fa
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

رفتن به کانال در Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

نمایش بیشتر
1 959
مشترکین
+324 ساعت
+97 روز
+2230 روز
آرشیو پست ها
یاایهـا الجواد ؛ تصدّق علی الفقیر.

رفقا؛ نماز امام جواد(ع) خیلی حاجت میده. اینجوریه که روز چهارشنبه بعد از نماز عصر بلافاصله دو رکعت نماز هدیه میکنی به امام جواد(ع)، بعد از نماز ۱۴۶ مرتبه ذکر : «ماشاءالله لا حول و لا قوة الا بالله» رو میگید.

یه وقت‌هایی هم نشستی گوشه‌ی خونه‌ات داری زندگی‌ می‌کنی، بعد یه احساسی از عمق وجودت آروم میاد بالا و مثل یه شیری که گذاشتی رو گاز تا جوش بیاد از وجودت سر می‌ره و سر تا پاتو نوچ می‌کنه. البته نه به زیبایی و سفیدی شیر، بلکه به سنگینی و سیاهی و چسبناکی قیر. اینم یه جورشه دیگه.

گر بگویم که مرا با تو سروکاری نیست، در و دیوار گواهی بدهــد کـاری هست.

Repost from N/a
صفیه خانم عزیز؛ شما برای من باارزش‌اید. درست است؛ مهم هم هستید، قشنگ هم هستید، دوست‌تان هم دارم، اما مهم‌تر از این‌ها همین است که گفتم: برایم باارزش‌اید. وقتی یک‌نفر برای کسی باارزش باشد، وقتش را برایش خالی می‌کند، به‌خاطرش قید خیلی چیزها را می‌زند، به خواسته‌هایش احترام می‌گذارد، برای خوشحالی‌اش تلاش می‌کند، وقت سختی کنارش می‌ماند، وقتی روبه‌راه نیست و مثل همیشه نیست درک‌اش می‌کند. من می‌گویم ارزش قائل شدن برای آدم‌ها از دوست داشتن‌شان مهم‌تر است، «ادعا»ی دوست داشتن را که همه می‌کنند.

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.

لذتِ عمیقِ ابراز احساسات را برای تو آرزو می‌کنم و لذت وصف‌ناشدنیِ مورد ابراز احساسات کسی واقع شدن. اینکه کسی مقابلت بایستد و در نهایت صداقت و ناچاری از عشق و علاقه‌ی حقیقی و بی‌نظیرش نسبت به تو حرف بزند، علاقه‌ای که چنین ناگزیر، او را به استیصال کشانده. آدمی که از احساسات عمیقش بعد از مدت‌ها سکوت، حرف می‌زند؛ به نهنگ دیوانه‌ای می‌ماند که به ساحل زده اما نمی‌میرد. نهنگی که در لحظات آخر، امید را می‌یابد و به اعماق اقیانوس باز می‌گردد. آدمی که احساسات خودش را به رسمیت می‌شناسد و خشم و اندوه و اضطراب و شادی‌ش را انکار نمی‌کند، ساده‌تر با خودش و با حقایق جهان خودش کنار می‌آید. باید حرف زد، باید گشت و شبیه‌ترین کلمات ممکن به احساسات موجود را پیدا کرد و آن‌ها را در قالب واژه‌ها و استعاره‌ها و گزاره‌ها و نهادها به تصویر کشید. باید لذت آزادانه دوست‌داشتن و عمیقا دوست‌ داشته‌ شدن را چشید و چشاند و میان تمام زشتی‌ها و ناخوشی‌ها، حس و حالِ خوبِ کوچکی به جهان، سنجاق کرد. #نرگس_صرافیان_طوفان‌ @Amiralichannel

Repost from N/a
صفیه خانم عزیز؛ شما برای من باارزش‌اید. درست است؛ مهم هم هستید، قشنگ هم هستید، دوست‌تان هم دارم، اما مهم‌تر از این‌ها همین است که گفتم: برایم باارزش‌اید. وقتی یک‌نفر برای کسی باارزش باشد، وقتش را برایش خالی می‌کند، به‌خاطرش قید خیلی چیزها را می‌زند، به خواسته‌هایش احترام می‌گذارد، برای خوشحالی‌اش تلاش می‌کند، وقت سختی کنارش می‌ماند، وقتی روبه‌راه نیست و مثل همیشه نیست درک‌اش می‌کند. من می‌گویم ارزش قائل شدن برای آدم‌ها از دوست داشتن‌شان مهم‌تر است، «ادعا»ی دوست داشتن را که همه می‌کنند.

داستان دست‌ها.
داستان دست‌ها.

لحظاتی هست که تمام وجودت سرشار از حزن و اندوه است و در انتظار سرانگشتانی هستی که تن رنجورت را لمس کنند تا متلاشی شوی؛ اما دریغ، کو دستانی چنین امن و مطمئن که بشود در میانشان با خیالی آسوده فرو ریخت؟

Repost from غرغریات :
‏این‌روزا فروغ فرخزادم؛ [حالم بد نیست. یعنی هیچ‌جای بدنم درد نمی‌کند. ولی اگر بخواهی حالم را عمیق‌تر جویا شوی، باید بگویم که به‌هیچ‌وجه از زندگی خوشم نمی‌آید].

‌ ‌ ‌‌‌ ‌ ولی خوب کاش بودی امشب

من هر لحظه در حال جنگیدن با ملال و رخوتم. یک لحظه پیروزم، یک لحظه مغلوب. اگر شما از من بپرسید «حالت چطوره؟»، می‌گم «عالی، به‌تر از این نمی‌شم». دو دقیقه بعد بپرسید ؛ «حالت چطوره؟»، ممکنه جواب بدم «این دنیا دیگه به درد نمی‌خوره، امید و توانی دیگه نمونده و همه باید بشینیم گریه کنیم».

من هر لحظه در حال جنگیدن با ملال و رخوتم. یک لحظه پیروزم، یک لحظه مغلوب. اگر شما از من بپرسید «حالت چطوره؟»، می‌گم «عالی، به‌تر از این نمی‌شم»، دو دقیقه بعد بپرسید ؛ «حالت چطوره؟»، ممکنه جواب بدم «این دنیا دیگه به درد نمی‌خوره، امید و توانی دیگه نمونده و همه باید بشینیم گریه کنیم».

دلم می‌خواست خانه‌ات باشم که از خستگی‌هایت ، به من برگردی.

دلم می‌خواست خانه‌ات باشم که از خستگی‌هایت، به من برگردی.

مودددددد تا اطلاع ثانوی “)))))))) donteatthisshit
مودددددد تا اطلاع ثانوی “)))))))) donteatthisshit

Repost from N/a
داشتم فکر می‌کردم ناامید شدن از آدم ها احمقانست. در وهله اول اصلا چرا باید امید داشته باشی بهشون.

سرسخت باید ادامه داد. با سماجت و در عین حال با ملایمت.

Repost from N/a
صفیه خانم عزیز؛ راه نجات من وقتی آن‌قدر از شما لبریز می‌شوم که نمی‌دانم چه کاری باید بکنم؛ شمایید. راه نجاتم شمایید؛ وقتی زل می‌زنم به تیله‌ی سیاه چشم‌هاتان، به انحنای بینی‌تان، به قوس لب‌هاتان، به کرک‌های ظریف پشت دست‌هاتان، به شیار بندهای انگشتان‌تان. راه نجات من نه خواب است، نه بیداری‌ست، نه حتی مرگ.. نجات من فقط در خود شماست. راه نجات من شمایید؛ خود شما.