es
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

Ir al canal en Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

Mostrar más
1 396
Suscriptores
+124 horas
+67 días
+3630 días
Archivo de publicaciones
جایی خوندم نوشته بود: خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهم‌تر و جلوتره...

بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که شب‌ها در خواب دوباره جان می‌گیرند؛ نه کمرنگ‌تر، نه دورتر، بلکه همان‌قدر واقعی که روز اول بودند... #شب

نماز دستی قدرتمند است که وقت به‌زانو افتادن بلندت میکند. دیواری محکم، برای همیشه تکیه‌دادن. سقفی امن به وقت هجوم سرما‌ی بی‌رحم و طوفان‌های جان‌گیر زندگی... نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریه‌های پنهانی و حرفها و اعتراف‌های یواشکی. آن صحن بی‌منت از بندگان... همان چراغ روشن مسیر... نماز آن نیازِ پُرراز... تو کجا دیده‌ای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیک‌تری... کجا دیده‌ای... #نماز

در ادامه برای اینکه خوف و رجا همان دو بال بندگیت نشکند یادت می‌آورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است... آیا در حال آماده‌شدنی یا که...

چقدر این آیه آرامشِ‌جان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی! وقتی برگی از درخت از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی با اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل آسوده باشی... #باقرآن

Mensaje de voz02:18

میگفت: از خودم متنفرم... این غم انگیزترین لحظه‌ی ادم بودنه...

او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است. دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست، پس در ظاهر سکوت میکنی...

با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم. به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنمه خود در شتابند. جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست. آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...

میگفت: امیدهای کوچک، نتیجه‌های بزرگ میسازن.

و تو هر جمعه می‌‌آموزی، کشتی زندگی وسط بوران دریای پر تلاطم، گاهی سوراخ میشود. دیواری که بر آن تکیه کرده‌ای به ناگه فرو می‌ریزد، تکه‌ای از جانت باید از مسیرت دور شود. همه‌ی اینها بر قلب سخت و بر جان طاقت‌فرساست. اما، اندکی صبر کن. تو نمی‌دانی در ساحل زندگی چه در انتظار و زیر هر ریزش چه گنجی پنهان است. و کسی که می‌رود کدام شر را با خود برده و سدّراه کدامین خیر بوده. مگر این نیست همه از جانب پروردگار توست، همین برای آرام‌گرفتنت کافی نیست؟! #کهف #باقرآن

و نشستم به تماشای زیبایی‌های پنهان زندگی؛ به تماشای گنجشک‌های کوچک که سهم خود از دانه‌ برنج‌های آبکش‌شده‌ی جامانده در حیاط برمی‌داشتند و به لانه میبرند...

و این است اخلاق شاگردان مکتب محمدی با همسرانشان در عصری که هنوز دروغی به نام حقوق زنان بر ذهن جهان سایه شومش را نینداخته بود...

امسینا و امسی الملک لله... هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...
امسینا و امسی الملک لله... هر روز وداع خورشید یادمان می‌آورد حمد بی‌پایانت را...

رام‌کردن نفس با این مقدار از غرور و خودخواهی و غفلت و کم‌طاقتی، دلیل محکم و بزرگی می‌طلبد؛ چیزی شبیه رضایت خدا...

خانه‌ی شما همیشه مبترک به زمزمه‌ی ذکر و دعا و تلاوت‌های مادر است... آیا این برای شادی و خوشبختی یک خانه کافی نیست؟

امشب بیمارستان، همراه نوزاد یکی از عزیزانم هستم. تجربه‌ای جالب است در فضایی که امید و نگرانی با هم در چشم مادران جوانه زده‌ است. عمیقا نگاه میکنم به تمام صحنه‌های که در اطرافم اتفاق می‌افتد. از چهره‌ی مادران خسته اما پرتلاش تا صدای گریه و نفس‌های تازه رسیده، رفت و آمد خدمه‌ی سالخورده‌ی مهربان، حتی حرکت خط‌کار پرستار مهربان بخش... آمدوشدهای اینجا اگرچه شاید تکراری، اما برایم پر از معناست؛ تلاشی برای ثمری نهفته در روزهای نزدیک... حسش میکنم، اثرات نگرانی که در درونم موج میزند؛ بابت جای خالی اذکار و دعاهای لازم و قدرتمندی که در این اتاق‌ها بر زبان مادران پیداست. و من نگرانم بابت نسلی که روزهای ابتدایش بدون نام و نشانی از هدفش آمدنش میگذرد. این بذرهای ایمان در این زمین‌های پاک توسط بزرگترین مربی باید کاشته شود در غیر این صورت کار مربیان آینده بسیار دشوار خواهد بود. خدا به آینده‌ی امت رحم کند و تربیت واقعی را به مادرانمان بیاموزد... اوضاع نگران‌کننده است... #یومیات

فرزندان میراث این امت‌اند، توکل کرده و مهارت تربیت‌شان را بیاموزیم.

photo content
+1

تۆ ئەو کەسەی گریای بۆ من دڵسۆزتری لە من بۆ من تۆ ئەو کەسەی لە گیان کەندن فرمێسکت ڕشت بۆ حاڵی من ﷺ اللهم صل علی محمد و علی آل محمد🤍