خالص از خاک
رفتن به کانال در Telegram
246
مشترکین
-124 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-330 روز
آرشیو پست ها
245
رفتی و بعد تو من، خسته و بیتاب شدم
پشت این پنجرهها، محو مهتاب شدم
هرکه از عشق سخن گفت، دلم یاد تو کرد
من پس از رفتن تو، غرق غم و خواب شدم
کوچهها بیتو پر از خاطرههایت شدهاند
من ولی از همهی خاطرهها آب شدم
تو مرا بردی و رفتی، دل من جا مانده
من پس از رفتن تو، خانهخراب شدم...
245
رفتی و بعد تو من، خسته و بیتاب شدم
پشت این پنجرهها، محو مهتاب شدم
هرکه از عشق سخن گفت، دلم یاد تو کرد
من پس از رفتن تو، غرق غم و خواب شدم
کوچهها بیتو پر از خاطرههایت شدهاند
من ولی از همهی خاطرهها آب شدم
تو مرا بردی و رفتی، دل من جا مانده
من پس از رفتن تو، خانهخراب شدم
245
چشم بر راه تو ماندم، نفسم بند آمد
عمر من رفت و دلم باز به لبخند آمد
هر زمان پنجره را باز نمودم از شوق
خیال میکردم تو آمدی اما
مرگم آمد..
245
رفتیو بعد تو شب ها همه بی تاب شدم
پشت این پنجرهها خیره به مهتاب شدم
هرکه از کوچه گذشت، از تو نشانی میخواست
من به امید قدم های تو بی خواب شدم...
245
چشمهايت را میبوسم
میدانم هيچ كس
هيچگاه در هيچ لحظهاى از آفرينش،
آنچه را كه من
در گرگ و ميش نگاه تو ديدم
نخواهد ديد..!
245
گفتم این فاصله یک روز به پایان برسد
گفتم این قصه ی دل نیز به سامان برسد
هر شب از خویش پرسیدم اگر خواهد چه؟..
کاش یکبار صدایت به خیابان برسد...
245
دل ربایانه اگر باز به در آمدهام
از پی آن دل دیوانه به سر آمدهام
چه کنم، دوری تو صبر و قرارم نگذاشت
به هوای تو ز هر راه و سفر آمدهام
تو اگر راندیام از خویش، گنهکار منم
لیک با بار پشیمانی و شر آمدهام
نه برای دلآزاری، نه برای ناز و فریب
که برای طلبِ بخشش تو آمدهام
دل ما را تو شکستی، ولی این دل هنوز
منتظر مانده که شاید به نظر آمدهام
گفته بودم که فراموش کنم خاطرهات
دیدم از عهد خودم باز به در آمدهام
هر کجا رفتم و هر چهره که دیدم، دیدم
باز از آن کوچهی چشمان تو سر آمدهام
گرچه از دوریِ تو سوختهام، اما چه کنم
که برای تو هنوز از جگر آمدهام
تو بگو با دل من بعد چنین فاصلهای
چه کنم؟ با چه امیدی به بر آمدهام؟
من اگر باز رسیدم، نه ز روی هوس است
من برای خودِ آن عشقِ دگر آمدهام
گر قبولم نکنی، باز ملامت نکنم
من فقط آمدهام تا بگویم: «آمدهام»
دل ربودی و مرا بردی و برگرداندی
من همانم که به دنبال تو سر آمدهام
اینهمه راه اگر آمدم، از بهر تو بود
که هنوز از غمِ آن چشم، به در آمدهام
تو اگر باز بخندی، همهچیزم کافیست
من برای نفسِ خندهی تو در آمدهام
پس اگر پرسیدی «از دل تو چه باقی مانده؟»
جز همین عشق، چه مانده؟ که به در آمدهام...
245
ای بنالد روزگارم که چه ها کرد با ساز
ای که دستت خوشی بود و کنارت آغاز
باز که سحر مرا خواب تو بیدار کرد نه آفتاب
گل سرخ تو میبایست باشد در آن مهتاب
مهتابی که نورش را دریغ کرد از من و
رخ دیگری را کرد سرشار...
245
ای بنالد روزگارم که چه ها کرد با ساز
ای که دستت خوشی بود و کنارت آغاز
باز که سحر مرا خواب تو بیدار کرد نه آفتاب
گل سرخ تو میبایست باشد در آن مهتاب
مهتابی که نورش را دریغ کرد از من و
رخ دیگری را کرد سرشار...
