es
Feedback
Saved Messages

Saved Messages

Ir al canal en Telegram

دیوانه نپرهیزد؛

Mostrar más
1 953
Suscriptores
+224 horas
+137 días
+2030 días
Archivo de publicaciones
Taher Ghroreyshi - Man Vojoodam Male to.mp310.72 MB

از تمام چیزهای دنیا، می‌خواستم سرانگشتانت را بکشی پشت پلک‌هایم، مثل جادو! گریه را از من بگیری، سرِ سنگینِ غم را از روی شانه‌ام برداری، از زیر سایه‌ی مرگ بیرون بیاری‌ام، با من از امید بگویی و از خنده، از بهار، از نور و زندگی. مثل جادو!

در سر تا سر آن‌چه که تاکنون بر من گذشته هیچ واقعه‌ی زیبایی غیر از حضور تو نیست. آیا بی‌انصافی نیست که انتظار داری آن را هم به دست فراموشی بسپارم؟

Repost from Saved Messages
همه‌ی وقت‌هایی که دارم برای عوض‌کردن چیزی از درون خودم به‌شکل مذبوحانه‌ای تلاش می‌کنم و می‌خوام ادای چیزهایی رو دربیارم که در من و برای من نیست، اون صدای عاقل توی دلم نهیبم می‌زنه که حداقل به حرمت تموم اون آدم‌حسابی‌هایی که تو رو همین‌طور با تمام این نواقص و کاستی‌ها باور دارن، از سرزنش‌کردن خودت و تبدیلش به چیزِ دیگه‌ای دست بردار. خودت باش، مگه خودت‌ بودن چشه ؟

+1
Alireza-Ghorbani-Parishani-128.mp34.55 MB

AUD-20160324-WA0029.mp314.96 MB

آن‌چه که ما برای آرامش نیاز داریم، رویارویی با خویشتن است و رها شدن از هر اشتغال بیرونی دیگر. یگانه انسانی که احساس تنهایی نمی‌کند، کسی‌ست که خودش را دارد.

به قدری از همه‌چیز خسته‌ام که اگر می‌توانستم، بدون لحظه‌ای درنگ همه‌چیز را ترک می‌کردم، حتی خودم را.

اغلب مردم فکر می‌کنند غم‌های بزرگ و دردهای پی در پی تو را آبدیده و سرسخت می‌کند و به درجه بالاتری از روحانیت و تحمل می‌رساند، اما دراماتیک بودن زندگی نه تنها تو را کینه‌توز و ضعیف می‌کند بلکه منزوی می‌شوی و این به خودی خود باعث تنهاتر شدنت می‌شود. می‌توان گفت این غم‌ها و ناهنجاری‌های مکرر زندگی، به تو آگاهی بیشتر و یا دیدگاه والاتر نمی‌بخشد و تنها رنج‌پذیرتر و مغموم‌ترت می‌کند. به قول یکی از نویسندگان خیلی از آدم‌ها از زیر قتل شانه خالی می‌کنند، در حالی که بعضی دیگر برای یک اشتباه کوچک و سهوی بهای گزافی را می‌پردازند.

وصل.
وصل.

سانتاماریای عزیزم! برای نجات از تعصب و نفرت دنیای امروز، برای تحمل خودخواهی بزک‌شده و خشم توجیه‌شده‌ی انسان معاصر، نیاز به خلوت داریم. خلوت و محبت.

رویاهایت مرده‌اند؟ برایت غمگینم، تسلیت می‌گویم. رویاهای من؟ رویاهای من جان می‌کنند. رویاهای من نعره می‌زنند و التماس می‌کنند که خلاص‌شان کنم. رویاهای من زجر می‌کشند. آن‌ها به دنیا نیامدند که مدتی زنده باشند و بعد در یک لحظه بمیرند، بلکه در یک لحظه زاده شدند و بعد از آن فقط مرگ بر آن‌ها حادث شد، یک مرگ مستمر. رویاهای من؟ بله هنوز زنده‌اند اما به بهای زندگی، جان‌ می‌دهند.

روزهای غم‌انگیزی‌ست. باور دارم که می‌توانم تحمل کنم اما اینجا نکته‌ای وجود دارد و آن این است که آیا می‌خواهم تحمل کنم؟ جواب قطعا نه است. یک نه قاطع؛ چرا که برای تحمل کردن باید امید و دلیلی وجود داشته باشد که من آن ‌را نه در وجود خودم و نه در بیرون از خودم، نمی‌بینم. نکته‌ی دیگری که باعث می‌شود میلی به ادامه دادن نداشته باشم این است که با خودم، آدم‌ها و در مجموع با این دنیای کثافت لج‌ کرده‌ام. چرا که خودم را مستحق این عذاب نمی‌دانم اما این چنین به من تحمیل شد! نمی‌خواهم مثل یک مهره‌ باشم! نمی‌خواهم بازیچه باشم. باید تمام قواعد بازی را به هم بزنم و این کار تنها با تن ندادن به این رنج‌های اجباری ممکن است. نباید بگذارم افسار زندگی‌‌‌ام، دست دنیا بیفتد.

در شهر شلوغ ما تماشا دارد تنهاییِ دسته‌جمعیِ آدم‌ها.
در شهر شلوغ ما تماشا دارد تنهاییِ دسته‌جمعیِ آدم‌ها.

Shadmehr-Aghili-Entekhab-128.mp34.02 MB

به‌سان درختی که در خاک ریشه می‌دواند و خاک را از شسته شدن توسط سیلاب حفظ می‌کند، تو نیز در من ریشه می‌دوانی و با حضورت، مرا از همراه شدن با سیلاب اندوه باز می‌داری🌱

می‌دانم که رنج خواهم کشید و می‌دانم که نباید برگشت و می‌دانم که حتی یک نگاه، شلیک به جمجه‌ی خسته‌ام خواهد بود. اما دردهایی که با تو می‌کشم، عزيزدلم، خوشبختیِ من است.

Repost from مغموم
حس می‌کنم دیگه هیچ‌کس من‌و ذره‌ای نمی‌شناسه واقعا. فهمیده‌شدن توسط نزدیکانم آخرین سنگری بود که از دستش دادم. غریبه‌م و دور. با همه.

هیچ‌کس برای هیچ‌کسی کافی نیست. برای همین ما دوستان زیادی داریم. هر چیزی که نزدیکامون و حتی خودمون نمی‌تونیم توش کامل باشیم رو توی اونا پیدا می‌کنیم. اگه اعتماد به‌نفس نداشته باشیم دوست بااعتماد به نفس پیدا می‌کنیم. اگه تنها باشیم آدم حامی پیدا می‌کنیم. اگر کم‌بود محبت داشته باشیم دنبال کسایی هستیم که بهمون محبت کنن. اگر بابای بدی داشته باشیم دنبال مردی هستیم که مثل پدرمون هم باشه. اگه مادر بدی داشته باشیم دنبال زنی هستیم که برامون مادری کنه. اگه تک فرزند باشیم یا با برادرخواهرمون ارتباط خوبی نداشته باشیم به دوستامون می‌گیم آبجی/داداش. هیچ کس برای هیچ کس کامل و کافی نیست. اما شاید لازم باشه.

Repost from Saved Messages
اگر بپرسی مشکل چیست و من چرا این‌قدر غمگینم، پاسخ می‌دهم که چون در این خانه گل و گیاهی نیست! هیچ سبز زنده‌ای نیست. احتمالاً می‌خندی و می‌گویی: «همین؟» بله همین. این کامل‌ترین جوابی‌ست که می‌توانم به چنین سوالی بدهم! این یعنی در این خانه کسی حوصله ندارد از چیزی مراقبت کند. یعنی این خانه روشنی مطلوب را ندارد. یعنی آدم‌های این خانه از هم خسته‌اند، از خودشان خسته‌اند. یعنی امید در این خانه گم شده و ما برای پیدا شدنش تلاش نمی‌کنیم. یعنی همه‌چیز آن‌قدر به هم ریخته است که انگار سامان گرفتنش محال است! هیچ گلدان بزرگی و هیچ گل زیبایی و هیچ ساقه‌ی بلندی و هیچ برگ پهنی نمی‌تواند این فاصله‌ها را پر کند.