رمان یونومیا
تمام رمان ها بزرگسال می باشد. 🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊 نویسنده:مهین مقدسی فر درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم ربات نویسنده: @MahinMoghadasifarbot کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55
نمایش بیشتر📈 تحلیل کانال تلگرام رمان یونومیا
کانال رمان یونومیا (@romansara_tarjome) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 11 605 مشترک است و جایگاه 3 285 را در دسته کتب و رتبه 27 674 را در منطقه إيران دارد.
📊 شاخصهای مخاطب و پویایی
از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 11 605 مشترک جذب کرده است.
بر اساس آخرین دادهها در تاریخ 27 ژوئیه, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر -182 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر -4 بوده و همچنان دسترسی گستردهای حفظ شده است.
- وضعیت تأیید: تأیید نشده
- نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 4.62% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 4.12% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب میکند.
- دسترسی پستها: هر پست به طور میانگین 536 بازدید دریافت میکند. در اولین روز معمولاً 478 بازدید جمعآوری میشود.
- واکنشها و تعامل: مخاطبان بهطور فعال حمایت میکنند؛ میانگین واکنش به هر پست 74 است.
- علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند دخترک, صدا, نگاهش, آیسا, وقت تمرکز دارد.
📝 توضیح و سیاست محتوایی
نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاههای شخصی توصیف میکند:
“تمام رمان ها بزرگسال می باشد.
🔊با بنر واقعی وارد شدید 🔊
نویسنده:مهین مقدسی فر
درحال پارتگذاری: یونومیا ، شیطان و پروانه آبی ، شاهزاده خشم
ربات نویسنده:
@MahinMoghadasifarbot
کامل: گرگ های اشرافی ، وروجا ، پریژه
ادمین تبادل و فروش: @NightAngel55”
به لطف بهروزرسانیهای پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 28 ژوئیه, 2026)، کانال همواره بهروز و دارای دسترسی بالاست. تحلیلها نشان میدهد مخاطبان بهطور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کردهاند.
در حال بارگیری داده...
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 28 ژوئیه | +3 | |||
| 27 ژوئیه | +3 | |||
| 26 ژوئیه | 0 | |||
| 25 ژوئیه | +3 | |||
| 24 ژوئیه | +4 | |||
| 23 ژوئیه | 0 | |||
| 22 ژوئیه | +1 | |||
| 21 ژوئیه | +1 | |||
| 20 ژوئیه | 0 | |||
| 19 ژوئیه | 0 | |||
| 18 ژوئیه | +1 | |||
| 17 ژوئیه | 0 | |||
| 16 ژوئیه | +6 | |||
| 15 ژوئیه | 0 | |||
| 14 ژوئیه | +5 | |||
| 13 ژوئیه | 0 | |||
| 12 ژوئیه | 0 | |||
| 11 ژوئیه | 0 | |||
| 10 ژوئیه | 0 | |||
| 09 ژوئیه | +2 | |||
| 08 ژوئیه | 0 | |||
| 07 ژوئیه | 0 | |||
| 06 ژوئیه | 0 | |||
| 05 ژوئیه | 0 | |||
| 04 ژوئیه | +1 | |||
| 03 ژوئیه | +3 | |||
| 02 ژوئیه | 0 | |||
| 01 ژوئیه | 0 |
| 2 | #پارت_658
_از وقتی عروسی کردین سک و سینه ات هیچ تغییری نکرده دختر ؟ نکنه پسرم دست نمیزنه بهت ؟
با حرفی که مادر جون میزند با بهت دست از کار میکشم و خجالت زده لب میزنم
_ مـــامـــان
_ چیه مامان مامان اگر دست میزد که تا الان تغییر میکردی دروغ میگم مگه ! پسرم گرگ بارون دیده اس مادر هزار جور رنگ و لعاب دیده چند بار گفتم این چادر و چاقچور وا کن از دورت یکم زنانگی به خرج بده برا مَردت
شهیار که از همان ابتدا در چهارچوب در ایستاده بود و شاهد بحث آنها بود
با دیدن سرخ و سفید شدن های دلبرکش پوزخندی میزند... آخ اگر مادرش میدانست او روزی چندین بار آن تن بقول خودش چادر چاقچور پیچ عروسش را به هزار روش سامورائی می دَرد چه حالی میشد
این دختر لامروت با همین چادر پیچ بودنش امان مرد را بریده بود
_ گفته باشم عروس پس فردا این پسر سرو گوشش جنبید رفت از یکی دیگه بچه پس انداخت نیای پیشم عز و جز کنیا
با حرف مادرش دیگر تاخیر را جایز نمی داند ، جلوتر میرود و تن دخترک چشم رنگی اش را از پشت به آغوش میکشد
و جوری که به گوش مادرش هم برسد در گوش دخترک پچ میزند
_ به مامانم نگفتی عروسش تو تخت چقدر سکسی و هاته؟
سپس دستش را از زیر میز بین پای دخترک میفرستد دخترک هینی میکشد و لبش را به دندان می گیرد
_ هییییییین آقا شهیار مادرتون میبینه
شهیار که حالش حسابی دگرگون شده بود حرکت دستش را تند تر میکند و خمار لاله ای گوش دخترک را به میبوسد
_ ببینه مگه همين الان ازت نمیخواست برام زنانگی کنی ؟هووووم ثمر خانوم !
دخترک بدنش از حرکت دستان مرد سست شده بود و شهیار این را به خوبی احساس میکرد دستش را پس میکشد و با یک حرکت دخترک را روی کولش می اندزاد
مثل فیل و فنجان بودند این دو
روبه مادرش میکند و درحالی که مقصدشان اتاق خوابشان است و ساعتها عشق بازی .... لب میزند
_ مامان جان با اجازتون زنمو میبرم یکم رو پستی بلند هاش کار کنم انگار مورد پسندتون نبوده تا الان حرکتام
چشمکی به صورت بهت زده و سرخ مادرش میزند
_ آخه نیست خانومم ظریفه تا حالا باهاش آروم تا میکردم اما از امروز یه کاری میکنم صدای آه و #ناله هاش نه تنها به گوش شما بلکه به هفت کوچه اونور ترم برسه خیالت تخت
https://t.me/+xi0GgYYY5Y8xNjY0
تک پسره جذاب اما یاغی خاندان نکیسا با عالم و آدم سگ اخلاقِ الا یه نفر! عروسک 17ساله ای که از قضا زوری ام وارد زندگیش شده اما مزه اش همون شب اول میره زیر زبون شهیار خان و بدجور مزه میکنه زیر زبونش جوری که هرشب...🔥👇
https://t.me/+xi0GgYYY5Y8xNjY0
https://t.me/+xi0GgYYY5Y8xNjY0
https://t.me/+xi0GgYYY5Y8xNjY0
https://t.me/+xi0GgYYY5Y8xNjY0
توصیه ای ویژه 🔴
پارت اولش زفاف دارن 🔞سنت پایینه وارد نشو ❤️
پارت اولش زفاف دارن 🔞سنت پایینه وارد نشو ❤️
پارت اولش زفاف دارن 🔞سنت پایینه وارد نشو ❤️ | 123 |
| 3 | #پارت_اینده_رمان❌❌
_دختر میگه شوهر نداره ولی شکمش بالا آمده
باز هم زن همسایه، این جماعت حراف خاله زنک .
از وقتی مجبور شدم تو پایین شهر یه اتاق بگیرم مدام نگاهشون آزارم میدن.
_والا چی بگم از اولم به صاحاب خونه گفتم لباساش ادا اصولاش به پایین شهر نمیخوره ولی انگار بی پوله…کیه که جونامونو واسه همین اجاره ی یه اتاق از راه به در کنه
جووناشون ؟!
واسه پول اجاره؟!
منی که باید استراحت مطلق باشم کیلو کیلو سبزی قرمه و اش درست میکنم تا خرجم دربیارم بیفتم دنبال جووناشون؟!
دست روی شکم برامدم میذارم تا کیسه ی سبزی بلند میکنم .
_چی میدونم حالا با شوهرم صحبت میکنم میگم پسر جوون داریم این دختره هم بر و رو داره هم خودش کرم داره … شوهرم راضی میسه بیرونیش میکنه
شوهرش ؟!
زن بد ذاتیه ولی خبر نداره همون شوهرش تو راه برگشت چه طور بهم پیشنهاد صیغه داد .
و من متینا چه طور از عرش به فرش افتادم .
من زن دکتر سپهر دانشور رییس بیمارستان که کارم رسیده به سبزی قرمه فروختن و تهمت های ناروا و پیشنهاد صیغه از مردای زن داد
…
_چمیدونم شاید پدر بچشم …استغفرالله یکی از مردامون باشه.
دیگه کم میارم .
اشک تو چشمش جمع میشه و خوشا به غیرت دکتر سپهر دانشور
به هوای عشق دوران جوونی به زنش خیانت کرد…
منو راهی کوچه و خیابون ها شدم و حالا…
حتما معشوقش تو پنت هوس سپهر زندکی میکنه
کیسه رو به زود بالاتر میکشم و توف به این بارداری که همه جا #بوی #عطر سپهر احساس میکنم.
_سپهر بی غیرت خائن….خودم بچمو تنها بزرگ میکنم نیازی به پدر کثافط خائنش ندارم
حرفم تموم نشده حس میکنم
سنگینی بار کیلویی سبزی کممیشه.
_حالا فعلا اینارو بده من بعدا تنبیهت میکنم هم واسه فرارت هم واسه فحش دادنت بی ادب
صدای وحشی که بوی دلتنگی میده .
به لرز به عقب برمیکردم …
بعد از ماه میبینمش…
مردی که همیشه برای خط اتوی لباسش ساعت ها وقت میذاشتم و حالا….
یقه ی باز. و شلخته…
خون خشک شده کنار لبش
_سپهر …چی شد
حرفم تموم نشده که ..
_که بهشون گفتی شوهر نداری ها…
پشت بندش صدای عربده ی دکتر سپهر دانشور که خیاط خونه ی قدیمی رو پر میکنه
_آی خاله خانباجی ها…..شوهر نسناس کدومتون بود تو راه مزاحم زن من شد؟!
پیشنهاد صیغه به زن باردار من داد منم کشیدمش زیرم مول سگ ناله میکرد وقتی صورتش پرخون شده یود
این سپهره اتو کشیدست؟!
جیغ زن همسایه و همزمان سپهری که سمتم پا تند میکنه
_تو هم راه بیفت فکر نکن قرار ازت بگذرم که با رفتنت…بی شرف با رفتنت زندگیمو به هم ریختی متینا
https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk
https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk
https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk
https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk
دختره نمیخواد باهاش بره….
اما دکتر سپهر دانشور قسم خورده زن کوچولوشو برگردونه حتی شده به بهانه ی بچه
❌کپی اکیدا ممنوع /پارت رمانه❌
💯پارت رمان💯
من سپهرم... بهترین جراح پلاستیک شهر❗️
عاشق زنم نبودم و تا دیروقت تو بیمارستان میموندم ولی یه شب برگشتم و دیدم زنم خونه نیست و برای همیشه رفته.
تازه فهمیدم که عاشقش بودم وقتی که ترکم کرد...
https://t.me/+5dQ1TBiVjullODhk
از تمام بی محلی هاش پشیمون میشه اما خیلی دیره 🥺😢* | 72 |
| 4 | - سکس هیچچیزی رو تغییر نمیده!
پایین تنهام را به شکمش میچسبانم و زیر گلوی خوش بویاش را میبوسم، تاکید میکنم:
- هر اتفاقی که امشب بین ما بیفته، فردا صبح طلاق میگیریم!
دخترک نفسزنان دستش دور گردنم حلقه میشود:
- مهم… نیست… بوسم کن مهراد، جوری ببوسم که باورم بشه عاشقمی!
نوک سینههای سفیدش که در سوتین مشکی رنگ حریر پیداست را میپیچانم و ناله میکند:
- آخ… دردم میآد!
عرق از لای موهایم چکه میکند… عقل از سرم پریده، بدن برهنهی ظریفی که زیر تنم پیچ و تاب میخورد، هوش و حواسم را برده:
- قراره بیشترم دردت بیاد بیبی، ولی من مراقبتم!
نفس میزنم:
- فقط همین امشب!
لبهای سرخ هوسبرانگیزش را به کام میگیرم و نفسش را میبُرم. جوری میبوسمش که مطمئن شوم مهر لبهایم روی تمام تنش حک شده، کبودش میکنم و زمزمه میکنم:
- کاش زودتر میکردمت!
تنش را بالا میکشد و سینههای کوچکش را به بالاتنهی عضلانیام میچسباند، لبخند لرزانی میزند و صورتش سرخ میشود:
- فردا طلاق میگیریم!
تاییدش میکنم:
- آره… ولی تا خود صبح میکنمت بیبی… نگران نباش!
نگران نگاهم میکند:
- من اولین بارمه…
چنگی به بین پاهایش میزنم و سعی میکنم رانهایش را از هم فاصله بدهم:
- آروم میکنمت جوجو… هیس!
دستم سمت بند سوتینش میرود و با پایین کشیدنش از روی شانه، سرخی و سفیدی تنش بنزین روی آتشم میریزد… با پاره کردن شورت و سوتینی که در تنش مانده، میغرم:
- آمادهای؟ قراره خیلی خوش بگذرونیم!
ترسیده نگاهم میکند و من با بوسیدن سینههایش، از ناف تا بین پاهایش پایین میروم و با برخورد زبانم، نالهاش بلند میشود:
- آی… آی مهراد… نکن!
برای خوندن ادامهی پارت هات و داستان 😁👇🏻🔞
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk
#خلاصه
#خانهیماهی 🐠
مهراد طهرانچی؛ ۳۴ ساله و جراح حاذق قلب و عروق… تک اولاد ذکور خاندان، بنابر مصلحت مجبور به عقد دخترعموی ۱۷ سالهاش میشه!
قرار بود فقط یک ازدواج صوری بین خودشون باشه و بعد از مدتی، جدا بشن… اما دل مهراد، برای دلبر کوچولوی خونهاش میره و دیگه نمیتونه طلاقش بده… یک شب که…
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk
https://t.me/+x1_Kd2ZZy2VhNTRk | 79 |
| 5 | #پارت_1
_بابا تو رو خدا نذار زنش بشم. التماست میکنم. دیگه جلوی چشمت نمیام. دیگه اصلا تولدات نمیام. حتی منو نمی بینی.
#عشق_در_میان_فریب
❌تمام بنرها پارت رمان هستن ❌
کاش تولدش نمی رفتم که تاوانش شود تباهی من.
فقط دلم می خواست برای یکبار هم که شده در جشن بزرگشان، میان خانوادهی شادشان حضور داشته باشم که بدانم چه احساسی دارد ریشه داشتن و متعلق بودن.
بد تاوانی داشت.
_دهنتو ببند. از خداتم باشه. یه کلمه بشنوم به ولای علی می خوابونم توی دهنت.
از خدایم باشد که چه؟
_به خدا فکر کردم اگه بیام تولدت ناراحت نمیشی. می خواستم بهت تبریک بگم همین.
اشک هایم قلب پدرم را نرم کرد؟ خدایا نه. نه اینکه قلبی نداشته باشد ها، به خدا که داشت فقط برای خواهرم نیوشا.
فریادش اشک های دلمه بسته در چشمانم را بیشتر چکاند.
_بهت میگم خفه خون بگیر گلبرگ. خفه شو. فقط خفه شو.
برای نیوشایی که از عشق زندگی اش بود، قلب داشت، نه یک حرامزاده از زنی که معلوم نبود مادرش چه کسیست.
_بابا...
وقتی لیوان شیشه ای پر از ویسکی اش را روی زمین کنار پاهایم پرت کرد، خفه خون گرفتم از ترسِ دستانش که زود دست به کار می شدند و او ضرب شستش را به من شناسانده بود.
از اینکه بابا صدایش کنم نفرت داشت.
_خفه خون بگیر بی کس و کار.
کس و کارم مگر نباید خودش می شد؟ مگر من دخترش نبودم؟
_میان که حرف های آخرو بزنیم. نهایتا تا آخر ماه عروسی میکنی.
_چرا من؟ چرا نیوشا نه؟ من فقط پونزده سالمه. اصلا من مگه خدمتکار خونتون نبودم؟ چرا باید برم زن اون هیولا بشم؟
از فکر خاطرات سه سال پیش بیرون آمدم و وقتی صدای باز شدن درِ اتاق خواب مشترکمان آمد، تظاهر کردم خواب هستم.
وقتی صدای در آوردن کت آرمانی اش و بعد صدای افتادن غلاف تفنگش را روی میز چوبی کنار در شنیدم لرزی از گردن تا پایین کمرم به راه افتاد.
این یعنی یک راست می آمد تا بالشتش را در آغوش بگیرد و بخوابد.
بالشتی که من بودم.
به عنوان یک زن، در آغوش مردی که سه سال بود همسرش بودم می خوابیدم و هنوز هم از او می ترسیدم.
تشک تخت، زیر وزنش کمی فرو رفت.
بوی تلخ عطرش، آمیخته با دود باروت و سرمای شب، آرام آرام دورم پیچید.
چشم هایم را محکم تر فشار دادم تا نفس عمیق نکشم و رسوایم نکند هوس بوییدن همسر شناسنامه ای ام.
چند ثانیه سکوت...
بعد، مثل هر شب، دست سنگینش آرام دور کمرم حلقه شد انگار که حق او هستم.
به اندازه ای محکم مرا گرفته بود که بفهمم اسیرم. زندانی اش هستم در قفسی طلایی که از دور زیبا بود.
سه سال بود همین کار را می کرد.
سه سال بود هر شب مرا در آغوش می گرفت.
می گویند زن ها به لمس شدن عادت می کنند. من اما به لمس نشدن عادت کرده بودم.
همسرم مرا به سینه اش چسباند و موهایم را نفس کشید. بلافاصله انجماد بدنش باعث شد خشک شوم و من از تک تک واکنش های همسرم می ترسیدم.
_شامپوتو عوض کردی؟
صدایم می لرزید.
_شامپوم تموم شده بود.
چیزی مثل هوم از گلویش خارج شد.
_دوستش ندارم گلبرگ. عوضش نکن.
موهایم را عقب راند تا گردنم را برای دندان هایش عریان کند سپس پوستم را میان دندان هایش گرفت و فشار داد.
نه برای لذت، چون در این سه سال شوهرم حتی یکبار با من نخوابیده بود.
میخواست شکنجه ام کند.
همانطور که قبلا گفته بود.
می خواست انتقام بگیرد.
انتقام چیزی که خودم هم دلیلش را نمی دانستم.
فقط می دانستم بعد از پایان سه سال، قرار است زندگی ام را نابود کند.
https://t.me/+CghBY-Fq5aMwMjA0
https://t.me/+CghBY-Fq5aMwMjA0
پدرم منو به رئیس مافیا فروخت. کامیار همایون سه سال بهم دست نزد تا وقتی فهمیدم قراره منو...❤️🔥🔞 | 142 |
| 6 | خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇
🌸شیطانوپروانهآبی 🌸شاهزاده خشم
🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته
🌸رمانهایخانممقدسیفر 🌸فایلرمانها
برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم. | 306 |
| 7 | از سرفصلایی که از زبون شخصیت مرده خوشم میاد🤭😈 | 441 |
| 8 | sticker.webp | 528 |
| 9 | _از صدای سکسای آقا میترسی خورشید که گوشات و گرفتی؟
خورشید به مرد آرام و بی خیال کنارش نگاه کرد، سر تکان داد، ترس داشت... صدای ضجهی زنهایی که به تختش می برد...
_الان تموم میشه... نترس...
جلیل راست می گفت، صدا خوابید، طبق معمول حالا داد می زد که بروند زن بدبخت را بیرون بیاورند.
_اون مریضه اقا جلیل؟ از زنا خوشش نمیاد مگه نه؟
جلیل لیوان شربتی را که برای عباس درست کرده بود را جلوی دختر گذاشت، دستور بود که او همیشه شربت را ببرد.
" جلیل! بیا اینو ببر... لعنت بهش..."
_بیا خورشید، دختره اومد بیرون ببر برای عباس ، فقط تو خلقشو خوب می کنی.
عباس حق داشت با دیدن دخترک ملوس و مهربان عمارت آرام شود، چه کسی فکر می کرد که دختربچهای آواره یک روز بتواند بشود ارامش عباس؟
_دلم به آقا میسوزه... از این بیسکوییتام ببرم؟ دوست داره، خودم پختم.
سعی کرد سر دخترک گرم بشود که تن کبود زن امشبی را نبیند، عباس مریض بود!
_چندتا براش بذار...یکم ببین باهات حرف میزنه؟ وگرنه کل بچه ها فردا دم تیرشن.
هیچ چیز خطرناکتر از عباس ارضا نشده نبود، این را همه می دانستند.
_کاش می شد براش کاری کرد...
سینی کوچک را برداشت، دخترک بزرگ شده بود، زیبا...جلیل این روزها کمی می ترسید، یوقت دخترک هوایی نشود...
_تو عباس و با این اخلاق برزخیش خیلی دوست داری خورشید؟
گونه های دخترک گل انداخت، عباس بداخلاق را دوست داشت.
_با من که بداخلاق نیست آقا جلیل...
" خورشید؟!"
بالاخره صدایش کرده بود، جلیل اشاره کرد که برود، حداقل با هر کسی بدخلق بود ، هوای خورشید عمارتش را خیلی داشت.
_اومدم آقا عباس...
بلیز شلوار دخترانه ای را که او از ترکیه برایش خریده بود به تن داشت، می دانست دوست دارد هر چیزی میخرد را دخترک بپوشد.
_کجایی؟ اب جوش برام میاری؟
ربدوشامبر ابریشمی سیاه رنگش را پوشیده بود، سیگار را روی زمین انداخت و لهش کرد.
_بوی گند میاد اینجا... پنجره رو باز کنم... اب جوش میخواین؟
فقط خورشید و آرامشش بود که می توانست او را به لبخند زدن وادار کند.
_بهش میگن بوی سکس...پنجره رو باز کن.
دخترک را سالها کنار خودش نگه داشته بود، میان کلی مرد ولی کسی حق نداشت چیزی به او بگوید.
_هر چی هست بوی گندیه... من قدم نمی رسه این بیلبیلکش و باز کنین...
مردانه و ریز خندید، دخترک چرا قد نمی کشید؟
_کوتوله موندی خورشید...
دست دور کمر دخترک گرفت تا بلندش کند... چیزی درونش انگار فوران کرد، دستش بی حواس به سینه های خورشید خورده بود...
_کوتوله خوبه دیگه، فرز و سبک... براتون بیسکوییت درست کردم... نصفه شب...
لرز به تن عباس انداخته بود... بوی پوستش... ظرافتش...
_از من نمی ترسی خورشید؟
باز سیگاری آتش زد، حق نداشت به خورشید اش نظر داشته باشد.
_راستش یوقتایی میترسم...این صداها ترسناکن...من گوشامو می گیرم.
نفس حبس کرد، اگر این دخترک مهربان نبود این چند سال که هربار بعد از ارضا نشدن با کلمات و اداهای شیرینش او را آرام کند...
_خورشید؟
دخترک سعی کرد خودش را بالا بکشد برای بستن پنجره، نمی توانست... روسری کوچکش را سفت کرد،انگار با این کار قدش بلندتر میشود...سرما اتاق را گرفت...
_اخ خورشید بمیره که کوتوله مونده... یه لا لباس تنتونه مریض میشید...
همان قسمت اول کافی بود که غیض کند.
_بتمرگ سرجات خودم می بندم.
او را بین خودش و پنجره گیر انداخت، یک لحظه بود...اندام سفت مردانه اش به دخترک خورد...
_آقا ... چی شده... این...
دست دخترک به مردانگی اش خورده بود... عباس از جا پرید، او اخم کرد و خورشید نگران نگاهش کرد...
_گمشو بیرون خورشید...
دخترک بغض کرد. زیادی چشم و گوش بسته نگهش داشته بود و حالا اگر نمی رفت...
_عصبانیتون کردم؟ درد دارین؟... برم حوله گرم بیارم؟...
صورت در هم کشید، باز هم درد امان عباس را برید، ارضا نشدنهای پی در پی ...
_جلیل... بیا خورشید رو ببر تا کار دستش ندادم...
https://t.me/+_gr7FAaMSY1jMWZk
https://t.me/+_gr7FAaMSY1jMWZk
https://t.me/+_gr7FAaMSY1jMWZk | 290 |
| 10 | _میشه.. برای من انسولین بخرین؟ اگر دیرتون نمیـ..ـشه.
همینکه دستگیره در خانه را چرخاند تا بیرون برود، صدای لرزان و ظریفی
از پشت سرش
نگاه آرامش به پشت چرخید
در فضای تاریک و روشن خانه.. دخترک مو طلایی...
با چشمان باد کرده
میان لباس های سر تا پا سیاه گشاد، گم شده بود
دخترک 17 ساله، زن داداشش بود
داداشِ مردهاش
ابرو گره زد
_نه. کار دارم
دخترک زیادی نازک نارنجی و توسری خور بود
از اول هم مخالف بود که برادر کوچکش یک بچه مدرسهای بیکس و کار را عقد کند
خواست بیتوجه بیرون برود که بغض دخترک ترکید. بیرمق
_نرین تورو خد..ا. مادرتون نمیزا..رن من برم بیرون. خیلی وقته انسولینم تموم شده. میدونم زیاد اینجا نمیاین و الـ..ـان برای سال برادرتون اومدین اما چارهای ندارم جـ..
کیان حرف دخترک را برید
گرهی ابروهایش کور شد
با دیدنِ جای کبودی بزرگی که روی گونهی سفید دخترک بود
انگار از کسی سیلی خورده باشد
_من شوهر سینه چاکت نیستم، دخترجون. شوهرت یه ساله که تو قبر خوابیده. از یکی دیگه بخواه
ریموت ماشینش را از روی میز کنار در چنگ زد که... کسی آستین پالتویش را بیجان گرفت
از پشت
چشمانش تیز به عقب برگشت
دخترک با بغض و پر شرم صورت رنگ پریدهاش را پایین انداخت
_خواهش میکنم، آقا کیان. قبل از مراسم سالِ برادرتـ..ـون پوران خانوم گفتن اگر کسی بفهمه عروس بیوهشون قند داره.. بیرونم میکنن از اینجا. برای همین امروز هر..چیز شیرینی که جلوم گرفتن و مجبور شدم بخورم. چون دختر خالهتون پیشم نشسته بود
هقی از لب های دخترک بیرون پرید و همزمان با دست لرزانش چیزی را بالا آورد
_پو..ل نقد ندارم ولی این گردنبند هست. شنیـ..ـدم دارو گرون شده. بفرمایید
دخترک گوشهی لباسش را با بغض و شرم در دست مشت کرد. چانهاش به سینهاش چسبید
_ببخشیـ..ـد اما... اگر رفتین داروخانه یه چیز دیگه هم میخوام. میشه یه شامپو برام بخرین؟ بگین برای پوست حساس خود داروخانه میده. گر..ون نیست به خدا. اگر شامپوی دیگهای بز..نم کل تنم جوش میزنه
گوشهی لب کیان.. بالا رفت
با تمسخر
خیره به گردنبند ظریف طلا که میان انگشتان لرزان دخترک بود
_کلی شامپو توی حموم هست. روز اول که شوهرت مُرد گفتم هرچی میخوای و لیست کن. وقتی اونموقع نگفتی پس واجب نبوده
چانهی دخترک لرزید
_به خدا یادم نبود. تا..زه تموم شده
نگاه جدیاش را میخ چشمان خیس دخترک کرد
همان برادرش این دختر را لوس کرده بود که چشمانش همیشه خیس بود
دستش را کشید که انگشتان بیرمق دخترک از پالتویش جدا شد
_اگر به من بود از همون اول بیرونت میکردم، دخترجون. پس برو دستبوسی پوران که نگهت داشته
بیتوجه به اینکه دخترک بیتعادل چند قدم دنبالش آمد و میخواست چیزی بگوید
در را بست
°°°
°°°
_عروستون چی؟! اون خرید نداره برای مدرسهاش؟ مگه نمیره دوازدهم؟
ریحانه لبش را با زبان تر کرد. پر ترحم
_نه. دیروز بهش گفتم. تشکر کرد گفت نمیخواد. از دیشب از اتاقش بیرون نیومده. پایینم نیومد که حداقل سر شام ازش بپرسم. مامان پوران گفت پاپیچش نشیم. یه بیسکوییتی چیزی میخوره تو همون اتاقش
همزمان که صدای ریحانه به گوشش میرسید، پله ها را بالا رفت
پایین نیامدن دخترک؟
هرموقع آمده بود دخترک را دیده بود
همیشه بعد از غذا با آن هیکل ظریف و پیشبند گشاد، خودش کل ظرف های مهمانی را میشست
پا روی پلهی آخر گذاشت
ریحانه صدا بلند کرد. با ذوق
_داداش منتظرت باشیم تو ماشینت تا میای؟! هر روز ماشین عوض میکنی این جدیده رو ما زیاد ندیدیم. بریم سوار شیم؟
جواب نداد
اول.. باید دخترک را ببیند
در را با تقهای باز کرد
ابروهایش گره خورد
دخترک احمق. نمیداند باید در را قفل کند؟
_دخترجون
با تشر صدایش کرد اما.. خاموشی کل خانه
خانهی کوچک و نقلی برادر کوچک و بیدست و پایش
در طبقهی بالا زندگی میکردند
دو اتاق که سرجمع سی متر بود
فقط همین دختر میتوانست با برادر بیغیرتش بسازد
از دخترک بدش میآمد
چون گونهاش از جای انگشتان برادر عیاش او سرخ، اما پیش بقیه میگفت صورتش به کابینت خورده
پالتوی بلندش با نایلون شامپو و انسولین ها را روی مبل انداخت
هفده تا داروخانه را گشت تا شامپو را پیدا کرد
از دیشب.. دخترک ریز با آن لپ های همیشه سرخ از خجالتش را، ندیده بود
با دیدن چیزی که در تاریکی گوشهی کاناپه مچاله شده، ابروهایش تیز گره خورد
دخترک بود. با همان لباس های سیاه
_اینجا جای خوابیدنه هیوا؟
تشر آرامش.. بازهم بیجواب ماند
دخترک تکان نخورد
بازوی دخترک را کشید که.. نفس در سینهاش گره خورد
با لمس بازوی لاغر دخترک..
تن مانند کورهی داغش
موهای خیس طلاییاش و...
تازه دید
دانه های بزرگ قرمز روی کل صورت و گردن سفید دخترک
دخترک.. حتی نفس هم...
ادامهی پارت⬇️
https://t.me/+-9MecrrqcEdlY2Zk
کپی سریعا پیگری میشه❌ | 189 |
| 11 | برای من بلیط نگرفتی بابا؟
من چمدونم و کدوم ماشین بذارم بچها؟
ترانه اخم آلود عینکش را گذاشت
- چمدون چی؟
آیه متعجب جلوتر رفت
- برای مسافرت دیگه... دیرمیشه بابا دعوا میکنه ترانه بذار چمدونم و بذارم
ترانه و دخترها خندیدند
- احمق بابا اصلا برای تو بلیط نگرفته که حالا دعوات کنه. امسال هم نمیای میمونی خونه.
بریم بچها
نه...نه...نه آیه باورش نمیشد بعد هجده سال فکر میکرد پدرش دیگر از او متنفر نباشد اما...
- الو بابا؟
مثل ترانه برایش جان بابا نگفت
سرد غرید
- چی میخوای؟
آیه بغض کرد
- برای من بلیط نگرفتی؟ ترانه نذاشت سوار ماشین بشم توروخدا نرو منم بیام.
هنوز امید داشت ترانه اذیتش کرده باشد اما جواب پدرش مثل همیشه بود
- تو نمیای مثل هرسال تعطیلات عید خونه میمونی
بغضش بی صدا ترکید
او عادت کرده بود پدرش دوستش نداشته باشد عادت کرده بود چون با دنیا آمدن او مادرش فوت شده و پدرش عاشق مادرش بود...
- کاش منو دوست داشتی بابا...
لحنش پر حسرت بود. پر درد از هجده سال تنهایی اش..
سال تحویل نیمه شب بود و او در تختش
تنها در عمارت بود
او اصلا چیزی از عید نمیدانست همیشه این موقع ها تنها بود
با صدایی از پایین وحشت زده از جا پرید
سروصدا می آمد
دو سایه را آیه میدید در طبقه ی پایین
وحشت زده شماره ی پدرش را گرفت
میدانست جواب نمیدهد اما میترسید
میترسید و میخواست پدرش کنارش باشد و نبود
جواب نداد نمی داد هم هیچوقت
صدای قدم هایی روی پله ها می آمد
- به چیز اضافی دست نزنین معید خان گفته فقط مدارک و ببریم براش
معید؟ همان رقیب کاری پدرش؟
او آدم فرستاده بود برای دزدی!
عقب عقب می رفت و حواسش به گلدان نبود که با افتادنش دو مرد متوجه اش شدند
- مگه خونه خالی نبود؟
نور روی صورت او چرخیده و آیه از ترس نفس نمی کشید
- تو کیی دختر؟ زنگ بزن آقا بگو یه دختر تو خونه ست!
با توام دختر اسمت چیه؟
آیه با ترس از جلو رفتن مرد لب باز کرد
- م...من آیه م... خونمونه اینجا خونمونه...
مرد ایستاد. گوشی دم گوشش بود
- معید خان ببخشی یه مشکلی هست
دختره رسولی خونه ست. مارو دیده چیکارش کنیم؟
آیه به هق هق افتاد
- آقا توروخدا من به کسی چیزی نمیگم به بابام نمیگم اومدید توروخدا کاری باهام نداشته باشید
نمیگفت به پدرش نمیگفت چون دیگر از دوست نداشته شدن خسته بود اما..
- بیاریمش آقا؟ دختر رسولیه ها!
معید خان گفته بودند او را ببرد؟
آیه میخواست جیغ بزند اما در آنی دستمالی جلوی صورتش گرفته شده و وقتی چشم باز کرد در عمارت معیدخان بود.
دختره بعد پنج سال برمیگرده خونه ی پدرش
اما اینبار اونم دنبال دوست داشته شدن نیست
آیه برای انتقام دوست نداشته شدنش برگشته و تنها نیست
اینبار معید خان پشتشه!
https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk
https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk
https://t.me/+y8Ze6oKH8XA3NzFk | 198 |
| 12 | .
- عکس بدنش و نداری، حاج بابا؟
پیرمرد بالا و بلند استغفار گفت. اما حسام روی پا بند نبود.
مست اب شنگولی های ناب کیا که تازه از آن ور آب آوردند
این بدبختی که تویش گرفتار شده بود ، مستی هم لازم داشت تا بپرد.
- استغفرالله... از خدا بترس بچه!
این چه خبطی بود که گفتی بی دین و ایمون؟
حسام کلهاش گیج میرفت
دری وری میگفت. بلند زیر خنده زد.
خنده هایش یکی به شرق میرفت و یکی به غرب
- خبط کجا بود حاج بابا؟ میخوام بدن زن آیندمو ببینم... این جُرمه؟
حاج رسول تند تند صلوات میفرستاد تا توی گوش این دردانه پسر یاغی اش نزند.
الهی العفو میگفت.
شک نداشت حسام زن که بگیرد، آدم میشود
هر زنی هم نه... حنا را.
فقط او از این پسر یاغی مرد بار می آورد
- میخوام ببینم حاج صادق خدابیامرز بی رنگ در اوردش یا نه... یا اینکه حسابی مالونده و بعد تحویل ما داده .
گوشه لبش را با مستی دندان گرفت.
- آخه شنیدم پیرمردا خیلی حشرین. مخصوصا اونایی که زن بیست ساله داشتن!
خدا لعنت کند کیا را!
این چه جنس بنجولی بود؟
چرا هنوز یادش بود که قرار است بیوه رفیق شفیق حاج بابایش را به نافش ببندند؟
- ببند دهنتو تخم جن! حالا به رفیق خدابیامرز من میگی حشر... استغفرالله!
- حاج بابا... قبلنا گل به خودی نمیزدیا
هرکی ندونه شما که میدونی من از کمر خودت پایین افتادم.
خودتم مگه مامان خانومو تو کوچه گیر ننداختی و به زور ماچش کردی؟
تا حاج رسول دهان باز کرد.
حسام باز مست و سرخوش جواب خودش را داد:
- گرفتتتمممم... میخواستی بهم بفهمونی یه تن حلاله؟
ای جیگر حاج بابامو بخورم من...
حرف از دهانش بیرون نیامده سیلیاش را نوش جان کرده بود.
حاجی هم بخاطر غلط اضافه اش زد
هم بخاطر اینکه به خودش بیاید و الکل از سرش بپرد.
- خجالت بکش... دهنت و با اب قر قره کن. اون دختر نماز میخونه.
حسام بلند تر زیر خنده زد.
اگر نماز میخواند چرا زن پیرمرد ۷۰ ساله شد؟ حالا هم که میخواستند زنیکهی آویزان را به ناف او ببندند.
- مگه من گفتم نخونه؟ اصلا تن اسلامی میزنم ها؟ به سالار میگم لباس بپوشه کار دستمون نده.
سیلی دوم را هم محکم تر از قبلی خورد.
دیگر صبرش ته کشید. انگار قرار نبود حاجی بیخیال شود .
اگر همینطور پیش میرفت تا فردا عقد میکردند.
- بابا آدم یه لواشک میخواد بخره قبلش یه تست میزنه .
این که دیگه زنه! نباید ببینم تنگه یا گشاد؟
سیلی سوم
همه اینها تقصیر همان زن چادر به سر بود.
تاوان تک تک شان را از او میگرفت.
به موقع اش...
****
- الان خوشحالی زنم شدی نه؟
حنا خجول و با شرم هنوز چادر سفید عقد را چسبیده بود.
جرئت حرف زدن نداشت
- چی... چی فرمو... فرمودین آقا حسام؟
- زکی! اقا حسام! گوشای من مخملیه دختر؟
آخ حواسم نبود گفتم دختر!
یادم رفت قبل من یکسال لنگاتو برای پیرمرده دادی هوا.
حنا خجالت زده هین کشید.
طاقت این بی پرده گویی حسام را نداشت.
- آقا حسام من ... من... راستش
- خفهه... دراز بکش ببینم .
دراز میکشید؟
- برا چی؟
حسام دست به کمربند دامادیاش برد
- برا اینکه ریختتو بکشم. مگه واسه همین زنم نشدی؟ که دو صبا زیرم بخوابی و بچه پس بندازی .بعدم حاج بابامو تلکه کنی
حنا چشم گشاد کرد .
- نه... نه بخدا... من اصلا ...
برای قسم و ایه دیر بود.
تا به خودش بیاید حسام پخش زمینش کرد.
بی انصاف حتی روی تخت هم نخواباندش
چادر عقد مثل ملافه زیرش افتاده بود
نه بوسهای... نه معاشقهای...
مستقیم سمت شلوارش رفت.
دخترک از شُک مثل مجسمه خشک شده بود.
حالا که حسام روی تنش خیمه زده و خودش را تنظیم میکرد، بوی شدید الکل توی دماغش میپیچید.
در محضر که این بو را نمیداد!
تا آمد تحلیل کند... تمام شد... تمام عفتی که با خون و دل نگهش داشته بود، با بی رحمی بر باد رفت
بلند جیغ کشید
- ساکتتتت! یجور جیغ میکشی انگار بار اولته... انگار ما هم عر عر!
حنا گریه میکرد.
کاش حداقل خبر میداد تا خودش را اماده کند.
نه اینطور غریبانه
- ولی حق النصاف خیلی تنگی زنِ حاج صادق. انگار شوهر قبلیت کمر نداشته که حسابی ترتیب این لعبتو بده.
حنا یک ریز گریه میکرد.
درد تا معده اش پیچیده بود و نیش میزد
- چیه هعی زر زر... بذار ببینم چیکار کردم
هِی... این خون چیه؟
پریود بودی؟
وگرنه امکان نداره که این خون بکارت باشه.
پریود بودی دیگه... مگه نه؟
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
https://t.me/+HY2XESWnGbw3NGJk
بنرواقعیه رمانم کلی پارت آماده داره😍👆👆👆👆👆 | 333 |
| 13 | #پارت62
#یونومیا
نویسنده: #مهین_مقدسی_فر
ولی در مورد دزموند چیزهای بیشتری وجود داشت
.
حتی حالت نگاهش پر از اسرار و راز هایی بود که مشتاق کشفشان بودم.
ولی فعلا فقط باید جلوی فرو پاشیدن مغزم به خاطر فشاری که دزموند با حرف هایش به من وارد می کرد، را می گرفتم.
فصل چهارم
ـ༒❀با برادرم تماشایش می کردم. به بدن ظریف و کوچکش در حالی که می رقصید. بی اراده با خودم نالیدم: «خیلی قشنگه.»
برادرم گمان می کرد از او می پرسم وقتی که پاسخ داد: «آره خیلی جذابه.»
و من به چانهی برادرم به خاطر این اظهار نظر در مورد او مشت زدم. و بعد مجبور شدم حقیقت را به او بگویم. ❀༒
با چشمانی حیرت زده به اتاق بزرگی که پیش رویم بود، نگاه کردم.
«اینجا مال منه؟»
فقط همین اتاق از تمام خانه ی سابقم بزرگ تر بود.
ما... یعنی خانواده آنتوان در یک پنت هاوس زندگی می کردند.
یک پنت هاوس در بالای یک برج بسیار بزرگ و باشکوه و طبق گفته ی آقای آنتوان تمام آن ساختمان متعلق به خودشان بود.
تعجب برانگیز بود که تا این لحظه متوجه نشده بودم که خانواده ی آنتوان در چه اندازه ثروتمند هستند.
خانه بسیار بزرگ بود و با وجود تمام دکوراسیون طلایی و نقره ای که داشت بیشتر مرا به یاد قصر می انداخت تا یک ساختمان معمولی.
ولی دکوراسیون این اتاق با تمام آن خانه متفاوت بود...حداقل با اتاق هایی که در پانزده دقیقه ی قبلی دیده بودم.
تمام رنگ های وسائل به سیاه و سفید منتهی میشد، البته به جز کمد لباس هایم که پر از رنگ های مختلف بود.
شنیدم که آقای آنتوان با دهان بسته خندید.
تقریبا صدای خنده اش سرگرم به نظر می رسید.
«دیده بودی هیچوقت از اومدن به این اتاق انقدر هیجان زده بشه؟»
💎برای خرید VIP بدون سانسور رمان یونومیا به
@NightAngel55
پیام بدید. | 712 |
| 14 | #پارت61
#یونومیا
نویسنده: #مهین_مقدسی_فر
«من کاملا جدی هستم. نمیدونم چی از خواهرت داری ولی میتونی لو بدی...هر عکسی که داری...هر چیزی که تو دستت داری رو پخش کن برام مهم نیست. چون من اون نیستم.»
دستانش از روی پایم برداشته شد و آن ها را روی کفل هایش گذاشت.
«جدی داری کم کم منو می ترسونی. چطوری می تونی انقدر خوب حتی لحنتو تغییر بدی؟ هیچوقت نشنیدم که اینطوری حرف بزنی. یه جوری که انگار واقعا...»
نمی دانم به چه چیزی فکر می کرد ولی لب هایش کمی از هم باز ماند.
یک دستش بالا رفت و پس گردنش را مالید. کمی معذب بود...روی پاهایش جابهجا شد و کلمات بعدی را مانند فحش زمزمه کرد.
«انگار واقعا مهربونی.»
ابروانش در هم گره خورد و همان دستی که پس گردنش گذاشته بود را جلو آورد و انگشت اشاره اش را با هشدار جلویم گرفت.
«و تو مهربون نیستی... محض رضای شیطان تو هر چیزی هستی به جز مهربون. دست از نقش بازی کردن بردار.»
خیلی خب...حرف زدن با او تلاش بیهوده بود.
پس تنها کار ممکن را انجام دادم.
روی تخت به طور کامل دراز کشیدم، ملحفه ی سفید را روی سرم گذاشتم و به هر چیزی که گفت پاسخی ندادم.
گمانم این کاریست که تمام خواهر و برادر ها می کنند مگر نه؟
جنگیدن و دیوانه کردن یکدیگر. | 707 |
| 15 | خوش اومدید🥀میانبر پارت اول رمانها👇
🌸شیطانوپروانهآبی 🌸شاهزاده خشم
🌸یونومیا 🌸اژدهای خفته
🌸رمانهایخانممقدسیفر 🌸فایلرمانها
برای شلوغ نشدن کانال رمان ها رو در سه کانال گذاشتیم. | 765 |
| 16 | گلبرگ هجده ساله، سه سال همسر مردی بود که حتی یکبار لمسش نکرد.
همه میگفتند زندانی یک هیولا است، اما حقیقت، از هر شایعهای ترسناک تر بود.
در سومین سالگرد ازدواجشان، رازی فاش شد که تمام زندگی گلبرگ را به آتش کشید و باورهایش را سوزاند.مافیایی عاشقانه بزرگسال
https://t.me/+9SkQr21hBRdlYjFk
❤️🔥 #عشق_در_میان_فریب | 328 |
| 17 | sticker.webp | 403 |
| 18 | _کل شرکت ازتون میترسن لاهور خان من نمیخوام زنتون بشم!
همانطور که مشغول درست کردن ماشین داخل تعمیرگاه بود سرش را بالا آورد و نگاه بیخیالی به منی که مظلومانه جلوی در ایستاده بودم انداخت.
_تو چی؟ تو هم از من میترسی دختر؟
لب گزیدم و نگاهم روی خالکوبی دستهایش چرخید.
_یهکمی... یهکمی میترسم...
در کاپوت ماشین را بست و ناگهان قدمی بهسمتم برداشت که قلبم فرو ریخت.
سرش را پایین آورد و با جدیت نگاهم کرد.
_چرا از من میترسی گل خانوم؟ مگه من باهات مثل بقیه رفتار کردم؟
هرجا رفتی جلوترش واست فرش قرمز پهن کردم، هرچی خواستی لب تر نکرده واست فراهم کردم، هرکاری کردی نازت رو خریدم اونم گرون حالا از من میترسی و نمیخوای زنم بشی؟
با شنیدن حرفهایش قلبم فرو ریخت و خجالت زده چشم دزدیدم.
_آخه هدیه همهش میگه شما خیلی خشن و بداخلاقید حتی هیکلتون هم خیلی از من گندهتره...
کمی قد بلندی کردم ولی فقط به چانهاش رسیدم.
_ببینید حتی میخوام نگاهتون کنم هم گردنم درد میگیره... اگه باهام خشن رفتار کنید چی؟ من میترسم زنتون بشم!
ابروهای کشیده و مشکیاش بالا پرید و با سرگرمی نگاهم کرد.
_پس مسئله اینه، ها؟
میتونی اول تست کنی بعد ببری، این چطوره؟
متعجب نگاهش کردم.
_یعنی چی لاهور خان؟
ناگهان دستش را دور کمرم پیچید و مرا به خودش نزدیک کرد که باعث شد هینی بکشم و ترسیده نگاهش کنم.
_یعنی ببین همین دفعه اولی باهات ملایم رفتار میکنم یا نه... اگه زیر هیکلم له نشدی باید بله رو بهم بدی خوشگله!
ناگهان دستش زیر مانتویم لغزید و...
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
https://t.me/+a1FKPqg0eyZiYWFk
مرتیکه پولدار قلچماق رییس هلدینگه و چشمش یه دختر ناز نازی ریزه میزه که با رژ و لاک قرمزش دل کل شرکت رو برده رو گرفته و از داییش خواستتش ولی گل خانوم ازش میترسه واسه همین میاد تا بهش جواب رد بده که لاهور خان داستان خفتش میکنه و.... ♨️😂😭🔥💦 | 225 |
| 19 | -شب ها مَرد میاری خونه ات دخترجان؟
دست به کمر چشم هامو براش ریز کرد:
-ببخشید؟ متوجه نمی شم؟
پیرزن چادر شو محکم تر دور خودش پیچوند و با لحنی که انگار داره با یه دختر خراب حرف میزنه به تندی گفت:
- چرا اتفاقا خوب می فهمی
دیشب که صدای ناله هات که خوب همه جا رو برداشته بود.
بهت زده دست رو دهنم گذاشتم. لال شده بودم نمی دونستم چی بگم که ادامه داد:
-خانم دکتری درست.
ولی این ساختمونم فاحشه خونه نیست که هرکسی و خواستی بیاری. معلومه یه کرمی داشتی که شوهر قبلیت طلاقت داد.
پلک زدم و قدمی عقب رفتم. دیشب لعنت به دیشب که کنترل خودم و از دست دادم و تو دام اون مردک افتادم.
-شما گوه خوری همه رو می کنی خانم یا فقط گونل ؟
بهت زده با رنگی پریده چرخیدم و با دیدن هیکل گنده اش که دو پله پایین ایستاده بود حرصی نگاهش کردم.
-شما؟
زن به وضوح دست و پاشو گم کرده بود.
- دوست پسرش، شوهر آینده، کراش... هرچی.. به تو چه؟
ضربتی گفت و نفس زن و برید.
این مرد یه لات بی سرپا بود که ادعای عاشقی می کرد.
میگفت دوستم داره.
قبل ازدواجم با داراب صبح تا شب بیمارستان بود و مزاحمم می شد و بعد طلاقمم دست برنداشت.
با اون زخم روی ابروش و چشم های ابیش اونقدری ترسناک بود که گاهی لال می شدم زیر نگاهش.
ماهگل خانم چشم غره ای رفت و با حرصی که نمی دونم واسه چی بود گفت:
-من هشدارم و دادم.
حواست به رفت و امدت باشه دختر جون
فکر نکن مردم خرن نمی فهمن
نه اتفاق یه بار دیگه بشنوم و....
- چه غلطی می کنی مثلا؟
صدای غرشش مو به تنم سیخ کرد و رنگ از رخ زن همسایه پرید. عقب رفت اما زبون تند و تیز شو جمع نکرد:
- درست حرف بزن آقا
احترام موی سفید من و داشته باش این چه طرز رفتاره؟
میکائیل بالا اومد با اون کت چرم لعنتی سیاه که حتی ترسناک تر و جذاب ترش می کرد غرید:
- دماغ تو کردی تو کون زندگی مردم طلب کاری؟ به تو چه که من کی ام؟ این خراب شده رئیس نداره؟
نالیدم
- لطفا آروم...
بدون اینکه نگاهم کنه گفت:
- نچ بذار ببینم چی می گه!
ماهگل خانوم پوزخند زد:
- دیشب تا صبح صدای ناله تون می اومد آقا، خجالت هم خوب چیزیه. تو این ساختمون دختر و پسر مجرد داریم.
زن لعنتی چرا از رو نمی رفت؟
میکائیل عصبی جلو رفت که بی هوا مچ شو گرفتم. نگاهش سمتم چرخید و دیشب و یادم آورد که چطوری داشتم زیر دستش پیچ و تاب می خورم. سرخ شده رو گرفتم روبه ماهگل خانم گفتم:
- مشکل تون اینه که محرم نیستیم؟یا چی؟
زن تابی به گردنش داد و میکائیل جوری نگاهم کرد که انگار می خواست بفهمه چی تو سرمه. اما من دیگه رد داده بودم و با عصبانیت لب زدم:
- ما فردا عقد می کنیم ببینم بازم حرفی دارید؟
مردمک چشم های ابیش گرد شد و من قلبم به تب و تاب افتاد. دیگه بس بود.
می خواستم بهش فرصت بدم.
می خواستم یه مدت و باهاش باشم و شاید..شاید منم عاشقش شدم.
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
https://t.me/+qMOM7H7MOR1jM2E8
امان از عاشقانه های این مرد و دختر چموشش⛓💥🥹 | 138 |
| 20 | .
- خانم محترم چرا نمیفهمی اینجا جای بساطِ دستفروشی پهن کردن نیست؟
روسری بی روح قهوه ای بر سر موهای خرمایی رنگش بود. در آن سرمای زمستان و زمینِ خیس روی آسفالت نشسته بود.
- آقا تورو خدا بزار اینجا جوجه بافتنی هامو بفروشم. ببرم پایین شهر میدون شوش هیشکی ازم نمیخره.
از پشت عینک دودی چند هزار دلاری اش خیره دخترک شده بود. دستانش از شدت سرما مثل لب هایش سرخ و اناری شده بود.
- زر زر نکن جمع کن این اشغالاتو ، من اینجا مسئولیت دارم نباید هیچ سگِ نجسی مثل تو اینجا پرسه بزنه.
دستی به روسری کهنه قهوه ای رنگش کشید.
در آن لباس ها مثلِ شکلاتِ فرفروشه در زَروَرقیِ نامناسب بود.
- آقا تورو خدا ببخشید، به خدا باید پول شیمی درمانی عزیز جونم و در بیارم!
این جوجه جا کلیدی هارو بفروشم .
اشاره ای به آسمان خراش های پشت سرِ نگهبان کرد و با بغض لب زد
- شنیدم از دست فروشای محلمون این آقا زاده ها و فوتبالیست ها و آدم گنده ها اینجا زندگی میکنن .
جاکلیدی های منو ببینن شاید خریدن.
تا فردا شب باید پول جور کنم آقا میشه بزاری بمونم؟
امیدوار خیره نگهبان بود و منتظر شد که بگذارد دخترک همانجا بماند.
بدونِ درنگ پایش را محکم به زیرِ بساط آن زد.
تمام جاکلیدی جوجه هایش بر روی زمین و داخل جدول ریخت.
- بیا برووووو گمشوووو ... روزی صد تا از شما دره پیتا اینجا میاید به زر زر که آره من بدبختم...
ده دقیقه بیشتر وقت نداری از اینجا گورتو گم کنی وگرنه زنگ میزنم صد و ده بیاد عین موش کثیف از اینجا ببرت!
صدای گریه های دختر بی امان بلند شد.
با تمام توانش گریه میکرد.
نگهبان به سمت کیوسک نگهبانی اش رفت و نشست.
هَشا خان از بنزِ مشکی رنگش آرام پیاده شد و قدم زنان به سمت نگهبان رفت. نگهبان او را دید
- عه سلام آقا خوش اومدید. خسته نباشید سوییچ و بدید ماشین و بیارم داخل آقا.
بدون این که نگاهش کند. لب زد:
- نیم ساعت بیشتر وقت نداری، جُل و پلاستو جمع میکنی از اینجا میری!
اقتدار از کلامش می بارید
- آقا کاری کردم؟ غلط کردم آقا چیکار کردم خبر ندارم؟ آقا به خدا آقام مریضه.... شما ببخشید.... شما بزرگیتون شهره شهره ، رحم کنید
دسته چک و به دستش داد به دخترک گریان در سرما اشاره کرد.
- اونم گفت مادرش سرطان داره.
اما تو چیکار کردی؟
زدی زیر وسیله هاش! تا نیم ساعت دیگه اینجا باشی حقوقت و بهت نمیدم!
بدون این که به رجز خوندناش گوش بده به سمت دختر کوچولوی آن طرف خیابون رفت.
دندان هایش بر هم میخورد و از شدت گریه سکسکه اش گرفته بود.
جوجه رنگی هایش را از کف زمین بر میداشت.
خم شد و لب زد
-جا کلیدی هات چند؟
دخترک به ضرب سرش را بلند کرد خیره قد و قامت بلند بالا و رعنای هشا خان شد.
فکر میکرد آن هم مثل نگهبان قرار است روزگارش را سیاه کند. هقی زد و با سکسکه لب زد:
- ن... ندارم هِق... ای..اینا هم خراب هق... و کثیف شدن....هق...
آقا..هق...آقا الان میرم ... تورو خدا به بافتنی هام کار نداشته باشید.
خم شد و روی زانو خم شد و جوجه رنگی های گِلی شده را از کف آسفالت و جوب جمع کرد و داخل سبد پلاستیکی زیخت
- همین جوجه رنگی های کثیف و میگم. جوجه هات چند دختر خانم؟
- ی..یعنی... هق... اینا..اینا که کثیفه...ب.. بعدم خیلی زیادن آقا... پولش زیاد میشه...هق....
هشا نیشخندی زد و گفت :
- همش چقد میشه مگه؟
- چهار تومن... خ...خیلی زیاده برا شما آقا... تا...تازه کثیفه... خدارو خوش نمیاد
- مگه مامانت مریض نیست؟ داشتم میرفتم توی بُرج شنیدم...
با یاد آوری شیمی درمانیِ عزیزش دوباره اشک هایش مانند مروارید بر روی گونه اش ریخت...
- همه هزینه های شیمی درمانی مامانتو میدم... جوجه هاتم میخرم. به یک شرط....
دخترک شوکه شده چشم های گربه ای اش درشت شد. بدون آن که تعلل کند گفت:
- چی؟
لب های سرخش تنِ هشا خان را به لرزه مینداخت....
- به مدت شیش ماه نقشِ نامزدم و بازی کن... صیغم شو!
ادامش😭😭😭😭😭😭💔👇
https://t.me/+y3ALg-1WgQk1YWZk
https://t.me/+y3ALg-1WgQk1YWZk
https://t.me/+y3ALg-1WgQk1YWZk
https://t.me/+y3ALg-1WgQk1YWZk
https://t.me/+y3ALg-1WgQk1YWZk | 136 |
