نُـکتـورا | بـانـوامـیـری
رفتن به کانال در Telegram
«آمیختنِ کلمات رادوست دارم!» سخنِ شما🧚🏻♀️ @bano_writer_Bot پیج انستاگرام 🧚🏻♀️ https://www.instagram.com/writer_banoo_amiri?igsh=MWQ0djBsa2k3Zjl6eg==
نمایش بیشتر1 371
مشترکین
-3724 ساعت
-387 روز
+6330 روز
آرشیو پست ها
گفت: خوی تو را میدانم! میدانم که اگر کسی را دوست داشته باشی، با تمام وجود دوست میداری. میدانم که برای آدمها فرصتهای زیادی قائل میشوی، حتی وقتی خودت خوب میدانی شاید دوباره زخمی شوی. میدانم که گاهی از شدت خستگی میخواهی همهچیز را رها کنی، اما باز هم به خاطر کسانی که دوستشان داری، ادامه میدهی.
#بـانـو_امـیـری
من دوست دارم آن چوکیای را که روی آن مینشینی، آن راهی را که قدمهایت از آن میگذرد، آن کتابِ را که ورق میزنی، حتی آن سکوتِ را که گاهی به آن پناه میبری.
دوست دارم آن آینهای را که هر صبح نخستین نگاهت را میبیند، آن فنجانِ را که گرمای دستانت را به خاطر سپرده است، و آن نسیمی را که بیآنکه بداند، از میان موهایت عبور میکند.
دوست دارم آن دوستِ را که خستگیِ روزهایت را از یادت میبرد، آن کودکی را که با دیدنش مهربانتر میشوی، آن سالخوردهای را که برایش با احترام سر فرود میآوری، و آن رهگذری را که بیآنکه بشناسد، از دعای خیر تو سهمی میبرد.
#بـانـو_امـیـری
گفت: میخواستم بگویم اگر روزی خیال کردی همهی دنیا پشتش را به تو کرده است، اگر شبِ رسید که از شدتِ تنهایی حتی صدای نفسهایت هم غریبه به نظر آمد، همان لحظه به یاد بیاور که روزگاری کسی بود که تو را با تمام شکستگیهایت دوست داشت. کسی که زخمهایت را نمیترسید، از سکوتت فرار نمیکرد و از تاریکیِ روحت هراس نداشت.
#بـانـو_امـیـری
گفت: میدانی او هر وقت ناراحت میشود، برایش چای درست میکنم. #بـانـو_امـیـری
اما عزیزانم مجبور نیستید
اگر دوست داشتین بنویسید و گرنه هیچ اشکالی نداره فدای سرتان. 🫶🏻❤️
سکوت کردم.
نه اینکه حرفی برای گفتن نداشتم، نه.
چون کلی حرف برای گفتن داشتم ولی آنها زبانم قلبم را بلد نیستند.
گوشهی ایستاده و خیره شدم به آنها...
می دیدم که چگونه داشتن در مورد زندگیام تصمیم میگرفتن،
اما من هیچ کاری نکردم.
نه اینکه نتوانم، نه.
چون دیگر بریده بودم.
از اینکه تکتک آرزوهایم را جلوی دیدهگانم خاک کردن،
و بالاهای پروازم شکستاندن بریده بودم.
آری...
من بریدم،
هم از خودم هم از رویاهایم و هم از ایندهی که سالها تصویر اش در ذهنم مجسم میکردم.
و حالا من شدم همان دختری سربهزیر و حرف شنوی که "آنها" آرزوی اش را داشتن.
ولی در اصل من شدم،
یک رباط که هر حرفِ را میگفتن، بی چون و چرا قبول میکردم.
_آسمانی🕊🍃
اینجا بعضی نامهها را گذاشتم.
برید دریافت کنید.
https://t.me/the_postman0
آن کس که در این زمانه او را غم نیست
یا آدم نیست یا در این عالم نیست
#مولانا
#آواز_نی
بوی آغوش میآید
انگار در این حوالی کسی
دستانش را از هم باز کرده
و تن درمانده اش را
ژرف به آغوش کشیده.
#مرسا_marsa
شعر نوشتیم.
گفتم بخوانید.
شعرهایم کوته وزن اند، بیتهایم نامرتب
تکه نثرِ ساده دارم، دوست میداری مرا؟
رنگِ جلدم گندمی است، جوش دارد صورتم
چهرهی معمولی دارم، دوست میداری مرا؟
گیسهایم پیچ در پیچ، نیستم گیسو کمند
موهایِ کوته دارم، دوست میداری مرا؟
چشمانِ کوچکم نیستند خمار، یا به رنگِ آسمان
جوره چشمِ قهوییِ دارم، دوست میداری مرا؟
میخورم من خونِ دل، گر کنی کس را نگاه
حسادتِ بیمرز دارم، دوست میداری مرا؟
میگریم بیدلیل، اشکم دمِ مُشکِ من است
قلبِ اندک رنج دارم، دوست میداری مرا؟
#ساره_مجددی
تنهایی فقط نبودنِ آدمها در اطرافِ انسان نیست؛
گاهی انسان فقط با نبودنِ یک شخص،
احساسِ تنهایی میکند..!
و نوشته بود:
در غیابِ آنکه دوستش داری یتیم میمانی؛
حتی اگر تمامِ دنیا تو را در آغوش بگیرند..!
#یاس_یوسفی
بیایید امروز از شما بخوانیم، جواب بدهیم و یاد بگیریم... 🤎🫧
@bano_writer_Bot
