1 953
مشترکین
+224 ساعت
+137 روز
+2030 روز
آرشیو پست ها
1 953
از تمام چیزهای دنیا، میخواستم سرانگشتانت را بکشی پشت پلکهایم، مثل جادو! گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانهام برداری، از زیر سایهی مرگ بیرون بیاریام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!
1 953
در سر تا سر آنچه که تاکنون بر من گذشته هیچ واقعهی زیبایی غیر از حضور تو نیست. آیا بیانصافی نیست که انتظار داری آن را هم به دست فراموشی بسپارم؟
1 953
Repost from Saved Messages
همهی وقتهایی که دارم برای عوضکردن چیزی از درون خودم بهشکل مذبوحانهای تلاش میکنم و میخوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم میزنه که حداقل به حرمت تموم اون آدمحسابیهایی که تو رو همینطور با تمام این نواقص و کاستیها باور دارن، از سرزنشکردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگهای دست بردار. خودت باش، مگه خودت بودن چشه ؟
1 953
آنچه که ما برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر.
یگانه انسانی که احساس تنهایی نمیکند، کسیست که خودش را دارد.
1 953
به قدری از همهچیز خستهام که اگر میتوانستم، بدون لحظهای درنگ همهچیز را ترک میکردم، حتی خودم را.
1 953
اغلب مردم فکر میکنند غمهای بزرگ و دردهای پی در پی تو را آبدیده و سرسخت میکند و به درجه بالاتری از روحانیت و تحمل میرساند، اما دراماتیک بودن زندگی نه تنها تو را کینهتوز و ضعیف میکند بلکه منزوی میشوی و این به خودی خود باعث تنهاتر شدنت میشود.
میتوان گفت این غمها و ناهنجاریهای مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمیبخشد و تنها رنجپذیرتر و مغمومترت میکند.
به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدمها از زیر قتل شانه خالی میکنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را میپردازند.
1 953
Repost from سانتاماریای عزیزم
سانتاماریای عزیزم! برای نجات از تعصب و نفرت دنیای امروز، برای تحمل خودخواهی بزکشده و خشم توجیهشدهی انسان معاصر، نیاز به خلوت داریم. خلوت و محبت.
1 953
رویاهایت مردهاند؟ برایت غمگینم، تسلیت میگویم.
رویاهای من؟ رویاهای من جان میکنند.
رویاهای من نعره میزنند و التماس میکنند که خلاصشان کنم. رویاهای من زجر میکشند. آنها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آنها حادث شد، یک مرگ مستمر.
رویاهای من؟ بله هنوز زندهاند اما به بهای زندگی، جان میدهند.
1 953
روزهای غمانگیزیست.
باور دارم که میتوانم تحمل کنم اما اینجا نکتهای وجود دارد و آن این است که آیا میخواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است.
یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمیبینم.
نکتهی دیگری که باعث میشود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدمها و در مجموع با این دنیای کثافت لج کردهام.
چرا که خودم را مستحق این عذاب نمیدانم اما این چنین به من تحمیل شد!
نمیخواهم مثل یک مهره باشم! نمیخواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنجهای اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگیام، دست دنیا بیفتد.
1 953
بهسان درختی که در خاک ریشه میدواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ میکند، تو نیز در من ریشه میدوانی و با حضورت، مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز میداری🌱
1 953
میدانم که رنج خواهم کشید و میدانم که نباید برگشت و میدانم که حتی یک نگاه، شلیک به جمجهی خستهام خواهد بود.
اما دردهایی که با تو میکشم، عزيزدلم، خوشبختیِ من است.
1 953
Repost from مغموم
حس میکنم دیگه هیچکس منو ذرهای نمیشناسه واقعا. فهمیدهشدن توسط نزدیکانم آخرین سنگری بود که از دستش دادم. غریبهم و دور. با همه.
1 953
Repost from نـــــــگــــــاهــــ
هیچکس برای هیچکسی کافی نیست. برای همین ما دوستان زیادی داریم. هر چیزی که نزدیکامون و حتی خودمون نمیتونیم توش کامل باشیم رو توی اونا پیدا میکنیم. اگه اعتماد بهنفس نداشته باشیم دوست بااعتماد به نفس پیدا میکنیم. اگه تنها باشیم آدم حامی پیدا میکنیم. اگر کمبود محبت داشته باشیم دنبال کسایی هستیم که بهمون محبت کنن. اگر بابای بدی داشته باشیم دنبال مردی هستیم که مثل پدرمون هم باشه. اگه مادر بدی داشته باشیم دنبال زنی هستیم که برامون مادری کنه. اگه تک فرزند باشیم یا با برادرخواهرمون ارتباط خوبی نداشته باشیم به دوستامون میگیم آبجی/داداش. هیچ کس برای هیچ کس کامل و کافی نیست. اما شاید لازم باشه.
1 953
Repost from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا اینقدر غمگینم، پاسخ میدهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست!
هیچ سبز زندهای نیست.
احتمالاً میخندی و میگویی: «همین؟»
بله همین.
این کاملترین جوابیست که میتوانم به چنین سوالی بدهم!
این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند.
یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد.
یعنی آدمهای این خانه از هم خستهاند، از خودشان خستهاند.
یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمیکنیم.
یعنی همهچیز آنقدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است!
هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقهی بلندی و هیچ برگ پهنی نمیتواند این فاصلهها را پر کند.
اکنون در دسترس! پژوهش تلگرام ۲۰۲۵ — مهمترین بینشهای سال 
