fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 957
مشترکین
+524 ساعت
+87 روز
+2330 روز
آرشیو پست ها
Repost from Saved Messages
و می‌دانید چه چیز دیگری غمگینم می‌کرد؟ حضور من برای او مهم نبود. این من بودم که نمی‌گذاشتم فراموش شوم. و آنقدر برای این کار تلاش کرده‌ام که حالا دیگر برایم مهم نیست. واقعا نیست! خسته‌ام و هر تلاشی برای به یاد ماندن مرا به سوی خاطرات ناامیدکننده‌ای سوق می‌دهد …

Repost from Saved Messages
زیباترین در چشم‌های من ؛ هر بار که یک نفر مرا ترک می‌کند، هر بار یک دوست تنهایم می‌گذارد، هر بار که یک رفیق مرا می‌گذارد در گذشته‌اش و خودش می‌رود سراغ زندگی و آینده، بیش از او از خودم غمگین می‌شوم. خودم را سرزنش می‌کنم. با خودم دعوا می‌کنم. با خودم قهر می‌کنم. این فکر ناراحتم می‌کند که آیا این‌قدر کوچکم، این‌قدر سبکم، این‌قدر ناچیزم که آدم‌ها جای خالی مرا حس نمی‌کنند؟ مساحت نام من در قلب‌ آدم‌ها این‌قدر کم است که می‌توانند کنارم بگذارند، بی آن‌که جای خالی کسی اذیتشان کند؟ البته که اگر برای آدم‌ها ارزش چندانی نداری، به‌تر است کنار گذاشته شوی ولی این بی‌ارزشی آزارم می‌دهد. عزیز من، من در قلب تو چه‌قدر جا گرفته‌ام؟ بیرونم کنی، جای خالی‌ام توی ذوق نمی‌زند؟ اصلا من در آن مکان مقدس جایی دارم؟ تو؟ تو تمامش را گرفته‌ای … @donntnow |

Repost from معما.
الحمدالله علی حب علی‌ع.

Repost from همسات
اگه مطمئنید از هر چیزی، خوش به حالتون. من دائم و در هر چیزی تو شک و تردید و نمی‌دونم و شاید دست و پا می‌زنم ...

‏گیرم که اضطراب زاده‌ی تخیل ذهن بی‌خرد باشد؛ تو بگو ناامیدی، ملال و خستگی زاده‌ی چه چیزی جز حقیقت است؟ و شب‌ به‌ خیر.

می‌خواستم حواسم رو پرت کنم، فیلم دیدم. حواسم پرت نشد. می‌خواستم حواسم رو پرت کنم، کتاب خوندم. حواسم پرت نشد. می‌خواستم حواسم رو پرت کنم، پادکست گوش دادم. حواسم پرت نشد که هیچ؛ چیزهای زیادتری یادم اومد. لامپ‌ها رو خاموش کردم. چراغ‌ خواب رو روشن کردم. چشم‌هام رو بستم. حواسم رو جمع کردم. بهش فکر کردم. چه می‌شه کرد؟ بهترین دفاع؛ حمله‌ست.

آدمی‌زاد وقتی بزرگ‌تر می‌شود، یاد می‌گیرد طوری فرار کند که به نظر بیاید دارد جایی می‌رود.

«به دست آوردن» تدریجی‌ست. اما «از دست دادن» ناگهان رخ می‌دهد. آدم ممکن است «به دست آوردن» را به یاد نیاورد. خاطره‌ای گنگ در دوردستی محو. اما «از دست دادن» را هرگز فراموش نمی‌کند. زخمی ناگهانی که محو نمی‌شود.

بعضی وقت‌ها فكر می‌کنم همه‌ی احساس‌هایی كه لازمه رو تجربه كردم و از این‌جا به بعد ديگه احساس جديدی نخواهم داشت! هرچی هست فقط يه نسخه‌ى ضعيف‌تر از احساساتيه كه قبلا داشتم. 🎬 Her

گفته‌ای بعد از این مرا دوست نخواهی داشت اما، نامه‌ات چرا اینقدر طولانی‌ست؟

به کویت آمدیم و آرزوی ما نشد حاصل؛ ز کویت می‌رویم اینک، هزاران آرزو با ما.

تنهایی؛ خواب سنگینی در تاریکی بود و او آفتاب نزدیک ظهر. تند و داغ می‌تابید. نه می‌توانستم نگاهش کنم، نه دلم می‌آمد پرده را بکشم. پشت به آفتاب نشسته بودم و گرم بودم. گاهی سر می‌چرخاندم و نگاهش می‌کردم، اما نور تیزش آزارم می‌داد و زود برمی‌گشتم. حالا غروب شده و دیگر خواب مرا نمی‌برد.

Beni Unutma.mp38.23 MB

تو؛ چاقویی هستی که من در زخم هایم می‌چرخانم. همین. هر کلمه‌ای اضافه است.

زیبای من؛ اگر نتوانستی روزی خوشحالم کنی، فدای سرت. اما غمگینم هم نکن. غم می‌رود درون کوچک‌ترین منافذ قلب آدم. به آن‌جایی می‌رسد که حتی خون نرسیده. خشک می‌شود، رسوب می‌کند و به مرور لایه‌های ضخیمی از غم است که قلب را فرا گرفته و تو حالا هی شادی بریز، امید بپاش، عشق بده، هیچ.

بغلت کجاست؟

08 - On the nature of daylight.mp35.76 MB

گاهی هم تمام چیزی که انسان نیاز دارد، سکوت است. آن هم نه از آن‌هایی که نیازی به شکسته شدن داشته باشند یا این‌که حتی حرف نگفته‌ای پشت آن‌ باشد، که تنها خود سکوت و نه چیزی بیشتر از آن. میل خودخواسته‌ی انسان برای آن‌که کلماتش را مدتی در جیب داخل کاپشنش بگذارد و همین. سکوت ممتد خالی یک دشت باز که می‌تواند آدم را از هیچ چیز نامعلومی پر بکند.

تابستون تموم شد بدون دیدن دریا و جنگل. بدون دیدن طلوع آفتاب در جاده. بدون بوسه.

Repost from آن؛
«فاطمه… فاطمه… فاطمه! دلم می‌خواست خونه بودم و سرم رو روی شونه‌ت می‌ذاشتم و سیر اشک می‌ریختم…» ‌‌ 🎬: آژانس شیشه‌ای؛ ابراهیم حاتمی‌کیا- ۱۳۷۶. #پلآن @monadchannel