رمان یونومیا
تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام رمان یونومیا
کانال رمان یونومیا (@romansara_tarjome) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 11 723 مشترک است و جایگاه 3 239 را در دسته کتب و رتبه 26 977 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 11 723 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 04 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -187 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 1 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.36% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.12% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 512 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 484 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 67 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, نگاهش, آیسا, وقت تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“تمام رمان ها بزرگسال می باشد.
🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊
نویسنده:مهین مقدسی فر
درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم
ربات نویسنده:
@MahinMoghadasifarbot
کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه
ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 05 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | +3 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
| 2 | _ ببخشید آقای دکتر؟
مرد بلند قامت با شنیدن صدایم سر جا میایستد
سریع سمتش میروم و نفس نفس زنان میگویم
_ شما دکتر جدید این بخش هستید؟
گنگ نگاهم میکند و با مکث میگوید
_ بله، چطور؟
_ میتونم یه خواهشی ازتون بکنم؟
متعجب نگاهم میکند، باز هم برای جواب دادن تردید دارد
انگار پروویی ام برایش عجیب است
_ بفرمایید
صدایم را کمی پایین میآورم
_ دکتر مهرجوی خیر ندیده اینقدر از صبح ازم کار کشیده که بخدا دیگه نمیکشم
میشه به جای من به بیمار اتاق ۲۱۱ برسید؟
چشمانش گرد میشود اما من فرصت مخالفت به او نمیدهم
هنوز جوابی نداده که پرونده را تقریبا به زور دستش میدهم
_ خیلی ممنونم حتما جبران میکنم براتون
برای اینکه هم دل خودم خنک بشود هم دکتر مهرجوی تازه واردی که ندیده بودمش اما بارها ترکش های بداخلاقی اش از دور نصیبم شده بود را در چشم این دکتر جدید هم بد جلوه بدهم شروع به حرف زدن میکنم
_ من نمیدونم آخه چرا یک دکتر، با چنین شخصیت اجتماعی بالایی باید اینقدر عقدهای باشه.
از وقتی این مهرجو اومده اینجا شده رئیس بخش، چندتا از بچه ها رو که کلا بیرون کرده، اینقدر هم کار ریخته رو سرمون وقت سر خاروندن نداریم.
همیشه هم صدای داد و فریادش بالاست.
چینی به بینی ام میدهم و با پیاز داغ بیشتر میگویم
_ میگن زنش بخاطر همین بداخلاقی هاش ازش جدا شده،
والا که حق داشته. آخه کی همچین آدم نچسبی رو تحمل میکنه؟ حقشه سر پیری زنش بذاره بره تنها بمونه
با بهت میگوید
_ دکتر مهرجو؟
راضی از اینکه بالاخره حرفهایم برایش جالب شده و همراهی میکرد سر تکان میدهم
_ آره همش واقعیته.
شما تازه وارد هستین هنوز آشنایی ندارین.
والا راسته میگن آدم هرچی پیرتر میشه بداخلاق تر هم میشه
با اخم میگوید
_ دکتر مهرجو پیره مگه؟
شانه بالا میدهم
_ چی بگم والا من که ندیدم سن دقیقش بفهمم قطعا بالای شصت هست دیگه
پیری کاش زودتر بمیره همه از دستش راحت بشیم
کمی از بیانصافی ام دلم برای دکتر مهرجو به رحم میآید و با نارضایتی اضافه میکنم
_ البته هرچی اخلاق نداره ولی پزشک خوبیه، میگن دستاش شفا بخشه، حالا ایشالا هزار سال عمر کنه اما خدا سر عقل بیارتش اینقدر پاچه مارو نگیره
سر تکان میدهد
اینکه دیگر جوابم را نمیدهد و غیبتم ادامه دار نمیشود عصبی ام میکند اما خب چون قرار بود کار مرا انجام دهد مراعاتش میکنم
میخواهم خداحافظی کنم که با نگاهی به پرونده میپرسد
_ فقط بیمار اتاق ۲۱۱ با شماست؟
قطعا منظورش این نبود که بقیه کارهای مرا هم انجام دهد اما آنقدر خسته بودم که
از فرصت پیش آمده نهایت استفاده ببرم
با بدجنسی نیشم شل میشود و از خدا خواسته میگویم
_ راستش چندتا دیگه هم هستن
از خانم صبوری بپرسید هم بهتون میگه
خدا خیرتون بده اگه ممکنه به اونام برسید من امروز نوبت آرایشگاه هم دارم بعد یک هفته از دست مهرجو به کارام برسم
مات میماند اما قبل از اینکه مخالفتی کند فورا خداحافظی میکنم و میروم
دو ساعت بعد که برمیگردم با ذوق جلوی آینه راهرو میایستم و به ابروهای تمیز شده ام نگاه میکنم
مهسا با دیدنم متعجب میگوید
_ تو اینجایی طلا؟ دوساعته کجایی؟ بیمارات چیشدن؟
نیشم شل میشود
_ یک دکتر جیگر پیدا کردم همه کارامو به جام انجام بده
تونستم این چندساعت یه نفسی بگیرم
متحیر میگوید
_ وا کی؟
_ نمیدونم یادم رفت فامیلیش رو بپرسم حالا حتما میبینمش امروز باز
با یادآوری دکتر جدید ذوق زده میگویم
_ نمیدونی چه قدر جذاب بود مهسا اولین باره بعد اینهمه سال یه دکتر به چنین جذابیتی میبینم
باید تورش کنم واسه خودم
مهسا ترسیده میگوید
_ میدونی اگه مهرجو بفهمه چندساعت پیچوندی چی میشه؟
دستم را در هوا تکان میدهم
_ برو بابا مهرجو کجا بود
سر تکان میدهد
_ اتفاقا امروز دائم همینجاست
اصلا نرفته اتاقش
همش خودش بالا سر بیمارا میچرخه!
سر میچرخانم تا جواب مهسا را بدهم که با دیدن آن دکتر جدید گل از گلم میشکفد
میخواهم سمتش بروم و تشکر کنم که مهسا فورا از جا بلند میشود و میگوید
_ خسته نباشید دکتر مهرجو
یخ میزنم
دکتر مهرجو؟
اویی که یک ربع پیشش کلی بد و بیراه حواله مهرجو کرده بودم خودش بود؟
دکتر مهرجو جلو می آید
پرونده را دستم میدهد و رو به منِ میت شده میگوید
_ رسیدن بخیر خانم معین، امر دیگه ای ندارید انجام بدم براتون؟
شانس میآورم که همان لحظه یکی از دکتر های ارشد بیمارستان میآید و البرز مهرجو را به حرف میگیرد
فرار میکنم سمت رست که تلفنم زنگ میخورد
حاج بابا بود
_ کی میرسی خونه دخترم؟
متعجب میگویم
_ مثل همیشه دیگه بابا چیزی شده؟
میگوید
_ اگه تونستی زودتر بیا طلا بابا برای امشب زنگ زدن قرار خواستگاری گذاشتن
مات و مبهوت میگویم
_ خواستگاری؟ کیه؟
آرام میخندد
_ منو دست میندازی دختر؟ گفت بگم دکتر مهرجو، طلا خانوم خودش خوب میشناسه
https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk
https://t.me/+DQcZ3OsLk5MzMDVk | 54 |
| 3 | مرد غریبه روی دو زانو کنارم میشینه و بوی عطرش خیلی خوبه...
حتی منی که سرما خوردم هم بوش و میفهمم.
_مگه اینجا ماشین لباسشویی نداره بچه؟ تو این برف با دست لباس میشوری؟!
_داره... اما میگن پول برق زیاد میاد.. بیشتر وقتا من میشورم...
ترسیده هینی میکشم نکنه کسی شنیده باشه چی گفتم..! اگر امروزم بهم نهار ندن چی؟
دماغم و بالا میکشم و موی فری که افتاده رو صورتم و با پشت دست کنار میزنم..
_چشمات چه رنگیه دختر جون!
نگاه خیره اش روی صورتمه..
_نمیدونم زیاد بهش فکر نکردم.. هر بار به یک رنگه..
لباس ها رو بیشتر چنگ میزنم تا زودتر بتونم برم نهار بخورم تا مثل دیشب غذا تموم نشده...
دست روی شکمم میکشم تا یکم از ضعفی که داره میره کم کنه...
چشم های سیاه مرد توی صورت برنزه اش میدرخشه... مردا هم مگه خوشگل میشن؟
_از چی میترسی؟
_ از برف و بارون... اما گشنگی هم ترسناکه...
چهره اش توهم میره...
_حرف بدی زدم؟ به خانم نعمتی که نمیگی چی گفتم..
_از خانم نعمتی هم میترسی؟
جرات نمیکنم چیزی بگم...
شیر آب و باز میکنم تا بتونم لباس ها رو آب بکشم... آب یخ دستای سرخم و میسوزونه..
_شما دوست خانم نعمتی؟
اونا هیچ وقت نمیان تو حیاط، هوا سرده... همیشه تو اتاقش میمونن.
دستش و زیر آب میاره و دستام و میگیره...
_نه نیستم... چرا انقدر زخم و زیلی؟
دستاش گرمه تازه میفهمم دارم از سرما میلرزم...
دستم و عقب میکشم ..
_از آشپزخونه یکم روغن نباتی میگیرم بمالم روشون خوب میشن..
بی حوصله و خسته از سوال های عجیبش روی پاهای خشک شده ام جابه جا میشم.
صدای قارو قور شکمم بلند میشه ...
خجالت میکشم و لباس هارو بیشتر چنگ میزنم.
_میشه برین کنار الان غذا تموم میشه.. خانم نعمتی دوست نداره با کسی از بیرون حرف بزنیم.. بعد تنبیه میشم..
دستم و ول ميکنه اما میاد طرف صورتم.. مویی که دوباره ریخته تو صورتم و میزنه پشت گوشم..
از لمسش لرزی به تنم میشینه که ربطی به هوا نداره.
با صدای پایی که از پشت سرم میاد ترسیده بلند میشم..
_خدا لعنتت کنه مهوا... دخترهی وحشی چرا هنوز کارت تموم نشده !
مهمون مهمی دارم الان میرسه نمیخوام ریختت و ببینه..
من امروز بهت نهار بدم از سگ کمترم.. دختره ی پاپتی... گمشو تو انباری تا حسابتو برسم.
دستش که تو موهام چنگ میشه پوست سرم میسوزه.. به گریه میفتم ...
_تروخدا خانم... غلط کردم.. ببخشید... خانم تروخدا...
نمیدونم اون مرد کجا غیبش زد اما باعث شد توی انباری سرد و پر آب با یک لا پیراهن و شکم خالی تا شب بمونم..
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
_بیا بیرون...
نمیتونستم تکون بخورم استخون هام خشک شده بود.
_گمشو بیرون دیگه.. تکون بخور دختره یِ ...
قبل اینکه بتونم بلندشم صدای التماسش به گوشم رسید...
_غلط کردم آقا...
_غلط و که کردی.. گ*وه اضافه هم خوردی باهاش اینجوری حرف زدی... دفعه بعد ميندازمت ور دل اون نعمتی بی شرف کنج خیابون گدایی کنی.
صدای پر ابهت مرد غریبه و نعمتی که گفت ترس به دلم انداخت...
_ترو خدا آقا من و بیرون نکنین من گدایی بلد نیستم..
همون بوی آشنا توی تاریکی انباری میپیچه و اینبار دست های گرمش دور کمرم حلقه میشه...
منو بالا میکشه و لب هاش گوشم و لمس میکنه..
_اما دلبری رو خوب بلدی... خانومی روهم تو خونم یاد میگیری...
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0
https://t.me/+jmgiucj-vmMyNzI0 | 29 |
| 4 | - می خوام عروسم و تنها ببینم
همه بیرون!
با شنیدن صدای محکمش، نفس در سینه ام حبس می شود، خجالت زده و ترسیده به در زل می زنم.
طولی نمی کشد که همه خود را گم و گور می کنند و او با همان اخم های در همش وارد می شود.
-چی شده؟ کجا تو سوزوندی!؟
آب دهانم را فرو می دهم!
- هیـ..چ...جا فقط...
حتی امانم نمی دهد حرفم را کامل بزنم و مقابلم روی زانو می نشیند.
- خیلی درد می کنه؟
مات می شوم وقتی دامن لباس سرخم را بالا می زند و دستانش در امتداد ران سفیدم حرکت می کنند.
چقدر از نزدیک ترسناک بود.
ابرو های پر پشتش رعب به دل همه می انداخت!
تا حد مرگ از او وحشت داشتم.
نه تنها من بلکه همه از او می ترسیدند.
خدا شب زفاف مان را بخیر کند.
- نه یعنی...آخ
فشاری به مچ پایم می آورد که دلم ریش می شود می غرد:
- هم رونِ تو سوزوندی هم مچت ضرب دیده؟
قلبم محکم می کوبد، چشمانش از فاصله سرخ بودند و پر از جدیت..
امشب عروسی ام با این مرد بود
ازدواجی که برای نجات جان خواهرم پذیرفته بودم
بماند که چقدر کتک و تحقیر از بابا خان نصیبم شده بود
چقدر سیلی خورده بودم که اد باید زن امیر محتشم شوم
- به خدا خان حواسم نبود
اخم هایش عمیق تر می شود
- حواست کجا بود عروسم؟
مگه نمی دونستی امشب شب خاصی در انتظارته؟ قراره واقعیِ واقعی زنم بشی ماهی
دهانم نیمه باز می ماند و او از زیر روبند نمی تواند شوکه شدنم را ببیند
- چرا خودت و به این روز انداختی؟
چه می گفتم که دیوانه نشود؟
آخر دیده بودم عصبانی که می شود هیچ کس و هیچ چیز جلو دارش نیست
او خان بود
زورگو بود
چیزی از عشق نمی دانست
زن برای او در تخت خواب و زیر شکمش خلاصه می شد
بغضم را می بلعم و نگاه می دزدم:
- ولم کنید من حالم خوبه
می گفتند زن قبلی اش را که به دلایل نامعلوم مرده بود زیادی در تخت اذیت می کرد. طوری که صدای جیغ و گریه اش ذر کل عمارت اربابی می پیچید.
شاید چون راضی اش نمی کرد
او یک وحشی تمام عیار بود
از او متنفر بودم
- چته ماهرخ؟
فکر کردی من خرم نمی فهمم؟
وحشت زده چشمانم گرد می شود
- چی..چی رو؟
پوزخندی می زند و به جای جواب سوختی و داخل رانم را برسی می کند
سرخ می شوم، قلبم در دهانم می کوبد
- که خودت و به این روز انداختی تا نیام سمتت...
رنگ صورتم حالا شباهت زیادی به گچ دیوار دارد.
- من...نه...من...
حالم از این ضعف به هم می خورد
با حالتی ترسناک سر تکان می دهد:
- هیس دیگه به من دروغ نگو عروسم
رسما حتی دیگر نفس هم نمی کشم
سرش جلو می آید از روی روبند، لب هایم را پیدا می کند و می بوسد
کوتاه و هشدار آمیز
سپس عقب می کشد پچ می زند
- نباید زیاد به حرفای گل نسا و ک..شعراش توجه می کردی، حتی اگه جایی غیر از رون تو هم می سوزوندی قرار نبود امشب و ازت بگذرم ماهرخم!
اشاره اش به جای دیگر را خوب می گیرم تا فرق سرم داغ می شود
خدا لعنتت کند گل نسا
گفته بود خودت را ناقص کن تا از دست خان خلاص شوی و احمقانه به حرفش گوش داده بودم حالا ...
اشک چشمانم را می سوزاند و امیر محتشم با نیشخند نگاهم می کند.
- نچ منصرف شدم
تو که عقدمی... عروسی واسه چشم و هم چشمی، پس چرا تا شب صبر کنم؟
همین الان هم میشه از خجالتت در بیارم عروسم
سرم به ضرب بالا می آید که دستانش دامنم را پاره می کنند
و ....
https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk
https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk
https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk
https://t.me/+WGRxamroLCE4Yzlk | 30 |
| 5 | _نَشین. وقت شام تمومه، دخترجون
نجوای جدی ایلیا
روبه دخترک که میخواست صندلی را عقب بکشد
دخترک 16 ساله با موهای طلایی بافتهی نامرتبش و لباس گشاد گل دار قرمز رنگ
حتی در این لباس ها هم... صورت ظریف و سفیدش میدرخشید
دخترک ماتش برد
ناخودآگاه آستینش را پایین تر کشید تا روی دستش معلوم نشود
_ببخشیـ..ـد، خان. از دیشب یکم سرم گیج میره. تا از پله ها بیام پایین برای شام دیر شد
ایلیا بدون نیم نگاهی به دخترک، لیوان دوغش را کنار بشقاب گذاشت
_میز و جمع کن، اکرم
خدمتکار عمارت که مطیع برای جمع کردن میز جلو آمد، چانهی دخترک هول لرزید
_نمیشه بخورم؟! گشنمه. صبحو..نه و ناهار امروزم تا بیام پایین گفته بودین جمع کنن
دخترک دستش را به میز گرفته بود تا زانوهایش خم نشود
حداقل اینجا
میان چشمان کل خدمتکارها
سرش شدید گیج میرفت
هم عرق کرده و هم سردش بود
لباس آستین بلند پوشیده بود و یقه بسته
که خان نبیند
دانه های درشت قرمزی که گردن و دست هایش را پر کرده بود
شهربانو همان روز اول گفته بود... گفته بود اگر مریض شود میشود مانند زن قبلی خان
خان طلاقش میدهد و از دِه بیرونش میکند
مجبور میشود برود زیر دست عباس قُلی با آن چشمان هیز و شکم بزرگش، کُلفتی کند
جوری مظلوم گفت که نگاه ایلیا پایین رفت
ابرو گره زد
با دیدن لرز خفیف زانوهای دخترک
_نوبهی بعد هم دیر برسی سر میز، دوباره میز جمع میشه
برگه هایی که بر روی مبل کناری انداخته بود را چنگ زد که.. دست ظریف و سفیدی آستین لباسش را بیجان گرفت
چشمانش تیز به عقب برگشت که دخترک با بغض، صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_یه چیزی... میخواستم ازتون. معلم دِه... گفته که میخوان موهام و از ته بزنن. فردا. میـ..ـشه نزارین، خان؟
دخترک پربغض گوشهی لباسش را در دست فشرد
_ بهخدا شپش ندارم. میـ..ـشه خط بنویسین برای معلمم؟ موهام تنها چیزیه که از مامان خورشیدم...
تشر ایلیا. گرهی ابروهایش کور شد.
صورت دخترک زیادی رنگ پریده به چشم میآمد
_کار دارم، دخترجون
خواست آستینش را از دست دخترک بکشد که دخترک با هقی که از گلویش بیرون پرید محکم تر چنگش زد
_به خـ..ـدا دیگه چیزی نمیخوام ازتون. خانوم معلمم پیره. خود..ش چشمش نمیبینه لای موهام و. بچه ها به دروغ گفتن. خانوم معلمم گفته اگر فردا خودم با سر کچل نرم مدرسه هم فلـ..ـکم میکنه هم خودش با قیچـ..
مروارید خودش حرفش را ادامه نداد
به جایش تند دستش را در جیب لباس گل دارش چرخاند
با چشمان پُر
_بیچشم و رو نیستم به خدا. براتون یه هدیه کوچیکم با پولی که بیبی بهم داده بود، خریـ..ـدم. کمه اما پولم فقط به این رسید. فقط یه خط بنویسین برای خانوم معلمم
دخترک با سر پایین دستش را بالا آورد
_دیدم دکمهی آستین پالتوتون افتاده، کلی گشتم تا مثلشو پیدا کردم. بفرما..یید
گوشهی لب ایلیا... بالا رفت. کمرنگ
خیره به دو دکمه
دو دکمهی سیاه رنگ در کف دست لرزان دخترک
گونه های دخترک رنگ گرفته بود
دخترکِ شیرین!
اما برخلاف چشمانش که میخ صورت ظریف نازدارش شده بود... لب تکان داد
سرد
_مِن بعد توی دِه ول بچرخی بخاطر خریدن دوتا دکمه... به جای خانوم معلمت، خودم میگم فلکت کنن، دخترجون
بیتوجه به پر شدن دوبارهی چشمان زمردی دخترک، کمر صاف کرد
چشمانش تیز شد. با تمسخر
آستینش را از دست دخترک بیرون کشید
_هشت ساله که توی مکتب و مدرسه اجازه ندارن دست ببرن به قیچی. نوبهی بعد عذر و بهونهی محکمتری بیار تا بتونی از من خط بگیری برای اون مردک
منظورش برادر دخترک بود
برادری که قرار بود وسط دِه اعدام شود
هفتهی بعد
بیتوجه به اینکه دخترک پربغض خواست چیزی بگوید
قدم هایش به سمت پله ها
_امشب پیش بیبی میخوابی. کار دارم
°°°
°°°
نیمه شب.. شاپور کلافه یقهی کت نمدیاش را بالا کشید
_آقام روی نوکرتون سیاه. به ابوالفضل نمیدونم چرا این قار قارک یهو تو این سگ سرما خراب شد. این گاری برقیا که نو نوارَن انقدر اَدا دارن. به جونِ ننم خوف کردم اوستا نباشم تو درست کردنش امـ..
غرشش. بیحوصله
_دهنتو ببند، شاپور
از دیشب.. نازدار موطلاییاش را ندیده بود
با آن گونه های همیشه سرخ
شاپور هیسی کشید
_با اینکه دل شاپور میپوسه اما روی جفت چشمام
همینکه نزدیک عمارت شدند.. صدای پارس بلند سگها
ابروهای ایلیا گره خورد
خیره به سگهایی که کنار در عمارت پنجه به برف میکشیدند
انگار چیزی میان برف ها افتاده باشد
_ماشین و نگهدار
شاپور با چشمی ماشین را نگه داشت که... نفس میان سینهی پهنش گره خورد
با دیدن تن دخترکِ... بیمویی که میان برف ها افتاده بود. بیجان
لب های کبود شده و... دانه های بزرگ قرمز روی سفیدی گردنش
با دو کف پای خونیای و بریده بریده شده...
جای... چوب فلک بود..
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+8hiv1FCmjiU1YjU0 | 60 |
| 6 | وقتی زبانم را روی شکاف لب هایش کشیدم، ناله کرد. انگشتانش را میان موهایم حس کردم. وقتی دهانش حرکت کرد تا لب هایم را بگیرد سرم را عقب بردم.
خنده ی کوچکی از لب هایش خارج شد.
«از بازی کردن لذت می بری؟»
دوباره نزدیک شدم ولی این بار بی حرکت ماند.
زبانم بار دیگر بیرون آمد و روی نرمی و شیرینی لب هایش سرید و کمی از آن را میان لب هایش فرو بردم.
حس کردم لب هایش سعی می کنند روی زبانم بسته شده و آن را بمکند پس دوباره عقب کشیدم.
«زن بیرحم... خدایان... لطفا...»
التماسی که کرد با دندان های من که لب پایینی اش را گاز گرفت، خفه شد.
سپس لب هایم بوسیده شد.
دستم که روی پیراهنش بود مشت شد چون احساس می کردم که داشت یک اتفاقی می افتاد.
نه یک اتفاق جسمی ساده.
پاهایم را کمی باز کردم تا چاک لباسم اجازه دوباره دسترسی به سلاحم را بدهد و بعد
خنجر را در یک لحظه از غلاف در آوردم و آن را روی گردنش فشار دادم.
دهانش دست از بوسیدن برداشت و فقط ذره ای عقب رفت.
«تو اجازه نداری لمسم کنی. من پرنسس کالمر هستم. تو هیچی نیستی.»
با وجود خنجرم در گلویش دستش روی رانم رفت و انگشتانم به بالا لغزید. جایی که ران های برهنه ام از چاک بلند دامنم پیدا بود.
«بهم دستور بده بهت لذت بدم. من هیچی نیستم. بهت که گفتم بذار بهت خدمت کنم پرنسس. من یه خدمتکار محشرم.»
خدمتکار قرار بود یک شغل محترمانه باشد. پس چرا طوری که از دهانش بیرون می آمد باعث می شد فکر کنم به جای خدمتکار، کلمه ی فاحشه را به زبان آورده است؟
سر انگشتانش به نرمی روی ران برهنه ام حرکت کرده و به بالا رفتند. روی بند چرمی غلاف لغزیده و من هر حرکت کوچک را حس می کردم.
«وقتی انگشتامو بین پاهات بلغزونم چی پیدا می کنم؟»
یعنی چه؟
«چقدر خیسی النورا؟ انقدری هست که بتونی چند تا از انگشتامو درونت داشته باشی؟»
اوه خدایان...
«چند تا انگشت نورا؟ یکی؟ دو تا؟ ببینم می تونی سه تا انگشتمو تحمل کنی؟»
وقتی سرانگشتانش خیلی نزدیک شد، نوک تیز خنجر را به پوست گلویش فشار دادم.
در این لحظه هیچ چیز و هیچ کسی را به یاد نداشتم. فقط روی سرانگشتانش که موزیانه حرکت می کردند تمرکز کرده بودم.
نمی توانستم به یاد بیاورم که چرا نباید روی سه تا از انگشتانش سواری کنم. وقتی اینقدر ایده ی خوبی به نظر می رسید.
وقتی سر انگشتانش به جایی رسید که قرار بود برای تمام مردان جهان ممنوعه باشد دستم کمی سست شد. لمسش در آن نقطه احساس جادویی و خارق العاده ای داشت.
«خدایان می بینی چقدر خیسی.»
انگشتانش حرکت کرد.
«آره. انقدر خیسی که بتونی روی انگشتام سواری کنی. روی هر سه تاش. تو یه سوارکار کوچولویی مگه نه نورا؟»
🔞#اژدهای_خفته 🔞❤️🔥
#اروتیک #تخیلی #اژدها #ازدواج_اجباری
https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk
https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk
https://t.me/+1iKiAVqErTNmNGNk | 227 |
| 7 | خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇
🌸شیطانوپروانهآبی 🌸شاهزاده خشم
🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته
🌸رمانهایخانممقدسیفر 🌸فایلرمانها
برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم. | 364 |
| 8 | sticker.webp | 464 |
| 9 | دستم روی شکممم کشیدم " اومدیم با بابایی حرف بزنیم "
لبخند روی لبم بزرگتر شد.
-مطمئنم بدونه تو توی دل مامانی هستی خیلی خوشحال میشه
با یادآوری اینکه ولم کردهبود لبخندم جمع شد.
-اون موقعها که نمیدونست تو تو دل مامانی که عشق من
با نگاه به سر در خونه شلوغ و کوچهی پر سر صدا با تعجب آب دهنمو قورت دادم.
-عروسی کیه یعنی ؟
از سرجام بلند شدم و به سمت خونه قدم برداشتمتو تاریکی تصویر مرد نامردمو دیدم اما همین که خواستم به سمتس برم در سمت ماشینو باز کرد تا عروسش پیاده بشه
وای عروسش....
با دستی که دور بازوش حلقه شد لبخندم رنگ بخت
بغض کردم.
-پس امشب عروس توعه
بغضم بزرگتر شد.
-مامانی غصه نخولیا
دستم بیشتر شکمممو چسبید.شاید داشتم به یادگارم از این مرد فکر میکردم.
صدای دست زدن ها بلند شد و شاباش رو سرش ریختند.
مرد نامرد میخندید....
اخم نداشت لبخند داشت...
عقب عقب رفتم.لبخندم بوی غم میداد.
-خدانگهدار عشقم
قلبم انگار نمیزد.گریهام گرفته بود.
- بابای نامرد بچم
*
"چند سال بعد"
-تموم آزمایشا رو دادیم هیچ راهی نیست ما بچهدار بشیم ؟
صدای مردی که پیش دکتر بود زیادی آشنا بود.
صدای خانم دکتر که پشت بندش گفت :
-متاسفانه همسرتون هیج وقت نمیتونن مادر بشن
پسرکم تب داشت و تو بغلم خودشو جمع کردهبود.رو به منشی گفتم :
-بچهم حالش خوب نیست میشه مریض بعدی ما بریم توووو
با نگاه به پسرک مریضم ناچار سر تکون داد.
-اوکی فقط زود تموم شه
چشمی گفتم.همین که خواستم برم داخل...با دیدنش بعد از چندسال پاهام مکث کرد.آخرین بار روز عروسیش دیدهبودم با حال خرابم
اونم ماتش بردهبود وقتی زیرلب گفت :
-نرگس
بچهم بیشتر به خودم چسبوندم.به سمتم اومد.تازه متوجه پسرک تو بغلم شد.اول اخم کرد و بعد با حسرت گفت :
-مادر شدن بهت میاد
https://t.me/+3--MHzk290xjNmQ0
https://t.me/+3--MHzk290xjNmQ0
پارت رمان کپی ممنوع❌❌ | 231 |
| 10 | -اگه باهات بخوابم پول بیمارستان دخترمو میدی؟
نگاهی به سر تا پای دخترک انداخت
کم سن بود
مادر بودن اصلا قد و قوارهش نبود!
نیشخندی زد و گفت:
-قرار نیست با من بخوابی فنچول! بکنت کسی دیگه اس!
شادی لرزید
دل و جراتش را نداشت
رفتنش شاید هیچ برگشتی نداشت
ولی مجبور بود
مادر بود و باید مادری میکرد
تنها و بیکس!
لرزید و لب زد:
-کجا باید بیام
-سرشب ماشین میفرستم دنبالت. یه دستی به سر و صورتت بکش؛ آقا واسه تختش یه لعبت رنگی و جوندار میخواد. نوک دماغتو بگیرم جونت در میاد
کیف پولش را در آورد و چند تراول کف دست دخترک گذاشت
-دو سیخ جیگر بخور. طاقت بیاری لای دست و پای آقا
تخت آقا خیلی وقته سرد مونده... بتونی گرمش کنی زندگیت زیر و رو میشه
از دیدن اسکناس ها چشمانش برق زد
پول یک قوطی شیر خشک میشد
قدر یک هفته داروهای دخترش
مرد مقابلش انتظار داشت جگر بخورد در حالی که نوزادش گرسنه و بیمار بود؟
زهی خیال باطل!
انگار سلمان زمزمه ی ذهنش را خواند که چند تراول دیگر اضافه کرد
-اینم سهم بچت. میخوام امشب بی فکر و خیال خوش رقصی کنی واسه آقام
پول زیادی بود
هنوز نرفته و کاری نکرده کیفش پر شده بود. اگر میرفت...
اگر میشد...
دخترکش درمان میشد
از بدبختی و آوارگی رها میشد
-کِی بستری میشه؟
سلمان نچی کشید
نه به آن همه اصرار و التماسی که منیر از قول این دخترک میگفت؛ نه به این همه شرط و شروط و بدقلقی!
-سوار شو بریم خونت؛ بچه رو میبریم بیمارستان. امشب بستری بشه هم خیال تو راحت میشه هم من!
باور کردنی نبود
اما میترسید!
لعنت به منیر که هواییاش کرده بود
فقط یک شب با مردی پولدار بخوابد و پولی به دست بیاورد
زندگیش را تکانی دهد
که شاید بخت یارش بود و آقایی که سلمان گفته بود دل بندد به اوی طرد شده و زیر بال و پرش را بگیرد!
صیغهاش کند و برای مدتی اواره نباشد
لب زد: می...میشه؟
-بخوای میشه! آقا دست به خیره، زیر پر و بالتو میگیره. شنیدم بچهات شناسنامه نداره، بی پدره
قول نمیدم اما سعی میکنم یکیو پیدا کنم بگه بابای بچته و شناسنامشو بگیری
دیگه دردت چیه دختر؟
هیچ!
همین ها از سرش هم زیادی بود
همای سعادت روی شانهاش نشسته بود انگار
کاش زودتر پیشنهاد منیر را قبول میکرد و انقد دست دست نمیکرد تا حال رستا وخیم نمیشد از درد
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
نگاه به تصویر توی آینه انداخت
غریبه بود با این رنگ و لعاب،
با این لباس نرم و حریر،
این بوی عطر مستانه
سهم او از دنیا همیشه حسرت بود و ترس
هیچ وقت جرات نداشت آرایش کند و لباس رنگی بپوشد
از نظر حاج بابا حرام بود و حاجخانم میگفت بیحیاییست
آنقدر دیوارهای زندان را برایش بلند کردند تا آخر دل به دریا زد و فراری شد از خانه
نفهمید چه شد و چه نشد
مست شراب بود یا نئشهی مواد توهم زا
چشم باز کرد و دید لخت روی تختی تنهاست
بعدترش هم مست بود
نفهمید چه شد که شکمش بالا آمد و شد پناهندهی آرایشگاهِ منیر
بختش بلند بود که تا امروز قسر در رفته بود
حالا که رستا 3ماهه بود و منیر با هر ترفندی که میشد، راهی خانه مردی غریبهاش کرد
استایل و آرایشش هم هنر دست همان منیر بود که خدا میدانست چقدر پورسانتش بود از سلمان
صدای پایی شنید و ضربان قلبش رفت روی هزار
برق و بزکها از مقابل چشمش پر کشید و سایهی ترس رنگ از رخش پراند
تک دختر حاجی افتخاری با هفت قلم آرایش و این دو تکه لباس قرار بود فاحشهی تخت مردی شود که نمیشناخت...
ترسان و لرزان نگاهش در اتاق چرخید دنبال راه فرار
همین که سمت در تراس قدم برداشت، در باز شد و بوی عطری تلخ زودتر از صدای نفسهای بلندش به مشام رسید
به وضوح میلرزید و خشکش زده بود
درست لحظهای که خواست قدم از قدم بردارد، بازوی برهنهاش اسیر دستی مردانه شد
-کجا فرار میکنی جوجه رنگی؟
صدا در گوشش زنگ زد
آشنا بود اما مغزش از کار افتاده بود
مرد دستش را کشید تا بچرخد و رخ به رخ شدند
هر دو جا خوردند
امیرحسینِ یزدانی... پسر فرنگ رفتهی شریک سابق حاج بابایش!
امیرحسین بیشتر جا خورد
یکسال گشت و ردی پیدا نکرد از دخترکی که شبی مست و مدهوش همبسترش شد
فکش منقبض شد و غرید: فکر نمیکردم دوباره ببینمت!
دورش چرخید
عطر تنش مست کننده بود!
-عذاب وجدان یقهمو گرفته بود. باکره بودی اون شب... مست بودم اما حالیم بود
سلمان میگه بابای بچت معلوم نیست.
فاحشهای؟
نفس شادی به شماره افتاد
باورش نمیشد
مردی که نطفهای در رحمش کاشته و غیب شده بود؛
امیرحسین بود؟
اشکش سرازیر شد
لب زد: بذار برم تو رو خدا
-من زنت کردم... زیرخواب بقیه شدی؟ نمیذارم نفس بکشی!
لباسش را پایین کشید و نفس شادی بند آمد
هیستریک لرزید و کمرش از فشار دست امیر به دیوار چسبید
بازدم گرمی که روی گردنش خالی شد دلش را زیر و رو کرد و...
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
https://t.me/+kzLa1JNUFp4yNDA0
‼️1500 پارت آماده❤️🔥 | 124 |
| 11 | .
داداش شنیدی زگیل تناسلی خیلی زیاد شده ...؟
با حالی غریب به خواهری زل زد که پیدا بود خجالت کشیده منظورش را واضح بر زبان بیاورد.
-میخوای چی بگی آبجی؟ آخرش و اول بگو ...
مارال این پا و آن پا کرد. برای گفتنش تردید داشت اما بالاخره که باید میگفت .
-داداش به خدا من میترسم. زنت بعد شیش سال یهو پیداش شده خب.. تو این مدت...زبونم لال...چطوری بگم؟
منصور دستی بین موهایش کشید.
کلافه بود . این مدل سوال جواب کردن های مارال هم بیشتر کلافه اش میکرد.
-زنمه آبجی خانم...مادر بچه هامه ...
مارال از جا بلند شد و در اتاق دو قلو ها را بست.
دوقلو های شش ساله ای که نه مادرشان از زنده بودنشان چیزی میدانست و نه بچه ها از پیدا شدن مادرشان خبر داشتند.
-ولی شیش سال نبوده که بوده؟ اصلا تو میدونی با کیا بوده این مدت؟
نگاه سنگینی به مارال انداخت.
غیرتش درد گرفته بود ولی واقعیت همانی بود که مارال میگفت. او شش سال تمام از مادر بچه هایش اطلاعی نداشت.
با فکر این که مردی دیگر در این مدت با طلای او....
در جواب دست سر زانوها گذاشت و از جا بلند شد.
-لعنت خدا به دل سیاه شیطون ...کجاست الان؟
-طبقه بالا حمومه ...محرمش کردی داداش؟
چطور باید به خواهرش میفهماند این زن همان زنی نیست که شش سال پیش از خانه بیرونش کرده است.
-برو بخواب آبجی ...برو بخواب پیش بچه ها...
-داداش کاش یه دکتر میبردیش یه وقت مریضی ...چیزی...
این بار با خشم به سمت مارال چرخید و تخت سینهی خودش کوبید.
-من بیغیرت اون وقتی باید میترسیدم که به حرف شماها زن جوونم و فردای زایمان از خونه پرت کردم بیرون از اول تا آخر بیمارستانم با پول ساکت کردم که بهش بگن بچه هاش مرده ...الان از چی میترسونی من و ؟ دارم میگم زنمه ...!
مارال محکم روی دهان خودش کوبید.
-اصلا من لال میشم داداش. برو پیش زنت. فقط چطوری میخوای قضیه ی بچه ها رو بهش بگی؟
اون فکر میکنه این دو تا بچه همون شیش سال پیش مرده ن !
دستش را توی هوا تکان داد و به سمت پله های منتهی به طبقه ی دوم پا تند کرد.
-یه خاکی میریزم سرم ...دست بکشید از سر من دیگه ... بذارید جمع کنم زندگیم و...
دیگر جواب مارال را نشنید.
با فکری خراب پشت در حمام رسید و آرام به در کوبید.
-طلام؟ چیزی لازم نداری؟
صدای طلا شاد و شنگول رسید.
-حاجی جون قربون دستت اون پاکت سیگار و از تو جیب اون شلوار شیش جیبم بده بهم تو حموم خیلی میچسبه ...
منصور زار و ناتوان پیشانی اش را به در چسباند .
چه بر سر دخترک مظلوم ۱۶ ساله ی ۶ سال پیش آمده بود.
-طلا تو خونه نمیتونی سیگار بکشی به خدا ....
-پمپ بنزینه مگه ؟ اصلا به تو چه؟
من و بعد این همه سال آوردی توله های زن گور به گوریت و جمع کنم دیگه با سیگارم چیکار داری ؟ فکر کن غریبهم حاجی جون...
آمد سرش را با حرص به در بکوبد حواسش به خراب بودن لولا نبود.
ضربه ی دوم در حمام به داخل باز شده و بعد از شش سال تصویر برهنه ی حلال ترین حلال خدا پیش چشمانش....
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
https://t.me/+PLRO1gNQxktmNzY8
#بنرپارتواقعیرمانکپیممنوع | 165 |
| 12 | _ خانم فرخی وایسا! وسایلت رو جمع نکن
با افسوس به دور تا دور آرایشگاهی که چندماه براش زحمت کشیده بودم خیره شدم
درحالی که کارتون وسایلام رو جابه جا میکردم جواب دادم
_ باید پاشم علی
آقای احمدی اجاره رو دوبرابر کرده دیگه برام صرف نداره
علی شاگرد فست فودی کنار مغازه بود و این مدت خیلی کمکم میکرد
سیزده سالش بود اما بچه زبر و زرنگی بود
با هيجان جلو اومد
_ آقای احمدی دیگه نیست، ملکش رو امروز فروخته
متعجب دست از کار کشیدم
_ یعنی چی؟
علی با ذوق ادامه داد
_ خودم دیدم یه آقایی ازش خرید
انگار یارو خیلی پولدار و کله گنده بود
کلی بادیگارد دو رو اطرافش داشت.
میتونست کل این کوچه رو با پول تو جیبیش بخره
مبهوت گفتم
_ ولی احمدی که قصد فروش نداشت
علی پوزخند زد
_ احتمالا یارو دهنش رو با پول بسته
با ناراحتی گفتم
_ حالا از کجا معلوم این یارو بخواد قرارداد با من تمدید کنه؟ شاید حتی از احمدی هم دندون گرد تر باشه
علی با غرور دست به کمرش زد
_ این یارویی که من دیدم اونقدر پولدار بود که این پولا به چشمش نیاد
همون لحظه تقهای به در خورد و مردی هیکلی و سرتاپا مشکی پوش با سری به زیر افتاده گفت
_ خانم فرخی نیاز نیست از اینجا پاشید.
آرمین خان صاحب جدید اینجا هستن گفتن بهتون بگیم مثل قبل به کارتون ادامه بدید
علی با نیش شل شده نگاهم کرد
بنظر میرسید از بادیگارد های همون مرد باشه که علی میگفت
مرد گفت و از مغازه بیرون زد
فورا دنبالش دویدم
_ صبرکنید آقا. باید آرمین خان رو ببینم،
الکی که نمیشه. چطور قراداد رو تنظیم کنیم؟
مرد اما توجهی نکرد
اونقدر سریع خودش رو به ماشین غول پیکر گوشه خیابون رسوند که هرچقدر دویدم هم نتونستم بهش برسم
فقط از دور مرد بلند قد و هیکلی دیدم که پیپی گوشه لبش بود
ناخودآگاه بهش خیره موندم
چقدر جذاب بود
چقدر هم جوون بنظر میرسید
بادیگاردی که این خبر رو بهم رسونده بود با احترام براش در رو باز کرد
اونقدر خیابون شلوغ بود که نتونستم بهش برسم و با سرعت برق و باد از اونجا رفتن.
دم غروب با تنی کوفته به خونه برگشتم
همین که درو باز کردم مامان ذوق زده گفت
_ رسیدی دخترم؟ بیا داخل دوش بگیر خسته ای
با تعجب نگاهش کردم
_ چه عجله ایه حالا. چیزی شده؟
گل از گلش شکفت
_ امشب مهمون داریم دختر. برات خواستگار اومده
حیرت زده گفتم
_ خواستگار؟
چرا اینقدر یهویی؟
مامان گفت
_ یهویی که نیست دختر،
از بچگیت میخواستت، رفیق داداشته دیگه یادت رفته بچه بودی همه چیز برات میخرید و همه کاراتو میکرد؟
سرجا خشک شدم
یک اسم توی ذهنم پررنگ شد
زیرلب نالیدم
_ آرمین
کسی که تا وقتی بود توی محله هیچ کس حتی جرات نداشت چپ بهم نگاه کنه،
حتی داداشم مهیار هم جرات نداشت بهم دست بزنه چون آرمین کتکش میزد!
هرچیزی میخواستم رو بلافاصله برام میخرید، حتی هرسال کتابام رو هم خودش جلد میکرد
اما وای به حال وقتی که یک پسر بهم نزدیک میشد، سر به نیستش میکرد!
حتی بهم اجازه نمیداد با لباس کوتاه توی کوچه بازی کنم
زیر لب گفتم
_ ولی اون که سالها پیش از ایران رفت
دقیقا شب تولد هجده سالگیم که بهم گفته بود دوستم داره و فرداش اما غیب شده بود
مامان با ذوق گفت
_ برگشته،
برگشته و قراره امشب برات نشون بیاره
بهت زده گفتم
_ نشون؟ مگه بهش جواب دادین؟
با شنیدن صدای مردونه ای از پشت سرم وحشت زده از جا پریدم
یادم نبود هنوز دم در وایسادیم
_ تو جوابتو شب تولد هجده سالگیت به من دادی مدیا
شوکه به عقب برگشتم
این..این مرد
همون آرمین خان بود
مردی که امروز دیده بودمش،
صاحب جدید آرایشگاهم
چقدر تغییر کرده بود
هزار برابر از آخرین باری که دیده بودمش جذاب تر شده بود
با اینحال اخم کردم
_ من حرفی با تو ندارم،
جوابمم منفیه.
تورو نمیخوام
خواستم عقب بچرخم و برم توی خونه که بازوم رو چسبید
نگاهش رو با شور روی تک تک اجزای چهرهام چرخوند و با صدای بم مردونهش لب زد
_ اول و آخر تو منم مدیا
من از همون روزی که دنیا اومدی تو رو به خودم قول دادم
چندسال نبودم اما الان برگشتم مدیا
با فکی منقبض شده ادامه داد
_فکر مردی به جز من به سرت بیاد، زنده زنده آتیشش میزنم
https://t.me/+wVekU9pksGxmMDJk
https://t.me/+wVekU9pksGxmMDJk | 275 |
| 13 | #پارت42
#یونومیا
#نویسنده_مهین_مقدسی_فر
از روی صدها عکسی که این زن و شوهرش به من نشان دادند متوجه شدم که رزالی یک فرد واقعیست.
تاریخ و زمان تصادف تا این لحظه نمیتوانست دروغ باشد.
تصویری که در آینه می دیدم نیز همینطور.
دیگر چیزی به ذهنم نمی رسید.
هزاران سناریو در ذهنم داشتم و هیچکدامشان منطقی نبودند.
نمی توانم به یکباره شبیه به دختر دیگری شوم... یا وارد بدن دختر دیگری...
اولین فکرم نیز غیرمنطقیست. با توجه به این که نمی توانستم از شهر کوچک خودم به طور ناگهانی و در این زمان کم به این مکان سفر کنم.
«دختر عزیزم...»
آمد و کنارم روی تخت نشست.
«با هم از اینم رد میشیم. فقط یه دوره ی کوتاهه. مثل دفعات قبل فقط این بار طولانی تر شده...»
آینه را روی ملحفه ای که تا کمرم را می پوشاند گذاشتم.
«منظورت چیه؟»
دفعات قبل دقیقا چه اتفاقی افتاده بود که هم او و شوهرش و هم پزشک روانشناس در موردش گفته بودند.
ولی هر بار که می پرسیدم موضوع را تغییر می دادند.
دوباره مثل دفعه ی قبل شانه بالا انداخت.
با حالتی دستپاچه لب زیرینش را گاز گرفت و نگاهش را به دستش دوخت.
«در مورد شبی که بیرون رفتی یادته؟ یادته چه اتفاقی افتاد؟که چی باعث شد اون وقت شب بزنی بیرون؟»
دقیقا چطور باید توضیح می دادم که دخترشان نیستم تا چنین سوالات احمقانه ای نپرسند؟
«من دقیقا یادمه چرا از خونه بیرون رفتم ولی شرط می بندم جفتمون به یه چیز اشاره نمیکنیم پس نه...باور کن...»
💎برای خرید VIP بدون سانسور رمان یونومیا به
@NightAngel55
پیام بدید. | 638 |
| 14 | #پارت41
#یونومیا
#نویسنده_مهین_مقدسی_فر
من نسبت به این زن که با محبت به من لبخند میزد احساساتی داشتم.
با همسرش که با هدایا، گل ها و شکلات ها اتاقم را پر کرده بود.
هر بار که آن ها را می دیدم، هر بار که مرد می آمد و در ابتدا پیشانی ام را می بوسید. هر بار که کنار تختم می نشست و با طره ای از موهایم بازی می کرد... جایی در سینه ام تیر می کشید.
همینطور وقتی این زن به همراه دو پرستار مرا به اتاق شخصی ام در بخش برد، کمک می کرد لباسم را عوض کنم و موهایم را شانه می کشید.
نباید نسبت به دو غریبه چنین احساساتی می داشتم. نه اینقدر عمیق...و تقریبا سوزاننده.
ولی دست خودم نبود.
نه حتی ذره ای.
انگار از چیزی در درونم نشات می گرفت.
«فقط منتظرم هر لحظه برگردم به حالت قبل.»
مثلا صبح وقتی بیدار شدم منتظر بودم خودم را در آینه ببینم و یونومیای قبلی ظاهر شود.
آن ها رزالی صدایم می کردند... و آن پسر... کسی که برادر رزالی بود رزالین صدایم می کرد و طوری این کار را انجام می داد انگار یک فحش است.
فقط او بود که تصور می کرد دروغ می گویم.
حتی نمیتوانستم بفهمم چرا فکر می کردند که می توانم در مورد چنین چیزی دروغ بگویم... ولی یکبار به من گفت که من چنین کارهایی انجام می دهم... لحنش پر از تحقیر و حتی کمی احساس تاسف بود.
انگار من دختر بچه ی بی ادب همسایه بودم که او از دیدن حجم عمیق بی تربیت و تخس بودنم می خواست به والدینم گوشزد کند که دخترتان را افتضاح بار آورده اید.
برای همه توضیح دادم... هر کسی که پایش را درون این اتاق گذاشت... و هیچ کسی باور نمی کرد که چیزی که می گویم حقیقت است.
راستش اگر کسی به من نیز چنین حرف هایی میزد باور نمی کردم. | 635 |
| 15 | خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇
🌸شیطانوپروانهآبی 🌸شاهزاده خشم
🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته
🌸رمانهایخانممقدسیفر 🌸فایلرمانها
برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم. | 722 |
| 16 | AnimatedSticker.tgs | 439 |
| 17 | بیمار مرموز اتاق ۴۰۲ که مرد هیکلی بودبا صورت و دست و پا های باندپیچی شده.
_اِ بیدارین؟ بهترین؟ من پرستار جدیدم...
فقط چشمان و کمی از دهانش معلوم بود و بینی، تصادف کرده بود.
_خانم قدیمی همین صبح بازنشستگی رو گرفت، ولی قبلش می دونین چی گفت؟
مونیتور را چک می کنم، خوب بود، لبخند می زنم به نگاهی که انگار زیر باندها اخم داشت.
_اخم نکنین! شما رو به من سپرد، گفت خورشید...همینجوری با تاکید گفت.
سعی می کنم کمی آرامش کنم، ضربان قلبش کمی بالا می رود، بیمار خاصی بود.
_گفت خورشید، این پسر دست تو امانت، یکم بدقلقه...ولی بهش برس.
نمی دانستم داستان بیمار این اناق چه بود، اما دیروز عمل سختی داشت، دست و پاهایش هنوز گچ داشتند.
_گمشو...بیرون.
به سختی کلمات را ادا کرد اما من شنیدم، داذوی دستگاه را پر کردم، پمپ ضد درد.
_آها گفت بددهنی هم می کنین، ولی حرف نزنید، برای بخیه ها خوب نیست...همون با چشم فحش بدین خوبه.
باز آرام با صدایی خفه غرید.
_ب...رو.
اخم می کنم، این اتاق پرستاری دائم داشت و من داوطلب شده بودم، ادم تنهایی مثل من کار زیادی نداشت.
_نمی تونم برم، شما رو دادن به من، نمی دونم کی هستین، نمی دونمم چرا اینجایین، باید باهام کنار بیاید، غر نزنین خب؟
باید پانسمان دستش را تعویض می کردم، فقط یک نفر حق داشت بیاید. چرا؟ نمی دانستم.
_اینجا رئیس منم خب؟ الانم بانداژ و عوض می کنم.
یک هفته گذشت تا پذیرفت من پرستارش باشم. پذیرفت رئیس من بودم هربار با خنده می گفتم.
_چند ...سالته؟
صدایش بهتر می شد حداقل فحش نمیداد شاید دردش کمتر بود.
_خودت چندسالته؟...اسمت و نمی گی؟
اخرین پانسمان را برمیدارم، سوختگی پوست اورده بود. پانسمان صورتش اما سرجایش ماند ان را دکتر تعویض می کرد.
_به...تو...ربط...
اخم می کنم، باز بدخلق شده بود.
_وقتی بد اخلاقی با من حرف نزن.
نگاه خیره اش کم کم رنگ آشنایی می گرفت، کسی نمی دانست اسم او چیست، انگار ادم مهمی بود.
_زخمم...میخاره.
زخمهای زیادی داشت، اکثرا خوب شده بودند.
_کدوم یکی بداخلاق.
کم کم به هم عادت کرده بودیم، حالا می دانستم مرد جوانی ست، ادم مهمی بود که احتمالا کسی نباید می فهمید کیست.
_صورتم...دستم.
کلافه سر به بالشت گذاشت. دلم برایش میسوخت، سه هفته ای می شد که هرروز و بیشتر ساعتها می دیدمش.
_بذار یه فکری دارم.
یک نفر می امد برای کارهای شخصی اش، اما باقی اش با من بود، حتی غذا دادن، اگر میخورد.
_لعنتی... خسته شدم.
اولین بار بود که چنین می گفت. دستم را روی صورتش می برم که عقب می کشد.
_چه...کار ...
با غیض می گویم.
_مگه نمیخاره، بذار کمکت کنم. پاچمو نگیر، نمیخورمت.
غر زد اما وقتی ارام دست روی پانسمان تکان دادم چشم بست، بعد هم دستش را با کف دست آرام مثل نوازش کشیدم، از خارش کم می کرد.
_با صد من عسلم خوردنی نیستی، اگر پسر خوبی باشی برات فیلم میذارم و کتاب میخونم.
چپ چپ نگاهم کرد اما همین که چیزی نگفت خوب بود.
_خورشید؟ دیگه ۴۰۲ نرو، مریض و بردن.
بهت زده به سرپرستار نگاه می کنم، دوماه شبانه روز مراقب او بودم و حالا یکهویی رفته بود؟
_ولی چرا کسی نگفت؟
شوکه بودم، دوماه تمام ، برایم عادت شده بود، برایش کتاب میخواندم، فیلم می دیدیم، دیگر بداخلاقی نمی کرد...
_ما پرستاریم دختر، یه روز مریض میاد به روزم میره... مهم اینه که به حالت عادیت برگشتی.
دروغ چرا دلم شاید تنگ می شد. دو هفته گذشت، مریض۴۰۲ ته ذهنم هنوز بود، گچ ها باز شده و صورت انگار خوب شده بود.
_خانم؟!
شیفت تمام شده و میخواستم به خانه برگردم که دو مرد درشت هیکل جلویم ایستادند.
_بله؟ چیزی شده؟
یکی از مردها به ماشین اشاره کرد.
_شماذپرستار اتاق۴۰۲ بودین؟ خورشید!؟
ترسیده به ماشین سیاهرنگ نگاه می کنم. با لکنت می گویم:
_ک..اری دا...رین؟
مرد لبخند می زند اما از ترس من کم نمی شود.
_با ما بیاید، باید جایی بریم...آقا گفتن بیاین.
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk
https://t.me/+LLJn88zF18hkMWZk | 272 |
| 18 | -مثلابرای من دختر جور کردی؟من بهت گفتم یه زن درست درمون میخوام اونوقت برام یه دختر مدرسهای رو آوردی؟
با دیدن نگاه خیرهاش که سرتا پامو دید میزد سرمو پایین انداختم...بیشتر بخاطر بدبختیام شرمنده بودم...
از مقابل در کنار رفت
-راستشو بگو سمانه نکنه از جلوی مدرسه دخترونه دزدیده باشینش؟دختر فراریه؟بخاطر چند شب خوشی بگا ندیمون؟
اینبار صدای سمانه بلند شد...
-از نگاهت معلومه چقدر خوشت نیومده آقای دکتر؟تو برای چند شب زیر خواب درست درمون سالم خواستی بفرما اینم یه حوری دلبر...چشماشو دیدی چه سگی داره لامصب...پول لازم...کس و کار درست و درمونی نداره...مجبوری وارد اینکار شده...سالم ازش آزمایش گرفتیم...به هر حال امشبم خودم مشتری دارم نمیتونم با خودم ببرمش...اینجا باشه اگه نخواستیش به فرهاد میگم صبح بیاد دنبالش...
سمانه حاضر و آماده مقابلم ایستاد دستشو گذاشت زیر چونمو...با دلسوزی نگاهم کرد...
-حیف تو ...اگه خودم بدبختر نبودم نمیزاشتم اینکارو بکنی...رادان مرد خوبیه...بهتر از همه نرایی که دیدم...اذیتت نمیکنه...
و بعد منو همونجا جلوی در تنها گذاشت و رفت...
-نمیخوای بیای تو عزیزم؟
سرمو بلند کرده و نگاهش کردم...جذاب بود...قد بلند بود و عضلهای اصلا بهش نمی اومد دکتر باشه...بیشتر شبیه پسرای بیخیال خوشگذرون بود...
نگاهش مهربون بود و بدون هیج قضاوتی...
وارد خونه شدم...با هم وارد پذیرایی خونهاش شدیم...انگار که میترسید بهم دست بزنه...روی مبل نشستم برای چند دقیقه گم و گور شد و بعد با یه لیوان شربت که از کنارههاش چکه میکرد برگشت...انگار تو خونهاش بمب ترکیده بود...با بالا تنه برهنه مقابلم روی مبل نشست...
کمی گیج میزد انگار نمیدونست باید از کجا شروع کنه؟
طبق گفته سمانه اولین بارش نبود...بلکه مشتری دائمی دخترای سمانه بود...
سرشو خاروند و انگار که داره با یه دختر بچه حرف میزنه پرسید
-چرا اصرارداشتی بینمون محرمیت باشه؟من از وقتی ایران اومدم همچین چیزی تا حالا برام پیش نیومده بود...
ولی من بجای جواب دادن به سوالش از جا بلند شده و آروم مشغول در آوردن لباسم شدم...اونم با چشمای گرد شده نگاهم میکرد...
سمتش رفته و تو بغلش نشستم...
دستشو گرفتم و رو رون پام گذاشتم بغض خفهام میکرد...باید اینکارو میکردم...نمیخواستم برگردم به اون خونه پیش شایان...
دیگه خبری از اون پسرک گیج و محتاط نبود...جوری منو بوسید و باهام معاشقه کرد که دلمو زیرو رو کرد...جوری منو لمس میکرد که انگار جواهری هستم بین دستاش ...این مرد کیه؟چرا سرنوشت باعث شد همه اولینام با اون باشه؟
ولی امان از لحظه
ای که فهمید باکرهام فکر کردم یا باهام دعوا میکنه بخاطر دروغ سمانه و یا مثل گرگ به جونم میفته...ولی اون بخاطرم گریه کرد...تا خود صبح منو بوسید و نوازش کرد...
خوشخیال بودم و نمی دونستم زندگی رادان فروزانفر پیچیده تر از این حرفاست...
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
https://t.me/+mybIQ7TSs2cwMDM0
با مردی همخواب شدم که نه چیزی از خودش و نه زندگیش میدونستم سمانه فقط گفته بود یکی از مشتریاشه و دکتره و پولدار...در ظاهر یه مرد مهربون و شلخته بود ...ولی رادان بعد یه شب منو به سمانه پس نداد و هی امروزو فردا کرد جوری باهام رفتار و معاشقه میکرد که همه بدبختیام و زندگی گذشتهام فراموشم شده بود تو ساختمون همه فکر میکردن ازدواج کردیم...ولی وقتی نامزدش برگشت همه چیز فرق کرد...چطوری فکر میکردم اون منو به عشق سابقش ترجیه میده؟
#عاشقانه #بزرگسال 🔞 | 197 |
| 19 | - ماهین میگن شوهرت اومده دم مدرسه! مگه نگفتی باباته؟!
خیره صورتِ پر بُهتش می شوم و به آرامی می گویم
- خب اگر میگفتم شوهرمه، باور میکردی ؟!
شانه ای بالا می اندازد
- اره خب! خیلی جذاب و خوشگله! رسما یه شوگر ددیه!
کوله ام را جمع میکنم
- میگم ماهین ! باهاش سکس هم داشتی؟!
پوزخندی به لب هایم می نشانم
- اون منو عینِ بچه خودش میدونه، پریسا! چه سکسی؟!
من حتی میترسم بالاتنه لُختش و ببینم! خیلی گُندس!
به سمتِ درِ حیاط مدرسه می روم و منتظر میمانم ببینم هارون خانِ شایگان کجاست!
پریسا رو به رویم می ماند و لب می زند
- ازش حامله شو! خیلی سکسیه!
اومده بود در مدرسه! از اون ماشین مدل بالا سوار بود... نگاه همه دخترا بهش بود! همه میگفتن ماهین چه باباش پولداره!
چشم در حدقه می چرخانم و لب می زنم:
- اون شوهر من نیست! نه پیش هم میخوابیم نه منو میبوسه! من مثل دخترش میمونم! ما تن به اجبار دادیم ....
بعدم آقا خودش نمیخواد! من که نمیتونم برم بهش بگم بیا با من سکس کن!
با چشم و ابرو به من میفهماند که بدبخت شده ام!
به عقب بر می گردم و هیکلِ درشتش را پشتِ سرم می بینم!
با اخم میان پیشانی اش خیره من شده بود و من از ترس شانه های کوله ام را در دستانم می فشردم....
با صدای خشن و ترسناکش رو به من لب می زند
- سوار شو!
خیره نگاهِ ترسیده پریسا می شوم و به سمت ماشین حرکت میکنم
سوار می شوم و او به دنبال من ماشین را حرکت می دهد
- خوب بُلبُل زبونی میکردی!
با پرویی تمام به صورتش زُل می زنم
- چی گفتم مگه؟! دروغ بود مگه؟
نیشخندی میانِ لبانش شکل می گیرد
- سکس با من و دوست داری تجربه کنی؟! شبا بغلت کنم و ببوسمت؟!
تمامِ تنم گُر می گیرد!
-من... نه.. میخ...میخواستم به پریسا بگم که ....
نگذاشت حرفم را تمام کنم
- امروز زنِ من میشی! همون طوری که دلت میخواد! سکس میکنیم ، بغلت میکنم ، میبوسمت؛ ولی اولین معاشقمون تو ماشین وسطِ خیابونه!
چون نمیتونم تحمل کنم به خونه برسیم
من را روی پایش می نشاند و سر خم می کند و لب هایم را به کام میگیرد...
مثلِ فیل. و فنجان بودیم در کنار هم...
میانِ دستانش وا رفتم....
زیپِ شلوار مدرسه ام را باز میکند و...
- چه سفید هم هست توله سگ من!
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0
https://t.me/+oeYHzXmvVutmY2E0 | 213 |
| 20 | #پارت_26
- برای اینکه بتونی بری امریکا باید با دختر عموت نامزد کنی !
فرهاد پلکی زد . گیج شده بود. گفت :
- بابا... شوخیت گرفته؟
- برام مهم نیست با چه نشمه هایی میخوابی ! ولی باید بچه های تو رو برادرزاده ی من به دنیا بیاره !
صورت فرهاد از چندش،و نفرت جمع شد . حالش داشت بهم میخورد . گفت :
- بچه؟! ثمر خودش هنوز بچه است! نه سک و سینه ای داره ..نه رون و باسنی! ببینم اصلاً عادت میشه ؟! ... من حتی چندشم میشه بهش فکر کنم!
ولی هدایت خان با خونسردی و قاطعیت حرفش را قطع کرد و گفت :
- من شرطم همینه که گفتم! اگه میخوای بری باید با ثمر نامزد کنی!
فرهاد دوست داشت از خشم سرش را بکوبد به دیوار. از پدرش رو چرخاند و به سرعت اتاق را ترک کرد . ولی با دیدنِ ثمر یازده ساله با چشم های اشکی پشت در یک لحظه جا خورد .
ثمر تمام حرف هایش را شنیده بود؟!
ولی در آن لحظه خیلی عصبانی تر از آن بود که قلب شکسته ی دخترک را بفهمد . با نیشخندی گفت :
- چیه کوچولو ؟ اشک شوقته ؟!
ثمر با مظلومیت هق زد و فرهاد از کنارش عبور کرد ...
و ندید چطور دخترک بی گناه را له کرده ... .
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
ده سال بعد :
- اوووف دختره رو ببین چه داف حقیه !
با صدای دوستش سرش را از روی فنجان قهوه بلند کرد . با اخم گفت :
- گِل بگیر دهنت رو مسعود !
- حاجی خیلی محشره به مولا ! یعنی از تمام در و دافای آمریکایی سه هیچ جلوتره ! عجب باسن خفنی داره ! یعنی دلم میخواد بشینه روی صورتم خفه ام کنه !
برگرد ببینش !
فرهاد نمی خواست بچرخد . هیچوقت عادت به دید زدن ناموس دیگران نداشت . ولی بی اختیار به پشت سر چرخید و بعد ... خشکش زد !
آن دختر،ثمر بود ؟ نامزد لاغر مردنی خودش ؟؟ تقریباً ده سال بود که او را ندیده بود و حالا باورش نمیشد ... که اینقدر زیبا شده باشد!
مسعود گفت :
- برم سمتش شاید دست نوازشی سر بنده اش بکشه !
گرما از یقه ی لباس فرهاد بیرون زد. با خشم برگشت به سمت مسعود و مچش را گرفت و گفت :
- تو بیخود میکنی!
مسعود از این رفتار تند او جا خورد. ولی طولی نکشید که باز نگاهش کمانه کرد به جانب ثمر. اینبار گفت :
- زدیم به کاهدون! دختره صاحاب داره !
این بار وقتی فرهاد به جانب ثمر برگشت، کسی را نزدیک او دید! مردی گولاخ و خوشتیپ که دست ثمر را گرفته بود ! دوست پسرش بود؟
فرهاد از زور خشم و غیرت میخواست فریاد بکشد . البته که ثمر صاحب داشت... و صاحب او ، فرهاد بود! این هیچوقت تغییر نمی کرد!
غیرت و خشم چنان دیوانه اش کرد که نتوانست خود را کنترل کند . از جا برخاست و با قدم هایی بلند و محکم به سمتشان رفت.
هنوز چند قدمی با آنها فاصله داشت که صورت زیبای ثمر به طرفش چرخید و شوک زده لب زد :
- فرهاد ؟
- درسته عزیزم ! منم شوهرت، فرهاد!
و مشتش را ...
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0
https://t.me/+Qq6o7PJjO3UyMTY0 | 300 |
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
