fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 948
مشترکین
-124 ساعت
+97 روز
+1630 روز
آرشیو پست ها
عشق واقعی نه در قاب‌های دل‌فریب بلکه در سکوت‌های مشترک، خستگی‌های پذیرفته‌ شده و اطمینانی آرام جریان دارد. آن‌جا که بودن، نمایش نیست بلکه پناه است.

مستاصلم. احساس می‌کنم اگر آنچه که می‌خواهم را هرقدر هم محکم، در مشتم بگیرم باز هم به آسانی انگشتانم باز می‌شود و آن را از دست می‌دهم.

تصمیم گرفتم در همه چیز متوسط باشم نه کامل. چیزی رو آنقدر نپرستم و نخوام که جلوی زندگی کردنم رو بگیره.

دیگر چنان پر شور دوستت نمی‌دارم. چرا که تابش زیبایی‌ات، برای من نیست. در تو رنج‌های گذشته‌ام را دوست می‌دارم و جوانی از دست رفته‌ام را.

من می‌ایستم، تا لحظه‌ی فرو ریختن، تا آخرین لحظه‌ی سوختن تمام و کمال زندگی و تا لحظه‌ی ویرانی. اما اگر بروم، دیگر هرگز باز نخواهم گشت.

photo content

photo content

Le Trio Joubran - Masar.mp311.32 MB

هم از نزدیک شدن به آدم‌ها هراس داشت، و هم از دور ماندن از آ‌ن‌ها.

در نگاه‌اش می‌شد نشانه‌های واضحی از رنجیدگی دید که در قلب‌اش، ریشه دوانده بود.

همیشه زمانی فرا می‌رسد که باید میان تفکر و عمل، یکی را برگزید. چنین کاری را انسان شدن می نامند.

خِرخِر که می‌کنم، دست‌‌وپا که می‌زنم، روی تخت بیمارستان یا کف خیابان، جان که دارم می‌دهم، تنم را که می‌گردانند رو به قبله، صافات که برایم می‌خوانند، آن‌وقت‌ها تو کجایی؟

او همانند موسیقی بی‌کلام بود، چیزی نمی‌گفت اما تأثیرش را می‌گذاشت.

زمانی که مردم نتوانند اشتباهی در نسخه‌ی جدید شما پیدا کنند، گذشته‌ی شما را به یادتان می‌آورند.

زمانی که مردم نتوانند هیچ اشتباهی در نسخه‌ی جدید شما پیدا کنند، گذشته‌ی شما را به یادتان می‌آورند.

در دورانی زندگی می‌کنیم که در غزه این چنین پدرها داغ می‌بینند و مادرها آب می‌شوند و تعداد یتیمان لحظه به لحظه در حال افزایش است ولی بسیاری از مردم و سیاست ورزان نادیده می‌گیرند و این ظلم آشکار به هیچ انگاشته می‌شود... اللّهمَّ عَجِّل لِوَليِّكَ الفَرَجَ @kashani1395

گفتم چرا این‌گونه غمگین و ناامیدی؟گفت شاخه‌ای پر از شکوفه‌های بهاری را در نظر بگیر که آن را شکسته‌اند. با من این‌گونه کردند. ابتدا رویا و امیدهای بزرگی به من دادند و بعد همه‌ی آن‌هارا از من گرفتند.

وقتی سن‌ات پایینه، دوست داری با همه بگردی و معاشرت کنی.یکم که بگذره همه رو پس می‌زنی و فقط با آدمایی رفت و آمد می‌کنی که از ته دلت دوست‌شون داری.به مرور دیگه از اصلا هیچکس خوشت نمیاد و فقط میخوای جایی باشی که اذیت نشی.ولی بعد از این مراحل، مرحله‌ایه که موازی با درک ممکن‌الخطایی انسان و شکست خوردن باورهای ایده‌آل‌گرایانه و بنا به جبر اجتماعی بودن انسان، می‌فهمی که ارتباطات اجتماعی حدالامکان می‌بایست باقی بمونن. انگاری دیگه برقراری ارتباط خیلی خوشامدی و دل‌بخواهی نیست ‌برات، اما هرکی به هرکی و هیچکی نبود این آمدی هم نیست. اصلا انگار از یه سنی به بعد، آدم یادش می‌ره صمیمیت‌ چیه و چجوری به وجود میاد،حتی خیلی از صمیمیت‌ها از دست می‌ره یا دیگه مثل قبل نیست. حتی گاهی با ضرر و خطای بعضی از ارتباطات و آدم‌ها می‌بایست کنار بیای و صبور و باگذشت باشی چرا که خودت هم موقع خطا و اشتباه، نیاز به همراهی و همدلی داری نه تنهایی. بزرگسالی جاییه که نه دوسش دارم نه آمادشم.

Repost from Saved Messages
و اگر‌ از تو درباره‌ی غزه پرسیدند، پس بگو در آن‌جا شهیدی‌ است که شهیدی آن را حمل میکند و شهیدی از وی عکس میگیرد، و شهیدی او را بدرقه میکند و شهیدی بر وی، نماز میخواند.

فکرتان را درگیر افرادی نکنید که نمی‌دانید چرا با شما ناسازگارند و چنان بد رفتار میکنند که گویی با آن‌ها پدرکشتگی دارید. ما مسئول مشکلات روانی دیگران نیستیم.