Notre espace
رفتن به کانال در Telegram
فضای ما. ما اینجا مطالب مرتبط به تئاتر و سینما و موسیقی و نقاشی و حتی حرفهای روزمرهمون رو، با شما به اشتراک میذاریم. کانال همسرایان: @HamSoraayaan ارتباط: @Talk_to_Chakavak_bot
نمایش بیشتر618
مشترکین
+324 ساعت
-37 روز
+530 روز
آرشیو پست ها
618
چون فقط نظر کمی مخالف داشتیم و نمیگفتیم جاوید شاه! واقعا درود بر این آزادی بیانی که اینها قراره بیارن. هرچند بعید میدونم دیگه بیارن...
618
Repost from POV
چرا شد محو از یادم نامات؟
- گزارش یک فحاشی
نمیدونم نوشتن راجع به همچین مسئلهای چهقدر اهمیت داره، چند باری منصرف شدم و گفتم بیخیال، ولی بازم به وضوح میفهمم یه چیزهایی گوشهٔ ذهنم باقی موندهن و هنوز موجب رنجش خاطرن، حتی اگر کسی نخونه که چی نوشتم برام مهمه که راجع به مسائلی که آزارم میدن یه جایی بنویسم.
میرم و بین پیامهای قدیمی میگردم: چهاردهم دیماه بوده که دوستم توبا، از ربات شناسِ کانالش، از جانب شخصی به نام «کا» پیامی رو برام فرستاد. پیام ناجوری بود، فحاشی بود. از اونایی که اگه به خودت بگن برات مهم نیست ولی وقتی پای دوستت وسطه، خونِت به جوش میآد. از طریقِ اون پیام میشد به اکانت شخصِ فحاش دسترسی داشت، عجیب بود چون معمولاً اینجور آدمها دم به تله نمیدن، نمیدونم حماقت بود یا یکجور بیاهمیتیِ مریضگونه. اینطور شد که رفتم همهٔ پروفایلهاشو دیدم، با خشم و ناراحتی هم دیدم، لابهلای تصاویرِ خودِ بیخودش و رفقای داغونش، یهسری تصویر از نزدیکیِ سلیقهم بهش حکایت داشت که ماجرا رو ناراحتکنندهتر میکرد.
توی همون حالوهوا بودم که دیدم به ربات ناشناس خودم هم یه پیام مشابه اومده. بله، بازم فحاشی بود و از همون الگوی قبلی پیروی میکرد. امّا انگار به واسطهٔ ناشناسبودن شدیدتر شده بود. اگر فحاشیِ قبلی فقط به خانوادهٔ دوستم محدود بود، این یکی از توهین گذشته و شبیه به تهدید یا حتی نفرین به نظر میرسید. قصد بزرگنمایی ندارم ولی از بچگی که یکی ممکن بود توی کوچه بهم فحش بده تا توی مدرسه که بدترین فحشها عادی بود، به این شدت کسی بهم فحش نداده بود. واقعاً یک لحظه متحیر شده بودم و با خودم مونده بودم که مگه ما چیکار کردیم که لایقِ این کلمات هستیم؟
ما واقعاً کار خاصی نکرده بودیم، اون روزها مثل اکثریت جامعه فعالیتمون متناسب با وضعیتِ روز بود. به واسطهٔ اون همهمه، دستمون به نوشتن نمیرفت و پیامهای کانالهای دیگه رو بازنشر میکردیم تا آدمهای بیشتری چیزهای واقعاً مفید رو بخونن. تا یادمون نره «الان وقتش نیست» جملهٔ درستی نیست و هیچجوره نباید مسیر گفتوگو سد بشه؛ ولی اون موقع واقعاً وقت یک چیزهایی نبود: پرداختن به بحثهای شخصی و سطحی. ما یک تن واحد بودیم با هدفی واحد. پس اهمیتی ندادیم و اون شخص رو خیلی بیسروصدا از کانالهامون پرت کردیم بیرون. ولی به قولی ماجرا فقط این نبود.
چند روز پیش که توی تلگرام همینجوری میچرخیدم، دیدم توی یکی از کانالها پیامی از کانالی به اسم «چرا شد محو از یادِ تو نامم» بازنشر شده. وارد کانال شدم و نظرم بهش جلب شد، چند تا از پستهاش رو خوندم و واقعاً کم مونده بود عضو شم تا اینکه رفتم بالاتر و دیدم یکی از پستهاش با عبارت «چپ عقبافتاده» شروع شده. همونطور که قابلحدسه یکی دیگه از اون متنهای احمقانهای بود که نگارنده خیلی سفتوسخت معتقده تمامِ تقصیرها گردن چپهاست و معمولاً در این لحظات یهسری دیالوگ ماندگار خلق میشن که الحق لایق گیفشدنان، آنچنان که اوجِ اون مطلب هم بعدتر توسط عدهای آدم خلاق گیف شد: «این آگامبن، بدیو، والتر بنیامین، دلوز و بودریار هم فقط بهدرد تفریح و اَدای چیزفهم بودن میخورد. وگرنه نمیتوان با حرفهایشان یک نانوایی را هم اداره کرد.»
لازم به ذکره مشکلی با نقد چپ ندارم امّا از عمق وجود از این ادبیات لمپنمأبانه متنفرم، ادبیاتِ افرادی که طلبکارانه فقط به دنبال فوایدِ ملموسان، خواهانِ نتایجی که شاید اصلاً جزو وظایفِ اون چیز نیست، حالا اون چیز میخواد هر چیزی باشه: چپ یا که راست، بالا یا پایین یا هر گوشه و کناری. مسئله اینجا دلبستگیِ شخصی نبوده و نیست، مسئله تنفری بود که یک پاراگرافِ ساده در من ایجاد کرده و البته به بهترین شکل ممکن در قالب یک قهقهه و برای دوستانِ دیگه یک گیف، خودش رو بروز داده بود.
اینها هرچند حواشی بامزهای بودن و محض تلطیف فضا نوشته شدهن، نقطهعطفِ ماجرا اونجایی بود که چشمم به این عکس افتاد.
به امضای پست نگاه کردم و «کا» رو که دیدم دوزاریم کامل افتاد. خودش بود. بعد همهچیز یادم اومد، همهٔ اون فحش و فضیحتها، همهٔ اون عقدههایی که یکجا، شناس و ناشناس تخلیهش کرده و رفته بود. واقعاً چرا شد محو از یادم نامات، مردک مریض؟
بله، کوه به کوه نمیرسه آدم به آدم میرسه، تلگرام گاهی به طور ترسناکی کوچیکه. بخش ترسناکش البته برای چنین انسانهای نابهکار و ریاکاریه. ریاکار چون چیزی که در بدو شناساییش توی چشم زد، توصیههای اینجاش بود که به طور بامزهای هم تأکید کرده بود «فحاشی نکن» و «مؤدب و مؤقر باش» و چه روحیهٔ لطیفی هم دارن، شبی که ما رو فحشکش میکرد این پست رو توی کانالش میذاشت و معلوم نیست وقتی این ابیاتِ شیرین به رؤیت مخاطبینش میرسید همزمان اون کلمات کریهِ نفرتانگیزش، نگاهِ چند نفر دیگه رو مثل ما به صفحهٔ موبایل میخکوب میکرد؟
618
هزار و یک شب خوندن خیلی کیف میده. پیشنهاد میکنم شده روزی پنج صفحه، بخونید و غرق بشید توی فضاش.
618
یکم تیر اومدیم کمک به اسبابکشی
هفت تا کتابخونه بزرگ دارن و دهها کارتن کتاب. هرچند خیلی گرمه ولی خوش میگذره چیدنشون.
618
توی دعوای طرفداران ج.ا و طرفداران رضا پهلوی، شما در بیشتر مواقع طرف کدوماید؟ لطفا کاملا صفر و صدی این نظرسنجی رو در نظر بگیرید.
618
تکه انتهایی ژوژمان امروزم رو شاید بذارم. یه چیزی رو اتود کردم که از تعامل با مخاطب، نتیجهی جالبی داشت فقط حیف که حواسم نبود و همهی هماهنگیهای نور و موسیقی و پخش ویدیو رو سپردم به کیارش، خودش و لپتاپ باهم هنگ کردن و یه چیزایی عقب و جلو شد. البته مهمترین اعصابخردیش از سمت استادمون و مسئول پلاتو دانشگاه بود که اومد هی گفت بدوییذ بدویید باید در دپارتمان رو ببندیم ساعت ۴! اجراهای آخری واقعا هولهولکی شدن سر همینا و کار ما هم شاملشون بود. اگه این چیزا درست انجام میشد و خیالمونم راحت بود از بابت زمان، قطعا خیلی بهتر میشد..
