fa
Feedback
درخت‌نشین

درخت‌نشین

رفتن به کانال در Telegram

گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد می‌کرد. در پی نجات ستارگان. این‌جا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261

نمایش بیشتر
إيران232 375دسته بندی مشخص نشده است
Buy Ad
183
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه. وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت می‌شی، این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی؟ خانوادت رو اذیت کنی؟ دوستانت رو اذیت کنی؟ خودت رو اذیت کنی؟ به نظر شما این گناه نیست؟ اگر شما رو اذیت کنم، آزارت بدم، گناه نیست؟ بعد خودم رو بکشم گناهه؟

خوبه آدم با مردم مهربون باشه. به‌خصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچ‌وقت نمی‌دونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشت‌سر می‌ذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز می‌فهمی. و اون‌موقع ممکنه دیگه خیلی برای جبران‌کردن دیر شده باشه. ــــــــ صفحهٔ ۲۲۵

برای منی که عاشق تعابیر جادویی و شاعرانه و عاشقانه از همه چیزم، اینا بهترین چیزایی بود که می‌تونستم امروز صبح بخونم. 🪄
+1
برای منی که عاشق تعابیر جادویی و شاعرانه و عاشقانه از همه چیزم، اینا بهترین چیزایی بود که می‌تونستم امروز صبح بخونم. 🪄

بهترین صبحی که داشتم با اختلاف امروزه، تو این کلاس از همیشه بیشتر احساس زنده بودن دارم، و تموم درد و غمام پشت درای کلاس می‌مونه، نه اینکه خودم رو مجبور کنم که برای بچه‌ها شاد باشم، نه، برای اون چند ساعت واقعا و خالصانه حالم خوبه. فکر کنم بهترین شغل دنیا رو پیدا کردم.

ولی الان ناراحتم که چرا بوس و بغلشون نکردم‌.

آخه من قربون این دست‌های کوچولوشون بشم، عاشقشونم. 😭

بچه‌هاااا، با ارزشمند‌ترین چیزهایی که دارم، آشنا بشید. برام نامه نوشته بود و گفت رفتم خونه بازش کنم. اون یکی هم نقاشی با حرف
+1
بچه‌هاااا، با ارزشمند‌ترین چیزهایی که دارم، آشنا بشید. برام نامه نوشته بود و گفت رفتم خونه بازش کنم. اون یکی هم نقاشی با حرف P ئه. :»»»»»»

Repost from N/a
من بعد از خواندن دو كلمه نثر كهن:
من بعد از خواندن دو كلمه نثر كهن:

Repost from بَذر
می‌دونید؛ داشتم فکر می‌کردم یه زمانی بوده که خواننده‌های معاصرشون امثال هایده و مهستی و معین و داریوش بودن. مثلاً فکرشو بکن؛ یه روز می‌تونستی بلیت بگیری بری کنسرت دلکش. مثلاً گوگوش هر شب نزدیک‌ خونه‌ت اجرا داشت، یا می‌رفتی کنسرت ابی و باهاش «خانم گل آی خانم گل» می‌خوندی. عارف شب‌به‌شب «یه دل می‌گه برم، برم» می‌خوند‌. ویگن تازه «قد و بالای تو رعنا رو بنازم» رو منتشر می‌کرد؛ یا به دو می‌رفتی تا نوار «گل یخ» کوروش یغمایی رو بخری. فکرش رو بکن با فرهاد و فریدون فرخزاد تو یه زمان زندگی می‌کردی؛ با این‌همه آدم قشنگ و باکیفیت تو یه دوره نفس می‌کشیدی. زمانه‌ی ما یه کم غریبه برای به دنیا اومدن.

photo content
+1

photo content

photo content

تو ای ساغر هستی به کامم ننشستی ندانم که چه بودی ندانم که چه هستی در بزم من شکسته‌ای در کام او نشسته‌ای نوشی تو بر سنگین دلان زهری به کام خستگان

photo content

بوی کتاب، من رو برد زمانی که با شوق و ذوق از کتاب‌خونه کتاب‌های نشر پرتقال رو می‌گرفتم و می‌اومدم تو اتاقم و دراز می‌کشیدم و می‌خوندم، سراسر راهی که تا خونه بعد کتاب‌خونه طی می‌کردم پر از حس ماجراجویی بودم، چون قرار بود یه کتاب جالب بخونم! دلم عمیقا تنگ شد، کاش هیچوقت کتاب‌ خوندن به‌خاطر جالب بودن کتاب‌ها به کتاب خوندن به‌خاطر جالب نبودن زندگی، بدل نمی‌شد.

آنی و پائول هر دو می‌دانستند که آن‌سوی دروازه‌ی خیال‌پردازی چه سرزمین با شکوهی آرمیده بود. و هر دوی آنها کلید ورود به آن سرزمین را در اختیار داشتند؛ سرزمینی که گل‌های شادمانی در جای‌جایش شکوفه می‌کردند. آسمان آفتابی‌اش هرگز ابری نمی‌شد، صدای زنگوله‌هایش هرگز گوش‌خراش نبود و مردمانش همه و همه مهربان و خوش‌قلب بودند. شناخت چنین سرزمینی که از شرق تا خورشید و از غرب تا ماه ادامه داشت، دانشی ارزشمند بود که در هیچ فروشگاهی فروخته نمی‌شد. آن توانایی هدیه فرشته‌ها در زمان تولد بود و گذر زمان نمی‌توانست آن را کم‌رنگ یا نابود کند. زندگی در اتاق تاریک و نمور اما با داشتن چنین قدرتی، بسیار باشکوه‌تر از زندگی در قصر‌های مجلل، ولی بدون آن توانایی بود. -آنی شرلی در اونلی

تو خنده دوری در یاد تو قاصدکی دور از باد من زخمیِ قبل از مردن من ساکتِ قبل از فریاد داد از دل من داد ای داد عکسی که پر از رویا بود در خاطره ای تار افتاد عکسی که در آن خندیدم از سینه دیوار افتاد داد از دل من داد ای داد

Repost from ·Alaska, Alaska·
“I can’t stand it to think my life is going so fast and I’m not really living it.” Ernest Hemingway was born on this day in 1
“I can’t stand it to think my life is going so fast and I’m not really living it.” Ernest Hemingway was born on this day in 1899.