fa
Feedback
رمان پادشاه طمع | شیطان مشکی می‌پوشه

رمان پادشاه طمع | شیطان مشکی می‌پوشه

رفتن به کانال در Telegram

رمان پادشاه طمع (۱۰ صبح)💛 رمان شیطان مشکی میپوشه (۹ شب) 🖤 *‌به جز جمعه‌ها مترجم : مونا نصر پادشاه خشم و پادشاه غرور و پادشاه طمع = آماده فروش ارتباط با من : @Neonicam رمان‌های دارکم: @DarkByMona کانال فایل های من : @MonaNasrTr

نمایش بیشتر
3 073
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-157 روز
-5630 روز

در حال بارگیری داده...

ابر برچسب‌ها
هیچ داده‌ای
مشکلی وجود دارد؟ لطفاً صفحه را تازه کنید یا با مدیر پشتیبانی ما تماس بگیرید.
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
سپتامبر '24
سپتامبر '24
+85
در 1 کانال‌ها
اوت '24
+188
در 26 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+756
در 27 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+236
در 26 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+356
در 9 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+800
در 47 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+349
در 27 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+331
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+379
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+479
در 3 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+298
در 6 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+1 420
در 1 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
26 سپتامبر0
25 سپتامبر+3
24 سپتامبر+5
23 سپتامبر+3
22 سپتامبر+4
21 سپتامبر+3
20 سپتامبر+2
19 سپتامبر+2
18 سپتامبر+2
17 سپتامبر+3
16 سپتامبر+3
15 سپتامبر+3
14 سپتامبر+7
13 سپتامبر+6
12 سپتامبر+3
11 سپتامبر+3
10 سپتامبر+4
09 سپتامبر+2
08 سپتامبر+2
07 سپتامبر+10
06 سپتامبر+2
05 سپتامبر+2
04 سپتامبر+2
03 سپتامبر+3
02 سپتامبر+2
01 سپتامبر+4
پست‌های کانال
رمان پادشاه طمع 💛) #فصل22 #پارت120 ردی از شیطنت روی گونه‌هاش نشست و قلبم از انتظار ناخواسته به لرزش دراومد: _ خودت می‌فهمی. *** انتظار داشتم دامینیک من رو به یک نقطه مجلل لاکچری با یک ساحل خوب برای پیک‌نیک خصوصی ببره... و برد. در فلوریانوپلیس. با پرواز حدوداً یک ساعت و نیم با ریو فاصله داشت. فلوریپا (محلی‌ها با این اسم می‌شناختمش) مکه‌ای از خلیج‌های پنهان، سواحل خیره کننده و مسیرهای پیاده‌روی سرسبز بود. نیمی ازش در سرزمین اصلی و نیم دیگرش در سانتا کاتارینا بود و این مکان و باهیا، مورد علاقه‌ام در برزیل بودن. جت دامینیک، دو ساعت بعد از حضورش در خونم، در فلوریپا فرود اومد. ماشین شخصی ما رو در زمین خاکی ملاقات کرد و به مجلل‌ترین استراحتگاه شهر برد. در حالی که دو سرور یک جشن واقعی روی میز ترتیب می‌دادن، گفت: _ بهتر از mimi sucos هست، نه؟ روی بالکن سوئیت اصلی لاکچری مشرف به ساحل نشسته بودیم. آفتابگیرها مثل مورچه‌ها روی شن‌های سفید نقطه گذاری می‌کردن و باد صدای ضعیف امواج و خنده رو به سمت ما می‌آورد. _ تو باورنکردنی هستی. در حالی که شکمم با بوی تخم مرغ تازه و شیرینی‌هایی که تازه از فر خارج شده بودن غرغر می‌کرد، سرم رو تکون دادم. در هواپیما میان وعده خورده بودم، ولی هیچ چیز مثل سبدی از توپ‌های پنیر برزیلی کره‌ای، دختری رو به اضافه کربوهیدرات وسوسه نمی‌کرد. _ این خیلی زیاده. یک میان وعده ساده در ریو کافی بود. _ نه برای اولین قرار ما. نسیم ملایمی از کنارش گذشت و موهای دامینیک رو به هم ریخت. از زمانی که به برزیل اومده بود برنزه شده بود و با تیشرت سفید و شلوارک، ریلکس و معمولی به نظر میومد. _ تو لایق بهترین‌ها هستی. وسوسه با «حس محافظت از خودم» جنگید. باید گاردم رو بالا نگه دارم، ولی این کار، وقتی با چیزهایی که دوست داشتم احاطه شده بودم, سخت بود.

2
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل9 #پارت118 و پدرم گفته بود «از دستش نده» چه بد که‌ نمی‌تونستم نگهش دارم. *** در راه برگشت به آپارتمان مدیسون توی ذهنم دلایلی که مدیسون نباید با ایتان گودمن می‌بود رو شمردم. تا دلیل 30‌ام پیش رفتم و متوجه شدم 100 تا دلیل دیگه هم هست که من به خاطر غرور لعنتیم‌ نمی‌تونم هیچکدومشون رو به مدیسون بگم. مدیسون متناوبا با نگرانی بهم من نگاه می‌کرد و لب پایینش رو می‌جوید. توی مترو هوا به طرز مشمئزکننده‌ای گرم بود و بوی عرق تنها بویی که بود که بینیم استشمام می‌کرد. یک بچه داشت گریه می‌کرد، یک زوج نوجوون داشتن جلومون همدیگه رو می‌خوردن. دو مرد هم ایستاده مشغول خوندن چیزی از روی گوشیشون بودن. می‌خواستم زودتر از کوپه پیاده بشم و خودم و مدیسون رو به خیابون اصلی برسونم و ادامه مسیر رو با اوبر یا تاکسی برم. وقتی بلاخره پیاده شدیم و به سر خیابون رسیدیم فهمیدم احتمالا آخرین باریه که به این خیابون میام. خداحافظی کردن واقعا مزخرف بود. اونم برای اخرین بار. ولی چیکار می‌تونستم بکنم؟ اون می‌خواست ازدواج کنه. زندگیش پر از گل و لباس عروس بود ولی به نظر من ازدواج احمقانه‌ترین کاری بود که نسل بشر ازش استقبال کرده بود. هیچوقت ندیده بودم چنین ایده‌ای با وجود دستاورد و نتایج ضعیفش انقدر محبوب باشه و در طول عصرهای مختلف تکرار بشه. میانگین نرخ طلاق 50 درصده و کسی در این مورد نظری نداره؟‌ ازدواج به درد من‌ نمی‌خورد. ولی با این وجود... صبح‌ها پیاده روی کردن با دیزی حشری. توافقمون. شوخی‌‌هامون. یاداشت‌‌هامون. اینجوری نبود که ازشون متنفر باشم. که این در مقابل تعاملاتم با سایر آدم‌ها، واقعا بزرگ بود. مدی بلاخره وقتی روی پله‌های آپارتمانش بودیم سکوت رو شکست.کل مسیر رو ساکت بودیم. _ حالت خوبه؟
410
3
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل22 #پارت119 _ نه، و من تسلیم نشدم... حس می‌کردم فقط نیمی از حرفم حقیقت داره. _... من دامینیک رو می‌شناختم. تا وقتی به چیزی که می‌خواد نرسه ناامید نمی‌شه. این‌جوری می‌تونم باهاش سر یک قرار برم و تمومش کنم. جوری که گفتمش خیلی آسون به نظر اومد، ولی دامینیک انقدر غرور داشت که وقتی دارم با مردای دیگه قرار می‌ذارم برای توجهم التماس نکنه. ایزابلا به نظر نمی‌اومد که راضی شده باشه _ شاید. امیدوارم بدونی داری چیکار می‌کنی عشقم. نمی‌خوایم دوباره آسیب ببینی. _ نمی‌بینم. قول میدم. صدای در زدنی تماسمون رو قطع کرد. هیچ مواد غذایی در یخچال وجود نداشت، پس صبحانه سفارش داده بودم. به دوستام قول دادم که اون‌ها رو در جریان وضعیت دامینیک قرار بدم. تماس رو قطع کردم، از نشیمن رد شدم و در ورودی رو باز کردم و انتظار داشتم پیک رو ببینم که acai bowlام همراهش باشه. به جاش، شونه‌های پهن و هیکل خوش اندامی قاب در رو پر کرد. چشمم از روی لباس پنبه‌ای سفیدش، بالاتنه برنزه و قدرتمندش بالا رفت و به یک جفت چشم آبی تیره رسید. قبل از اینکه بتونم ازش بپرسم که ساعت ۹ صبح توی آپارتمان مادرم چیکار می‌کرد، پرسید: _ هنوز چیزی نخوردی؟ _ غذام در راهه. _ بذار حدس بزنم acai bowl از mimi sucos؟ دست‌هام رو روی سینم صلیب کردم: _ شاید. من انقدر قابل پیش‌بینی نبودم، نه؟ با اعتماد به نفس زیاد گفت: _ کنسلش کن. جای بهتری می‌ریم. _ کجا؟ ولی mimi sucos بهترین acai bowl رو در شهر داره.
475
4
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل9 #پارت117 جولین کمرش رو صاف کرد: _ اون داره عذاب می‌کشه. اگه یک زمانی برق مرکزی قطع بشه و اون توی آسانسور بمونه چی؟ اگه بخوره زمین چی؟ اگه به دارو نیاز داشته باشه و کسی نباشه که بهش کمک کنه چی؟ خیلی اتفاقای بد می‌تونه بیفته. آره. ممکنه منم تو رو از پشت بوم پرت کنم پایین. کاملا تصادفی. صدام رو بالا بردم: _ خفه شو جولین. جولین هم متقابلا صداشو بالا برد: _ سهامدارها به شک افتادن. مگه بچه بازیه؟ این یک شرکت 2 و نیم میلیارد دلاریه و داره توسط کسی که حالش خرابه اداره می‌شه... معذرت می‌خوام ولی دارم حرفایی رو می‌زنم که کسی جرات زدنشون رو نداره. همزمان دست‌هاش رو بالا برد و دستگاه اکسیژن اشاره کرد. _ از نظر اخلاقی درست نیست این وضعیتو از هیئت مدیره مخفی کنیم. اگه یک وقـ... _ جول خفه شــو! صدای فریاد کتی بود که جولین رو خفه کرد. تمام صورتش از اشک خیس شده بود. گریه کردن از کتی بعید نبود. چیزی که ازش بعید بود حالت تهاجمی ‌و هیستیریکش بود. جولین یک مرد با سبک کلاسیک مدیریت میانی، که چیزی جز اعتماد به نفس کاذب و ادعا نداشت، تصمیم گرفته بود پدر رو جایگزین کنه. حرف و برنامه‌های پدر هم براش اهمیتی نداشت. کیت نگاهش رو به من انداخت: _ مامان و بابا رو می‌رسونم خونه. کیف داروهای پدر رو روی شونم انداختم: _ نه خودم می‌برمشون. جولین دستش رو روی بازوی پدر گذاشت: _ نه اون می‌تونه اینجا بمونــ... با نگاه من و کتی دهنش رو بست. با لحن قاطعی به خواهر کوچولوم گفتم: _ به خودم بسپرش. _ مشکلی نیست چیس. تو ماشین هم همراهت نیست و با مترو اومدی. باید سر راه به یک جایی هم سر بزنم. سرم رو تکون دادم. بین رفتن با اونا و رسوندن مدیسون به خونه، مد رو انتخاب کردم. اگه منم همراه پدر می‌رفتم ممکن بود احساس ضعف بیشتری بکنه و این غرورش رو خدشه دار کنه. باید یک سری مسائل رو هم با مدیسون حل می‌کردم. امشب آخرین شبی بود که همدیگرو می‌دیدیم.
504
5
‌ ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚 ‌ «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی» «با همکاری تمام مترجمین» 📖تمامی رمان‌ها بدون حذفیات و سانسور 📚آرشیو
‌                           ℕ𝕠𝕧𝕖𝕝𝔹𝕠𝕠𝕜𝕚   ‌        «چنل مرجع ترجمه رمان‌های خارجی»                   «با همکاری تمام مترجمین» 📖تمامی رمان‌ها بدون حذفیات و سانسور   📚آرشیوی از فایل‌های رایگان و فروشی     🍊دریافت فایل‌ها با رضایت صاحبین اثر       🍁معرفی هر رمان به صورت کامل         ☕️گروه گپ و گفتمان خوانندگان           🥨ارتباط مستقیم با مترجمین             🌸متنوع‌ترین ژانرها و موضوعات 👍 https://t.me/NovelBooki ❤️https://www.instagram.com/novelbooki_
356
6
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل24 #پارت118 فصل 24 الساندرا 🪷 _ تو چیکار کردی؟... چهره اسلون صفحه نمایشم رو با نارضایتی پر کرد. _... چرا قبول کردی با شوهر سابقت سر یک قرار بری؟ لازمه برای مداخله به اونجا پرواز داشته باشم؟ _ اونقدر هم که به نظر می‌رسه بد نیست. بهش گفتم فقط یک قرار، و این به این معنی نیست که با هم قرار می‌ذاریم، که یعنی می‌تونیم آدم‌های دیگر رو ببینیم. _ واقعاً مرد دیگه‌ای رو می‌بینی؟ اعتراف کردم: _ نه هنوز. ولی وقتی به نیویورک برگردم این کار رو می‌کنم. دو روز از عروسی مادرم گذشته بود و داشتم دوست‌هام رو در جریان تمام اتفاقات هفته گذشته می‌ذاشتم. مادرم دیروز برای ماه عسلش رفته بود و مارسلو همون روز صبح به سائوپائولو برگشته بود و نمی‌تونست بیشتر از این کاری رو از دست بده. به خاطر عروسی فقط یک روز مرخصی دریافت کرده بود، که یعنی من در آپارتمان خانوادگیم در ریو تنها بودم. هنوز تصمیم نگرفته بودم کی به شهر برگردم. اواسط دسامبر بود، برای همین ممکن بود تا سال جدید همینجا بمونم. به گفته ایزابلا همه چیز در فروشگاه فیزیکی داشت به آرومی پیش می‌رفت و فروشگاه آنلاینم همچنان تعطیل بود. نیازی نداشتم در شهر باشم. ویوین به آرومی گفت: _ تو داری با کسی که دو ماه پیش ازش طلاق گرفتی قرار می‌ذاری، ما فقط نگرانیم که تو... ایزابلا گفت: _ می‌لغزی. یک مرد هات و ثروتمند این همه راه رو تا برزیل پرواز میکنه تا دوباره به دستت بیاره. بابت تسلیم شدنت سرزنشت نمی‌کنم، ولی این مشکلات اصلی رو حل نمیکنه. درسته؟
509
7
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل9 #پارت116 _ اون باهوش، جسور، سرزنده، دوست داشتنی و چشم گیره. مدی به خانوادت احترام میذاره و برای چیزی که می‌خواد خیلی تلاش می‌کنه. همیشه با وجود مشکلاتی که می‌دونم توی زندگیش کم نیست، یک لبخند زیبا روی لبشه. _ پدر. جولین لبه تخت نشست و دست رنگ پریده رو در دستش گرفت. گاهی فراموش می‌کنم که جولین برادرم نیست. همیشه برام مثل یک برادر بود... البته تا وقتی که پدر اعلام کرد که جانشینش منم. از اون زمان جولین فقط برام یک پسرعمه بود و نبود. این روزا، 90 درصد مواقع، جولین پدر رو عمو رونان صدا می‌کرد، حتی باوجود اینکه می‌دونست این کار قلب پدر رو تیکه پاره می‌کنه. با دست دیگرش آروم و به شکل مزخرفی چند بار روی دست پدر رو نوازش کرد. انگار دستش از اسلایم ساخته شده بود. حتی اگه کتاب «چجور یک انسان باشیم» رو بخونه هم‌ نمی‌تونه کمی طبیعی‌تر تظاهر کنه. _ شاید وقتش شده بیشتر مراقب خودت باشی و زمان بیشتری رو با لوری بگذرونی. حتی مادر هم به «لوری» تبدیل شده بود. تمام اون شب‌هایی که مامان جولین رو محکم بغل کرده بود تا آروم بخوابه و کابوس اون تصادف لعنتی اذیتش نکنه، تمام تولدهایی که براش گرفته بود و تمام اشک‌هایی که به خاطر ناراحتیش ریخته بود، اصلا برای جولین ارزشی نداشت. با همون لحن، بدون حتی اضافه کردن سر سوزنی احساس و عاطفه ادامه داد: _ شاید وقتشه... خودتو بازنشسته کنی. _ بازنشسته؟… اولین باری بود که پدر این کلمه رو به زبون میاورد. حتی یک روز کاری رو هم در 55 سال کاریش از دست نداده بود. حتی شک دارم معنی این کلمه رو هم بلد باشه. پدر خودش رو خارج از دنیای کار‌ نمی‌شناخت. _... تو می‌خوای بازنشسته بشم؟ به جولین نگاه خشمگینی انداختم و از لای دندون غریدم: _ نه هیچ کس این رو نمی‌خواد. حتما اشتباه شنیدی. وقتی یکی با دهن پر از گوه حرف می‌زنه این اتفاق میفته. مامان شوکه شد: _ چیس!
509
8
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل22 #پارت117 من برای با تو بودن به دلیل نیاز ندارم amor . ولی اگه به معنی بله گفتنت باشه، بهت ۱۰ هزار تا دلیل میدم. گلوش آشکارا تکون خورد. _ تو همیشه می‌دونی چی بگی. _ نه همیشه... ای کاش این‌طور بود. ای کاش به جای نادیده گرفتن، هزار تا چیز گفته بودم و هزار تا سوال پرسیده بودم. _... انتظار ندارم دوباره باهام وارد یک رابطه بشی، یا حتی باهام سر قرار دوم بیای. فقط می‌خوام تا وقتی که بهم اجازه میدی باهات وقت بگذرونم... الساندرا ساکت موند. _... این، قرارهایی که از دست دادم و شب‌هایی که خراب شد رو جبران نمی‌کنه، اما من... ترکیبی از ناامیدی و بدبختی صدام رو خش‌دار کرد: _... من در حد مرگ متاسفم. برای همه چیز. عبارت سازی و گویایی، من رو رها کرد، ولی اگه خودم رو از حاشیه و سایر حرف‌ها برهنه می‌کردم، اون‌ها تنها کلماتی بودن که باقی می‌مونوندن. هر ذره پشیمونی شرم و عذاب وجدان، در دو کلمه تقطیر شد. متاسفم. آهنگ فعلی به پایان رسید، ولی خیلی وقت بود که رقصیدن رو تموم کرده بودیم، و در حالی که قلبم با ضربان دردناک می‌تپید ایستاده بودم‌. الساندرا بالاخره گفت: _ فقط یک قرار... شوکِ تسکینم ثانیه‌ای بعد با ادامه حرفش به پایان رسید. _... اما فقط همین. این به این معنی نیست که داریم قرار می‌ذاریم، و من آزادم که آدم‌های دیگر رو هم ببینم. اگه این کارو بکنم نمی‌تونی دنبالم کنی و اون مرد رو تهدید کنی. یا هر کار دیگه‌ای برای خراب کردن قرارهام انجام بدی. هر عصب هم با فکر کردن به قرار گذاشتن اون با مرد دیگه‌ای به هم پیچید، ولی با واکنش وحشیانه خودم مبارزه کردم. انقدر باهوش بودم که امتحان و مجازات رو تشخیص بدم. اینقدر مستأصل بودم که همونجور که هستن قبولشون کنم. قبل از اونکه بتونه امتیازش رو پس بگیره سرم رو به نشونه موافقت تکون دادم. یک قرار. می‌تونستم روی همون کار کنم. _ قبوله. پایان فصل 23
548
9
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل8 #پارت115 گرنت خندید و پدر هم همینطور. آهسته از خدا برای داشتن یک دوست نزدیک که پزشک بود تشکر کردم. پدر با لحنی که هنوز ردی از خنده توش بود گفت: _ معلومه که یادمه پسر. می‌تونم با قطعیت بگم که خیلی پیشرفت کردی. گرنت با لبخند گفت: _ خب یک چندسالی می‌شه. بعد از یک گفت و گوی کوتاه، پدر تلفن رو قطع کرد. _ گرنت کمی دیگه میاد خونه تا مطمئن شه وقتی افتادم مشکلی برام پیش نیومده. اون دوست خوبیه. هیچوقت اون و مدیسون رو از دست نده. اونا آدم‌های خوبین. صدای ضعیفش باعث می‌شد بخوام فریاد بزنم. یک ابروم بالا رفت: _ واقعا؟ تو تازه به هوش اومدی و اولین چیزی که می‌خوای در موردش حرف بزنی دوست و دوست‌دختر منه؟ جولین با پوزخند حرفم رو اصلاح کرد: _ نامزد! درسته. باید این کلمه رو با جوهر روی مچ دستم تتو می‌کردم تا فراموشش نکنم. جولین یک بازیکن ماهر، اما قابل پیش بینی بود. روش مورد علاقش زمین گیر کردن شکار قبل از کشتنش بود. در این مورد، مدیسون حکم شکار رو داشت ولی اگه قرار باشه به هر نحوی اون رو اذیت کنه، بدجوری قراره بهش آسیب برسونم. پدر گفت: _ آره می‌خوام اول در این مورد صحبت کنم. داشتن آدم‌های خوب دور و اطرافت کلید خوشحالی و خوش بختیه.‌ نمی‌دونم کلمنتاین در مورد چی صحبت می‌کرد... و در حالی که به در اشاره می‌کرد ادامه حرفش رو گفت: _...ولی تو‌ نمی‌تونی اون زن رو از دست بدی. مثل اون رو هیچوقت‌ نمی‌تونی پیدا کنی. دستم روی چونم کشیدم. با پدر مخالف نبودم. ولی‌ نمی‌دونستم اون چجور به این نتیجه رسیده. فک‌ نمی‌کنم دلیل پدرم با مال من یکی باشه. بخوام دقیق‌تر بگم، منظورم باسن عالیش، دهن کردنیش، دقت ظریف و زیادش، و تمایلات غیرعادیش بود. _ چرا این حرفو می‌زنی؟ چی توش دیدی پدر؟
563
10
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل23 #پارت116 میتونست ازم بخواد بمونم و زمین لعنتی رو طی بکشم و من این کار رو می‌کردم. دستم رو دراز کردم: _ بیا. پذیرایی به زودی تموم میشه بدون حداقل یک دور رقص حیفه که بری. در کمال تعجب، الساندرا بحث نکرد و لیوانش رو روی پیشخوان گذاشت و دستش رو کف دستم گذاشت. به سمت زمین رقص راهنماییش کردم. دست آزادم رو روی باسنش گذاشتم و با موسیقی حرکت کردیم. نبضم با استرس و اعصاب متشنجی میزد. خرابش نکن. لعنتی. زمزمه کردم: _ یادته پذیرایی خودمون چی شد؟ یک نفر اتاق پخش دی‌جی رو هک کرد... الساندرا با خنده کوتاهی جمله‌ام رو کامل کرد: _ و در اولین رقصمون آهنگ رپ دهه ۹۰ پخش کرد. هیچوقت انقدر وحشت زده ندیده بودمت. _ من در خیلی چیزهای استعداد دارم، اما فری استایل* یکی از اون‌ها نیست. شرمنده. دی‌جیمون خیلی سریع کنترل رو به دست گرفت و هرگز نفهمیدم چه کسی مسئول تغییر غیرمنتظره موسیقی بود. با این حال، داستان خوبی بود و هرگز فراموش نمی‌کنم که الساندرا چقدر پایه بود که باهاش هماهنگ بشه. اگه قبلش بیش از حد تصور عاشقش نبودم، همون جا از عشقش به زانو در میومدم. گفتم: _ اگه می‌تونستم زمان رو به عقب برگردونم و ۱۰ سال به عقب برگردم، خیلی کارها رو متفاوت انجام می‌دادم. از جمله اطمینان حاصل کردن از امنیت دی جی. و عشق ورزیدن به تو، جوری که لیاقتش رو داری. مسئله دی‌جی یک شوخی بود، ولی باقی چیزها نه. با وجود میلیاردها دلار در حساب بانکیم، نتونستم تنها چیزی که می‌خوام رو بخرم. شانس دوباره با اون الساندرا. لبخند غمگینی زد: _ ای کاش، ولی هیچ سودی در گذشته زندگی کردن نیست. گلوم فشرده شد: _ نه نیست... طبل ضربان قلبم پشت قفسه سینه‌ام شدت گرفت. _... باهام سر یک قرار بیا. آه کشید: _ دام... _ ما هیچ وقت یک قراره واقعی توی برزیل نداشتیم. هر بار که اینجا میومدیم با خانوادت وقت می‌گذروندیم. _ دلیل کافی و خوبی نیست.
594
11
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل9 #پارت114 مامان دستگاه رو بهم داد و زیپش رو باز کردم. کتی کمر پدر رو به تکیه‌گاه تخت تکیه داد. پرده نازکی از عرق پیشونیش رو پوشونده بود. با عجله به کمکش رفتم و گوشیم رو بین گوش و شونم نگه داتشم. _ فقط بهم بگو چیکار کنم. _ چیس،‌ نمی‌تونم. _ من دوست صمیمیتم. از لای فک قفل شدم این رو گفتم و فهمیدم چقدر بچگونه به نظر میاد. _ تو می‌تونی پاپ اعظم هم باشی ولی بازم مریض من نیستی. گوشی رو بده به پدرت. فقط به اون می‌تونم دستور درمانیم رو بدم مگر اینکه خودش بهم دستور دیگه‌ای بده. هم من و هم خودش می‌دونستیم پدر تا موقعی که تواناییش رو داشت اجازه‌ نمی‌داد گرنت در مورد وضعیتش با من صحبت کنه. بیش از اندازه مغرور بود و این داشت من رو تا مرز جنون می‌کشید. با اکراه موبایلم رو به پدر دادم. انگشتانش با لرزش دور گوشی حلقه شد. درحالیکه داشت هومم هومم می‌کرد، دست دیگرش بین کیف داروهاش در جستجو بود. کتی به سمت سرویس بهداشتی اتاق دوید. صدای بالا آوردن رو می‌شنیدم. تحمل این فشار، و روبه رو شدن با این واقعیت که که پدر زمان زیادی نداره، براش خیلی سخت بود. پدر چندتا قرص رو با دو لیوان آب خورد و به سوالات مختلفی که گرنت می‌پرسید پاسخ داد. فک‌ نمی‌کنم این وظیفه یک پزشک باشه، ولی گرنت خارج از وظیفه 20 دقیقه پشت خط بود به نفس‌های آهسته پدر گوش می‌داد. بلاخره پدر گوشی رو روی بلندگو گذاشت و کتی با دست و صورت خیس به جمعمون برگشت. _ آقای بلک یادتون هست وقتی بچه بودیم و یک شب من خونتون موندم و با چیس فیلم درخشش رو دیدیم؟ من شلوارمو خیس کردم و بهم کمک کردید تمیزکاری بکنم؟ فکر‌ نمی‌کردین حالا من پزشکتون بشم نه؟
607
12
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل22 #پارت115 خدایا امیدوارم. فکر نمی‌کنم بتونم بدون آشفتگی توی یک عروسی دیگه مادرم شرکت کنم. الساندرا به سطح خامه‌ای نوشیدنیش خیره شد و گفت: _ بازم ازت ممنونم که ما رو به اینجا رسوندی. _ وظیفه بود. در سکوت فرو رفتیم. معمولاً از مهمونی‌هایی که برای شبکه سازی سودی نداشتن اجتناب می‌کردم. آدم‌های زیاد، صدای خیلی زیاد، و خویشتنداری کم. اون‌ها جهنم محض بودن اما وقتی کنار الساندرا بودم قابل تحمل‌تر بودن. اون تنها دلیلی بود که در سال در خیلی از رویدادهای جامعه شرکت می‌کردم. _ باید... _ می‌خوای... بازم در یک زمان حرف زدیم. به اون اشاره کردم تا اول حرفش رو بزنه. الساندرا گفت: _ باید به غذا سر بزنم. کیک، امم، حساسه. _ برادرت الان داره این کارو می‌کنه. _ پس باید به دی جی سر بزنم. ایجاد تعادل بین ترکیبی از موسیقی برزیلی و آمریکایی سخته. نمی‌خوام کسی احساس... با صدای آهسته‌ای گفتم: _ اگه می‌خوای برم، میرم. نیازی نیست برای دوری کردن از من بهونه بیاری. اون همیشه اوقات سختی رو در کنار مادرش، که بیشتر از فرزندانش به در چرخان دوست پسر و شوهرهاش توجه می‌کرد، داشت. فابیانا باید کسی می‌بود که از الساندرا مراقبت کنه، اما هر زمانی که با هم بودن، الساندرا بلافاصله به نقش «سرپرست» خودش برمیگشت. حتی الان هم می‌تونستم ببینم که در حال محاسبه ذهنیه که چقدر دیگه الکل فابیانا رو قطع کنه تا در عروسی خودش باعث آبروریزی نشه. اون بدون نگرانی به خاطر من، به اندازه کافی نگرانی داشت. الساندرا بدون اینکه بهم نگاه کنه با لیوانش ور رفت. مکث کردم. هسته کوچکی از امید در شکمم روشن شد. _ می‌خوای من برم؟ قبل از اینکه سرش رو به نشونه نه تکون بده زمان به اندازه ابدیت طول کشید. انقدر ساده لوح نبودم که فکر کنم اون من رو اینجا میخواد چون برای آشتی آمادست. علاوه بر مارسلو من تنها کسی در جمع بودم که احتیاط کاریش رو نسبت به مادرش درک می‌کرد و به خاطر اون بود که اینجا بودم نه به خاطر فابیانا اهمیتی نداشت.
589
13
شیطان مشکی می‌پوشه 🌟⭐ جمعتون بخیر عزیزای مونا 🤍 میانبر رمان‌های چنل برای عزیزانی که تازه به جمعمون اضافه شدن: در حال پارتگذ
شیطان مشکی می‌پوشه 🌟⭐ جمعتون بخیر عزیزای مونا 🤍 میانبر رمان‌های چنل برای عزیزانی که تازه به جمعمون اضافه شدن:     در حال پارتگذاری: 🟡پادشاه طمع (هر روز 10 صبح) ⚫️شیطان مشکی میپوشه (هر روز 9 شب) *به جز جمعه‌ها* به اتمام رسیده: 🔴پادشاه خشم 🟣پادشاه غرور ‌فایل کامل «پادشاه طمع» و «شیطان مشکی می‌پوشه» هم موجود است.
782
14
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل9 #پارت113 فصل 9 چیس بازوی راست پدر رو روی شونم قلاب کردم و جولین بازوی چپ پدر رو گرفت. در اتاق نشیمن به صورت زیگزاگی حرکت می‌کردیم، اختلاف قد من و جولین باعث شد که پدر مثل پارچه‌ای روی بند رختکن بینمون تاب بخوره. جولید غرید: _ به اتاق خواب من ببریمش. زانوهاش زیر وزن پدر خم شده بود. مامان و کتی پشت سر ما به راه افتاده بودن. صدای باز شدن در بطری مشروب توسط امبر، و جملات مدیسون که با شادی ساختگی از کلمنتاین می‌خواست کلکسیون کتاب‌هاش رو نشونش بده رو شنیدم. راهرو به انتها‌ نمی‌رسید و انگار تا سال بعد هم قرار نبود به اتاق جولین برسیم. و تصویر مردن پدر در آغوشم رو از ذهنم پس زدم. به اتاق خواب رسیدیم و پدر رو روی تخت خوابوندیم. شماره گرنت رو گرفتم. لعنت. با لیلا قرار داشت. در حالیکه کتی با دست‌های لرزونش داشت تلاش می‌کرد از لای لب‌های خشک پدر کمی آب بهش بخورونه، پدر بهوش اومد، ولی این بهوش اومدن بعد از اینکه سرش با بشقابش برخورد کرده بود هیچ معنایی نداشت. انگار که مامان به خودش اومد، به سمت اتاق نشیمن دوید تا کیف دارو‌های پدر رو بیاره. وقتی برگشت توی دستش یک دستگاه بزرگ سیاه بود که یک ماسک اکسیژن روش بود و چند تا قرص نارنجی کوچیک هم در قسمت دیگرش بود. در حالیکه گوشی رو روی گوشم فشار می‌دادم زیر لب به گرنت گفتم: _ جواب بده. جواب بده. جواب بده. چند بار اتاق رو دور زده بودم و هوای اتاق به شدت برام سنگین بود. گرنت با تماس دوم جواب داد و بعد توضیح مختصرم ازم خواست گوشی رو به پدر بدم. به طرز آزار دهنده‌ای آروم بود و این پسر 4 ساله درونم رو تحریک کرد تا توی چشم‌هاش ماسه بپاشه. چرا انقدر آرومی؟ پدرم داره می‌میره لعنتی.
805
15
دخترا این آگهی تبلیغاتی نیست 🥲 این اطلاعیه خودمه. موضوع پیج اینستاگرامی که در موردش توضیح دادم «رمان» هست و قراره بعضی رمان‌هارو در اینستاگرام هم پارتگذاری کنم 🩷 خلاصه اگر علاقمند هستید و تواناییش رو دارید بهم اطلاع بدید 🌟 اگر هم دوستی دارید که فکر می کنید برای این کار مناسبه حتما بهم معرفیش کنید 🫶🏻 از طریق پیام ناشناس یا پیوی خودم میتونید شرایطتتون و همینطور تعرفه یا حقوق مورد نظرتون رو هم برام بفرستید تا بیشتر صحبت کنیم 👇🏻 🔘http://t.me/HidenChat_Bot?start=1315627509
287
16
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل23 #پارت114 _ منظورت بیشتر از مقداریه که قبلا زدی؟ جا خوردم. با توجه به اینکه واقعیت داشت، ولی نباید انقدر دردناک می‌بود. دفاعی نداشتم. مارسلو آه کشید و دستی روی صورتش کشید: _ ببین. من ازت خوشم میاد، تو شوهر خواهر خوبی بودی و در طول سال‌های گذشته خیلی بهم لطف داشتی، ولی ال خواهرمه. همیشه اون رو انتخاب می‌کنم. با شنیدن کلمه «بودی» جلوی جا خوردن دوباره‌ام رو گرفتم. هیچ وقت فکر نمی‌کردم روزی بیاد که یک کلمه گذشته ساده اینجوری باعث درد بشه، اما دو ماه گذشته از چند جهت چشمام رو باز کرده بود. مارسلو سرش رو تکون داد: _ باید توی بوزیوس فاصله ام رو حفظ می‌کردم .من خیلی... لعنت، نمیدونم. ما برای ۱۰ سال برادر بودیم و برام سخت بود که بخوام تغییرش بدم. من می‌خوام خوشحال باشید و فکر می‌کردم اگه مشکلاتت رو‌ حل کنی همه برنده می‌شن. _ این هنوزم ممکنه. جای دستمو برای پیدا کردن فندکم عوض کردم. این تنها چیزی بود که ازش باقی مونده بود و می‌تونستم به سمتش دست دراز کنم. و اضطرارم برای هر چند دقیقه چک کردن اینکه مطمئن بشم در جیبمه غیرقابل تحمل بود. مارسلو به نرمی گفت: _ نه. چهرش رو در مراسم وقتی به تو نگاه کرد دیدم. تو قلبش رو شکستی دامینیک. درست کردنش چیزی بیشتر از سفر به برزیل رو می‌طلبه. خیلی بیشتر. *** حرف‌های مارسلو در تمام مدت پذیرایی در ذهنم تکرار شد. حق با اون بود. مرخصی گرفتنم از کار و اومدنم به برزیل، قطره‌ای در دریای چیزی بود که برای رفع مشکل با الساندرا بهش نیاز داشتم. اما وقتی مدام از ساحل فرار می‌کرد، پیشرفت سخت بود. وقتی مارسلو برای بررسی چیزی به همراه مسئولان تدارکات رفت، نزدیک بار با الساندرا مواجه شدم که با خستگی و سرگرمی شاهد رقص مادرش و ناپدری جدیدش بود. کنارش ایستادم. حواسم با عطر نیلوفر و بارون زنده شد. _ دفعه چهارم خوش شانسیه، نه؟
823
17
قشنگای مونا سلام 🦋 با یه سوال اومدم. عزیزان کسی هست که ادمین پیج اینستاگرام بوده باشه؟ اگر کسی به این کار علاقمند هست و مهارتش رو داره، بهم اطلاع بده 🫱🏻‍🫲🏻🌸 چیزی که برام اهمیت زیادی داره، توانایی بردن پست‌ها به اکسپلور هست و دنبال کسی هستم که بدونه مهارت گردوندن و بالا بردن پیج اینستاگرامی رو داره. عزیزانی که علاقمند هستید، از طریق لینک پیام ناشناس، شرایط و تعرفه ماهانه مد نظرتون رو برام ارسال کنید ❤️👇🏻 🔘http://t.me/HidenChat_Bot?start=1315627509
481
18
هر دو رمان رو روی یه تایمر گذاشته بودم 😶
905
19
(رمان شیطان مشکی می‌پوشه 🖤) #فصل8 #پارت112 امبر برای فرار از اشتباهش تو غذا دادن به بچش، روی واگن گوهی که جولین راه انداخته بود سوار شد و گوه بیشتری بهش اضافه کرد و با لحن متعجب‌تری گفت: _ چیس گفت ممکنه اشتباه دیده باشه! ولی من دخترم رو می‌شناسم می‌دونم اون از این اشتباهات‌ نمی‌کنه. مدیسون به من نگاه کرد. چشم‌هام رو ازش بر نداشتم.‌ نمی‌دونم ازش چی می‌خواستم ولی می‌دونم اگه منظورم رو‌ نمی‌گرفت دنیا رو آتیش می‌زدم. تیک. تاک. تیک. تاک. از کی انقد صدای ساعت لعنتی بلند بود. منتظر بودم که حرفی بزنه. چیزی بگه. چقدر عجیب جامون عوض شده بود. 6 ماه مدیسون گلدبلوم هر کاری برای خوشحال کردم من می‌کرد و حالا من کسی بودم که به لطفش نیاز داشتم. لب‌هاش رو از هم باز کرد. به هوای زیادی برای نفس کشیدن نیاز داشتم. _ اوه دکتر گودمن رو می‌گید؟ لبخند همیشگیش که مخصوص خودش بود رو وسیع‌تر کرد ولی من تنها کسی بودم که واقعیت اون لبخند رو می‌فهمیدم. توی چشم‌های قهوه‌ای درشتش ترس و انزجار از خودش رو به خوبی می‌دیدم. _ قطعا کلمی ‌درست دیده. خودم بودم. دکتر گودمن و من دوست‌های خیلی قدیمی ‌هستیم. اون داره در یک نیمه مارتن شرکت می‌کنه. رفته بودم که به یک دوست سر بزنم. دوست! چرا زودتر از این کلمه استفاده نکردم؟ چون رابطه من با جنس مخالفی که هم‌خونم نبود، فقط به تخت خواب منتهی می‌شد نه دوستی! لعنت. توضیح مدیسون کلمنتاین رو راضی و لبخندش با جای خالی دندوناش بزرگ‌تر از قبل شد. انگار شخصیت کارتونی مورد علاقش رو دیده بود. جولین با نارضایتی چشم‌هاش رو تنگ کرد و به من و مدی نگاه کرد. دهنش رو باز کرد که چیزی بگه که حاضرم شرط ببندم بازم یک گوه اضافه دیگه بود، ولی با صدای افتادن چیزی روی زمین همه از فکر خارج شدیم و نمایش تمام شد. به سمت منبع صدا برگشتم. پدر. پایان فصل 8
956
20
(رمان پادشاه طمع 💛) #فصل23 #پارت113 مشت محکم‌تر شد. حتی اگه اون با آتش هزاران خورشید ازم متنفر بود، با مقداری که در اون لحظه از خودم متنفر بودم برابری نمی‌کرد. یک قطره کریستالی روی گونه‌اش ریخت. به سرعت پاکش کرد، اما وقتی دوباره به بالا نگاه کرد نگاهمون در هم قفل شد. چشم‌هاش از درد می‌درخشید و اگه اون لحظه ننشسته بودم اثرش من رو به پشتم پرتاب می‌کرد. من زندگیم رو صرف ساختن یک امپراتوری کرده بودم، اما در اون لحظه اگه خراب کردنش برابر با لبخندی به جای گریه‌هاش بود، با خوشحالی این کار رو انجام می‌دادم. در حالی که به هم خیره شده بودیم، گذشته و حال در تار و پود هزاران خاطره و حسرت گرفتار شد. صدای وزوز به گوشم برگشت، بقیه مراسم رو در خودش محو کرد. زمان ایستادن سایر مهمون‌ها و وارد شدنشون به سالن پذیرایی بود که متوجه شدم عروسی تموم شده. چهره الساندرا به اندازه یک تپش بیشتر به چشم‌هام خیره موند و بعد نگاهش رو گرفت. لحظه کوتاهی بود، اما به طرز غیرمنطقی حس می‌کردم که دارم دوباره از دستش میدم. از بین تکه‌های دندانه‌دار گلوم آب دهنم رو قورت دادم. خوشبختانه عروسی کوچک بود پس از پایان کار ساقدوش به راحتی می‌تونستم از بین جمعیت پیداش کنم. قبل ازاینکه خودم رو بهش برسونم مارسلو جلوم رو گرفت: _ سلام. می‌تونیم حرف بزنیم؟ نگرانی در سینم خزید. علی‌رغم طلاق، در بوزیوس باهام دوستانه رفتار می‌کرد، اما به نظر می‌رسید که وقتی داشت به سمت خلوتی در گوشه سالن راهنمایی می‌کرد محافظه‌کار شده بود. مارسلو سر اصل مطلب رفت: _ به هر چیزی که فکر می‌کنی انجامش نده. امروز نه. ابروهام بالا رفت: _ فکر می‌کنی دقیقاً می‌خوام چیکار کنم؟ _ نمی‌دونم، ولی می‌دونم به الساندرا مربوط میشه... با سرش به خواهرش اشاره کرد که مشغول صحبت کردن با مدلی بود که روی بیلبوردهای تایمز دیده بودمش. _... الان وقتش نیست دام. میدونی که چقدر مادرمون بهش استرس داده. نیاز نداره تو هم بهش اضافه کنی. _ فقط می‌خوام باهاش حرف بزنم. نمی‌خوام بهش صدمه بزنم.
803