en
Feedback
📚 من و کتاب 📚

📚 من و کتاب 📚

Open in Telegram

کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

Show more

📈 Analytical overview of Telegram channel 📚 من و کتاب 📚

Channel 📚 من و کتاب 📚 (@aramesh13577) in the Farsi language segment is an active participant. Currently, the community unites 27 963 subscribers, ranking 1 136 in the Books category and 12 326 in the Iran region.

📊 Audience metrics and dynamics

Since its creation on невідомо, the project has demonstrated rapid growth, gathering an audience of 27 963 subscribers.

According to the latest data from 06 September, 2026, the channel demonstrates stable activity. Although there has been a change in the number of participants by 1 027 over the last 30 days and by -33 over the last 24 hours, overall reach remains high.

  • Verification status: Not verified
  • Engagement rate (ER): The average audience engagement rate is 2.85%. Within the first 24 hours after publication, content typically collects 1.38% reactions from the total number of subscribers.
  • Post reach: On average, each post receives 796 views. Within the first day, a publication typically gains 385 views.
  • Reactions and interaction: The audience actively supports content: the average number of reactions per post is 11.
  • Thematic interests: Content is focused on key topics such as راجر, راسو, جادوگر, وطن, وقت.

📝 Description and content policy

The author describes the resource as a platform for expressing subjective opinions:
کتاب خواندن یک تفریح نیست، یک نیازه... 📚📚📚 کتاب میخوانم چراکه زندگی مرابس نیست #فرناندو_پسوآ وطن پرندهِ پَر در خون ...

Thanks to the high frequency of updates (latest data received on 07 September, 2026), the channel maintains relevance and a high level of publication reach. Analytics show that the audience actively interacts with content, making it an important point of influence in the Books category.

27 963
Subscribers
-3324 hours
+1847 days
+1 02730 days
Posts Archive
به نام ایران، به نام روزهای روشن‌.. همراهان جان، عزیزان ِ من و کتابی سال‌هاست اینجا، در گوشه‌ای از این جهان مجازی، کنار هم نفس کشیدیم، از روزگار گفتیم، از شادی‌ها و غم‌ها، از ایران گفتیم، از مردمش، از امیدهایی که گاهی جوانه زدند و گاهی زیر بار این همه خستگی، سر خم کردند. اما این روزها، بیش از همیشه خسته‌ام... نه از نوشتن، که از دیدنِ این همه خستگی در چشم‌های مردم سرزمینم. از شنیدن آه‌هایی که عادت کرده‌ایم بی‌صدا بکشیم، از دل‌هایی که روزبه‌روز بیشتر تاب می‌آورند و کمتر فرصت زندگی کردن پیدا می‌کنند. گاهی آدم باید کمی دور شود.. نه از مهر، نه از آدم‌ها، نه از ایران... بلکه از هیاهوی روزگار، تا دوباره خودش را پیدا کند. برای همین، مدتی اینجا سکوت خواهم کرد. نمی‌دانم این «مدت» چقدر به درازا خواهد کشید، شاید روزی دوباره با دستی پر و دلی آرام‌تر برگردم، شاید هم دیرتر از آنچه فکر می‌کنم. اما اگر بازگشتم، دوست دارم نخستین واژه‌ای که اینجا می‌نویسم، "امید" باشد و "آزادی" امید به روزهایی که خنده بر لب مردم این سرزمین، از سر آسودگی باشد، نه از سر فراموشیِ درد. شاید این پایان نباشد؛ شاید تنها مکثی باشد میان دو فصل از یک قصه تا آن روز، مراقب خودتان باشید و هوای دل‌هایتان را داشته باشید. اگر در این سال‌ها یکی از مطالب ارائه شده و یا نوشته‌هایم به دلتان نشست، اگر کلمه‌ای همراهتان شد، اگر لحظه‌ای لبخند زدید یا اندکی از سنگینی دلتان کم شد، همین برای من کافی‌ست. می‌روم تا کمی نفس بکشم؛ اما مهر شما و این سرزمین، همچنان در دل من خواهد ماند. به امید دیداری دوباره، در روزهایی روشن‌تر... در ایرانی آرام‌تر... در دل‌هایی امیدوارتر. 🤍🌱 برقرار باشید و #پاینده_ایران ✍ا.م ارادتمند شما ادمینِ #من_و_کتاب

#کلام_آخر «آیا آن‌قدر مرا دوست داری که بتوانم در مقابلت ضعیف باشم؟» 🎧━━━━━━●───────      ⇆ㅤ◁ㅤㅤ❚❚ㅤㅤ▷ㅤ↻ #تقدیمی من و کتاب

غم انگیز است که سرنوشت یک ملت، به تعصب اندک شماری گره خورده که صدای بلندتری از عقل دارند. چشمانشان را بر واقعیت بسته‌اند و زبانشان را به تکرار شعار عادت داده‌اند ... باشد که طعمِ رهایی از تعصب و اندیشه ی جَزم را بِچِشیم ! من‌ و کتاب

گاهی برای پیدا کردن خودمان، لازم است چیزهایی که بهشان چسبیده ایم را رها کنیم رها کردن آدمها، باورها، ترس‌ها... و حتی آن تصوری که از خودمان ساخته ایم... 📚تکه هایی از یک‌ کل منسجم من و کتاب

هنگامیکه آزمایش سخت و دشوار زندگانی، چراغهای فریبنده جوانی را خاموش کرده، سرچشمه مهربانی خشک شده، سردی، تاریکی و زشتی گریبان‌گیر میگردد، اوست که چاره میبخشد، اوست که اندام خمیده، سیمای پُرچین، تن رنجور را در خوابگاه آسایش می‌نهد. ای مرگ! تو از غم و اندوه زندگانی کاسته بار سنگین آنرا از دوش برمیداری! 📚#مرگ ✍#صادق_هدایت من و کتاب

بهترین نصیحت پدرانه رو صادق کامیاب میکنه که میگه: «هر کس به اندازه‌ای که برای ما ارزش قائل است، باید ذهن و دلمان را اشغال کند، نه به اندازه‌ای که ما دوستش داریم.» هر روز بخونیدش،هر روز. من و کتاب

#معرفی_کتاب📚 📚 #آرزوهای_بر_باد_رفته ✍️ #اونوره_دو_بالزاک «لوسین شاردون» مردی فقیر، ساده اما بسیار بلندپرواز است که آرزوی شاعر شدن را در سر می پروراند. او پس از این که موفق نمیشود در شهر حومه ای و دلگیر خود به موفقیت برسد، تحت حمایت زنی متأهل و کاریزماتیک به نام «مادام بارژتون» قرار میگیرد و به پاریس میرود اما حال وجهه و اعتبار «مادام بارژتون» زیر سوال میرود و اشراف و ثروتمندان حاضر در سالن ها و محافل اعیانی، به هیچ وجه لوسین را یکی از خودشان نمیدانند. لوسین با این حقیقت روبرو میشود که در دنیای پیرامونش، استعداد در نبرد با پول، توطئه چینی و بی اخلاقی، شانسی برای پیروزی ندارد. من و کتاب

#معرفی_کتاب 📚 📚یادداشت‌های غم‌انگیز روزانه - محمود درویش محمود درویش از بزرگ ترین شاعران و نویسندگان معاصر جهان عرب در این کتاب از شخصی ترین احوال خود می گوید. من و کتاب

#داستان_کوتاه📚 در دوران تعطیلات هستیم. دو روز تعطیلی عید شکرگزاری که خورده تنگِ آخر هفته و شده چهار روز تعطیلات پشت سر هم. مغز و بدن من خیلی به این همه تعطیل بودنِ پشت سر هم عادت ندارد. از صبح دارم مثل ابری که گرفتار باد اردیبهشت شده، بی‌هدف از این ور به آن ور می‌روم که حالا چه کار کنم؟ مغزم بلد نیست چطور تعطیلات را سپری کند. مثل زندانی‌ای که بعد از پنجاه سال آزاد شده باشد و دیگر زندگی در آزادی را بلد نباشد. زندگی کردن انگار یک مهارت است که لزوما بلدش نیستم. رفتم سراغ آرشیو آهنگ‌هایم تا مرتب‌شان کنم. عجب آرشیو مزخرفی دارم. در واقع یک تعداد آهنگ بی‌خود که آدم را مصمم می‌کنند تا هر چه زودتر نشستن لب حوض کوثر را تجربه کند. چرا من اصلا موسیقی خوب گوش دادن را بلد نیستم؟ شاید تقصیر کریس‌دی‌برگ باشد که تمام بیست سال اول زندگی‌ام را تسخیر کرده بود. تعصب کورکورانه‌ی عجیبی رویش داشتم. اگر یک روز پیام می‌داد که همین دیشب به او وحی شده و او حالا امام کریس است و آمده که جهان را نجات دهد، بدون شک نفر اول بودم که می‌رفتم دوبلین تا در رکاب آن حضرت شمشیر بزنم و خون‌ها بریزم. فقط آهنگ‌های او را گوش می‌دادم. همین شد که مهارت گوش دادن و شناختن موسیقی خوب را از دست دادم. از یک جایی به بعد هم کریس را گذاشتم کنار و دیگر چیزی گوش ندادم. چیزی نداشتم که گوش بدهم. رسیدم به دوران بی‌آهنگی. دوران رانندگی در سکوت. باغبانی در سکوت. جارو زدن در سکوت. حمام کردن در سکوت. همه‌ی تخم‌مرغ‌هایم را ریخته بودم در یک سبد و سبد افتاد و همه شکستند. مثل خانم و آقای سهرابی که محور زندگی‌شان شده بود بچه. شادی و تفریح و غم و ساعت مستراح رفتن و مهمانی و معاشرت و الخ. خیلی‌ها این‌طورند لابد. ته ماجرا هم معمولا این می‌شود که هویت‌شان با بچه تعریف می‌شود. می‌شوند بابای محمد کامبیز. مامان ساجده‌مهلا. مثل من که فقط کریس‌دی‌برگ گوش می‌دادم. بعد هم بچه‌ها می‌روند پی زندگی خودشان. که باید هم بروند. حالا والدین مانده‌اند و دوران بی‌بچگی. دوران سکوت. مهارت زندگی کردن را هم یاد نگرفته‌اند. مثل من که بلد نیستم چطور تعطیلات را سپری کنم. همه چیز تبدیل می‌شود به یک انتظار مبهم. انتظار برای این‌که زنگ بزنند. انتظار برای رسیدن به آخر هفته‌ها و تعطیلات سال نو و دیدن‌شان. دوران بی‌هویتی و فراموشی. همان بلایی که کار مداوم سر آدم می‌آورد. یا تعصب من روی کریس‌دی‌برگ. یا همان بدبختی که همه‌ی تخم‌مرغ‌هایش را گذاشت توی یک سبد و  پایش رفت روی پوست موز و با مغز خورد زمین و تخم‌مرغ‌ها رفتند لب حوض کوثر. هر سال وقتی تعطیلات می‌رسد و من مستاصل می‌شوم، با خودم عهد می‌کنم که از حالا به بعد به زندگی‌ام بعدهای جدید می‌دهم. می‌شوم مرد هزاربُعد. که طبیعتا زر می‌زنم و از دوشنبه زندگی تک‌بعدی و آمیب‌طور خودم را از سر می‌گیرم. مثل آدمی که همه‌ی سرمایه‌ی زندگی‌اش را سیب‌زمینی بخرد و انبار کند به امید روزی که قیمتش چهار برابر شود. که احتمالا موش و کپک ترتیب امید و آرزوهایش را می‌دهند و خلاص. مثل آدمی که تمام عواطفش را روی فقط یک نفر سرمایه‌گذاری می‌کند و بالاخره روزی می‌آید و آن یک نفر ناامیدش می‌کند. همه‌ی این‌ها انسان‌هایی هستند که مهارت‌شان در بی‌مهارتی است. خلاصه، آهنگ ندارم که گوش بدهم. شاید آن زندانی سابقه‌دار بعد از آزادی و درک بی‌مهارتی‌اش،  از سر عمد برود و پفک بدزد. بعد خودش را معرفی کند به پلیس تا برگردد به همان حباب سابق. همان سلول همیشگی که هویتش را به شکل چوب خط روی دیوارهای نمورش حک کرده است. یا خانم و آقای سهرابی، پشت سر هم معجون عسل و گردو و موز و ویاگرا بخورند تا شاید دوباره یک هویت جدید به دنیا بیاورند. من هم دوشنبه برگردم سر کار. سر چیزی که هویتم را تعیین کرده است. توی راه هم آلبوم‌های قدیمی کریس‌دی‌برگ را گوش می‌دهم. هویت ما در القاب ماست. جدن. ✍#فهیم من و کتاب

مردان چاق و فربه بهتر از مردان لاغر و باريک‌اندام می‌توانند در این دنیا نظر خود را عملی کنند. مردان لاغر حداکثر تا رتبه شش و هفت ترقی می‌توانند کرد اما بیشتر اوقات مرئوس دیگرانند و رؤسا ایشان را مانند ارقام حساب بدلخواه خود جابجا می‌کنند و به کارهای کوچک و کم‌اهمیت می‌گمارند. وجود ایشان و مقامشان كوچک و متزلزل و کاملاً یأس‌آور و بی‌ارزش است، اما مردم فربه هرگز زیردست دیگران نخواهند بود بلکه همیشه درجات مهم و عالی را اشغال می‌کنند و اگر در محلی جا گرفته و مستقر شدند محکم و ثابت و مطمئن و امیدوار بر مقر خود تکیه می‌کنند و اگر هم آن مسند در زیر پایشان در هم بشکند و واژگون گردد به هیچ‌وجه از آن سرنگون نمی‌شوند. ایندسته از مردم در پی ظواهر درخشنده نیستند و زینت و پیرایهٔ خارجی را دوست ندارند. جامه‌های ایشان مانند لباس مردان لاغر برازنده اندامشان نیست. 📚 #نفوس_مرده ✍ #نیکلای_گوگول من و کتاب

📚 نویسندگان روس ✍ به سرپرستی: خشایار دیهیمی من و کتاب

0.93 KB

🔴آثار عقیده به بی‌معنایی زندگی ✍️مصطفی ملکیان 1️⃣ ملال، بی‌تفاوتی و زندگی نباتی نخستین اثر بی‌معنا دانستن زندگی، این است که زندگی به‌تدریج حالتی نباتی پیدا می‌کند. انسان دیگر چیزی را تحسین نمی‌کند، به چیزی علاقه‌ی عمیقی ندارد و همه‌چیز برایش یکنواخت و ملال‌آور می‌شود. تنها وقتی زندگی معنادار باشد، انسان می‌تواند چیزی را بستاید، به چیزی دل ببندد و میان امور مختلف تفاوت قائل شود. در چنین وضعیتی، زندگی به تکرار مکررات تبدیل می‌شود. فرض کنید فردی از تهران به سمت مشهد حرکت می‌کند. هر بار که در پمپ‌بنزین توقف می‌کند، می‌گوید: «بنزین می‌زنم تا به مشهد برسم.» این کار معنا دارد، چون مقصدی وجود دارد. اما اگر کسی بگوید: «بنزین می‌زنم تا به پمپ‌بنزین بعدی برسم، و به پمپ‌بنزین بعدی می‌روم تا دوباره بنزین بزنم و به پمپ‌بنزین بعدی برسم»، این چرخه دیگر هدفی ندارد و تنها تکرار است. به همین ترتیب، وقتی زندگی فاقد معنا باشد، فعالیت‌های انسان نیز به تکرارهایی بی‌هدف تبدیل می‌شوند؛ درست مانند گیاهی که هر سال میوه می‌دهد، بی‌آنکه خود بداند چرا. 2️⃣ نهیلیسم، خشم و سرخوردگی دومین پیامد بی‌معنا دانستن زندگی، نهیلیسم (پوچ‌انگاری) است. نهیلیسم یعنی انسان هرگونه معنایی را برای زندگی انکار کند و حتی کسانی را که برای زندگی معنا قائل‌اند، به استهزا بگیرد. روان‌شناسان اخلاق معتقدند چنین افرادی معمولاً دچار: خشم درونی، احساس دائمی سرخوردگی، و نوعی بی‌اعتنایی نسبت به امور زندگی می‌شوند. در نگاه آنان، هیچ چیز اهمیت واقعی ندارد؛ بنابراین تفاوت چندانی میان رخدادهای مختلف احساس نمی‌کنند و حساسیت و دلبستگی خود را نسبت به زندگی از دست می‌دهند. 3️⃣ کاهش توان روانی برای مقابله با مشکلات سومین اثر بی‌معنا دانستن زندگی، کاهش توان روانی انسان است. معنا برای ذهن و روان، همان نقشی را دارد که غذا برای جسم. همان‌گونه که اگر چند روز به بدن غذا نرسد، جسم ناتوان می‌شود، اگر زندگی برای انسان بی‌معنا باشد، ذهن و روان او نیز دچار ضعف و بی‌رمقی خواهد شد. در نتیجه، انسان توان کمتری برای رویارویی با مشکلات و سختی‌های زندگی پیدا می‌کند. تحمل رنج یعنی پس از آنکه رنجی بر انسان وارد شد، بتواند آن را در درون خود تحمل و هضم کند. مقابله با مشکلات یعنی پیش از آنکه آسیب یا ظلمی بر انسان وارد شود، توان ایستادگی و مقاومت در برابر آن را داشته باشد. به اعتقاد روان‌شناسان اخلاق، معناداری زندگی هر دو توان را در انسان تقویت می‌کند، اما بی‌معنایی، هر دو را تضعیف خواهد کرد. من و کتاب

Repost from N/a
‌ 💎 منتخبی از کانال‌های نایاب در موضوعات: 🎬 سینما 🥢 🧔‍♂️ فلسفه 🎵 موسیقی🥢 📖 ادبیات 👩‍🎨 نقاشی 🥢 👩‍🎓 علمی 🌎 سیاست �
‌ 💎 منتخبی از کانال‌های نایاب در موضوعات: 🎬 سینما    🥢   🧔‍♂️ فلسفه 🎵 موسیقی🥢 📖 ادبیات 👩‍🎨 نقاشی  🥢  👩‍🎓 علمی 🌎 سیاست 🥢  ⌨️ تکنولوژی یکبارهم که شده نگاهی بیاندازید و بپیوندید؛ این پست تبلیغاتی نیست...🚨پیوستن به مجموعه

یک روز از سرِ بی‌کاری به بچه‌های کلاس گفتم انشائی بنویسند با این عنوان که «فقر بهتر است یا عطر؟» قافیه ساختن از سرگرمی‌هایم بود. چند نفری از بچه‌ها نوشتند «فقر». از بین علم و ثروت همیشه علم را انتخاب می‌کردند. نوشته بودند که فقر خوب است چون چشم و گوش آدم را باز می‌کند و او را بیدار نگه می‌دارد ولی عطر، آدم را بیهوش و مدهوش می‌کند. عادت کرده بودند مزیت فقر را بگویند چون نصیبشان شده بود. فقط یکی از بچه‌ها نوشته بود «عطر». انشایش را هنوز هم دارم. جالب بود. نوشته بود «عطر حس‌هایی را در آدم بیدار می‌کند که فقر آن‌ها را خاموش کرده است». 📚 #رویای_تبت ✍ #فریبا_وفی من و کتاب

فریدونِ فرّخ، فرشته نبود ز مُشک و ز عنبر سرشته نبود ز «داد» و «دَهِش» یافت او نیکویی تو داد و دهش کن، فریدون تویی... ✍حکیم‌فردوسی من و کتاب

Repost from N/a
🏺🏺🏺 💎معرفی برترین کانال‌های تلگرام: 🌱بیو ادبی تک خطیتو از اینجا بردار @toranjam_7 ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ 🔹هماهنگی جهت تبادل: @mrsmafd