خالص از خاک
رفتن به کانال در Telegram
254
مشترکین
-224 ساعت
اطلاعاتی وجود ندارد7 روز
-930 روز
آرشیو پست ها
254
تویی که دستت قدرته و حکم اعدام سه تا از جوونامون رو موقع اذان گوهتون اجرا میکنید...
یادتون نره که روزی میرسه که از کوچیک تا بزرگمون رحمی به کوچیک تا بزرگتون نمیکنه حرومزاده ها!
254
اندوه
بلند حرف نمیزند
فقط
آرام آرام
رنگ جهان را
از اشیا پس میگیرد
درخت
همان درخت است
باران
همان باران
اما چیزی
میان چشم و دنیا
برای همیشه
تغییر کرده است
آدم
گاهی نه میشکند
نه فرو میریزد
فقط
آنقدر سکوت میکند
که حتی خاطره ها
راه بازگشت را
فراموش میکنند
شاید
تلخ ترین شکل تنهایی
همین باشد
وقتی هیچ زخمی
خون نمی آید
اما
تمام روح
بوی پاییز میدهد...
254
اندوه
بلند حرف نمیزند
فقط
آرام آرام
رنگ جهان را
از اشیا پس میگیرد
درخت
همان درخت است
باران
همان باران
اما چیزی
میان چشم و دنیا
برای همیشه
تغییر کرده است
آدم
گاهی نه میشکند
نه فرو میریزد
فقط
آنقدر سکوت میکند
که حتی خاطره ها
راه بازگشت را
فراموش میکنند
شاید
تلخ ترین شکل تنهایی
همین باشد
وقتی هیچ زخمی
خون نمی آید
اما
تمام روح
بوی پاییز میدهد...
254
نه شب تمام میشود،
نه اندوه
از پنجرهی دل کوچ میکند.
انگار
خدا سهم مرا
با جوهرِ خاکستری نوشت؛
نه آنقدر تاریک
که بمیرم،
نه آنقدر روشن
که زندگی کنم.
من سالهاست
با خاطرهای حرف میزنم
که دیگر
صدایی ندارد.
تمامِ شهر
از کنارم گذشت،
اما هیچکس نفهمید
بعضی آدمها
پیش از آنکه بمیرند،
سالهاست
در سکوتِ خود
به خاک سپرده شدهاند.
چه عجیب...
قلب،
تنها قبریست
که مردهاش
هر شب
دوباره
درد میکشد.
254
۶ ماه پیش با خواهر و بردرانم جان به کف به خیابان ها رفتیم تا آزادی رو پس بگیریم
اما ۴۰ هزار نفر از آنها هیچوقت بازنگشتند...🖤
254
دیگر آسمان را با ستاره نمیبینم، دیگر زیر باران بیچتر راه نمیروم...
دیگر به هر لبخندی دل نمیبندم، و در هر سلامی، نشانیِ ماندن نمیجویم
زمان، شور بیپروا بودن را از من گرفت، و روزگار، میان رؤیاهایم دیوار کشید.
اما هنوز، گاه در سکوتِ شب، میان هیاهوی خاطرهها، دلم به جستوجوی همان معجزهای میرود که روزی باور داشتم در چشمهای کسی پنهان است....
254
دیوانهوار آمد و برهم زد آرام مرا
یک خنده زد و برد ز دل، نام مرا
چشمان پر از شیطنتش فتنهگری کرد
آشوب نمود از سرِ شب تا سحر، کار مرا
هر بار که لبخند زند، عقل گریزد
دیوانه کند با نگهی، هوش و هنر را
گفتم که فراموش کنم خنده او را
خندید و سپرد از نو به آتش، جگرم را...
254
دیوانهوار آمد و برهم زد آرام مرا
یک خنده زد و برد ز دل، نام مرا
چشمان پر از شیطنتش فتنهگری کرد
آشوب نمود از سرِ شب تا سحر، کار مرا
هر بار که لبخند زند، عقل گریزد
دیوانه کند با نگهی، هوش و هنر را
گفتم که فراموش کنم خنده او را
خندید و سپرد از نو به آتش، جگرم را
