fa
Feedback
POV

POV

رفتن به کانال در Telegram

ای در خود فرورفتنِ آرام مگذار چیزی متوقفت کند. - رَمبو ارتباط: T.me/HidenChat_Bot?start=1024599488

نمایش بیشتر
2 004
مشترکین
+5424 ساعت
+647 روز
+15130 روز

در حال بارگیری داده...

جذب مشترکین
ژوئیه '26
ژوئیه '26
+90
در 4 کانال‌ها
ژوئن '26
+196
در 8 کانال‌ها
Get PRO
مه '26
+75
در 3 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '26
+44
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مارس '26
+44
در 3 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '26
+65
در 1 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '26
+47
در 4 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '25
+112
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '25
+83
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '25
+72
در 3 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '25
+39
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '25
+60
در 3 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '25
+65
در 5 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '25
+84
در 10 کانال‌ها
Get PRO
مه '25
+80
در 7 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '25
+131
در 12 کانال‌ها
Get PRO
مارس '25
+180
در 9 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '25
+90
در 8 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '25
+167
در 7 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '24
+123
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '24
+145
در 7 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '24
+96
در 4 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '24
+75
در 3 کانال‌ها
Get PRO
اوت '24
+136
در 10 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '24
+111
در 6 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '24
+52
در 3 کانال‌ها
Get PRO
مه '24
+60
در 6 کانال‌ها
Get PRO
آوریل '24
+147
در 7 کانال‌ها
Get PRO
مارس '24
+101
در 7 کانال‌ها
Get PRO
فوریه '24
+49
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژانویه '24
+80
در 6 کانال‌ها
Get PRO
دسامبر '23
+91
در 7 کانال‌ها
Get PRO
نوامبر '23
+18
در 2 کانال‌ها
Get PRO
اکتبر '23
+34
در 1 کانال‌ها
Get PRO
سپتامبر '23
+28
در 0 کانال‌ها
Get PRO
اوت '23
+64
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئیه '23
+53
در 0 کانال‌ها
Get PRO
ژوئن '23
+83
در 0 کانال‌ها
Get PRO
مه '23
+259
در 0 کانال‌ها
تاریخ
رشد مشترکین
اشارات
کانال‌ها
10 ژوئیه+5
09 ژوئیه+56
08 ژوئیه+1
07 ژوئیه+4
06 ژوئیه+5
05 ژوئیه+6
04 ژوئیه+2
03 ژوئیه+3
02 ژوئیه+8
01 ژوئیه0
پست‌های کانال
ـ ۸/ ۱۲/ ۷۲ دیروز رفتم کافه Rostand خوش‌گذرانی آخر هفته ــ که یک‌ کمی چیز بخوانم یا بنویسم. نشد. دختر و پسری ششدانگ حواسم را جلب کردند. یک میز آن‌طرف‌تر نشسته بودند. دختر هفده-هژده ساله، گندم‌گون، موهای صاف و پُرپشت و روشن، خوشگل. پسر هم بیست ساله با موهای مشکی و چشم آبی، حسابی خوش‌قیافه. روبه‌روی هم نشسته بودند. دختر بیش‌تر می‌خندید، پسر کم‌تر، خجالتی به نظر می‌آمد، آدامس می‌جوید و بی‌فایده سعی می‌کرد حالتی جدی داشته باشد. ظاهراً خودم را به خواندن مشغول کرده بودم ولی زیرچشمی دست‌ها را می‌پاییدم که خیلی دیدنی بود: روی میز، دست‌های دختر همیشه روی میز است و کمابیش در حرکت، نزدیک دست‌های پسر، یک تکان کوچک کافی‌ست تا هم‌دیگر را بگیرند ولی پسر دست‌هایش را می‌دزدد، جلو می‌آورد، روی میز می‌گذارد، بعد زیر چانه، پشت سر و کشاله می‌رود، با پایهٔ چراغ کنار میز، با خودکار بازی می‌کند، آدامس می‌جود، پشت گردنش را می‌خاراند، پنجه‌ها را کنار میز می‌سراند، با فنجان قهوه ور می‌رود. نگاه دختر گرم و خواهنده است. نگاه مهربان و منتظر. با پاکت سیگارش بازی می‌کند. پسر آن را می‌گیرد. هرچه دختر می‌خندد، پسر خمیازه می‌کشد. از خستگی نیست، از بلاتکلیفی است، از حرف‌های به‌زبان‌نیامده است و از احساسِ خشکیده‌ در دست. از ناچاری حرف سیاست را به میان می‌کشد: Balladur. دختر بی‌شعور و خرف نیست، ظاهراً خوب می‌فهمد که Balladur یعنی من از تو خوشم می‌آید، چون از «بالادورِ» پسره قند توی دلش آب می‌شود. از صورتش پیداست. انگار پسره دارد تکانی می‌خورد. خمیازه‌ها تمام شد، هر دو می‌خندند و کمی رنگ می‌اندازند، سرخ می‌شوند، مخصوصاً دختر که نوار باریک سبزی به دور مچ دست چپ بسته، کنار بند ساعت. پسرهٔ بی‌بخار عوض آن‌که نوار و اقلاً به بهانهٔ آن دست دختر را بگیرد دستش را برد پشت سر، دارد به پشت گوشش ور می‌رود. دختر بی‌خودی و از ناچاری حرف می‌زند و هی دست چپ را جلو می‌دهد ولی پسر وانمود می‌کند که نمی‌بیند. حوصله‌ام سر رفت نه خودش کارش را کرد و نه گذاشت ما کارمان را بکنیم. پسرهٔ نالایق! - روزها در راه، شاهرخ مسکوب، ص ۵۹۴-۵۹۵.

2
-
530
3
سینما (فراتر از هر چیز)، با دست‌، پوست، تمام تن، با خستگی، نفس، تپش خون، با ضرباهنگ قلب، و با عضله‌ها ساخته می‌شود. بدن و حس موتور محرک، تسخیر ذهنی و قدرت بی‌حدومرز آن‌اند. این است فرایند شدنِ آن. بدن‌های خیالی، کمیک، گروتسک، گستاخ؛ بدن‌های نامحتمل ستاره‌ها و هیولاها، و نور و تپش‌هایش و ضربان نماها؛ و در ما؛ ترس، لذت، امید، غم، گسترش مبهم عواطف انسانی. — فیلیپ گراندریو
636
4
‍گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود... - محسن آزرم. شاهرخ مسکوب در یکی از سفرهای اواخر پنجاه‌وهفت، این‌‌گونه می‌نویسد که: ـ ‌۱/ ۱۰/ ۵۷ سفر خوبی نبود. هنوز به کتاب‌خانه‌ها سری نزده‌ام. نمایشگاه و تئاتری نرفته‌ام. فقط چند تا فیلم دیده‌ام (از برگمان، آلن رنه و وودی آلن و...) که اگر نمی‌دیدم هم به جایی برنمی‌خورد. بیش‌تر بازی‌های روان‌شناسی بود. مرض کندوکاو آدمی بدجوری گریبان این‌ها را گرفته است؛ همان‌طور که با ماشین طبیعت را می‌کاوند، همان‌طور که دالان‌های معدنی را می‌کاوند. (روزها در راه، ص ۳۵) برای خواننده‌ای که هنوز نمی‌داند مسکوب تعلق خاطری به بعضی رمان‌های مدرن ندارد و علاقه‌ای ندارد که نقاشی‌های مدرن و انتزاعی را تماشا کند،‌ احتمالاً عجیب به‌ نظر می‌رسد که بعد از دیدن فیلم‌هایی از «برگمان، آلن رنه و وودی آلن» دربارهٔ «مرض کندوکاو آدمی» بنویسد. روزنوشت‌ها تا حدی همین کاری را می‌کنند که مسکوب نوشته: «همان‌طور که با ماشین طبیعت را می‌کاوند، همان‌طور که دالان‌های معدنی را می‌کاوند.»، ذهن آدمی را که سرگرم نوشتن است می‌کاوند و راه «سرازیری و لغزانِ گذشته» را نشانش می‌دهند. نقطهٔ شروع این کاویدن و پا گذاشتن به گذشته از لحظهٔ حال شروع می‌شود: ـ ۵/ ۸/ ۷۹ پری‌شب‌ها رفتیم فیلم Hair [مو] را دیدیم. چند بار گریه‌ام گرفت و هر بار مدتی. در صحنه‌های اول از فرط زیبایی و سرشار بودن از زندگی. تحمل این‌همه کار آسانی نیست. گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود. انگار در آدم باران می‌بارد و باران زیبایی ما را می‌شوید. در زمستان سال ۱۹۶۷ وقتی آنتیگنِ برشت را با گروه The Living Theatre نیویورک دیدم، گرفتار همین گریه شدم، امّا بی‌اختیارتر و بی‌امان‌تر. (روزها در راه، ص ۱۰۴) پس این‌طور. آن شاهرخ مسکوبی که شالود‌هٔ هویتی‌اش بر پایهٔ درام شکل گرفته، فیلم میلوش فورمن را بهتر درک می‌کند؛ درامِ کمدی‌-موزیکالی که مفهوم رفاقت را برای‌اش زنده می‌کند. نیازی نبوده که درباره‌‌اش بیش‌تر بنویسد. رفاقت و رفقای ازدست‌رفته بخش مهمی از روزنوشت‌های مسکوب‌اند. این‌جا هم برگر لباس نظامی به تن می‌کند تا کلود سرگرم پیک‌نیک باشد. کلود که برمی‌گردد می‌بیند برگر را فرستاده‌اند ویتنام. «گاه آدم نمی‌تواند تحمل کند و مثل رودخانه از بستر گنجایش ما سرریز می‌شود.» روزنوشت‌های دههٔ چهل را به یاد می‌آوریم؛ در حال‌وهوای جوانی؛ رفقای ازدست‌رفته، زندگیِ ازدست‌رفته و همهٔ چیزهایی که جای‌شان خالی‌ست. فیلم‌هایی هم هستند که در میانهٔ حرف‌ها به یاد می‌آیند و این‌بار یوسف اسحاق‌پور، رفیق مسکوب است که پُلی می‌زند از ادبیات به سینما: ـ ۱۵/ ۱۲/ ۸۳ دیروز غروب یوسف آمد دفتر که دیداری بکند و برود. صحبت‌اش گل انداخت و من هم یک ساعت‌ونیم سراپا گوش بودم؛ به‌طوری که یادم رفت چای و قهوه‌ای تعارف کنم... صحبت از فلوبر به Renoir [ژان رنوآر] کشید و فیلم La Règle du jeu [قاعدهٔ بازی]. زندگی اجتماعی یک بازی بزرگ است و قواعدی دارد که نمی‌شود آن را به‌هم ریخت. اگر بخواهی به‌هم بریزی کشته می‌شوی؛ مثل «قهرمانِ» فیلم. هیچ اتفاق خاصی نمی‌افتد. آدم‌ها مثل عروسک‌های خیمه‌شب‌بازی جا عوض می‌کنند. بازی است... (روزها در راه، ص ۱۸۱) هر نظمی ممکن است به‌هم بخورد، امّا چیزی که آدم‌ها نباید فراموش کنند که به‌هم‌خوردن نظم و رعایت‌نکردن قواعد بازی عواقبی دارد. هیچ‌چیز همان نیست که در وهلهٔ اول به‌نظر می‌رسد. مهم این است که آدم عاقبت کار را بسنجد و در این صورت نقش‌بازی‌کردن همان نیست که پیش‌تر به‌نظر می‌رسیده. این هم از آن چیزهاست که آدم اگر فراموشش نکند بهتر است. اما وقت‌های ناامیدی، لحظه‌هایی که زندگی روی خوشش را نشان نمی‌دهد و اتفاقاً در روزها در راه بسیارند، ممکن است فیلمی کمک‌حالِ آدم شود: ـ ۲۱/ ۸/ ۸۵ حال‌ام خراب است. این روزها بیش‌تر شاهنامه خوانده‌ام و موسیقی شنیده‌ام و فیلم دیده‌ام. امشب، پس از چندین و چند سال، بار دیگر درخت اعدام (The Hanging Tree) را دیدم. خوش‌بختانه و در آخرین لحظه -همان‌طور که در سینما پیش می‌آید- گاری کوپر نجات پیدا کرد. هیچ نمانده بود که اعدامش کنند. اگر زندگی واقعی هم مثل فیلم Happy Ending داشت، آدم به هر قیمتی بود، هرچه زودتر خودش را به آخر می‌رساند. (روزها در راه، ص ۲۵۵) چه اهمیتی دارد که وسترنِ دلمر دیوز را گاهی به‌خاطر فیلم‌نامه‌اش سرزنش می‌کنند، وقتی داستانی می‌تواند به‌ خوبی‌وخوشی تمام شود؟ طلاها به کار می‌آیند و جان آدم ارزش‌اش بیش‌تر از طلاست. این‌جاست که آدم حتی اگر به راه «سرازیری و لغزانِ گذشته» علاقه‌مند باشد، هوس آینده را می‌کند؛ وقتی می‌شود آن پایان خوش، آن زندگی بهتر، آن روزهای روشن‌تر را به دست آورد.
933
5
Despite the Night (2015) Dir. Philippe Grandrieux
Despite the Night (2015) Dir. Philippe Grandrieux
1 059
6
365
7
اگه اهل فولک‌اید دختر گرگ رو دریابید.
396
8
مدارک ضمیمهٔ پرونده.
مدارک ضمیمهٔ پرونده.
827
9
چرا شد محو از یادم نام‌ات؟ - گزارش یک فحاشی نمی‌دونم نوشتن راجع به هم‌چین مسئله‌ای چه‌قدر اهمیت داره، چند باری منصرف شدم و گفتم بی‌خیال، ولی بازم به وضوح می‌فهمم یه چیزهایی گوشهٔ ذهنم باقی مونده‌ن و هنوز موجب رنجش خاطرن، حتی اگر کسی نخونه که چی نوشتم برام مهمه که راجع به مسائلی که آزارم می‌دن یه جایی بنویسم. می‌رم و بین پیام‌های قدیمی می‌گردم: چهاردهم دی‌ماه بوده که دوستم توبا، از ربات شناسِ کانالش، از جانب شخصی به نام «کا» پیامی رو برام فرستاد. پیام ناجوری بود، فحاشی بود. از اونایی که اگه به خودت بگن برات مهم نیست ولی وقتی پای دوستت وسطه، خونِت به جوش می‌آد. از طریقِ اون پیام می‌شد به اکانت شخصِ فحاش دسترسی داشت، عجیب بود چون معمولاً این‌جور آدم‌ها دم به تله نمی‌دن، نمی‌دونم حماقت بود یا یک‌جور بی‌اهمیتیِ مریض‌گونه. این‌طور شد که رفتم همهٔ پروفایل‌هاشو دیدم، با خشم و ناراحتی هم دیدم، لابه‌لای تصاویرِ خودِ بی‌خودش و رفقای داغونش، یه‌سری تصویر از نزدیکیِ سلیقه‌م بهش حکایت داشت که ماجرا رو ناراحت‌کننده‌تر می‌کرد. توی همون حال‌وهوا بودم که دیدم به ربات ناشناس خودم هم یه پیام مشابه اومده. بله، بازم فحاشی بود و از همون الگوی قبلی پی‌روی می‌کرد. امّا انگار به واسطهٔ ناشناس‌بودن شدیدتر شده بود. اگر فحاشیِ قبلی فقط به خانوادهٔ دوستم محدود بود، این یکی از توهین گذشته و شبیه به تهدید یا حتی نفرین به نظر می‌رسید. قصد بزرگ‌نمایی ندارم ولی از بچگی که یکی ممکن بود توی کوچه بهم فحش بده تا توی مدرسه که بدترین فحش‌ها عادی بود، به این شدت کسی بهم فحش نداده بود. واقعاً یک لحظه متحیر شده بودم و با خودم مونده بودم که مگه ما چی‌کار کردیم که لایقِ این کلمات هستیم؟ ما واقعاً کار خاصی نکرده بودیم، اون روزها مثل اکثریت جامعه فعالیت‌مون متناسب با وضعیتِ روز بود. به واسطهٔ اون همهمه، دست‌مون به نوشتن نمی‌رفت و پیام‌های کانال‌های دیگه رو بازنشر می‌کردیم تا آدم‌های بیش‌تری چیزهای واقعاً مفید رو بخونن. تا یادمون نره «الان وقتش نیست» جملهٔ درستی نیست و هیچ‌جوره نباید مسیر گفت‌وگو سد بشه؛ ولی اون موقع واقعاً وقت یک چیزهایی نبود: پرداختن به بحث‌های شخصی و سطحی. ما یک تن واحد بودیم با هدفی واحد. پس اهمیتی ندادیم و اون شخص رو خیلی بی‌سروصدا از کانال‌هامون پرت کردیم بیرون. ولی به قولی ماجرا فقط این نبود. چند روز پیش که توی تلگرام همین‌جوری می‌چرخیدم، دیدم توی یکی از کانال‌ها پیامی از کانالی به اسم «چرا شد محو از یادِ تو نامم» بازنشر شده. وارد کانال شدم و نظرم بهش جلب شد، چند تا از پست‌هاش رو خوندم و واقعاً کم مونده بود عضو شم تا این‌که رفتم بالاتر و دیدم یکی از پست‌هاش با عبارت «چپ عقب‌افتاده» شروع شده. همون‌طور که قابل‌حدسه یکی دیگه از اون متن‌های احمقانه‌ای بود که نگارنده خیلی سفت‌وسخت معتقده تمامِ تقصیرها گردن چپ‌هاست و معمولاً در این لحظات یه‌سری دیالوگ ماندگار خلق می‌شن که الحق لایق گیف‌شدن‌ان، آن‌چنان که اوجِ اون مطلب هم بعدتر توسط عده‌ای آدم خلاق گیف شد: «این آگامبن، بدیو، والتر بنیامین، دلوز و بودریار هم فقط به‌درد تفریح و اَدای چیزفهم‌ بودن می‌خورد. وگرنه نمی‌توان با حرف‌هایشان یک نانوایی را هم اداره کرد.» لازم به ذکره مشکلی با نقد چپ ندارم امّا از عمق وجود از این ادبیات لمپن‌مأبانه متنفرم، ادبیاتِ افرادی که طلب‌کارانه فقط به دنبال فوایدِ ملموس‌ان، خواهانِ نتایجی که شاید اصلاً جزو وظایفِ اون چیز نیست، حالا اون چیز می‌خواد هر چیزی باشه: چپ یا که راست، بالا یا پایین یا هر گوشه و کناری. مسئله این‌جا دل‌بستگیِ شخصی نبوده و نیست، مسئله تنفری بود که یک پاراگرافِ ساده در من ایجاد کرده و البته به بهترین شکل ممکن در قالب یک قهقهه و برای دوستانِ دیگه یک گیف، خودش رو بروز داده بود. این‌ها هرچند حواشی بامزه‌ای بودن و محض تلطیف فضا نوشته شده‌ن، نقطه‌عطفِ ماجرا اون‌جایی بود که چشمم به این عکس افتاد. به امضای پست نگاه کردم و «کا» رو که دیدم دوزاریم کامل افتاد. خودش بود. بعد همه‌چیز یادم اومد، همهٔ اون فحش و فضیحت‌ها، همهٔ اون عقده‌هایی که یک‌جا، شناس و ناشناس تخلیه‌ش کرده و رفته بود. واقعاً چرا شد محو از یادم نام‌ات، مردک مریض؟ بله، کوه به کوه نمی‌رسه آدم به آدم می‌رسه، تلگرام گاهی به طور ترسناکی کوچیکه. بخش ترسناکش البته برای چنین انسان‌های نابه‌کار و ریاکاریه. ریاکار چون چیزی که در بدو شناسایی‌ش توی چشم زد، توصیه‌های این‌جاش بود که به طور بامزه‌ای هم تأکید کرده بود «فحاشی نکن» و «مؤدب و مؤقر باش» و چه روحیهٔ لطیفی هم دارن، شبی که ما رو فحش‌کش می‌کرد این پست رو توی کانالش می‌ذاشت و معلوم نیست وقتی این ابیاتِ شیرین به رؤیت مخاطبینش می‌رسید هم‌زمان اون کلمات کریه‌ِ نفرت‌انگیزش، نگاهِ چند نفر دیگه رو مثل ما به صفحهٔ موبایل میخکوب می‌کرد؟
1 151
10
تابستان A Summer's Tale (Eric Rohmer, 1996) @just_movieeee
تابستان A Summer's Tale (Eric Rohmer, 1996) @just_movieeee
296
11
بله گوشم با شماست.
547
12
عادی‌ترین پست کانال تلگرامی یک آزارگر:
1 571
13
در هر صورت مسئلهٔ مهمیه. امّا اگر این شخص رو می‌شناسید خیلی مهم‌تره.
1 758
14
این بی‌نظیره.
206
15
این‌ها رو هم از پست آخر کرایتریون برداشتم، دیگه واسه جنا رولندز اسپم نکنیم واسه کی بکنیم؟+9
این‌ها رو هم از پست آخر کرایتریون برداشتم، دیگه واسه جنا رولندز اسپم نکنیم واسه کی بکنیم؟
874
16
اگر می‌خوایید از علاقه‌ش بیش‌تر مطلع بشید.☝️
562
17
آقای جارموش شانس این رو داشت که جنا رولندز رو توی Night On Earth جلوی دوربینش داشته باشه. بازیگرِ فیلم‌ساز محبوبش رو. مایهٔ ر
آقای جارموش شانس این رو داشت که جنا رولندز رو توی Night On Earth جلوی دوربینش داشته باشه. بازیگرِ فیلم‌ساز محبوبش رو. مایهٔ رشکه.
569
18
«برای من، آن‌ها تجسم حقیقت، حضور و ژرفای خودِ زندگی هستند. این دقیقا همان شکلی است که دلم می‌خواهد بتوانم زندگی را در سینما به تصویر بکشم.» همین! دقیقا همین!
520
19
مجله برای مارچ سالیه که کاساوتیس فوت می‌کنه و اسکورسیزی توی متنی که درباره‌ی ارتباط‌شون نوشته، فیلم‌هاش رو اینجوری توصیف می‌کنه: « Pour moi, ils représentent la vérité, la présence, l’intimité de la vie elle-même. C’est comme ça que je voudrais pouvoir capturer la vie au cinéme. »
500
20
Gena Rowlands and John Cassavetes in Opening Night (1977) ــــــــــــــــــــــــــ تولد جنا رولندز مبارک.
Gena Rowlands and John Cassavetes in Opening Night (1977) ــــــــــــــــــــــــــ تولد جنا رولندز مبارک.
2 062