درختنشین
رفتن به کانال در Telegram
گذرگاه پیره جادوگری کلاغ بر دوش که با دایناسور شخصی خویش تردد میکرد. در پی نجات ستارگان. اینجا، برای من آیندست. @GrandmotherWillow_bot https://t.me/harfmanrobot?start=5502300261
نمایش بیشترإيران232 375دسته بندی مشخص نشده است
183
مشترکین
اطلاعاتی وجود ندارد24 ساعت
-27 روز
-1230 روز
آرشیو پست ها
183
بله، لطفا این سری از پیامهای سروا رو بخونین و رو خودتون بدون تشخیص پزشک و مراجعه به روانپزشک اسمهای مختلف نذارید.
183
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
در بهاری روشن از امواج نور
در زمستانی غبار آلود و دور
یا خزانی خالی از فریاد و شور
مرگ من روزی فرا خواهد رسید
روزی از این تلخ و شیرین روزها
روز پوچی همچو روزان دگر
سایهای ز امروزها ، دیروزها
دیدگانم همچو دالانهای تار
گونههایم همچو مرمرهای سرد
ناگهان خوابی مرا خواهد ربود
من تهی خواهم شد از فریاد درد
میخزند آرام روی دفترم
دستهایم فارغ از افسون شعر
یاد میآرم که در دستان من
روزگاری شعله میزد خون شعر
خاک میخواند مرا هر دم به خویش
میرسند از ره که در خاکم نهند
183
با جارو و خاکانداز از پنجره انداختمش بیرون. به امید اینکه بره و یک زندگی شرافتمندانه و حلال شروع کنه.
183
کمک. چگونه یک سوسک و ملخ رو بدون اینکه بکشیم و ارتباطی باهاشون داشته باشیم از اتاقمون بیرون کنیم؟ 😭
183
شاید نباید انقدر تو خودم بریزم و از بروز دادن احساساتم نترسم. من آدمیام که دوست دارم به بقیه حس دوست داشته شدن بدم، دوست دارم واکنش بدم، دوست ندارم ساکت باشم، دوست دارم به تموم پستهای یک فرد ریاکت بدم، دوست دارم وقتی یکی میگه ناراحته برم و سعی کنم حالش رو خوب کنم، دوست دارم برم ناشناس کانال موردعلاقم و ازش تعریف کنم، دوست دارم به یه آدم رندوم تو خیابون بگم چه خوشگلی و لبخندش رو ببینم و جون بگیرم و به غریبهها لبخند بزنم، دوست دارم خیلی بگم دوستت دارم. تا مدتها فکر میکردم آدم احساسیای نیستم و راستش رو بخواین احساساتم رو میخوردم چون اینطوری بهنظرم بهتر بود و آسیب نمیدیدم. آدمهای دورم هم همین فکر رو میکردن، البته اونها آدمهای امنی نبودن ولی بهرحال این باعث شد من خودم رو سرکوب کنم، دیگه نمیخوام بترسم، میخوام حرف بزنم و خودم باشم چون اینطوری خوشحالترم، زندهترم، من از خوشحال کردن بقیه و نشون دادن عشق بهشون قلبم روشن میشه و زنده میشم. از فردا نترس، از آدمها نترس، امروز رو زندگی کن، خودت رو زندگی کن، تنها چیزی که مهمه همینه.
دلم میخواد خودم باشم.
183
Repost from بیگانه
سختش میکنن.
باور دارم اصلا انقدر سخت نیست. باور دارم زندگی خیلی سادهتر از این حرفاست. زندگی چایی خوردن وسط علفزاره. رقصیدن دستهجمعیه. لبخند و دست روی شونهاست. زندگی در دسترس بودن برای دیگرانه. زندگی صلح خودت با خودته. زندگی وای چقدر سکسی شدمه توی آینهاست. زندگی کاشتن یه گله. زندگی باد وسط گرمای سخت تابستونه. زندگی صدای دریاست. زندگی دست همکاری دادنه. زندگی یه بغل طولانی و حرفهای خوبه. زندگی اشکهایی از سر شوق و خواب طولانی از زور خستگیه. چرا انقدر سختش میکنن؟ نمیدونم.
183
از اونجایی که گفتن خیلی دوستت دارم کافی نبود، امشب این رو اختراع کردم و بهنظرم کاملا شیواتره. (. ❛ ᴗ ❛.)
183
Repost from N/a
از کسایی که عمر رو "درست" زندگی میکنن، خوشم میاد.
از کسایی که منتظر روز و ساعت مشخصی برای خوشحالی نمیمونن، خوشم میاد.
از کسایی که شخصیتشون رو پشت جملههای انگیزشی پرتکرار مخفی نمیکنن، خوشم میاد.
از کسایی که از هر لحظه استفاده میکنن، خوشم میاد.
از کسایی که بلدن چطور خودشون رو خوشحال کنن، خوشم میاد.
از کسایی که همیشه در حال یادگیری هستن، خوشم میاد.
از کسایی که حرفی برای گفتن دارن و حرفهای بقیه رو تکرار نمیکنن، خوشم میاد.
از کسایی که منتظر بقیه نمیمونن و تلاش میکنن، خوشم میاد.
183
Does it feel alright to not know me?
I'm addicted to the 'if only'
So I look in people's windows
Like I'm some deranged weirdo
I attend Christmas parties from outside
I look in people's windows
In case you're at their table
What if your eyes looked up and met mine
One more time
183
Repost from ִֶָ ࣪˖ ݁ دنیای مخفی کالسیفر 𓏲 ๋࣭
فکر می کنم هایائو میازاکی خیلی درست میگه. رمانتیک بودن تنها راه برای زندگی بهتر و آرومه. شما باید هر چیز کوچیکی رو تو زندگی خود رمانتیک کنید. درست مثل این که چطوری همه چیز رو توی فیلمهای استودیو جیبلیش رمانتیک میکنه. همهٔ جزئیات کوچیک از آشپزخونه گرفته تا محل کار، مدرسه یا دانشگاه، حتی رفتن به اتوبوس، برخورد قطره های بارون روی زمین.
183
هر جای جهان مرتبه زن بلند است
در کشور من زن مثل میت به حساب است
ای کاش که دلقک شده بودم نه شاعر
در کشور من ارزش انسان به نقاب است
183
بعدش با غروب کردن خورشید، به خودم بیام و خودم رو سرزنش کنم که دوباره زمان از دستم در رفت و عصر شد، راه بیوفتم سمت راه درختیای که نور ملایم خورشید در حال غروب و صدای پرندهها نوازشم کنه و منتهی بشه به خونه نقلی و گرمم که بوی کیک هویج میده، وقتی به خونه میرسم دسته آفتابگردونی که برای خودم گرفتم رو تو پارچ گلگلی بذارم و منتظر بمونم تا چایام دم بکشه، در نهایت کلوچههایی که برای اون پیرمرد درست کردم رو بستهبندی کنم تا فردا بهش بدم.
