ar
Feedback
📚 من و کتاب 📚

📚 من و کتاب 📚

الذهاب إلى القناة على Telegram

کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

إظهار المزيد

📈 نظرة تحليلية على قناة تيليجرام 📚 من و کتاب 📚

تُعد قناة 📚 من و کتاب 📚 (@aramesh13577) في القطاع اللغوي Farsi لاعباً نشطاً. يضم المجتمع حالياً 26 209 مشتركاً، محتلاً المرتبة 1 223 في فئة الكتب والمرتبة 13 214 في منطقة إيران.

📊 مؤشرات الجمهور والحراك

منذ تأسيسه في невідомо، حقق المشروع نمواً سريعاً وجمع 26 209 مشتركاً.

بحسب آخر البيانات بتاريخ 27 يوليو, 2026، تحافظ القناة على نشاط مستقر. خلال آخر 30 يوماً تغيّر عدد الأعضاء بمقدار 1 539، وفي آخر 24 ساعة بمقدار -34، مع بقاء الوصول العام مرتفعاً.

  • حالة التحقق: غير موثّقة
  • معدل التفاعل (ER): يبلغ متوسط تفاعل الجمهور 3.43‎%. وخلال أول 24 ساعة من النشر يحصد المحتوى عادةً 1.72‎% من ردود الفعل نسبةً إلى إجمالي المشتركين.
  • وصول المنشورات: يحصل كل منشور على متوسط 900 مشاهدة. وخلال اليوم الأول يجمع عادةً 451 مشاهدة.
  • التفاعلات والاستجابة: يتفاعل الجمهور بانتظام؛ متوسط التفاعلات لكل منشور يبلغ 12.
  • الاهتمامات الموضوعية: يركز المحتوى على مواضيع رئيسية مثل راجر, راسو, جادوگر, وطن, وقت.

📝 الوصف وسياسة المحتوى

يصف المؤلف القناة بأنها مساحة للتعبير عن الآراء الذاتية:
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

بفضل وتيرة التحديث المرتفعة (أحدث البيانات بتاريخ 28 يوليو, 2026) تحافظ القناة على حداثتها ومستوى وصول مرتفع. وتُظهر التحليلات تفاعلاً نشطاً من الجمهور، ما يجعلها نقطة تأثير مهمة ضمن فئة الكتب.

26 209
المشتركون
-3424 ساعات
+2587 أيام
+1 53930 أيام
أرشيف المشاركات
══ ⭕️ ══ ❥ ♦️ آمـوزش‌های رایـگــان • متافیـزیــک • ◉ ManMHastam 🔺🔺

#داستان_شاهنامه قسمت: هجدهم موضوع: خواب دیدن  ضحاک من و کتاب

+3
امروز 5 مرداد، سالروز درگذشت محمدرضا شاه پهلوی است.👑 یادش گرامی و نامش در تاریخ این سرزمین ماندگار... من و کتاب

مهم تر از لبخند "چشمخند" است گاهی لبانت به خنده باز میشوند، اما چشمانت غمی را به دوش میکشند! گاهی صدای قهقهه هایت درفضا میپیچد اما در عمقِ چشمانت گریه پنهان شده است! گاهی به ظاهر خوبی اما، چشمانت چیزِ دیگری را نشان میدهند! "چشم ها" این دو گردالیِ کوچک، چه رازها که در دلِ سینه نگه میدارند و چه شکست هایی را که بروز نمیدهند! نکند حواسمان پرتِ خنده ی تصنعیِ کسی شود و چشم هایش را از یاد ببریم! زبانِ چشم ها را فهمیدن کارِ سختی نیست؛ کافیست جنسِ غم را بلد باشی... درود و مهر دوستان غم به دور ❤️ من و کتاب

گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست
گلچینی از بهترین کانال های تلگرامی را در این ادلیست از دست ندهید، کانال های عمومی و سرگرمی و خبری همه و همه یکجا در این لیست برای شما جمع شده است. با کلیک برروی لینک زیر مجموعه ای از بهترین ها را یکجا داشته باشید 👇👇👇 https://t.me/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh https://t.me/addlist/IKPWAnXdMsliNGFh ➖➖➖➖➖➖➖➖ کانال های محترم بالای یک کا بدون فیک برای عضویت در این لیست میتوانید درخواست دهید ➡️ @tg_pro_iran

بگذار دیگران شِکوه کنند که عصرِ ما بدکاره است؛ شِکوه‌ی من این است که عصرِ ما پَست و بی‌مایه است. چراکه عصرِ ما شور ندارد. افکار آدمیان مثل بندِ کفش نازک و شل-و-وِل است و خودشان هم به رقت‌انگیزیِ دخترانِ بندباف‌اند. افکاری که ایشان به دل دارند پست‌تر و بی‌مایه‌تر از آن است که گناه‌آلود شمرده شود... امیالِ ایشان کاهل و بی‌حال و شورهایشان خواب‌آلود است. اینان، این مزدورانِ پول‌پرست، به وظیفه‌ی خویش عمل می‌کنند لیکن به‌سانِ یهودیان، اندکی از سطحِ سکه می‌تراشند؛ خیال می کنند حساب خدا هرقدر هم دقیق باشد باز هم می توانند سرِ او کلاه بگذارند و قسر در بروند. واقعا که! قباحت دارد: از همین روست که جانِ من همواره پَر می‌کشد برای بازگشتن به هوایِ عهد عتیق و نوشته‌های شکسپیر. لااقل در آنها آدم احساس می‌کند انسان‌ها هستند که سخن می‌گویند. در آنجا آدم‌ها متنفر می‌شوند، عشق می‌ورزند، دشمنِ خویش را می‌کُشند و چندین نسل از اخلافِ او را نفرین می‌کنند: در آنجا آدم‌ها گناه می‌کنند. ✍#سورن_کیرکگور 📚 #یا_این_یا_آن من و کتاب

این یک خاطره را بگویم و بروم. نزدیک به نیم قرن پیش، می‌خواستم با یکی از دخترهای دانشکده‌ی مکانیک دوست بشوم. من هیچ‌وقت راه‌کار مناسب برای دوست شدن با دخترها و نشستن بر مسند پادشاهیِ قلب‌شان را یاد نگرفته‌ام. این‌که از کدام در وارد بشوم و سوار کدام اسب سفید بشوم و چطور صدایم را مثل یک عاشق دلخسته از حوالی پانکراس بدهم بیرون که دلشان را بلرزانم. این‌ها برای من از شخم زدن چهل هکتار زمین بایر-حوالی کوت‌عبداله- هم سخت‌تر بود. مع‌الوصف عزمم را جزم کردم تا دختر دانشکده‌ی مکانیک را گرفتار خودم کنم. فقط یک کار از دستم برمی‌آمد. آخرین روز ترم، یک نامه‌ی عاشقانه-حماسی برایش بنویسم و شماره‌ی تلفن خانه‌‌ی اهواز را پانویس کنم و توی خیابان جلفا-همان جا که ماتیز را پارک می‌کرد- بدهم دستش. بعد جلدی سوار قطار بشوم و بروم اهواز. بشینم روبروی تلفن قرمز توی اطاق پذیرایی و تمام تابستان زل بزنم بهش و منتظر بمانم تا عاشقم بشود و زنگ بزند بهم. دو ماهی روی این نقشه و نامه کار کردم. تمام سلول‌های خاکستری و سفید و سیاه مغزم را به کار انداختم و دو صفحه برایش نامه نوشتم. رومئو و مجنون و خسرو باید جلوی این نامه لنگ می‌انداختند. طوری که خودم هم آن را می‌خواندم، عاشق خودم می‌شدم. روز آخر ترم، برگه‌ی امتحان فلان را تحویل دکتر شجاعی دادم و مقتدارانه رفتم زیر درخت چنار آن طرف خیابان جلفا ایستادم تا رقم‌زننده‌ی آینده‌ی درخشانِ من، امتحانش را تمام کند و بیاید سوار ماتیز بشود و من نامه را بدهم بهش و خلاص. توی خیالم، تا بیاید، سه بار تا مراسم حنابندان و ماه عسل رفتم و برگشتم. بالاخره آمد. اما تنها نیامد. با یکی از پسرهای الدنگ دانشکده برق آمد. خوش و خرم سوار ماتیز شدند و از روی سفره‌ی عقد ما رد شدند و رفتند. من ماندم یک نامه‌ی نخوانده. همان‌جا پاره‌اش کردم و ریختم توی جوی آب خیابان جلفا و رفتم میدان راه‌آهن و قطار و الخ. بدون تلفن قرمز. حالا بعد از نیم قرن، از همه‌ی ماجرا، فقط به آن نامه فکر می‌کنم. نامه‌های نخوانده و به مقصد نرسیده برای من از قرمه‌سبزی و انگور یاقوتی هم جذاب‌ترند. سال‌ها پیش داشتم مراسم گلدن گلوب را تماشا می‌کردم و اسپیلبرگ کاندیدای بهترین کارگردان  شده بود. که خب انتخاب نشد و یکی دیگر که یادم نیست کی بود، شد بهترین کارگردان. آن لحظه من فقط یک فکر به ذهنم رسید. فکر کردم که اسپیلبرگ شب قبلش لابد یک یادداشت آماده کرده و گذاشته توی جیبش که اگر برنده شد، آن را پشت میکروفون بخواند. مثلا در آن از همه تشکر کند و بگوید رمز موفقیتش توکل به خدا بوده و کمک والدین و دود چراغ. اما حالا که برنده نشده، کاغذ یادداشت همان‌طور تا شده ماند ته جیب کت سیاهش. لابد از سالن که زده بیرون، یادداشت را بیرون آورده و جرش داده و ریخته توی جوی آب جلفای ایالات متحده. چی نوشته بود؟ خدا می‌داند. چقدر حیف که این‌نامه‌ها قبل از خوانده شدن، پاره می‌شوند. یادداشتی که یک نفر می‌نویسدشان تا سر وقت موعدش آن را بخواند. ولی وقت موعدش نمی‌آید. یا یکی با ماتیز از رویش رد می‌شود. مثل نامه‌‌هایی که سربازها برای معشوق‌شان می‌نویسند و می‌گذارند توی جیب بغل‌شان. اما قبل از فرستادن، از غیب تیر می‌خورد توی همان جیب بغل و نامه و قلب طرف را شرحه‌شرحه می‌کند. این یادداشت‌ها برای آینده‌ای قشنگ نوشته شده‌اند. آینده‌ی قشنگی که هیچ‌وقت رخ نمی‌دهد. این یادداشت‌ها بعد از منقضی شدن‌شان، خواندنی‌تر هم هستند. نگاره‌ای هستند از آینده‌ای که می‌شد رقم بخورد اما رقم نخورد. آلترناتیو محقق نشده. به نظرم باید یک آرشیو درست کنیم و نامه‌های ته جوی آب خیابان جلفا را جمع کنیم و بخوانیم‌شان و ببینم دنیا چه رنگ‌های دیگری می‌توانست به خودش ببیند که ندیده است. والا. ✍ فهیم من و کتاب

Repost from Vip
📖 بانک جامع pdf کتاب های نایاب 🎓 فلسفه تحلیلی، تاریخ فلسفه و فلسفه علم 🌐 اخبار و تحلیل سیاسی ایران و جهان برای ورود، متن را لمس کنید یا روی لینک مربوطه کلیک نمایید.⭐️
از عجایب دنیا با خبر شو🧪📒

بعضی آدم‌ها، جهنمِ آدم‌های دیگرند! با حرف‌هایی که می‌زنند، قضاوت‌هایی که می‌کنند و خونِ‌دل‌هایی که به خوردِ دیگران می‌دهند! بعضی آدم‌ها انصافاً از آتش هم بدتر می‌سوزانند! و حضورشان سخت‌ترین عذاب الهی‌ است..! «دیدارِ یارِ نامتناسب، جهنم است»   من و کتاب

آدم‌هایی که بیشتر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاه‌های ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی، خودت را کاملا از آن‌ها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی‌دهند که خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم می‌شود. از نامه‌های فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد من و کتاب

#داستان_شاهنامه قسمت: هفدهم موضوع: پادشاهی ضحاک من و کتاب

آدم‌هایی که بیشتر از من و تو سرشان می‌شود می‌گویند انسان متمدن آن کسی است که در تنهایی احساس تنهایی نکند. تو باید برای خودت یک دنیای درونی داشته باشی و همچنین تکیه گاه‌های ثابت روحی و فکری. یعنی در عین حال که در میان مردم زندگی می‌کنی، خودت را کاملا از آن‌ها بی نیاز بدانی. مردم هیچ چیز به ما نمی‌دهند که خودمان از بدست آوردنش عاجز باشیم. از مردم فقط رنج و ناراحتی و سر و صدای بیخود نصیب آدم می‌شود. از نامه‌های فروغ فرخزاد به برادرش فریدون فرخزاد من و کتاب

#برگی_از_معرفت 🍂🍂 ✨مولانا :شمس آیا هر دیداری حکمتی دارد؟ شمس :هیچ رهگذری بی سبب از کوچه ی جانت نمی گذرد. مولانا: حتی آنان که رنج به دل آدمی می آورند؟ شمس: بعضی میآیند تا مرهم باشند، بعضی می آیند تا زخم را به تو نشان دهند. مولانا: پس هیچ دیداری اتفاقی نیست؟ شمس: نه... هر دیدار یا چیزی به تو می آموزد یا چیزی را از تو میگیرد؛ و هر دو لطف راه اند.✨ من و کتاب

🖥 این فولدر رو به تلگرامتون اضافه کنید و دیگه دنبال روانشناس، فیلم آموزشی، کتاب،فیلتر شکن و جزوه که هر روز بهش نیاز داری نگرد!🔽🙏🏻🌹 https://t.me/addlist/Yn_PuuqFVdsxNDVk زمان ⏳️ محدوده زودتر عضو بشید

خیلی خوشحالم که پیدات کردم، چون ما می تونیم با هم حرف بزنیم و همدیگه رو درک کنیم، هر آدمی باید یه همچین دوستی داشته باشه، یه دوست که باهاش بتونی اتفاقات بد رو فراموش کنی، می دونی زن ها با دوست هاشون حرف می زنن و نصف عمرشون رو تلاش می کنن که نصفه دیگه رو فراموش کنن. اما بیا ما در این مورد صحبت نکنیم، ما که زن نیستیم، ما مردها باید وانمود کنیم که فراموش کردیم! 📚 #قهوه_سرد_آقای_نویسنده ✍#روزبه_معین من و کتاب

#قصه_ظهر_جمعه #چراغ_قرمز ساعت نزدیک به دوازده شب است و بی‌خواب شده‌ام. تقصیر مغزم است. مغز من حرف می‌زند. من همیشه فکر می‌کردم که دهان حرف می‌زند و مغز فکر می‌کند. در واقع آناتومی بدن این را پیشنهاد می‌کند. اما انگار مغز با حفظ سمت، حرف هم می‌زند. گاهی وقت‌ها حتی نقش حیاتی‌اش را که فکر کردن است فراموش می‌کند و فقط حرف می‌زند. امروز چهل و پنج ثانیه توی ماشین پشت چراغ قرمز ایستادم. فقط چهل و پنج ثانیه. بیکار بودم. مغزم شروع کرد به حرف زدن. از این‌جا شروع کرد انگار کمک‌فنر ماشین افتاده به قیژ قیژ. بعد گفت لابد تقصیر چاله‌های خیابان است. بعد گفت این خیابان خیلی اوضاعش خراب است و شهرداری کاری نمی‌کند. بعد گفت که بودجه ندارند. چرا بودجه ندارند؟ لابد چون هنوز مالیات کم ‌می‌دهیم. نصف حقوق‌مان مثل هلو می‌رود بابت سهم مالیات. بعد گفت خرج دولت بالاست. اصلا ممکن است برویم توی رکود اقتصادی بابت همین کسر بودجه. دوباره رکود؟ کارم را از دست بدهم چی؟ این بار اگر رکود بشود باید بانک بزنم. اگر دستگیر شدم چی؟ چه کسی پدرم را خبر کند که افتاده‌ام زندان فدرال بابت خالی کردن صندوق بانک. کی سند می‌گذارد برایم؟ پدرم اول باید ویزای امارات را بگیرد. بعد برود سفارت. بعد ویزای این‌جا را بگیرد و بعد بیاید و بیفتد دنبال مراحل اداری سند گذاشتن. حالا اگر ویزا ندادند چی؟ چرا ما این‌جا این‌قدر تنهاییم؟ هیچ کس نیست برای‌مان سند بگذارد؟  شیر و ببرهای زندگی‌مان خیلی دورند ازمان. اصلا چرا من مهاجرت کردم که مجبور بشوم بانک غریبه‌ها را بزنم و پدرم را دربدر ویزا گرفتن کنم؟  همان‌جا می‌ماندیم و بانک خودمان را می‌زدیم و کف کلانتری و زندان خودمان را تی می‌کشیدیم و سند خانه‌ی حبیب‌اله را گرو می‌گذاشتیم. هیچ کدام این کارها اصلا ویزا نمی‌خواست. مغزم همه‌ی این حرف‌ها را در عرض فقط چهل و پنج ثانیه زد. دهانم ظرف چهل و پنج ثانیه، در بهترین حالت  فرصت می‌کند از شاطر بپرسد صف یک نونی کدومه؟ اما مغزم سرعت عملش در حد و اندازه‌ی المپیک است. اگر چراغ سبز نشده بود، رییس‌جمهور را از صندلی کشیده بود پایین و نظم نوین جهانی را به چالش کشیده بود. چرا مغز باید حرف بزند؟ البته مدت‌هاست که قلق‌اش دستم آمده است: مغزم نباید بیکار بماند. یک ثانیه که دستش بند نباشد زر زدن را شروع می‌کند و کافه را به هم می‌زند. همین است که همیشه دستش را به کاری بند می‌کند. هر کاری که باشد. صبح قبل از پاسبان‌های خدوم شهر، می‌زنم بیرون و کارم را شروع می‌کنم و جاده و کوی و برزن طراحی می‌کنم. وسط گرمای ظهر تابستان که خداوند به قصد تنبیه شهروندان، شعله‌ی خورشید را تا خرتناق می‌برد بالا، من تصمیم می‌گیرم چمن‌های کچل خانه را کچل‌تر کنم. چرا؟ چون اگر نکنم باید بروم زیر کولر دراز بکشم و استراحت کنم و همان وقت است که مغز دهانش را باز می‌کند و از فرش تا عرش را آسفالت می‌کند. باید سر مغزم را گرم کنم که حرف نزند. کار کنم. برایش بادمجان سرخ کنم که از فرط لذت وا بدهد و حرف نزند. الکل بدهم بهش. دوربین بدهم دستش تا عکس بگیرد. مهمانی ببرمش و با بی‌ربط‌ترین مرد شهر اختلاط کند تا حرف نزند. پسته‌‌ی دهان بسته بدهم بهش که سرگرم شود. باید بهش یا رنج بدهم یا لذت تا دست از سرم بردارد. کاش مغز کار خودش را می‌کرد و فقط فکر می‌کرد و سکان‌دار این پنجاه کیلو گوشت می‌شد. یا اصلا فکر هم نمی‌کرد. همین که آن بالا به قلب می‌گفت تلمبه بزن و به انگشت پا که می‌خورد به لبه‌ی تخت می‌گفت از درد بمیر، کافی بود. احتمالا از روز ازل که از پروتوتایپ بشر رونمایی کرده بودند، همین انتظار را داشته‌اند: یک گوریل کم مو با ظاهری آراسته تر و کمی تمیزتر و نظیف‌تر. وگرنه بعید می‌دانم از اول برنامه این بوده است. جهش ژنتیکی زده توی پوزه‌ی پروتوتایپ. به هر حال همین است. سر مغز را باید گرم کرد. باید دوید و خورد و نوشید و خندید و گریه کرد و از بالا پرید پایین و رفت زیر آب و بغل کرد و بوسید و شاشید و ساخت و پرداخت و نواخت و کشید. وگرنه مغز دهان باز می‌کند و آدم را به ظرافت جر می‌دهد. ارسالی خانم رعنا نجیب ما شما را مهمان #داستان_شما میکنیم که برایمان میفرستید من و کتاب

#شاهنامه_خوانی قسمت: شانزدهم موضوع: داستان مرداس من و کتاب

تردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفته ­اند، اما آنقدر هست که از پس تاریکی‌ات برآید. در پیش چنین خنده جانست و جهان،
تردید نکن که نوری هست، شاید چندان نباشد که گفته ­اند، اما آنقدر هست که از پس تاریکی‌ات برآید. در پیش چنین خنده جانست و جهان، بنده صد جان و جهان نو در می‌رسد از هر سو #آدینه دل انگیز و زیبایی های امروز نصیب قلبِ شما من و کتاب