fa
Feedback
شهرزاد

شهرزاد

رفتن به کانال در Telegram

دست‌هایم را در باغچه می‌کارم، سبز خواهم شد، می‌دانم.

نمایش بیشتر
3 295
مشترکین
+324 ساعت
+277 روز
+11630 روز
آرشیو پست ها
چی بگم؟ به‌نظرم راهکار اینه بری تو دلش و بخونی. کلن وقتی بین ما و کاری که فاصله میفته، نباید دنبال راه عجیبی گشت. یه رمان خوش‌خوان روون دست بگیر و بخون.

بچه تر که بودم بالغ بر ۲۰۰- ۳۰۰ تا کتاب خوندم، الآنم ذهنم خیلی درگیره ولی خیلی دوست دارم کتاب بخونم، اما یه نیرویی نمیزاره، چجوری بهش غلبه کنم؟

ممنونم ازت💗 خیلی کار خوبی می‌کنی که می‌نویسی

سلام شهرزاادددد از وقتی با چنلت اشنا شدم خیلی به دلم نشسته و از دیشب تصمیم گرفتم برای رشد قلمم مثل تو یچیزایی توی چنلم بزارم و عاشق عکسایی شدم که میگیریی

شهرزادم دیگه و این‌که ۲۵ سالمه

سلام من تازه اومدم تو چنلت میشه خودتو معرفی کنی؟

خیلی ممنونم ازت🥲💗

سلااام شهرزاد عزیزم احساس میکنم این روزا حال روحت خیلی خوبه و این خوب بودن رو تو نوشته‌هات منتقل میکنی! امیدوارم همیشه حال دلت خوب خوب باشه✨❤️

باز کردم ولی ۱۰ دقیقه بیش‌تر نتونستم تحمل کنم😂🤦🏻‍♀

خواستم بگم که من یادم نرفته گفتی ری‌اکشن‌هارو باز می‌کنی🤣

به‌به!

کتاب هایی که خریدم و میخوام بخونم بوف کور حاج اقا ضد یاد باغ های تسلا

چند دقیقه‌ای صحبت کنیم. 🫖☕️ @GhostoflibBot

خیلی بامزه گفتی، هنوز دارم می‌خندم😂💗

عجب کتابخونه‌ای داری شهرزاد. ✨ می‌خوام که در دنیای موازی نوه‌ت باشم تا این کتابخونه بهم برسه. :)

🫱🏻‍🫲🏻 گذاشتم اون بالا که فقط گلشیری بخونم.
🫱🏻‍🫲🏻 گذاشتم اون بالا که فقط گلشیری بخونم.

سر صبر قهوه دم می‌کنم، کشان‌کشان مقابل نور می‌نشینم. صبح به‌خیر.
سر صبر قهوه دم می‌کنم، کشان‌کشان مقابل نور می‌نشینم. صبح به‌خیر.

برای امسال مشخص کرده‌بودم ۷۰ تا کتاب بخونم. تا پایان سال هم چیزی نمونده!
برای امسال مشخص کرده‌بودم ۷۰ تا کتاب بخونم. تا پایان سال هم چیزی نمونده!

دوران دانشجوئی با هیچ استادی ارتباط نزدیکی نداشتم؛ آخر زیست‌شناسی که مکالمه آزاد نمی‌طلبید. اساتید ما هم یا زیادی خسته بودند، یا زیادی خشک و جدی. حالا بعد از این‌همه سال استادی دارم که هر جلسه برای‌م تصویر می‌کند چه‌قدر حیف شد که در فضای موردعلاقه‌ام تحصیل نکردم. هر بار خاطرات دوران نوجوانی استاد را روی هوا می‌قاپم و می‌چسبانم به‌ لایه‌های انتهایی حافظه‌ی درازمدت‌م؛ پسر نوجوان پانزده‌ساله هر روز صبح علی‌الطلوع جلوی در کتاب‌فروشی محل سبز می‌شود تا کتاب‌ فهمیه رحیمی‌ را که در عرض یک‌شبانه‌روز خوانده پس بدهد. در آن زمان کتاب‌ها آن‌قدر زیاد نبوده‌اند و برای خریدن‌شان باید از پیش رزرو می‌کرده‌اند و این پسر نوجوان با زودتر پس دادن کتاب‌ها می‌توانسته به دیگران اجاره‌شان بدهد و با این درآمد کتاب‌ بخرد. یک روز مرد کتاب‌فروش به او کتابی از اسماعیل فصیح می‌دهد و این‌جا می‌شود نقطه‌عطفی در زندگی نوجوان. همان شب با خودش می‌گوید: "پس ادبیات این است." شاگرد فصیح می‌شود. فصیح می‌شود مولای نوجوان. یک‌روز کتاب گیلگمش را دست او می‌دهد که "برو این رو بخون، خوشت می‌آد." و نوجوان در تمام راه بازگشت به خانه گیلگمش می‌خواند. هفته‌ی پیش بعد از ده‌ها بار نوشتن و پاک کردن، آخر به استاد پیام دادم که می‌شود یک کتاب برای من بیاورید که "شهرزاد، برو این رو بخون." و استاد دو کتاب برای من آورد؛ میرا و مجموعه‌ی داستان کوتاه کجا می‌توانم پیدایش کنم. نتوانستم تمام راه بازگشت به خانه بخوانم‌شان، چون نگران بودم تا بخورند، از دستم بیافتند یا چیزی روی‌شان بریزد. تمام راه برگشت کیف را به خودم چسبانده‌بودم. حالا کتاب‌ها این‌جا روی میزتحریر هستند و من تمام شب قرار است کتاب‌ بخوانم.

در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهائی‌ست دل من که به اندازه‌ی یک عشق است به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد به زوال زیبای گل
در اتاقی که به اندازه‌ی یک تنهائی‌ست دل من که به اندازه‌ی یک عشق است به بهانه‌های ساده‌ی خوشبختی خود می‌نگرد به زوال زیبای گل‌ها در گلدان به نهالی که تو در باغچه‌ی خانه‌مان کاشته‌ای و به آواز قناری‌ها که به اندازه‌ی یک پنجره می‌خوانند فروغ فرخ‌زاد