literature
رفتن به کانال در Telegram
ادبیات شاید نتواند جلوی جنگ و خونریزی را بگیرد، شاید نتواند از مرگ یک کودک جلوگیری کند، ولی می تواند کاری کند که دنیا به آن فکر کند». ژان پل سارتر
نمایش بیشتر380
مشترکین
-124 ساعت
+57 روز
+830 روز
در حال بارگیری داده...
کانالهای مشابه
ابر برچسبها
اشارات ورودی و خروجی
---
---
---
---
---
---
جذب مشترکین
اکتبر '26اکتبر '26
اکتبر '26
+2
در 0 کانالها
سپتامبر '26
+13
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '260
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئن '260
در 0 کانالها
Get PRO
مه '260
در 0 کانالها
Get PRO
آوریل '260
در 0 کانالها
Get PRO
مارس '260
در 0 کانالها
Get PRO
فوریه '26
+2
در 1 کانالها
Get PRO
ژانویه '26
+4
در 0 کانالها
Get PRO
دسامبر '25
+24
در 1 کانالها
Get PRO
نوامبر '25
+35
در 1 کانالها
Get PRO
اکتبر '25
+13
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '25
+17
در 0 کانالها
Get PRO
اوت '25
+31
در 0 کانالها
Get PRO
ژوئیه '25
+30
در 2 کانالها
Get PRO
ژوئن '25
+27
در 1 کانالها
Get PRO
مه '25
+32
در 1 کانالها
Get PRO
آوریل '25
+29
در 3 کانالها
Get PRO
مارس '25
+39
در 1 کانالها
Get PRO
فوریه '25
+26
در 2 کانالها
Get PRO
ژانویه '25
+53
در 1 کانالها
Get PRO
دسامبر '24
+31
در 0 کانالها
Get PRO
نوامبر '24
+135
در 2 کانالها
Get PRO
اکتبر '24
+109
در 0 کانالها
Get PRO
سپتامبر '24
+226
در 0 کانالها
| تاریخ | رشد مشترکین | اشارات | کانالها | |
| 04 اکتبر | 0 | |||
| 03 اکتبر | 0 | |||
| 02 اکتبر | +2 | |||
| 01 اکتبر | 0 |
پستهای کانال
| 2 | ای نسخهٔ نامهٔ الهی که تویی
وی آینهٔ جمال شاهی که تویی
بیرون ز تو نیست هرچه در عالم هست
در خود بطلب هر آنچه خواهی که تویی
— مولانا، دیوان شمس، رباعی ۱۷۵۹ | 21 |
| 3 | نیچه میپرسد:
«چه نیروهایی در تو میخواهند؟»
اسپینوزا میپرسد:
«علت این نیروها چیست؟»
و هر دو، به شیوهٔ خود، به یک بت قدیمی ضربه میزنند:
تصویر انسان بهعنوان موجودی کاملاً شفاف برای خودش.
شاید ما آنقدر که تصور میکنیم خودمان را نمیشناسیم.
شاید «خودشناسی» دقیقاً از جایی آغاز میشود که دیگر به روایت خودمان دربارهٔ خودمان اعتماد کامل نداریم.
اما اسپینوزا یک قدم دیگر هم برمیدارد.
او ذهن و بدن را دو قلمرو جدا نمیداند.
در سنت دکارتی، این پرسش مطرح بود که چگونه ذهن غیرمادی میتواند بر بدن مادی اثر بگذارد.
اسپینوزا اساس مسئله را تغییر میدهد.
ذهن و بدن دو موجود مستقل نیستند که مجبور باشند با یکدیگر ارتباط برقرار کنند؛ آنها دو نحوهٔ بیان یک واقعیت واحدند.
به همین دلیل، انسان نه روحی است که موقتاً در یک بدن سکونت کرده، و نه صرفاً بدنی است که چیزی به نام روح به آن افزوده شده است.
انسان، یک واقعیت واحد است که میتوان آن را از منظر اندیشه و امتداد فهمید.
شاید به همین دلیل است که فلسفهٔ اسپینوزا برای انسان معاصر همچنان عجیب و حتی بیرحمانه به نظر میرسد:
او حاضر نیست برای آرام کردن ما، مرزی میان «من» و «جهان» بکشد.
و با این همه، فلسفهٔ اسپینوزا به پوچی ختم نمیشود.
اگر همهچیز ضرورت دارد، چرا زندگی کنیم؟
اگر آزادی مطلق وجود ندارد، چرا اخلاق؟
اگر خدا در بیرون از جهان نیست، معنای زندگی چیست؟
پاسخ اسپینوزا برخلاف انتظار، نوعی دفاع از زندگی است.
او نمیخواهد انسان را از جهان نجات دهد؛ میخواهد او را به جهان بازگرداند.
در اخلاق، مفهوم کُناتوس به کوشش هر موجود برای پایدار ماندن و استمرار در وجود اشاره دارد.
زندگی در این نگاه، چیزی نیست که ابتدا معنایی آسمانی دریافت کند و سپس آغاز شود.
زندگی، پیش از هر معنایی، کوشش برای بودن است.
و شادی زمانی اهمیت پیدا میکند که توان ما برای عمل کردن، فهمیدن و زیستن را افزایش دهد.
در مقابل، آنچه ما را کوچکتر، ناتوانتر و اسیرتر میکند، کاهش قدرت زیستن ماست.
پس اخلاق اسپینوزا بیش از آنکه مجموعهای از «بایدها» باشد، نوعی دانش دربارهٔ زندگی است.
او کمتر میپرسد:
«چه چیزی گناه است؟»
و بیشتر میپرسد:
«چه چیزی قدرت زیستن ما را افزایش میدهد؟»
شاید به همین دلیل است که اسپینوزا را نمیتوان صرفاً فیلسوف جبر دانست.
او در جهانی که انسان را میان «آزادی مطلق» و «اسارت مطلق» سرگردان میکند، مفهوم دیگری پیشنهاد میدهد:
آزادی به اندازهٔ فهم ماست.
هرچه بیشتر بفهمیم چه چیزی ما را به حرکت درمیآورد، از واکنش کور فاصله میگیریم.
و شاید آزادی هرگز یک وضعیت نهایی نباشد.
شاید آزادی، فرایند طولانی تبدیل شدن از «کسی که برایش اتفاق میافتد» به «کسی که میفهمد چه اتفاقی در او میافتد» باشد.
در این معنا، انسان اسپینوزایی نه موجودی بیرون از ضرورت، بلکه موجودی است که میتواند ضرورت را بفهمد.
و این شاید تمام تفاوت باشد.
سنگ نمیداند چرا میافتد.
انسان میتواند قانون سقوط را بفهمد.
و شاید روزی بتواند همین کار را دربارهٔ خودش انجام دهد.
اسپینوزا در نهایت ما را با پرسشی رها میکند که شاید از هر پرسش الهیاتی دشوارتر باشد:
اگر آنچه «من» مینامم حاصل هزاران علت پیشین است،
اگر بدنم بخشی از طبیعت است،
اگر افکارم نیز در زنجیرهٔ ضرورت پدید میآیند،
پس آن «من» که تصور میکردم صاحب جهان است، دقیقاً چیست؟
شاید پاسخ اسپینوزا تکاندهنده باشد:
تو مالک طبیعت نیستی.
تو حتی بیرون از آن نیستی.
تو یکی از راههایی هستی که طبیعت از طریق آن، برای لحظهای، خودش را میاندیشد.
و شاید آزادی نه گریز از این حقیقت،
بلکه آشتی با آن باشد. | 18 |
| 4 | مسئلهٔ اسپینوزا؛ انسان، این تکهٔ کوچک از طبیعت
شاید بزرگترین توهم انسان این باشد که خود را از جهان جدا میداند.
ما به درخت میگوییم «طبیعت»، به سنگ میگوییم «طبیعت»، به حیوان میگوییم «طبیعت»؛ اما هنگامی که به خود میرسیم، ناگهان واژهها تغییر میکنند:
«من»، «آگاهی»، «اراده»، «روح»، «انتخاب».
گویی طبیعت تا آستانهٔ انسان پیش آمده و درست در همانجا متوقف شده است.
اسپینوزا این امتیاز را از انسان میگیرد.
او انسان را قلمروی مستقل در دل جهان نمیداند. انسان بخشی از همان ضرورت بیپایانی است که ستارگان، سنگها، بدنها و افکار را پدید میآورد. در فلسفهٔ او، طبیعت چیزی نیست که در برابر ما قرار گرفته باشد؛ ما خود، یکی از صورتهای طبیعتیم.
و این، آغاز مسئلهٔ اسپینوزاست.
اسپینوزا در اخلاق به جای خدای انسانوار، از یک واقعیت یگانه سخن میگوید:
Deus sive Natura
«خدا، یا طبیعت.»
این «یا» شاید یکی از خطرناکترین حروف ربط تاریخ فلسفه باشد.
زیرا اگر خدا و طبیعت دو واقعیت جدا نباشند، دیگر خدایی بیرون از جهان نیست که جهان را از جایی در بیرون اداره کند. طبیعت دیگر صحنهای نیست که خدا آن را ساخته و انسان را در مرکز آن نشانده باشد.
خدا، در معنای اسپینوزایی، علت جهان نیست به معنای یک سازندهٔ بیرونی؛ بلکه علت درونماندگار آن است.
جهان در خداست، نه همچون چیزی که درون یک ظرف قرار گرفته باشد، بلکه به این معنا که هر آنچه هست، نحوی از وجود همان واقعیت واحد است.
از همینجا یکی از بنیادیترین انقلابهای فکری اسپینوزا آغاز میشود:
اگر خدا طبیعت است،
اگر طبیعت بر اساس ضرورت خود عمل میکند،
و اگر انسان نیز بخشی از همین طبیعت است،
پس انسان دیگر «امپراتوری در امپراتوری» نیست.
او فرمانروای کوچک جهان نیست.
او خودِ جهان است، در اندازهٔ یک بدن.
اما مسئله فقط خدا نیست.
مسئله، «من» است.
من چرا اینجا هستم؟
چرا این را میخواهم و آن را نمیخواهم؟
چرا یک نفر را دوست دارم و از دیگری متنفرم؟
چرا میترسم؟
چرا حسادت میکنم؟
و مهمتر:
آیا واقعاً انتخاب میکنم؟
انسان معمولاً آزادی خود را از تجربهٔ درونیاش نتیجه میگیرد.
من احساس میکنم میتوانم دستم را بلند کنم یا نکنم؛ پس آزاد هستم.
میتوانم این شغل را انتخاب کنم یا آن یکی را؛
این انسان را دوست داشته باشم یا از او فاصله بگیرم؛
بمانم یا بروم.
اما اسپینوزا پرسش ناخوشایندتری مطرح میکند:
تو از «انتخاب» خود آگاهی داری؛
اما آیا از علت انتخابت هم آگاهی داری؟
ممکن است بدانی چه میخواهی، اما ندانی چرا میخواهی.
ممکن است از خشم خود آگاه باشی، اما از تاریخچهای که آن خشم را ساخته بیخبر بمانی.
ممکن است عاشق کسی باشی و تصور کنی این عشق از آزادی محض تو برخاسته است؛ در حالی که بدن، خاطره، تربیت، ترس، نیاز، تجربه و هزاران علت دیگر، پیش از آنکه «من» تصمیم بگیرد، در ساختن این میل دخالت کردهاند.
از این منظر، انسان شبیه مسافری است که از حرکت خود آگاه است، اما مسیر نیروهایی را که او را به حرکت درآوردهاند نمیشناسد.
و همینجاست که اسپینوزا به چیزی نزدیک میشود که قرنها بعد، فروید و روانکاوی از زاویهای دیگر دنبال خواهند کرد:
آنچه در ما رخ میدهد، الزاماً همان چیزی نیست که دربارهٔ خودمان میدانیم.
اسپینوزا البته نمیگوید انسان هیچ قدرتی ندارد.
اتفاقاً مسئلهٔ او دقیقاً همین است:
اگر آزادی به معنای «بیعلت بودن» نباشد، پس آزادی چیست؟
پاسخ او غریب است:
شناخت ضرورت.
آزادی برای اسپینوزا فرار از طبیعت نیست؛ زیرا هیچ کجا بیرون از طبیعت وجود ندارد که بتوان به آن فرار کرد.
آزادی، افزایش توان فهمیدن است.
انسان هرچه بیشتر علتهای خود را بشناسد، کمتر بردهٔ آنها خواهد بود.
کسی که نمیداند چرا خشمگین میشود، اسیر خشم است.
کسی که نمیداند چرا میترسد، اسیر ترس است.
کسی که نمیفهمد میلش از کجا آمده، ممکن است تمام زندگی خود را صرف برآوردن میلهایی کند که حتی نمیداند چگونه در او شکل گرفتهاند.
بنابراین آزادی اسپینوزایی بسیار متفاوت از آزادیای است که فرهنگ مدرن به ما وعده داده است.
آزادی این نیست که:
«هر کاری خواستم انجام بدهم.»
آزادی این است که بفهمم:
چرا این را میخواهم.
اینجاست که اسپینوزا به شکلی عجیب به نیچه نزدیک میشود.
هر دو به آن «منِ» ساده و شفافی که سنت اخلاقی تصور میکند بدگماناند.
در انسان نیروهایی وجود دارند که پیش از آگاهی عقلانی عمل میکنند؛ میل، بدن، ترس، قدرت، عاطفه و کششهایی که بعدها ذهن برای آنها داستانی میسازد.
اما تفاوت مهمی وجود دارد. | 18 |
| 5 | چه کسی در نگاه تو ویولن میزند ؟
که عشق های گمشده را زنده میکند .. | 77 |
| 6 | به من باز خواهی گرداند سینهی زخمیات را.. | 53 |
| 7 | غنیمتیست تورا داشتن.
در این گذار، که پرِ وحشت است و پرِ ظلمات،
شب سترونِ دلگیر
از زنجیر میگذرد.
فدای گیسویت، اما:
تو با منی و
تا تو با من باشی
شب از نوازشِ گیسویت،
از حریر میگذرد. | 58 |
| 8 |
عشق، تبدیل شدن به ایدهآل یک فرد دیگر نیست. عشق، یافتن فردی است که به شما کمک میکند تا آنچه در شما بهترین است، نمود حاصل کند.
کسی که عشق میورزد فروتن میشود. کسانی که عشق میورزند کسانی هستند که از بخشی از خودشیفتگیشان صرفنظر کردهاند.
هیچگاه به اندازه وقتی که عاشق میشویم آسیبپذیر نخواهیم بود و هیچگاه به اندازه زمانی که معشوقمان را از دست میدهیم
بیدفاع، درمانده و غمگین نخواهیم شد.
فروید | 56 |
| 9 | Barbara Pravi - Voilà.mp3 | 65 |
| 10 | این منم؛
با دستهایی که
سالهاست چیزی جز سایهها را
در آغوش نگرفتهاند.
این منم؛
ایستاده در برابر تو،
بیآنکه چیزی برای پنهان کردن داشته باشم،
جز آن قلبی
که هنوز از گفتنِ نامت
میترسد.
اگر از من شکوه میخواهی،
جز این اندوهِ آرام
چیزی ندارم؛
اگر عشق میخواهی،
تمام آنچه مانده
همین قلبِ خسته است
که با هر تپش
اندکی بیشتر
خودش را به تو میسپارد.
مرا همینگونه ببین؛
نه آنگونه که روزگار
از من ساخته است،
نه آنگونه که دیگران
دوست داشتهاند باشم.
با تمام شکستهایم،
با تمام شبهایی
که بیآنکه کسی بداند
در خود فرو ریختم.
این منم؛
نه زیباتر از آنچه هستم،
نه کاملتر.
فقط انسانی
که سرانجام
جرئت کرده است
تمامِ خویش را
در برابر یک نگاه
روی میز بگذارد
و بگوید:
اگر هنوز میتوانی مرا دوست بداری،
پس
همینجا بمان. | 63 |
| 11 | آهنگ شوا تاریک
از آینور دوغان | 65 |
| 12 | عشق چیز کریه آوریست...
و اگر ابرها عاشق نشوند
خشکسالی، همه مارا خواهد کُشت... | 63 |
| 13 | مرا چه سود که تو عاقل باشی ؟
زیبا باش و محزون باش
اشک بر زیبایی چهره میافزاید
چون رود که بر منظره
توفان گلها را طراوت میبخشد
دوست میدارمت آندم که نشاط
از چهرهی گردآلودهات رخت میبندد
آندم که غرق در کین میشود دلات
و سایهی هولناک گذشته
بر امروز تو بال میگستراند
دوست میدارمت آن دم
کز چشم فراخت
اشکی به گرمی خون میچکد
ای لذت آسمانی
سرود ژرف و دلنشین
من طالب سوز دل توام
و میپندارم که روشن میشود دلت
از مرواریدهایی که فرومیریزد از دیدهات
((شارل بودلر)) | 65 |
| 14 | بدون متن... | 69 |
| 15 | در گرگ و میش غروب به راه افتادم
به من میگفتند: «راهی کجایی تو؟»
«راهیِ شکارِ ستارههای زلال»
و وقتی که تپهها دیگر به خواب رفته بودند
با یک دنیا ستاره روی شانههای خویش
باز میگشتم.
با کولهباری پر از شب
شب سپید!
گارسیا لورکا | 93 |
| 16 | در گرگ و میش غروب به راه افتادم
به من میگفتند: «راهی کجایی تو؟»
«راهیِ شکارِ ستارههای زلال»
و وقتی که تپهها دیگر به خواب رفته بودند
با یک دنیا ستاره روی شانههای خویش
باز میگشتم.
با کولهباری پر از شب
شب سپید!
گارسیا لورکا | 1 |
| 17 | "من به قرص ماه می مانم"
من از پنجره چشمهای زیبای تو
نوری دلپذیر و نشاط انگیز میبینم
من به نیروی پای های استوار تو
می توانم بارهایی را بردوش کشم
که با پای های لنگ خود نمیتوانم برد؛
من با بالهای تو پرواز می کنم
زیرا از خود بال و پری ندارم؛
من با نسیم روح تو به سوی بهشت سیر میکنم
من با اراده تو رنگم می پرد،
یا سرخ میشود؛
من با حضور تو در آفتاب سوزان
خنک و آسوده ام؛
و همراه تو در زیر برف و بوران سردترین آسمان احساس گرمی می کنم.
اراده من در اراده تو محو است؛
اندیشه های من در آغوش تو زاده می شوند
و کلمات من از نفس تو نشات می گیرند.
"من به ماه می مانم
که چشم ها قرص درخشان آن را نخواهند دید
مگر هنگامی که با خورشید مقابل شود."
میکل آنژ | 73 |
| 18 | بدون متن... | 84 |
| 19 | به یاد چشمهای قشنگ گیرندهاش افتادم. وقتی که به من نگاه میکرد، چیزی از او به من سرایت میکرد.
ژان پل سارتر | 119 |
| 20 | جراحتم قبل از من بود.
ب دنیا آمدم تا تن دارش کنم..
ژو بوسکه | 129 |
