Saved Messages
Ir al canal en Telegram
1 963
Suscriptores
+124 horas
+47 días
-1430 días
Archivo de publicaciones
1 963
Repost from ندانستم
حالت گریه دارم اما گریهم نمیگیره، میخوام گریه کنم اما نمیتونم. به جاش همزمان که به دیوار رو به رو خیره شدم و همکارم داره از ماجراهای روز تعطیلش میگه توی ذهنم زار میزنم. از توی یکی از اتاقهای ذهنم صدای گریه بچگی خودم رو میشنوم. اتاق به اتاق میگردم که پیداش کنم و بغلش کنم اما هر بار صداش دورتر میشه. صدای گریه بچه ده یازده سالهای که وقتی دیگه هیچ پناهی نداشت، میرفت تو اتاق و تو کمد قایم میشد و گریه میکرد. اونقدر گریه میکرد تا اشکهاش روی صورتش بماسه، تا سیل اشک از کمد جاری شه و اتاق دریا شه.
1 963
آدم وقتی درددل میکند و مجبور میشود بخشی از تاریکی و حتی روشنی دردش را پنهان کند و لب بگزد، انگاری که کوهها را در سینهاش جای میدهد.
1 963
من متعلق به جادههای بارانی، نسیم، نوای شجریان و نور لطیف و ملایمام. من را به پاییز برگردانید.
1 963
عزیز من. اگر زاویه دیدمان نسبت به یک چیز یکی نیست، بگذار یکی نباشد. بگذار فرق داشته باشیم. بگذار در عین وحدت، مستقل باشیم. بخواه که در عین یکی بودن، یکی نباشیم. بخواه که همدیگر را کامل کنیم نه ناپدید. تو نباید سایهی کمرنگ من باشی، من نباید سایهی کمرنگ تو باشم. بگذار صبورانه و مهرمندانه در باب هرچیز که مورد اختلاف است بحث کنیم اما نخواهیم که این بحث ما را به نقطهی مطلقا واحدی برساند.
1 963
چندوقتیه حمایتهاتون از کانال کم شده و این ناراحتم میکنه. خواستم در جریان باشید 🦦
1 963
نمیدانم وقتی جملهی «من بیست و دو سالهام و سالهاست ساکن برزخ» را مینویسم، تو دقیقاً چه درکی از گذر زمان، فاصلهی میان شانزده تا بیست و دو سالگی، و سکونت در برزخ داری. آیا میتوانی بلند شدن موها، افتادن تکتک برگها، کش آمدن پوست، بلند شدن ناخنها، سوزش گلو، هرز شدن لولاهای در، بوی تلخ و گند مرداب و صدای تکتک نفسها و دست و پا زدنها را درک کنی یا همهچیز برایت طول همین جمله است. وقتی میگویم باید درخت را در زمستان، وقتی هنوز خواب است، هرس کنی، لحن دقیق جمله و چگونگی ادا شدنش را میفهمی و معنای حقیقی پشت کلمات را میبینی؟
1 963
آدمی گاهی آنقدر از نیامدنها، از نشدنها، از تکرار صبرهای بیجواب خسته میشود که حتی دعا هم در گلویش گره میخورد و امید، شبیه رؤیایی دور و محو میشود. اما در دل همین خاموشی مطلق، خدایی هست که سکوتاش بیعلت نیست، او دیر نمیرسد. دقیق میرسد. همانجا که دل دیگر هیچچیز جز او نمیخواهد.
1 963
نمیتوانم با این آدمها و دنیای مضحکی که برای خودشان ساختهاند خو بگیرم. انگار همهچیزشان تصنعیاست. لبخندهایشان تصنعی است. تفکراتی که از آن دم میزنند، حاصل نشخوار دیگران است نه اندیشههای خودشان. آدمها دیگر اصیل و عمیق نیستند، تکههایی از دیگرانند.
1 963
و این روزها، بیشتر چیزها و آدمها، آدم را تنهاتر میکنند، انگار که آدمِ تنها دارد تنهایی کسی را با خودش پر میکند و تنهایی خودش را تنها برای خودش نگه میدارد و با کسی شریک نمیشود، یک تنهایی تکثیر شده در میانهی دستان آدمیزاد، که آدم نمیداند بعد از رها کردناش، با نامعلومی دستان خالی و بیکار ماندهاش چه باید بکند.
1 963
شاید بگید دارم از خودم تعریف میکنم اما از دست دادن من میتونه بزرگترین تراژدی زندگیت باشه. این رو میتونید برید از استاکرای اینجا بپرسید.
1 963
آدمی را گمان بر این است که چون لب به سخن از اندوه میگشاید، سبکبار میشود، اما چه بسیارند لحظاتی که زبان از گفتن تمامی آنچه در دل نهفته است، باز میماند. گاه ناگزیر است که ژرفای تاریکی رنج خویش را در دل پنهان دارد؛ و نهتنها سیاهی آن را، بلکه روشنیاش را. و چنین است که سخن، نیمهجان بر لب میماسد و لب، ناچار از گزیدن میشود. نه از بیم داوری، که از هیبت آن کوههایی که در سینه جای گرفتهاند و اگر رها شوند، بنیاد جان را به لرزه خواهند انداخت. دردهایی هست که مجال بیان نمییابند نه بدانسبب که زبان قاصر است، بلکه از آنرو که هیچ واژهای، برد و عمق آن را تاب نمیآورد. انسان، ناگزیر، تکهای از خویش را ناگفته رها میکند، و این ناگفتهها، آرامآرام در دل خانه میسازند؛ قد میکشند، سنگین میشوند، و در سکوتی نجیبانه، قامت روح را خم میکنند.
آری، هر بار که دلی لب به درددل میگشاید، و در میانهی گفتن، به ناچار خاموش میشود؛ هر بار که چشمها از سخن بازمیمانند و نگاه، بار دل را به دوش میکشد؛ در همان لحظه، کوهی به کوهستان سینهی انسان افزوده میشود. کوهی از واژههای نگفته، از آههای فروخورده، از اشکهایی که نچکیدند، و از حرفهایی که هرگز مجال گفتن نیافتند.
1 963
Repost from Saved Messages
من فکر میکنم خاصیت اشک بر امام حسین این است که تو یقین داری برای کسی گریه میکنی که ارزشش را دارد. همین است که سبک میکند. همین است که جان میبخشد.
1 963
بیش از اندازه ناامید و غمگین نیستم ولی بیش از تصور خستهام و دلم میخواهد پایان را جشن بگیرم؛ پایان این روزها، این رنجها، این دلتنگیها یا این زندگی.
