uk
Feedback

Не попадись на ботовода! Telemetrio знаходить і позначає такі канали мітками 👉 Хочеш бачити мітку, оформляй підписку 👈

خالص از خاک

خالص از خاک

Відкрити в Telegram

نوشته های آدمی که سال به سن ندارد،بچه است @Khalesazkhakbot

Показати більше
239
Підписники
Немає даних24 години
-27 днів
-630 днів
Архів дописів
قرن‌ها بعد اگر قبر مرا نبش کنند کفنی نیست، تنی نیست، ولی بوی‌تو و روح‌تو هست🍂

گاهی آدم‌ها بی‌آنکه بدانند با چند کلمه خاطراتی را زنده می‌کنند که دیگری تمام تلاشش را کرده تا آرام‌آرام به دست فراموشی بسپارد. آدم روزی به این حقیقت می‌رسد که زندگی همیشه به یک نفر ختم نمی‌شود و چه بسا مسیر دل‌ها روزی به سوی دیگری امتداد یابد. کاش گاهی پیش از گفتن بعضی حرف‌ها و گرفتن بعضی تصمیم‌ها لحظه‌ای به دل کسی بیندیشیم که شاید هنوز با همان صداقت روزهای نخست دوستمان دارد. به اینکه شنیدن نامی، دانستن اتفاقی یا فهمیدن آنچه دور از چشمش گذشته چگونه می‌تواند بذر تردید را در دلش بکارد و آرام‌آرام او را به این اندیشه برساند که شاید جایی کوتاهی کرده، شاید آن‌قدر که باید خوب نبوده، شاید اگر اندکی بیشتر می‌کوشید سرنوشت قصه‌شان رنگ دیگری می‌گرفت. و چه تلخ است که آدم گاهی نه از خود اتفاق، که از اندیشه‌ای می‌شکند که پس از آن در جانش ریشه می‌دواند؛ اینکه مبادا تمام آنچه از دل و جان بخشیده باز هم کافی نبوده باشد. با این همه هنوز به حرمت بعضی احساسات باور دارم، به دوست داشتن‌هایی که حتی اگر به سرانجام نرسند از ارزششان چیزی کم نمی‌شود. فقط آدم سرانجام می‌آموزد که برای ماندن در دل کسی نباید پیوسته خود را بیشتر از آنچه هست به اثبات برساند. آخر آدم همیشه از رفتن کسی نمی‌شکند، گاهی از این می‌شکند که با تمام آنچه بخشیده و با تمام آنچه از خودش دریغ نکرده آرام‌آرام به این باور می‌رسد که شاید برای کسی که دوستش داشته هرگز به اندازه کافی نبوده است...

No matter how you feel, just run. 13 km🔥
No matter how you feel, just run. 13 km🔥

چه خوش بود آن زمان، دل با جهان بیگانه تر میکرد تمام خستگی ها را به یک لبخند، سر میکرد نه فکر فردا آزارت، نه دیروزت غمی میداشت دلت خوش بود و هر ساعت، برایت رنگ دیگر داشت کنون اما چه آرام و چه بی صدا گذشت آن شور نه دستی مانده بر قلبم، نه شوقی مانده در این دور نشستم با خودم دیدم چه آسان عمر طی کردم چه بسیار از خوشی ها را ندیده، ساده رد کردم زمانی خانه ام لبریز آواز و نفس میشد صدای خنده میپیچید و هر دیوار، پر از حس میشد کنون دیوارها هستند و مشتی خاطرات مانده و آن خانه که میخندید، فقط از یادها مانده نه غم آن قدر سنگین است تا فریاد برآرم نه شادی آن قدر نزدیک تا از فردا خبر دارم فقط گاهی میان ازدحام این شهر بی رحم دلم تنگ است برای روزگاری که خوش بودم چه تلخ است آدمی یک روز، پشت سر نگاهش ببیند بهترین روزش، گذشته بی خبر از او و حالا مانده ام با خویش و این شب های بی پایان نه آن آدم، همان آدم؛ نه دنیا، مثل آن دوران...

حرفهایی زده شد پشت سرم بعد از تو خبرت هست که خون شد جگرم بعد از تو؟ بم فرو ریخت و من زلزله را فهمیدم زیر آوار که خم شد کمرم بعد از تو نگرانی بروم! میشود آیا؟ تو بگو من که از حال خودم بی خبرم بعد از تو میشود دل بکنم؟ آه مبادا، هرگز به خود عشق قسم، کور و کرم بعد از تو نه کسی میپرد اطراف دل خسته ی من نه قرار است که با کس بپرم بعد از تو نه به میل خودم از کوچه ی کس رد شده ام نه کسی رد شده از دورو بَرم بعد از تو غیر اینها خبر تازه تری نیست به جز اینکه شاعر شده ام خیر سرم بعد از تو.

وطنم بوی غربت میده...

photo content
+2

صبح که نور از پنجره داخل می‌شود، ناخودآگاه صورتم را برمی‌گردانم. آخر نور، مرا یاد روزهایی می‌اندازد که دنیا از لبخندش روشن‌تر نبود. برای لحظه‌ای لبخند می‌زنم، اما غم مثل دستی سرد، گوشه‌های لبم را پایین می‌کشد؛ انگار شادی در این اتاق اجازه‌ی ماندن ندارد. گاهی دلم می‌خواهد پرده‌ها را برای همیشه بکشم؛ نه صبحی باشد که امید بیاورد، نه شبی که دلتنگی را تکرار کند. فقط سکوت بماند و من؛ شاید یکی از ما زودتر خسته شود. روبه‌روی آینه می‌ایستم. تصویرم را نگاه می‌کنم و از خودم می‌پرسم؛ این همان آدمی است که روزی آرزو داشت دلیل خنده‌ی کسی باشد؟ اگر هست، چرا حالا حتی برای خودش هم غریبه شده است؟ پاسخی پیدا نمی‌کنم. مثل همیشه سکوت می‌کنم، چون سکوت تنها چیزی است که این روزها هنوز مرا ترک نکرده. و فقط یک سؤال هر شب در ذهنم تکرار می‌شود من هنوز دلتنگم یا دیگر خودم را گم کرده‌ام؟...

The Don - Beresoon Khodeto (320).mp39.47 MB

Repost from Arianfar
22.mp311.92 MB

رفتی و بعد تو من، خسته و بی‌تاب شدم پشت این پنجره‌ها، محو مهتاب شدم هرکه از عشق سخن گفت، دلم یاد تو کرد من پس از رفتن تو، غرق غم و خواب شدم کوچه‌ها بی‌تو پر از خاطره‌هایت شده‌اند من ولی از همه‌ی خاطره‌ها آب شدم تو مرا بردی و رفتی، دل من جا مانده من پس از رفتن تو، خانه‌خراب شدم...

رفتی و بعد تو من، خسته و بی‌تاب شدم پشت این پنجره‌ها، محو مهتاب شدم هرکه از عشق سخن گفت، دلم یاد تو کرد من پس از رفتن تو، غرق غم و خواب شدم کوچه‌ها بی‌تو پر از خاطره‌هایت شده‌اند من ولی از همه‌ی خاطره‌ها آب شدم تو مرا بردی و رفتی، دل من جا مانده من پس از رفتن تو، خانه‌خراب شدم

چشم بر راه تو ماندم، نفسم بند آمد عمر من رفت و دلم باز به لبخند آمد هر زمان پنجره را باز نمودم از شوق خیال میکردم تو آمدی اما مرگم آمد..

رفتیو بعد تو شب ها همه بی تاب شدم پشت این پنجره‌ها خیره به مهتاب شدم هرکه از کوچه گذشت، از تو نشانی میخواست من به امید قدم های تو بی خواب شدم...

چشمهايت را میبوسم میدانم هيچ كس هيچ‌گاه در هيچ لحظه‌اى از آفرينش، آنچه را كه من در گرگ و ميش نگاه تو ديدم نخواهد ديد..!

گفتم این فاصله یک روز به پایان برسد گفتم این قصه ی دل نیز به سامان برسد هر شب از خویش پرسیدم اگر خواهد چه؟.. کاش یکبار صدایت به خیابان برسد...

ShamRain-Raindrops-128.mp34.32 MB

photo content

دل ربایانه اگر باز به در آمده‌ام از پی آن دل دیوانه به سر آمده‌ام چه کنم، دوری تو صبر و قرارم نگذاشت به هوای تو ز هر راه و سفر آمده‌ام تو اگر راندی‌ام از خویش، گنهکار منم لیک با بار پشیمانی و شر آمده‌ام نه برای دل‌آزاری، نه برای ناز و فریب که برای طلبِ بخشش تو آمده‌ام دل ما را تو شکستی، ولی این دل هنوز منتظر مانده که شاید به نظر آمده‌ام گفته بودم که فراموش کنم خاطره‌ات دیدم از عهد خودم باز به در آمده‌ام هر کجا رفتم و هر چهره که دیدم، دیدم باز از آن کوچه‌ی چشمان تو سر آمده‌ام گرچه از دوریِ تو سوخته‌ام، اما چه کنم که برای تو هنوز از جگر آمده‌ام تو بگو با دل من بعد چنین فاصله‌ای چه کنم؟ با چه امیدی به بر آمده‌ام؟ من اگر باز رسیدم، نه ز روی هوس است من برای خودِ آن عشقِ دگر آمده‌ام گر قبولم نکنی، باز ملامت نکنم من فقط آمده‌ام تا بگویم: «آمده‌ام» دل ربودی و مرا بردی و برگرداندی من همانم که به دنبال تو سر آمده‌ام این‌همه راه اگر آمدم، از بهر تو بود که هنوز از غمِ آن چشم، به در آمده‌ام تو اگر باز بخندی، همه‌چیزم کافی‌ست من برای نفسِ خنده‌ی تو در آمده‌ام پس اگر پرسیدی «از دل تو چه باقی مانده؟» جز همین عشق، چه مانده؟ که به در آمده‌ام...

دل ربایانه دگر بر سر ناز آمده‌ای از دل ما چه به جا مانده که باز آمده‌ای؟