fa
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

رفتن به کانال در Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

نمایش بیشتر
1 388
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
+127 روز
+4930 روز
آرشیو پست ها
او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است. دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست، پس در ظاهر سکوت میکنی...

با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم. به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنمه خود در شتابند. جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست. آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...

میگفت: امیدهای کوچک، نتیجه‌های بزرگ میسازن.

و تو هر جمعه می‌‌آموزی، کشتی زندگی وسط بوران دریای پر تلاطم، گاهی سوراخ میشود. دیواری که بر آن تکیه کرده‌ای به ناگه فرو می‌ریزد، تکه‌ای از جانت باید از مسیرت دور شود. همه‌ی اینها بر قلب سخت و بر جان طاقت‌فرساست. اما، اندکی صبر کن. تو نمی‌دانی در ساحل زندگی چه در انتظار و زیر هر ریزش چه گنجی پنهان است. و کسی که می‌رود کدام شر را با خود برده و سدّراه کدامین خیر بوده. مگر این نیست همه از جانب پروردگار توست، همین برای آرام‌گرفتنت کافی نیست؟! #کهف #باقرآن

و نشستم به تماشای زیبایی‌های پنهان زندگی؛ به تماشای گنجشک‌های کوچک که سهم خود از دانه‌ برنج‌های آبکش‌شده‌ی جامانده در حیاط برمی‌داشتند و به لانه میبرند...

و این است اخلاق شاگردان مکتب محمدی با همسرانشان در عصری که هنوز دروغی به نام حقوق زنان بر ذهن جهان سایه شومش را نینداخته بود...

امسینا و امسی الملک لله... هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...
امسینا و امسی الملک لله... هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...

رام‌کردن نفس با این مقدار از غرور و خودخواهی و غفلت و کم‌طاقتی، دلیل محکم و بزرگی می‌طلبد؛ چیزی شبیه رضایت خدا...

خانه‌ی شما همیشه مبترک به زمزمه‌ی ذکر و دعا و تلاوت‌های مادر است... آیا این برای شادی و خوشبختی یک خانه کافی نیست؟

امشب بیمارستان، همراه نوزاد یکی از عزیزانم هستم. تجربه‌ای جالب است در فضایی که امید و نگرانی با هم در چشم مادران جوانه زده‌ است. عمیقا نگاه میکنم به تمام صحنه‌های که در اطرافم اتفاق می‌افتد. از چهره‌ی مادران خسته اما پرتلاش تا صدای گریه و نفس‌های تازه رسیده، رفت و آمد خدمه‌ی سالخورده‌ی مهربان، حتی حرکت خط‌کار پرستار مهربان بخش... آمدوشدهای اینجا اگرچه شاید تکراری، اما برایم پر از معناست؛ تلاشی برای ثمری نهفته در روزهای نزدیک... حسش میکنم، اثرات نگرانی که در درونم موج میزند؛ بابت جای خالی اذکار و دعاهای لازم و قدرتمندی که در این اتاق‌ها بر زبان مادران پیداست. و من نگرانم بابت نسلی که روزهای ابتدایش بدون نام و نشانی از هدفش آمدنش میگذرد. این بذرهای ایمان در این زمین‌های پاک توسط بزرگترین مربی باید کاشته شود در غیر این صورت کار مربیان آینده بسیار دشوار خواهد بود. خدا به آینده‌ی امت رحم کند و تربیت واقعی را به مادرانمان بیاموزد... اوضاع نگران‌کننده است... #یومیات

فرزندان میراث این امت‌اند، توکل کرده و مهارت تربیت‌شان را بیاموزیم.

photo content
+1

تۆ ئەو کەسەی گریای بۆ من دڵسۆزتری لە من بۆ من تۆ ئەو کەسەی لە گیان کەندن فرمێسکت ڕشت بۆ حاڵی من ﷺ اللهم صل علی محمد و علی آل محمد🤍

و دعا بزرگترین راز دنیاست...

دعا میکنم الله متعال حکمت این روزها را در زندگیمان بارزتر کند و بیاموزیم از همه کندن، حتی از خویشتن خود تا جایی که تمام خود را بدونه تک وصله‌ای در صحرایی عرضه‌کردن. بشناسیم اسماعیل قلب خود را؛ آن سوگلی نفس، که پیشکشش کنیم در میعادگاه زندگی تا به خلیلی پذیرفته‌شدن. باشد که در عوض، نفسی مطمئنه به عیدانه گرفتن... لَبَّيْكَ اللَّهُمَّ لَبَّيْكَ، لَبَّيْكَ لاَ شَرِيكَ لَكَ لَبَّيْكَ، إِنَّ الْحَمْدَ، وَالنِّعْمَةَ، لَكَ وَالْمُلْكَ، لاَ شَرِيكَ لَكَ.

عیدتون خیلی مبارک باشه🤍

متنی زیبا برایم فرستاده بود. از جلوه‌های متفاوت ایمان که در جملات کوتاه و نگاه‌های پنهانی آن مامور زبده‌؛ یعنی خواهر موسی پیدا بود. ایمانی که در قالب خونسردی و هوشیاری و نفود، سکانس‌های بی‌نظیر قرآنی را رقم میزند و بازگشتی پیروزمندانه را به نزد مادر نمایش میدهد. با خود فکر کردم گزینه‌ی خوبی برای کلاس نوجوانان مسجد باشد؛ تا ببینند و بدانند ایمان قرار است تمام ابعاد زندگی ما را بتند و در قامت فرصت‌شناسی و حکمتِ‌کلام هویدا شده و شجاعتی که رمز ایمان میشود. صبح زود که مطالب عمیق او را بر تخته نوشتم برایش عکس گرفتم، میدانستم خواب است. با خود فکر کردم بذر این دعوت، به‌قدری خوش‌رشد و نافذ است که بشرط اخلاص و تلاش، حتما روزی جان میگیرد و ثمر می‌دهد. می‌خواهم بگوییم نایست، امیدوارانه دانه‌ها را با توکل، بر پهنه‌ی این زمین بیفشان و برو... شبیه او، چه می‌دانست آن نازک‌اندیشی شبانه‌اش، صبحی زود در مسجدی قدیمی بر روی تخته‌ای بی‌جان برای رهروانی جدید گل میدهد. #روزنوشت

کسی منزل نیست رفته‌ام از خویش...
کسی منزل نیست رفته‌ام از خویش...

"گریستن"، خیلی وقت‌ها جبران کلماتی‌ست که نمی‌توانیم به زبان جاری کنیم.

عجیب است ای شب، میگویند تو آرامی، اما تمامی قلب‌ها در تو فریاد میزنند...