درختنشین
Ir al canal en Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
Mostrar másIrán232 375La categoría no está especificada
183
Suscriptores
Sin datos24 horas
-27 días
-1230 días
Archivo de publicaciones
183
اما اینم گناه بزرگیه که انسان خوشبخت نباشه. وقتی خوشبخت نیستی باعث اذیت و آزار اطرافیانت میشی، این گناه نیست که اذیت و آزار اطرافیانت رو فراهم کنی؟
خانوادت رو اذیت کنی؟
دوستانت رو اذیت کنی؟
خودت رو اذیت کنی؟
به نظر شما این گناه نیست؟
اگر شما رو اذیت کنم، آزارت بدم، گناه نیست؟
بعد خودم رو بکشم گناهه؟
183
Repost from ربودهشده توسط توتورو.
خوبه آدم با مردم مهربون باشه. بهخصوص با کسایی که دوستشون داری چون هیچوقت نمیدونی اونا چه چیزهایی رو دارن پشتسر میذارن و چه احساسی دارن و بالأخره یه روز میفهمی. و اونموقع ممکنه دیگه خیلی برای جبرانکردن دیر شده باشه.
ــــــــ صفحهٔ ۲۲۵
183
+1
برای منی که عاشق تعابیر جادویی و شاعرانه و عاشقانه از همه چیزم، اینا بهترین چیزایی بود که میتونستم امروز صبح بخونم. 🪄
183
بهترین صبحی که داشتم با اختلاف امروزه، تو این کلاس از همیشه بیشتر احساس زنده بودن دارم، و تموم درد و غمام پشت درای کلاس میمونه، نه اینکه خودم رو مجبور کنم که برای بچهها شاد باشم، نه، برای اون چند ساعت واقعا و خالصانه حالم خوبه. فکر کنم بهترین شغل دنیا رو پیدا کردم.
183
+1
بچههاااا، با ارزشمندترین چیزهایی که دارم، آشنا بشید.
برام نامه نوشته بود و گفت رفتم خونه بازش کنم. اون یکی هم نقاشی با حرف P ئه. :»»»»»»
183
Repost from بَذر
میدونید؛ داشتم فکر میکردم یه زمانی بوده که خوانندههای معاصرشون امثال هایده و مهستی و معین و داریوش بودن. مثلاً فکرشو بکن؛ یه روز میتونستی بلیت بگیری بری کنسرت دلکش. مثلاً گوگوش هر شب نزدیک خونهت اجرا داشت، یا میرفتی کنسرت ابی و باهاش «خانم گل آی خانم گل» میخوندی. عارف شببهشب «یه دل میگه برم، برم» میخوند. ویگن تازه «قد و بالای تو رعنا رو بنازم» رو منتشر میکرد؛ یا به دو میرفتی تا نوار «گل یخ» کوروش یغمایی رو بخری. فکرش رو بکن با فرهاد و فریدون فرخزاد تو یه زمان زندگی میکردی؛ با اینهمه آدم قشنگ و باکیفیت تو یه دوره نفس میکشیدی.
زمانهی ما یه کم غریبه برای به دنیا اومدن.
183
تو ای ساغر هستی
به کامم ننشستی
ندانم که چه بودی
ندانم که چه هستی
در بزم من شکستهای
در کام او نشستهای
نوشی تو بر سنگین دلان
زهری به کام خستگان
183
بوی کتاب، من رو برد زمانی که با شوق و ذوق از کتابخونه کتابهای نشر پرتقال رو میگرفتم و میاومدم تو اتاقم و دراز میکشیدم و میخوندم، سراسر راهی که تا خونه بعد کتابخونه طی میکردم پر از حس ماجراجویی بودم، چون قرار بود یه کتاب جالب بخونم!
دلم عمیقا تنگ شد، کاش هیچوقت کتاب خوندن بهخاطر جالب بودن کتابها به کتاب خوندن بهخاطر جالب نبودن زندگی، بدل نمیشد.
183
آنی و پائول هر دو میدانستند که آنسوی دروازهی خیالپردازی چه سرزمین با شکوهی آرمیده بود. و هر دوی آنها کلید ورود به آن سرزمین را در اختیار داشتند؛ سرزمینی که گلهای شادمانی در جایجایش شکوفه میکردند. آسمان آفتابیاش هرگز ابری نمیشد، صدای زنگولههایش هرگز گوشخراش نبود و مردمانش همه و همه مهربان و خوشقلب بودند. شناخت چنین سرزمینی که از شرق تا خورشید و از غرب تا ماه ادامه داشت، دانشی ارزشمند بود که در هیچ فروشگاهی فروخته نمیشد. آن توانایی هدیه فرشتهها در زمان تولد بود و گذر زمان نمیتوانست آن را کمرنگ یا نابود کند. زندگی در اتاق تاریک و نمور اما با داشتن چنین قدرتی، بسیار باشکوهتر از زندگی در قصرهای مجلل، ولی بدون آن توانایی بود.
-آنی شرلی در اونلی
183
Repost from ·Alaska, Alaska·
“I can’t stand it to think my life is going so fast and I’m not really living it.”
Ernest Hemingway was born on this day in 1899.
