fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 953
مشترکین
+224 ساعت
+137 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
نمی‌دانم چرا تحمل جمعیت را ندارم! تحمل زندگی فامیلی را ندارم. من آن‌قدر به تنهایی خودم عادت کرده‌ام که در هر حالت دیگری خودم را بلافاصله تحت فشار و مظلوم احساس می‌کنم. تا دور هستم دلم می‌خواهد نزدیک باشم و نزدیک باشم و نزدیک که می‌شوم می‌بینم اصلاً استعدادش را ندارم.

‏هرگز گمان مکن که پس از چند شکست، دیگر چیزی برای از دست دادن باقی نمانده است. عزیز من، زنده بودن به معنی داشتن چیزی برای از دست دادن است!

4_5850287284456259899.mp33.02 MB

و اگر این‌جا بودی بی‌‌گمان دستم را به روی دستانت می‌گذاشتم و زیر گوشت آهسته می‌گفتم که از جان عزیزترم؛ این شب‌ها تمام می‌شوند، بی‌گمان. از تو می‌خواهم که قوی بمانی. و می‌خواهم بدانی چیزی که مرا در این روزها از انحطاط باورهای نورسته دور نگاه می‌دارد، تصور تصویر رؤیای توست؛ در میانهٔ روزهای شادی. افسوس که من از آن روز بسیار دورم.

روزها که از جایم بلند می‌شوم به تنها چیزی که فکر می‌کنم تمام شدن همه چیز است. همه چیز در عین حال هیچ چیز! تمام شدن تمامی تلاش‌ها، نشدن‌ها و آرزوهایی که هیچ‌وقت شاید، نتوان به آن‌ها رسید.

اشتباه من این بود که همیشه دلبسته‌ی جاده‌هایی بودم که در مقابلم هیچ ردپایی نمی‌دیدم. اما، جایی که کمی منصفانه به خودم نگاه کردم دریافتم که من تمام این مدت را زندگی نکرده‌ام؛ دوام آورده‌ام. دلم می‌خواست می‌توانستم لحظه‌ای از امید دادن به عزیزانم دست بکشم و به قدر ثانیه‌ای، خودم را در آغوش بگیرم. حتی برای یک لحظه تصمیم گرفتم خودم را از موضعی که اندوهم مرا پناه داده بود، جدا سازم و به دستان آن بخش از روحم که مرا اندکی به آینده امیدوار می‌ساخت و می‌خواست که در خدمت آزادی باشد، بسپارم. اما کمی فکر کردم؛ آیا این آزادی نبود که پس از این همه رنج باید در خدمت من می‌بود؟ و همین پرسش‌هاست که مدام آدمی را در برابر آن‌چه که قلبش ندا می‌دهد، در گرداب تردید سرگردان می‌سازد. من آنقدر با قلبم جنگیده‌ام که دیگر مرا نه مأمن که دشمن خویش می‌پندارد. سخت است که این‌بار به او بفهمانم که ابتدا باید جانب عقل را رعایت کنم تا راضی به برداشتن نخستین گام شود. می‌دانی کجای این بازی مرا عذاب می‌دهد؟ این‌که شاه هزاران بار کیش می‌شود و سرباز فقط یک‌بار می‌میرد.

دیگر تقلا نمی‌کنم. پذیرفته‌ام و تسلیم شده‌ام. اما این بدان معنی نیست که از درون با خودم به صلح رسیده‌ام. درونم آشوب است. تن‌ام زخمی‌است آن‌گونه که انگار مجروح هزار نبرد بوده‌ام و حالا رمقی برای جنگیدن و ادامه دادن برایم باقی نمانده. حالا سپر انداخته‌ و در انتظار پایانم؛ حتی اگر آن‌گونه که می‌خواستم، شکوهمند نباشد.

از دل‌تنگی زیاد بریده‌ام. نه پیراهنی از تو به جامانده است و نه تار مویی و نه رایحه‌ای از تن‌ات.

بوت پیچیده توو خونه، عزیزدلم.

حالا هم وضع همان است، به آن‌چه که باید می‌بود و نیست فکر می‌کنم و نفسم تنگ می‌شود، به آن‌چه که هست فکر می‌کنم و خالی می‌شوم. به تو فکر می‌کنم و لبخند می‌زنم، به خود فکر می‌کنم و ابری بر سینه‌ام سنگینی می‌کند و خستگی بر تنم آشکار می‌شود. به آینده فکر می‌کنم و گنگ می‌شوم. به حال؛ مضارع، حالِ من خوب نیست، گذشته را فراموش کن و آینده را محال بدار.

در هم تنیده‌.
در هم تنیده‌.

بارها به نامه‌ای که قرار است بعد از رفتنم برایت به یادگار بماند فکر کرده‌ام. این‌که بگویم خیلی دوستت دارم اما خسته بودم؟ بگویم خیلی دوستت دارم اما با من، خوش‌بخت نبودی؟ چه‌گونه بنویسم تا متوجه بغض گلوگیر من شوی؟ اصلاً می‌توان چیزی گفت؟ آیا این گستاخانه نیست احساسی که نمی‌توانی به زبان بیاوری را در کلمه‌ها جای بدهی؟ از کجا معلوم که آن لحظه خواهی دانست منظور من از خیلی، چه‌قدر خیلی بوده است؟ چه کسی تضمین می‌کند کسی که در برابر حرف‌های ما سر تکان می‌دهد لزوماً آن‌ها را فهمیده است؟ بهتر نیست بدون هیچ حرفی برویم؟ وقتی من چه حرف بزنم چه نزنم نمی‌دانم که در سرم چه می‌گذرد و دیگران چه‌قدر از مزخرفاتی که به زبان می‌آورم را، درک می‌کنند!

آن‌قدر دلم گرفت که می‌ديدم در غیاب تو، همان کوه و تپه، همان پستی و بلندی‌ها، همان درخت‌ها و جوی‌ها هستند، من هم هستم اما؛ تو نیستی‌!

Repost from N/a
ولی می‌ترسم صبح پاشم ببینم بگذاشتی‌م؛ غم تو نگذاشت مرا.

Infinite Nature Sebastian Zawadzki.mp38.73 MB

بعضی‌ وقت‌ها شوق زندگی چنان بر من غالب است که هر اتفاقی را خوش‌یمن می‌پندارم و از دیدن برگ‌های کرم خورده، چمن‌‌های له شده، درخت‌های خشک شده، آسفالت‌های ترک خورده، خانه‌های مخروبه نیز لذت می‌برم و عمیق‌تر نفس می‌کشم چرا که به درستی درک کرده‌ام که زندگی تلفیقی از زشتی‌ها و آراستگی‌ها‌ست. و گاه سایه‌ی مرگ و بی‌تکلفی چنان بر سرم سنگینی می‌کند که شکوفه‌ها و باران، بوی خوش بهار و صدای خنده‌ها نیز مرا از آینده‌ی این سیاره‌ی غم، ناامید می‌سازد.

Tree.mp310.59 MB

من خسته‌ام. نمی‌توانم به چیزی فکر کنم و تنها می‌خواهم سر بر دامنت بگذارم، تماس دست‌هایت با پیشانی‌ام را احساس کنم و تا ابد در این حالت بمانم.

Repost from مَحيص.
«اسمش استراحت است، اما من‌ فقط درصورتی می‌توانم این اسم را تایید تا تصدیق کنم که خواسته باشم خودم را فریب بدهم. نه، این استراحت نیست، انتظار است. انتظارِ چه؟ هیچ. انتظارِ هیچ. من خسته و پریشان و دربه‌درم؛ من کسل و بیمار و رنجورم؛ من ناامید و سرخورده و درهم‌شکسته‌ام. انتظارِ هیچ را نمی‌کشم. همه‌چیز کسل کننده است و اگر پای تو در میان نبود زندگی هم.»

به هرکجا که نگاه می‌کنی جای خالی آن‌ها که نیستند را می‌بینی، چه کسی این همه فقدان و جای خالی را پر خواهد کرد؟