خالص از خاک
الذهاب إلى القناة على Telegram
270
المشتركون
-124 ساعات
-147 أيام
+4230 أيام
أرشيف المشاركات
270
دیگر آسمان را با ستاره نمیبینم، دیگر زیر باران بیچتر راه نمیروم...
دیگر به هر لبخندی دل نمیبندم، و در هر سلامی، نشانیِ ماندن نمیجویم
زمان، شور بیپروا بودن را از من گرفت، و روزگار، میان رؤیاهایم دیوار کشید.
اما هنوز، گاه در سکوتِ شب، میان هیاهوی خاطرهها، دلم به جستوجوی همان معجزهای میرود که روزی باور داشتم در چشمهای کسی پنهان است....
270
دیوانهوار آمد و برهم زد آرام مرا
یک خنده زد و برد ز دل، نام مرا
چشمان پر از شیطنتش فتنهگری کرد
آشوب نمود از سرِ شب تا سحر، کار مرا
هر بار که لبخند زند، عقل گریزد
دیوانه کند با نگهی، هوش و هنر را
گفتم که فراموش کنم خنده او را
خندید و سپرد از نو به آتش، جگرم را...
270
دیوانهوار آمد و برهم زد آرام مرا
یک خنده زد و برد ز دل، نام مرا
چشمان پر از شیطنتش فتنهگری کرد
آشوب نمود از سرِ شب تا سحر، کار مرا
هر بار که لبخند زند، عقل گریزد
دیوانه کند با نگهی، هوش و هنر را
گفتم که فراموش کنم خنده او را
خندید و سپرد از نو به آتش، جگرم را
270
در این شب آرام پریشان نفس گیر
یک پنجره وا شد به سکوت دلِ دلگیر
آهسته رسیدی و نفس رنگ دگر یافت
چون ماه که بلغزد، به تن برکه شبگیر
در آینه دیدم که غمم پیرتر از پیش
اما دل من با تو جوان شد، نفس گیر
ای تازه ترین واقعه در خلوت این مرد
ای روشنی مبهم باران سحرگیر
از آمدنت خانه پر از عطر اقاقی ست
انگار بهار آمده از کوچه تقدیر
دیوار شب از زمزمه ات نرم فرو ریخت
چون بغض ترک خورده در آواز نی پیر
هر کوچه که از نام تو لبریز شد، انگار
پیچید در آن عطر خوش خاطره ای سیر
من خسته و خاموش و تو چون شعله مهتاب
افتاده به جانم، به دل سرد زمین گیر
این عشق اگر آتش خاموش زمان است
بگذار بسوزد دل من، آهسته و تاخیر
ای هستی من، آمدنت معجزه ای بود
در ظلمت این شب، تو شدی معنی تقدیر...❤️🥹
270
در این شب آرام پریشان نفس گیر
یک پنجره وا شد به سکوت دلِ دلگیر
آهسته رسیدی و نفس رنگ دگر یافت
چون ماه که بلغزد، به تن برکه شبگیر
در آینه دیدم که غمم پیرتر از پیش
اما دل من با تو جوان شد، نفس گیر
ای تازه ترین واقعه در خلوت این مرد
ای روشنی مبهم باران سحرگیر
از آمدنت خانه پر از عطر اقاقی ست
انگار بهار آمده از کوچه تقدیر
دیوار شب از زمزمه ات نرم فرو ریخت
چون بغض ترک خورده در آواز نی پیر
هر کوچه که از نام تو لبریز شد، انگار
پیچید در آن عطر خوش خاطره ای سیر
من خسته و خاموش و تو چون شعله مهتاب
افتاده به جانم، به دل سرد زمین گیر
این عشق اگر آتش خاموش زمان است
بگذار بسوزد دل من، آهسته و تاخیر
ای هستی من، آمدنت معجزه ای بود
در ظلمت این شب، تو شدی معنی تقدیر...
270
نمیگویم همین شبهای ابرآلود برگردی
تو فرصت داری اصلاً تا ابد تا زود برگردی
تو فرصت داری از هر جای این تقویم بیتاریخ
بدون هیچ مرز، ای عشق نامحدود برگردی.
270
اگر با خواب بیگانهای
من نیز سالهاست در کوچههای بیداری سرگردانم
اگر سینهات از دردهایت میسوزد
من نیز خاکستر آرزوهایی را بر دوش کشیدهام
اما باور کن
آسمانی که حرفهایت را شنید
بیهوده نسیم را به سوی تو نفرستاد
بعضی نوازشها برای درمان نیستند
برای ایناند که بدانی
هنوز چیزی در این جهان
دلش برای تو میتپد
و روزی
همان آسمان تیره
که شاهد اشکهایت بود
طلوعی را نشانت میدهد
که ارزش تمام این تحملها را دارد.
(برو تو چنلت ۶ و ۷ تا بالاتر )
متاح الآن! بحث تيليغرام 2025 — أهم رؤى العام 
