ru
Feedback
وردة حمراء🥀

وردة حمراء🥀

Открыть в Telegram

و گاهی دیدن چه آرام خستگی چشمانت را می‌تکاند، همانند دیدن یک‌ گل‌سرخ ... صفحه‌ای شخصی شبیه همان دفتر خاطرات... @vardeahmar

Больше
1 401
Подписчики
+524 часа
+47 дней
+2730 день
Архив постов
جمعه غنیمتی برای نشانِ ارادتت به محبوب دو عالم: اللهمَّ صلِّ على محمَّد وعلى آل محمَّد🤍

زیبایی خانه🌱
زیبایی خانه🌱

زیبایی یک خانه 🌱
زیبایی یک خانه 🌱

💢 دلار برگشته به ‎قیمت ۶ ماه قبل، اما هیچ‌کس سراغ قیمت‌های ۶ ماه قبل نرفته است! 🔻در اقتصاد ما، ‎دلار فقط آسانسورِ افزایش قیمت‌هاست؛ وقتی بالا می‌رود همه‌چیز را با خود بالا می‌کشد، اما وقتی پایین می‌آید، انگار پله‌های برگشت را حذف کرده‌اند. #منقول

Repost from ریشه 🇵🇸
السلام علیکم ورحمة الله وبرکاته 🔹ریشه نیازمند تبلیغ و دیده‌شدن است. اگر این متن را می‌بینید، از شما درخواست دارم که ریشه را به دوستانتان، چه دوستانی که الله توفیق هدایتشان داده و چه دوستانی که امید است الله توفیق هدایتشان دهد، معرفی کنید؛ که پیامبر صلی‌الله‌علیه‌وسلم فرموده: «اگر به‌خاطرت یک نفر هدایت یابد، برایت بهتر از بهترین توشهٔ توست»¹ و «رهنمای ره حق، مزدش چو مزد رهروست»². 🔸راستش من چنان پولی ندارم که بتوانم برای تبلیغات هزینه کنم. جزاکم الله خیراً، والسلام علیکم ورحمة الله وبرکاته _ ۱- متفق علیه. ۲- روایت مسلم. _ 🌐 وبسایت: Rishe.in 📱 اپلیکیشن اندروید: http://Rishe.in/app/app.apk 📞 واتساپ: wa.me/987191003981 🆔 تلگرام: t.me/Rishe_in

بعد از مدتها جملات کوتاهی بینمان جریان پیداکرد؛ کمی حرف زدیم، از اینکه زمان باید بگذرد که آدم حکمت نشدن‌های زندگیش را بفهمد یا شاید هم هیچ وقت نفهمد. اما باور مومنانه همیشه قلبت را از حسرت و سیاهی ابهام‌های مسیر نجات میدهد. ایمان تنها کلیدی بود که همیشه یک دری از هزار بن‌بست را باز می‌کرد که در بروی از گیر افتادن‌های زندگی. گفت:« ولی کاش قلبم مطمئن باشد که خطا نکرده و خدا از تصمیمم راضی‌ست.» به او گفتم خودت نمی‌دانی؟! رضایت الله را قلب آدم احساس می‌کند و آن دقیقا نقطه‌ای‌ست که نفسش را در انتخاب‌ها مختار نکرده ... اما گفت: گاهی مرز بین نفس و حق، خیلی محو و باریک است...باید چشمانت را ببندی و بگویی یاالله هدایتم کن...

آری... گاهی حفظ‌کردن در قالب رها‌کردن است...

دعا دوای قلب پریشانم است که هر بار عزیزان دورم را به قدرت امن تو میسپارم... آرام میگید؛ شبیه بچه‌ای بغض کرده در آغوش مادر...

جایی خوندم نوشته بود: خیلی وقتها شاید نتوانیم کسی را ببخشیم، اما شاید بتوانیم او را بفهمیم؛ فهمیدن از بخشیدن خیلی مهم‌تر و جلوتره...

بعضی زخم‌ها آن‌قدر عمیق‌اند که شب‌ها در خواب دوباره جان می‌گیرند؛ نه کمرنگ‌تر، نه دورتر، بلکه همان‌قدر واقعی که روز اول بودند... #شب

نماز دستی قدرتمند است که وقت به‌زانو افتادن بلندت میکند. دیواری محکم، برای همیشه تکیه‌دادن. سقفی امن به وقت هجوم سرما‌ی بی‌رحم و طوفان‌های جان‌گیر زندگی... نماز آن آغوشِ همیشه بازِ امین، برای گریه‌های پنهانی و حرفها و اعتراف‌های یواشکی. آن صحن بی‌منت از بندگان... همان چراغ روشن مسیر... نماز آن نیازِ پُرراز... تو کجا دیده‌ای در قابی که هر چقدر به خاک بیافتی؛ عزیز و نزدیک‌تری... کجا دیده‌ای... #نماز

در ادامه برای اینکه خوف و رجا همان دو بال بندگیت نشکند یادت می‌آورد که آگاه به تمام حال توست، مبادا غلفت و امیدِواهی بر دلت سایه افکند و فراموش کنی بازگشت تو به سوی مولاست و او حسابرسی سریع است... آیا در حال آماده‌شدنی یا که...

چقدر این آیه آرامشِ‌جان است. وقتی دلت را قرص میکند که تمامی کلید‌ها بدست اوست و تو دیگر چرا باید نگران درهای بسته و قفل‌های مسیر باشی! وقتی برگی از درخت از علم او اذن سقوط می‌گیرد یا دانه‌ای در دلِ‌تاریکی با اراده‌ی او رشد و نمو نمیکند... تو چقدر باید دل آسوده باشی... #باقرآن

Голосовое сообщение02:18

میگفت: از خودم متنفرم... این غم انگیزترین لحظه‌ی ادم بودنه...

او انگار مادرِ تمامِ محله است؛ چهره و کلامش آن‌قدر با مهرِ مادرانه و ایمان درآمیخته که او را عزیزِ دلِ اهل مسجد کرده است. دیروز، بعد از بازگشتش از سفر، به دیدارش رفتیم. با شوق از نمازهای سحرگاهیِ حرم، از التماس‌های عرفه و از محبت و برادریِ مسلمانان در آن فضا برایمان گفت. میان حرف‌هایش جمله‌ای گفت که تمام دیشب ذهنم را درگیر کرد. می‌گفت: «آنجا به معنای واقعی خوشحالی، اما اصلاً نمی‌خندی.» خوشی و لذتی که تجربه می‌کنی آن‌قدر عمیق و درونی است که لبخند، برای بیانش کافی نیست، پس در ظاهر سکوت میکنی...

با خواندن این پست، بغض تلخی گلویم را گرفته، چشمانم پر از اشک، اما بخدا جرأت ریختنش را ندارم. به زنان مومنی می‌اندیشم که در خفا و دور از چشم امت، قهرمانانه چه رنج‌هایِ نافعی را به جان می‌خرند و به دیدار نفس مطمئنمه خود در شتابند. جدا از هزاران نثر و وعظی که می‌توان به پای این قاب نوشت، آنچه ذهنم را مشغول کرده، مادرانگی این بانوست. آنوقت زنان زیادی به بهانه‌‌ی یک فروشندگی نصفِ‌حقوقی، مادرشدن را مانعی برای زنانگی و پیشرفت خود می‌دانند...

میگفت: امیدهای کوچک، نتیجه‌های بزرگ میسازن.

و تو هر جمعه می‌‌آموزی، کشتی زندگی وسط بوران دریای پر تلاطم، گاهی سوراخ میشود. دیواری که بر آن تکیه کرده‌ای به ناگه فرو می‌ریزد، تکه‌ای از جانت باید از مسیرت دور شود. همه‌ی اینها بر قلب سخت و بر جان طاقت‌فرساست. اما، اندکی صبر کن. تو نمی‌دانی در ساحل زندگی چه در انتظار و زیر هر ریزش چه گنجی پنهان است. و کسی که می‌رود کدام شر را با خود برده و سدّراه کدامین خیر بوده. مگر این نیست همه از جانب پروردگار توست، همین برای آرام‌گرفتنت کافی نیست؟! #کهف #باقرآن

و نشستم به تماشای زیبایی‌های پنهان زندگی؛ به تماشای گنجشک‌های کوچک که سهم خود از دانه‌ برنج‌های آبکش‌شده‌ی جامانده در حیاط برمی‌داشتند و به لانه میبرند...