از جوانیام تا اینجای زندگی بخواهم چیزی بنویسم، چیزی جز نفهمیدن روزهای همین جوانی و سگدو زدنهای بیحاصل نبوده. با حسابهای بانکیای که هیچوقت برای خریدهای بدون استرس و با خیال راحت، حسابی رویشان باز نمیکنم. قسطهای بانک و اسنپپی که از وسط ماه بهشان فکر میکنم و توی ذهنم چرتکه میاندازم. لیست کتابهایی که همیشه در حال زیاد شدناند و دلم میخواهد قبل از مردنم وقت کنم همهشان را بخوانم و حسرتبهدل نمانم. مسافرتها و سفرنامههایی که دلم میخواهد پول و وقت آزاد بیشتری داشتم، بیشتر میدیدم و تجربه میکردم و ازشان مینوشتم. دلتنگیای که انگار قرار نیست هیچوقت تمام شود، هربار باید قلبم هزار تکه شود، حالم بدتر و قلبم فشردهتر شود.
ولی با همهی اینها، با همهی ملال زندگی، همچنان سفت و سخت به زندگی آویختهام؛ با قلبی که نمیخواهد شور زندگی در آن خاموش شود و چشمانی که همچنان به دنبال کشف بیشترند. شاید چون همین زندگی نیمبند و ناقص، تمام چیزیست که دارم. | 104 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
بیاید دوباره کنار هم لبخند به لب بچه ها بیاریم
قراره تعدادی پک لوازم تحریر و کوله بگیریم و بین بچه های کار و بی سرپرست پخش بکنیم
هنوزم برای خیلی از بچه های کار شروع مدرسه مثل یک آرزو میمونه و گاهی یک بسته مداد رنگی میتونه دنیای یک کودک رو رنگی بکنه ✨
❤️ هزینه هر قدم توی این مسیر فقط ۴۹ هزار تومانه ❤️
از یک قدم تا هر چند تا که خواستین می تونید کنارمون باشید تا بتونیم باعث بشیم بچه های بیشتری دوباره به رویاهاشون فکر بکنند
6037991231713227
به نام نازنین زهرا باغبان
لطفا واریز کردین پیوی زیر تعداد قدم هایی که کنارمون بودید رو بگید 🤍
@nazanin_bgh1
از تمامی مراحل خرید تا پخش بسته ها و ... براتون عکس میزارم✨ | 76 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Nima Masiha Parvanegi (1).mp3 | 108 | 2 | 0 | 0 | Loading... | |
امروز رفتیم کتابفروشی، قیمت یک سری کتاب که از قبل توی لیست خریدم بودند رو دیدم و متوجه شدم همون قبل باید میخریدمشون و حالا برای داشتنشون زیادی فقیرم. | 114 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
همچنان خودم رو با جملهی «کالریهای سفر حساب نمیشن» گول میزنم🙂↔️. | 122 | 2 | 0 | 0 | Loading... | |
در ادامه. | 110 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
بار دیگر، شهری که دوست میداشتم. | 204 | 2 | 0 | 0 | Loading... | |
Kwoon - White Angels.mp3 | 96 | 2 | 0 | 0 | Loading... | |
و شب بخیر. | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
Kwoon - White Angels.mp3 | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
و شب بخیر. | 1 | 0 | 0 | 0 | Loading... | |
پاییز هشتاد و سه/
همه به دعوت مامان به خانهی ما آمدهاند. اتاق با بادکنک و شلشله تزئین شده و صدای «تولدت مبارک» از دستگاه پخش بلند است. لباسم سفید و توریست و موهایم را شینیون کردهام. برای عکس سهتایی، بابا مرا بغل میگیرد. مامان لاک زرشکیاش را دوست دارد؛ دستهایش را جوری روی دامن لباسش قرار میدهد که حتما لاکش در عکس بیفتد. چشمان رنگی آرایششدهی مامان خوشگلترین چیزی بود که به چشم دیدهام.
تابستان هشتاد و چهار/
مراسم زنانهی عروسی در خانهی همسایه است. عروس و داماد از راه میرسند. بوی اسپند و نقلهای رنگی در هوا پخش است. آهنگ «خوشگلا باید برقصند» پخش میشود و همه، با خوشگلپنداری وافری، خود را به وسط میاندازند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و فکر میکنم حالا همهی نگاهها سمت من است.
پاییز هشتاد و پنج/
مریض شدهام و مرا با قسم و آیه به مطب دکتر بردهاند. بابا از من قول گرفته اگر دکتر آمپول تجویز کرد، داد و قال نکنم. من هم با مظلومیت پذیرفتهام. آمپول را بدون گریه و شیون میزنم. بابا برای اینکه گریه نکردهام، برایم یک خانهی اسباببازی میخرد و نازم را میکشد.
تابستان هشتاد و هشت/
با پسردایی و دخترداییها در حیاط حسابی بازی کردهایم. برای شام مهمانی دعوتاند. زودتر از همیشه بازی را تمام میکنیم. به طبقهی بالا میروند و ساعتی بعد آراسته و آماده، با دایی و زندایی راهی مهمانی میشوند. من هم با مادربزرگ دوتایی در اتاق مینشینم و از تنهایی دلم میگیرد. دائم چشمم به ساعت و گوشم به زنگ در است تا مامان و بابا برگردند. صدای ماشین بابا را میشنوم. دواندوان خودم را به حیاط میرسانم و با نیشی باز و بغضی در گلو برایشان دست تکان میدهم. بابا مرا بغل میگیرد و پیشنهاد یک گردش شبانهی پدر و دختری میدهد. با هم به پیتزافروشی میرویم، پیتزا میخریم و در پارک میخوریم و آخر شب خسته و راضی، به خانهی مادربزرگ برمیگردیم.
بهار هشتاد و نه/
امتحان ریاضی نوبت دوم است. سؤالها هماهنگ استانیست. کل کتاب و دفتر و جزوه و کتابهای کمکآموزشی را جوریدهام. با بابا تکتک تمرینها را حل کردهام. همهی سؤالهای سخت را برایم توضیح داده و من هم به نشانهی تفهیم بیحد و حصرم سر تکان دادهام. وسط امتحان از شدت تهوع از جلسه بیرون میزنم و خودم را در سرویس بهداشتی میاندازم. صورتم را مشتمشت آب میزنم. رنگم پریده و لبانم خشک شدهاند. بعد از امتحان، مامان را در محوطه کنار باقی مامانها میبینم. دستش را میگیرم و میگویم «حالم خیلی بده». با مهربانی مرا در آغوش میکشد و شکلاتی از کیفش درمیآورد و به خوردم میدهد به جبران فشار افتادهام.
زمستان نود/
مامان در بیمارستان بستری است و من در خانه تنها هستم. مامان به اندازهی یک هفته برای من و بابا غذا درست کرده. سوپ جو، سالاد الویه، قورمهسبزی و ماکارونی. تا وقتی من از مدرسه و بابا از سر کار میآید، گرسنه نمانیم. دعا میکنم زودتر مرخص شود، چون تحمل این همه دوری از او را ندارم.
تابستان چهار و پنج/
تنها در تاریکی بیانتهای اتاقم کز کردهام. جز صدای پنکه، صدای دیگری نیست. چشمم به تاریکی عادت کرده و حالا بهراحتی اشیا را تشخیص میدهم. شارژری که به پریز وصل است، دفتر و خودکاری که روی میز مانده، پمادی که تمام شده و از بس پیچانده و فشرده شده از ریخت و قیافه افتاده، ساعتی که عقربههایش بیتیکوتاک کارشان را پیش میبرند و اعصابم را به هم نمیریزند، گوشی مخصوص سرکارم که تا یکشنبه قرار است خاموش و مسکوت بماند، کتاب نیمهخواندهام و بوکمارکی که میان صفحاتش جا مانده.
حالا بزرگ شدهام و تنهایی و ناراحتیام فقط برای خودم است. تحمل دیدن غصهی مامان و بابا را که دیگر مثل وقتهای بچگیام جوان نیستند، ندارم. حالا بابا برای مطالعه عینک میزند و لابهلای موهای مامان سفید شده است. حالا به وقت غم، آغوش پرمهر مامان و بابا را ندارم. چون انتخابم گریهی یواشکی در سکوت اتاق و صبح به صبح لبخند زدن و تظاهر کردن است. حالا آنقدر بزرگ شدهام و آنقدر از آن روزها گذشته که گرد زمان روی خاطراتم نشسته. حالا باید خودم به تنهایی از پس مشکلاتم برآیم و قوی باشم. | 97 | 1 | 0 | 0 | Loading... | |
پاییز هشتاد و چهار/
همه به دعوت مامان به خانهی ما آمدهاند. اتاق با بادکنک و شلشله تزئین شده و صدای «تولدت مبارک» از دستگاه پخش بلند است. لباسم سفید و توریست و موهایم را شینیون کردهام. برای عکس سهتایی، بابا مرا بغل میگیرد. مامان لاک زرشکیاش را دوست دارد؛ دستهایش را جوری روی دامن لباسش قرار میدهد که حتما لاکش در عکس بیفتد. چشمان رنگی آرایششدهی مامان خوشگلترین چیزی بود که به چشم دیدهام.
تابستان هشتاد و پنج/
مراسم زنانهی عروسی در خانهی همسایه است. عروس و داماد از راه میرسند. بوی اسپند و نقلهای رنگی در هوا پخش است. آهنگ «خوشگلا باید برقصند» پخش میشود و همه، با خوشگلپنداری وافری، خود را به وسط میاندازند. من هم از این قاعده مستثنی نیستم و فکر میکنم حالا همهی نگاهها سمت من است.
پاییز هشتاد و شش/
مریض شدهام و مرا با قسم و آیه به مطب دکتر بردهاند. بابا از من قول گرفته اگر دکتر آمپول تجویز کرد، داد و قال نکنم. من هم با مظلومیت پذیرفتهام. آمپول را بدون گریه و شیون میزنم. بابا برای اینکه گریه نکردهام، برایم یک خانهی اسباببازی میخرد و نازم را میکشد.
پاییز هشتاد و نه/
امتحان ریاضی نوبت دوم است. سؤالها هماهنگ استانیست. کل کتاب و دفتر و جزوه و کتابهای کمکآموزشی را جوریدهام. با بابا تکتک تمرینها را حل کردهام. همهی سؤالهای سخت را برایم توضیح داده و من هم به نشانهی تفهیم بیحد و حصرم سر تکان دادهام. وسط امتحان از شدت تهوع از جلسه بیرون میزنم و خودم را در سرویس بهداشتی میاندازم. صورتم را مشتمشت آب میزنم. رنگم پریده و لبانم خشک شدهاند. بعد از امتحان، مامان را در محوطه کنار باقی مامانها میبینم. دستش را میگیرم و میگویم «حالم خیلی بده». با مهربانی مرا در آغوش میکشد و شکلاتی از کیفش درمیآورد و به خوردم میدهد به جبران فشار افتادهام.
زمستان هشتاد و هشت/
با پسردایی و دخترداییها در حیاط حسابی بازی کردهایم. برای شام مهمانی دعوتاند. زودتر از همیشه بازی را تمام میکنیم. به طبقهی بالا میروند و ساعتی بعد آراسته و آماده، با دایی و زندایی راهی مهمانی میشوند. من هم با مادربزرگ دوتایی در اتاق مینشینم و از تنهایی دلم میگیرد. دائم چشمم به ساعت و گوشم به زنگ در است تا مامان و بابا برگردند. صدای ماشین بابا را میشنوم. دواندوان خودم را به حیاط میرسانم و با نیشی باز و بغضی در گلو برایشان دست تکان میدهم. بابا مرا بغل میگیرد و پیشنهاد یک گردش شبانهی پدر و دختری میدهد. با هم به پیتزافروشی میرویم، پیتزا میخریم و در پارک میخوریم و آخر شب خسته و راضی، به خانهی مادربزرگ برمیگردیم.
زمستان نود/
مامان در بیمارستان بستری است و من در خانه تنها هستم. مامان به اندازهی یک هفته برای من و بابا غذا درست کرده. سوپ جو، سالاد الویه، قورمهسبزی و ماکارونی. تا وقتی من از مدرسه و بابا از سر کار میآید، گرسنه نمانیم. دعا میکنم زودتر مرخص شود، چون تحمل این همه دوری از او را ندارم.
تابستان چهار و پنج/
تنها در تاریکی بیانتهای اتاقم کز کردهام. جز صدای پنکه، صدای دیگری نیست. چشمم به تاریکی عادت کرده و حالا بهراحتی اشیا را تشخیص میدهم. شارژری که به پریز وصل است، دفتر و خودکاری که روی میز مانده، پمادی که تمام شده و از بس پیچانده و فشرده شده از ریخت و قیافه افتاده، ساعتی که عقربههایش بیتیکوتاک کارشان را پیش میبرند و اعصابم را به هم نمیریزند، گوشی مخصوص سرکارم که تا یکشنبه قرار است خاموش و مسکوت بماند، کتاب نیمهخواندهام و بوکمارکی که میان صفحاتش جا مانده.
حالا بزرگ شدهام و تنهایی و ناراحتیام فقط برای خودم است. تحمل دیدن غصهی مامان و بابا را که دیگر مثل وقتهای بچگیام جوان نیستند، ندارم. حالا بابا برای مطالعه عینک میزند و لابهلای موهای مامان سفید شده است. حالا به وقت غم، آغوش پرمهر مامان و بابا را ندارم. چون انتخابم گریهی یواشکی در سکوت اتاق و صبح به صبح لبخند زدن و تظاهر کردن است. حالا آنقدر بزرگ شدهام و آنقدر از آن روزها گذشته که گرد زمان روی خاطراتم نشسته. حالا باید خودم به تنهایی از پس مشکلاتم برآیم و قوی باشم. | 3 | 0 | 0 | 0 | Loading... |

