fa
Feedback
📚 من و کتاب 📚

📚 من و کتاب 📚

رفتن به کانال در Telegram

کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

نمایش بیشتر

📈 تحلیل کانال تلگرام 📚 من و کتاب 📚

کانال 📚 من و کتاب 📚 (@aramesh13577) در بخش زبانی فارسی بازیگری فعال است. در حال حاضر جامعه شامل 24 724 مشترک است و جایگاه 1 316 را در دسته کتب و رتبه 13 669 را در منطقه إيران دارد.

📊 شاخص‌های مخاطب و پویایی

از زمان ایجاد در невідомо، پروژه رشد سریعی داشته و 24 724 مشترک جذب کرده است.

بر اساس آخرین داده‌ها در تاریخ 25 ژوئن, 2026، کانال فعالیت پایداری دارد. در ۳۰ روز گذشته تغییر اعضا برابر 1 604 و در ۲۴ ساعت گذشته برابر 214 بوده و همچنان دسترسی گسترده‌ای حفظ شده است.

  • وضعیت تأیید: تأیید نشده
  • نرخ تعامل (ER): میانگین تعامل مخاطب 3.82% است و در ۲۴ ساعت نخست پس از انتشار، محتوا معمولاً 1.81% واکنش نسبت به کل مشترکان کسب می‌کند.
  • دسترسی پست‌ها: هر پست به طور میانگین 943 بازدید دریافت می‌کند. در اولین روز معمولاً 446 بازدید جمع‌آوری می‌شود.
  • واکنش‌ها و تعامل: مخاطبان به‌طور فعال حمایت می‌کنند؛ میانگین واکنش به هر پست 15 است.
  • علایق موضوعی: محتوا بر موضوعات کلیدی مانند راجر, راسو, جادوگر, وطن, وقت تمرکز دارد.

📝 توضیح و سیاست محتوایی

نویسنده این فضا را محل بیان دیدگاه‌های شخصی توصیف می‌کند:
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

به لطف به‌روزرسانی‌های پرتکرار (آخرین داده در تاریخ 26 ژوئن, 2026)، کانال همواره به‌روز و دارای دسترسی بالاست. تحلیل‌ها نشان می‌دهد مخاطبان به‌طور فعال با محتوا تعامل دارند و آن را به نقطه اثرگذاری مهم در دسته کتب تبدیل کرده‌اند.

24 724
مشترکین
+21424 ساعت
+5627 روز
+1 60430 روز
آرشیو پست ها
برای هر کسی، یه اسم توی زندگیش هست که تا ابد هر جایی اونو بشنوه، ناخودآگاه برمیگرده به همون سمت! یا از روی ذوق یا از روی حسرت یا از روی نفرت! 📚 #کافکا_در_کرانه ✍ #هاروکی_موراکامی من و کتاب

📚آیا میدانید چرا چنین رژیمی برپاست؟ ✍ محمد جعفری مدتهاست فکر میکنم، نسلی که مثل نسل ما دوران انقلاب را خود ادراک نکرده و در دوران حوادث و جريان‌های آن دوران نبوده، چگونه می‌تواند از تجربه گذشته درس بياموزد.آيا حق او نيست که بداند بر کشورش چه آمده و به دست چه کسانی بدين جا رسيده است؟ اين مشغله فکری مرا بر آن داشت که به سهم خود، سلسه مقاله هایی که هر کدام مستقل از ديگری است، اما پيوسته به هم و همگی يک هدف را تعقيب می‌کند و آن اينکه اين استبداد فراگير به دست چه کسانی ساخته و پرداخته شده و سپس چگونه از اين دست به آن دست گشته و جابجائی قدرت صورت گرفته است، و برای برون رفت از چنين وضعيتی و رسيدن به آزادی و دموکراسی به کدام نيروها بايد تکيه کرد و يا به چه کس و يا کسانی میشود اميد بست، و باهم متحد و جمع شد، به نگارش در آيد، و باز بدان اميد که به روشن کردن بعضی از مسائل کمک کند و يا بعضی‌ها را به بازانديشی بدانچه فکر می‌کرده‌اند وادارد و يا تلنگری برای ذهن بخشی ديگر باشد، که اين رويدادها هم در کشور ما بوقوع پيوسته است.برای رهایی از استبداد دينی بايد درد و نوع حکومت را شناخت تا بعد برايش دوائی پيدا کرد. من و کتاب

Repost from N/a
♥️♥️♥️ 💎برترین کانال‌های تلگرام: 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd

عزیزترنیم! نامه‌ات رسید. در واقع امروز دو نامه داشتم، یکی از اداره‌ی مهاجرت که خیلی محترمانه خواسته بود جل و پلاسم را جمع کنم و شرم را کم کنم که مهم نیست. و دیگری...نامه‌ی تو! بره‌ی کوچکم. آن تکه‌ای که از ترجمه‌ی سرناد شوبرت برایم نوشته بودی را هزار بار خواندم: دلبرا! مرا بشنو، لرزان به انتظارت نشسته‌ام بیا، شادم کن! ...بعد هم چند خط پایین‌تر نوشته‌ای «حالا تو بخش بزرگی از منی. مثل جزیره‌ای که دریای بی‌کرانی را در بر بگیرد.» نمی‌توانم شادیم را بعد از خواندن این کلمات توصیف کنم. فقط اینکه بگویم با این کلمات می‌توانم در تنگ و ترش‌ترین کمپ‌ها لای پتو‌های شپش زده، آسوده‌ترین خواب جهان را داشته باشم. بعد از خواندن آنها، دیدم باید بال بگشایم. مثل یک پرنده‌ی شکاری... خودم را جلوی مسجد سلیمانیه یافتم. آن شاهکار معماری قرن شانزدهمی. نمادی از عشق یک شاه خون‌ریز. هوا خوب بود. به این شهر ربطی نداشت. به فصل هم. هوایی بود که با هوای تو پر شده بود. شروع کردم به کبوترها دانه دادن. پسربچه‌ای دانه می‌فروخت. دختری نان سیمیت. ازش نان خریدم. گرسنه‌ام نبود. اما حس می‌کردم که من مادر زمینم. باید مراقب همه چیز باشم. چرا اینطور اثری روی من داری؟! تو را می‌بینم در حین تایپ کردن آن کلمات، آن حرف به حرفی، که من را از یک دختربچه به یک گایا تبدیل می‌کند. بعد توی سرم موسیقی پخش می‌شود. شاید همان سرناد شوبرت. بعد کفتری می‌آید و چرخ می‌خورد بالای سرم. فضولاتش را از هوا می‌ریزد روی سرم. اشکالی ندارد. صدای کلمات تو پیچده توی گوشم و می‌گویند اینکه پرنده‌ای روی سرت بریند خوش یمن است. خیلی پرحرفی کردم. ببخش. _هولدنِ تو #نامه من و کتاب

‏روح آدم را می جَو‌َند تا حرف خودشان را به کرسی بنشانند. نه به عشق فکر میکنند نه به گذشته ها، و یادشان نمی آید که روزی روزگاری گفته اند: “دوستت دارم“ 📚#سال_بلوا ✍#عباس_معروفی من و کتاب

دختران ایرانی را به یغما می برند، دختر سرداران ایرانی را می فروشند. هزار دینار ، صد دینار، کمتر، بیشتر، ده دینار، ۵ دینار، با
دختران ایرانی را به یغما می برند، دختر سرداران ایرانی را می فروشند. هزار دینار ، صد دینار، کمتر، بیشتر، ده دینار، ۵ دینار، با انگشتان می شمردند. در کوچه و بازار فریاد می زنند . تازیانه ها در هوا چرخیده بر بدن نرم آن ها فرود می آید. یکی نفرین به اهریمن می فرستد ، دیگری آهورا را به کمک می خواهد. دختران تاب دارند ، تحمل می کنند... عربی با عمامه ی قرمز ، صورت سیاه، دندان های گراز زرد ، چشم هایی مهیب ، شمشیری در دست گرفته و فریاد می زند :"عجمیه مقببه" این دختر زیباست. اسمش ارنواز است . دختر گرزوان ، مرزبان همدان است. پدرش در جنگ برای آنکه به دست دشمن نیفتد خود را کشت. او را دزدیدند. دست و پایش را بسته اند. "عجمیه مقببه" حجاب عفت ایرانیان را اعراب می درند، مگر چه شده است؟! شیر شتر، پشم شتر، کشک شتر، پشگل شتر، سنگلک شتر و کینه ی شتری تمدن چند صد ساله ی ساسانیان را نابود می کند. ✍ #بزرگ_علوی 📚 #دیو_دیو من و کتاب

هرگز ندیده بودم چشم تو را چنین در خون و اشک غوطه‌ور ای مامِ رنج‌ها! ای میهنی که در تو به خواری مثل اسیر جنگی، یک عمر زیستیم زین گونه زیستیم و به هق‌هق گریستم ... #محمدرضا_شفیعی_کدکنی تصاویر تعداد اندکی از جاوید نامانِ کربلایِ ایران من و کتاب

Repost from Vip
🎁 مجموعه‌ای منتخب از برترین کانال‌ها و گروه‌های؛ 🚀 علمی 🥢 💬فلسفی🥢 🏦تاریخی 🌐 سیاسی 🥢 🎨 هنری 🥢 📂pdfکتاب ✔️ { هر منبع با دقت ارزیابی و به‌صورت شخصی تأیید شده است }✔️

جانم! فکر می‌کنی چرا روانکاو‌ها توی دفترشان، گلدان گل می‌گذارند؟! این جماعت بهره‌ای از زیبایی‌شناسی برده‌اند یا یاد گرفته‌اند یا می‌خواهند در مواجه با بقیه‌ی جاندار‌ها تنها نباشند؟ امروز در تمام مدت پیش تراپیست، به گلدان زل زده بودم. شاید فکر کنی دیوانه‌ام اما برگ‌ها جنبش ریزی داشتند، به خاطر باد و نسیم نبود. حکایت از زندگی پنهانی‌شان می‌داد و در همان حین، روانکاو می‌خواست از آن پنهان من سر در بیاورد. آه! حالم را به هم می‌زنند. از همه‌شان بیزارم.  هیچ بهت گفته بودم؟! فکر می‌کنند از همه چیز آدم سر در می‌آورند. با چند خط، چند جمله...لعنتی تو هیچی نمی‌دانی! نمی‌دانم تا الان چندبار، پیش آنها دروغ سر هم کرده‌ام، چندبار دعوا راه انداخته و از مطب‌شان بیرون شده‌ام. من توی زندگی‌ام حتی یک کتاب روانشناسانه هم نخوانده‌ام، نه حتی آنکه تو و بقیه می‌خوانند فروید، یونگ و لاکان. چرا اندکی به ضرورت پاس کردن ترم دانشگاه. ولی فقط همین. پس چرا آنجا نشسته‌ام؟! چرا بلند نمی‌شوم و راهم را نمی‌گیرم بروم؟! حال آن هولدن کالفید بخت‌برگشته را داشتم. مثل وقتی که آن دو تا لندهور جاکش به اتاقش در هتل حمله‌ور شدند و یکی روی شکمش خوابیده بود و مشت می‌زد و میگفت ۵ تا رد کن بیاد. و هولدن بی‌نوا که می‌خواست مقاومت کند چون قرارشان چیز دیگری بود. بعد باز به هولدن فکر کردم که همه میخواستند از سرشان بازش کنند. و قسم می‌خورم به خاطر این پسرک سرتق، فقط به خاطر او بود که از اتاق زدم بیرون و زیر باران اشک ریختم. به هرحال، مراقب خودت باش. _هولدن بیچاره‌ی تو #نامه من و کتاب

باید بپذیری رفتن همه از زندگیت رو. باید بپذیری آدم ها تغییر می‌کنن و ممکنه یه روز یهو بی دلیل دوستت نداشته باشن. باید بپذیری اشتباهاتی که کردی رو باید بپذیری شکست خوردنای متعددت رو باید بپذیری صورت و بدنتو همونجوری که هست... باید بپذیری غم از دست دادن رو... باید بپذیری اون روی سیاه زندگی رو. باید بپذیری حس افتضاح طرد شدن رو. باید بپذیری تمام حسای بد و اتفاقات بدی که برات افتاده رو باید بپذیری و رها کنی و برای خودت و زندگیت ارزش قائل باشی. باید خودتو دوست داشته باشی و رو به جلو حرکت کنی، اتفاقات زیبا هنوز رُخ نداده. من و کتاب

ضعیف ترین آدما : - آدمایی که وابستن. - آدمایی که از تنهایی می‌ترسن. -آدمایی که اعتماد به نفس ندارن. -آدمایی که همش دنبال راضی کردن بقین. حرف مردم براشون مهمه. -آدمایی که خودشون اولویت خودشون نیستن. - آدمایی که تسلیم می‌شن. - آدمایی که بی هدفن. - آدمایی که یکسره درحال غر زدن و انرژی منفی دادنن. - آدمای بدبین و همیشه نا امید. -آدمایی که تقلید می‌کنن. خودشون نیستن. - ضعف چیزی نیست که بپذیریش و دوسش داشته باشی. باید حلش کنی. وگرنه محو و نابود می‌شی... من و کتاب

احترام 🔹احترام ستون یک رابطه عاطفی است. اگر احساس احترام نمی کنید، به احتمال زیاد توسط شریک عاطفی خود دیده، شنیده و فهمیده نمی شوید. احترام متقابل ضامن رشد و عمر ارتباط است. 🔹احترام به معنی رعایت حریم است. فردی که حریم خود و دیگران را رعایت می کند به انسان به خاطر انسان بودنش احترام می گذارد نه به خاطر موقعیت شغلی و مالی. این باعث می شود به کوچکترین مسائل به دیده احترام نگاه کنیم زیرا همه چیز در دنیای خود دارای احترام (حریم) است. وقتی موفق شویم به خود احترام بگذاریم آن وقت خود را لایق تجربه های با کیفیت می دانیم و برای رسیدن به آن تلاش می کنیم. زمانی که حریم روح و جسم خود را درک کنیم بیهوده به آن فشار نمی آوریم. استرس بیش از اندازه وارد کردن به خود یعنی حریم انسانی خود را نادیده می گیریم. 🔹وقتی صحبت از احترام به نفس می شود یعنی اینکه من این شان را برای خود قائل هستم که بیشتر بدانم و بهتر ببینم. شکست بخورم و ادامه بدهم، ندانم ولی بر ندانستن اصرار نداشته باشم. فکر کنم و خوبی ها را جذب و از افراد و اتفاقاتی که افسرده ام می کند دور شوم. من و کتاب

در دیدهٔ من اَنْدَر آ وَز ْچَشمِ من بنگر مرا زیرا بُرون از دیده‌ها منزلگهی بُگزیده‌ام تو مستِ مستِ سَرخوشی من مَستِ بی‌سَر سَرخوشم تو عاشقِ خندان لبی من بی‌ دهانْ خندیده‌ام #مولانای_جان صبح بخیر دوستانِ جان ❤️🌱 من و کتاب

Repost from N/a
🫆 با انتخاب گزینه موردنظر‌، به جامعه علاقه‌مندان دانش، هنر‌ و فلسفه بپیوندید. 💖 سینما  🥢  ✨️ فلسفه 🎶 موسیقی🥢 📚 ادبیات 🎨 نقاشی  🥢 🔬 علم این پست تبلیغاتی نیست، برای پیشرفت و رشد شماست...🟡لینک ورود به پوشه

من آنقدر بزرگوار نبودم که از اهانت‌ها بگذرم، اما سرانجام فراموش می‌کردم. و آن‌که گمان می‌برد از او بیزارم مبهوت‌ میشد، آن‌گاه که می‌دید لبخند زنان به او سلام می‌کنم، برحسب سرشتش عظمت روحم تحسینش را برمی‌انگیخت یا خفت منشم را خوار می‌شمرد، غافل از این‌که علت رفتارم ساده‌تر از این حرف‌ها بود: من حتی نامش رافراموش کرده بودم... 📚#سقوط ✍#کامو من و کتاب

چرا احساس خوشبختی نمیکنیم؟ - به دنبال ترحم هستیم. - فکر میکنیم بقیه خاص هستند و دلیلشو نمیدونیم. - انتظارات غیر واقع بینانه برای خود داریم. - خوشبختی را با واحدهای اشتباه میسنجیم. - عادت کردیم فقط داشته هایی که دیگران بیشتر دارند ببینیم. - بد نبودن و با خوب بودن اشتباه گرفتیم. - به دنبال معنا و مفهوم ناراحتی میگردیم. - امیدواریم دیگران مارا خوشبخت کنند. - تمایل به خوشبختی در ما کمتر از ترس از ناامیدی است. - باور داریم که خوشبختی یک جستجوی خودخواهانه است. - فکر میکنیم بدبختی از پس خوشبختی سر باز میکند. - تاثیر تلاش دیگران بر خوشبختی شان را نمیبینیم. من و کتاب

عزیزترینم! سعی می‌کنم برایت بنویسم، اما حتی نمی‌توانم انگشت دستم را تکان بدهم. تازه از مهمانی برگشته‌ام. می‌دانی که یکی از هم
عزیزترینم! سعی می‌کنم برایت بنویسم، اما حتی نمی‌توانم انگشت دستم را تکان بدهم. تازه از مهمانی برگشته‌ام. می‌دانی که یکی از همان مهمانی‌های همیشگی شارلوت، تمام شب سوسیس و پوره‌ی سیب‌زمینی خوردیم و رقصیدیم. کفش قرمزی که تو برایم فرستاده بودی را پوشیدم. به پاهایم می‌آید نه؟! هوای برلین کمی سرد شده و وقت برگشتن باران هم گرفت. رادیوی ماشین گفت خبرهای خوبی در راه است. می‌دانی که من چه قدر کشته و مرده‌ی خبرهای خوبم. خبر خوب، باران، رقص و تو. اما این شلوغی سرم را به درد آورده. به نظرت می‌توانم توی مبل قایم شوم؟! _هولدنِ خسته‌ی تو #نامه من و کتاب

📚یادداشت های محرمانه اوا براون معشوقه‌ی هیتلر... اِوا آنا پاولا براون معشوقه آدولف هیتلر و برای مدتی کوتاه، همسر او بود. او در مونیخ آلمان از خانواده‌ای باواریایی و از طبقه متوسط زاده شد و در «انستیتوی زنان جوان کاتولیک» تحصیل نمود. زندگی سخت آنها پس از رسیدن ارثیه ای از طرف یکی از اقوام، به یک زندگی مرفه بدل گشت... اوا براون در سال ۱۹۳۰ میلادی، به عنوان یک فروشنده در فروشگاه هاینریش هوفمان عکاس ویژه آدولف هیتلر به کار مشغول شد و از همین طریق هیتلر را ملاقات کرد. وی از آن پس معشوقه هیتلر شد و در خانه‌ای در مونیخ که هیتلر فراهم کرده بود گذران زندگی می‌کرد. در سال ۱۹۳۶ براون به ویلای شخصی هیتلر در برگهوف در ارتفاعات باواریا منتقل شد... شواهدی مبنی بر اینکه روابط هیتلر و اوا براون، رابطه‌ای غیر معمول بوده باشد، وجود ندارد. براون به شنا و اسکی کاملاً آشنایی داشت اما علاقه جدی به این دو ورزش نداشت. هیتلر هرگز در انظار عمومی با او ظاهر نشد و در رفتن به برلین، اجازه همراهی به او نمی‌داد. براون در زندگی سیاسی هیتلر هیچ تاثیری نداشت. در آوریل ۱۹۴۵ او بر خلاف خواست هیتلر به برلین رفت و... #شما_فرستادین ❤️ من و کتاب